اولین روزی که گراش شهرستان شد

فاطمه آبازیان و حبیبه بخشی : از چهره‌های تمام افرادی که داخل و روبروی مجتمع فرهنگی ورزشی جوانان بسیج گراش جمع شده بودند می‌شد فهمید که چقدر شادند. دیشب بهترین خبری را که سال‌هاست منتظرش هستند شنیدند: «گراش شهرستان شد.» تا آخر شب صدای هیاهوی‌شان شنیده می‌شد و امروز حول و حوش ساعت نه و پانزده دقیقه همه جمع شده‌اند و منتظرند تا به همه‌ی کسانی که در این راه زحمت کشیدند بگویند به پاس زحماتی که کشیدید، برای به ثمر رسیدن تلاش‌تان، تلاش خواهیم کرد. آمده‌ایم همراه با سی و یکمین سالروز ورود ابرمرد انقلاب اسلامی به ایران، ورود پر افتخار شما را نیز در ذهن‌مان ثبت کنیم تا یادمان بماند که در کشور و شهر ما همیشه مردانی بوده‌اند، هستند و خواهند بود که برای بزرگ شدن‌مان تلاش کرده‌اند و بی هیچ مزدی کار کرده‌اند و بذر دغدغه را در دل‌مان پاشیده‌اند.

امروز هم مثل دیشب مردم بین خود گروه‌هایی تشکیل داده‌اند و در حال بحث و تبادل نظر در رابطه با تمام موضوعاتی‌اند که در این سال‌ها ذهن‌شان را مشغول کرده است. شاید از همان دقیقه‌ای که این خبر را شنیدند بارها و بیش از پیش پیشنهادها و کارهایی که می‌توان در جهت پیشرفت شهر و کشورشان انجام بدهند، مرور کرده‌اند.

ساعت نه و سی دقیقه گروهی که برای آخرین تلاش برای شهرستان شدن گراش به تهران سفر کرده بودند از راه رسیدند. امام جمعه شهر، رییس شورای شهر، سیدعباس جهانبانی و کارکن این جمع چهار نفره را تشکیل می‌دهند همه برای انجام مراسم خوشامدگویی به سمت آنها رفتند و با ساده‌ترین شکل از آنها تشکر کردند.

پس از آن اسب‌سواران و موتورسواران با در دست داشتن پرچم ایران به جمع پیوستند و آماده‌ی راهپیمایی از مبدأ مجتمع فرهنگی ورزشی جوانان بسیج گراش تا گلزار شهدا شدند. در حین راهپیمایی هر کسی به سبک خود ابراز شادی می‌کرد. یکی با بوق زدن، یکی با صلوات فرستادن، یکی با کف و سوت و یکی با پیوستن به جمع. بعضی‌ها هم عکس نماینده‌ی مردم لارستان را به منظور تشکر به بقیه نشان می‌دادند. در این میان نمی‌توان از حضور بسیار کم‌رنگ زنان گراش حرفی نزد. فقط چند زن که تعدادشان حتی به بیست نفر هم نمی‌رسید کنار پارک لاله منتظر ایستاده بودند و شاید شاد هم بودند!

با رسیدن به گلزار و مشرف شدن به قبور مطهر شهدای شهر، به آنهایی که با افتخار در دل خاک آرمیده‌اند سلام گفتند و بار دیگر تجدید عهد کردند. پس از آن از حجت‌الاسلام سید عباس معصومی برای یک سخنرانی کوتاه دعوت شد. «ان مع العسر یسرا» محور بحث ایشان بود: «بعد از تحمل همه‌ی سختی‌ها این شادی حق مردم گراش است.» او از سختی‌های این راه گفت و اشاره‌ی کوتاهی به جریان بحران اقتصادی گراش داشت. مردم را به شکرگزاری، آرامش و کنترل احساسات دعوت کرد و گفت: «نباید به اختلافات منطقه‌ای بیش از این دامن زد» و در ادامه‌ی تشکر از همه‌ی آنهایی که در این راه تلاش کردند، افزود: «ما نباید به دنبال این باشیم که در شهرستان شدن گراش چه کسی بیش از همه سهم دارد، از این به بعد همه‌ی ما در همه‌ی مسایلی که به پیشرفت می‌انجامد شریکیم و باید همه با هم همکاری کنیم» و پس از شکر و حمد الهی از امام جمعه شهر دعوت به سخنرانی کرد.

پیش از سخنرانی حجت‌الاسلام حلاجی، حضار با گفتن «تشکر تشکر» از ایشان بخاطر همه‌ی زحمات‌اش سپاس‌گزاری کردند. سخنرانی ایشان بیش‌تر در جهت تأیید حرف‌های حاج‌آقا معصومی بود:

«حرف اصلی من به شما آقایان و خانم‌ها این است که ما هر چه داریم باید لطف خدا بدانیم یعنی نه بنده حقیر، نه مسئولان نظام، نه خدمت‌گذاران شما بدون توفیق الهی هیچ توانی برای خدمت به شما نداریم.

وقتی دیشب خبر ارتقا را به شما مردم دادند اولین قدم برگزاری سجده شکر و نماز شکر بود. این از هزاران مقوله‌ای که از آن دم می‌زنیم ارزش‌اش بالاتر است و این ایمانی است که من در شما می‌بینم. وقتی یک عنایتی به یک شهر ولایی می‌شود اولین چیزی که بر روی زبان مردم جاری می‌شود شکر خدا و حمد خداست و تشکر از اهل بیت عصمت و طهارت است.»

او با توصیه سخنان خود را ادامه داد: « از ابراز احساسات و احترامی که شما به خدمتگزاران‌تان می‌کنید، ما را جز اینکه شرمنده بکنید چیز دیگر ندارد. بنده هیچ کاری نکردم اگر توفیقی خداوند متعال داده است افتخار می‌کنم که خدمتی بکنم. ما خدا را سپاس می‌گوییم و از اهل بیت ممنونیم. البته اول از خدا باید تشکر کرد بعد بنده‌ی خدا! واقعا تلاش‌های نماینده‌ی مردم لارستان و منطقه در مجلس شورای اسلامی و نماینده‌ی مردم ولایی گراش علی‌اصغر حسنی در به سرانجام رسیدن این موضوع بسیار مهم تاثیرگذار بوده است. البته نماینده وظیفه‌ی خودش می‌دانست که نه برای این شهر، نه برای یک بخش بلکه برای کل منطقه‌ای که نماینده‌ی آن است باید تلاش بکند. ما همین‌جا از این مسئول می‌خواهیم همانطور که تا الان برای گراش و مناطق دیگر تلاش کرده، از این به بعد بیش از پیش تلاش کند تا همه‌ی مردم به حق قانونی خودشان برسند.»

آقای مهیایی ساعت یازده ختم مراسم را اعلام کرد و از حاضرین برای شرکت در مراسم 22 بهمن ساعت نه روبروی مدرسه‌ی علمیه چهارده معصوم دعوت کرد.

...که نيست در سر من جز هواي خدمت او

 

 

 

 

 به نام خدا

 با سلام به خوانندگان صحبت‌نو

 همان گونه که پیش‌بینی می‌شد، پس از اعلام توقف خود خواسته‌ی صحبت‌نو در شماره 47  علاقه‌مندان و خوانندگان فرهیخته با ارسال پیامک، تماس تلفنی و ایمیل خواستار ادامه‌ی انتشار صحبت‌نو شدند. ما سعی کردیم در دو یادداشت صفحه آخر شماره پایانی، درباره‌ی اهداف خود و همچنین دلایل عدم انتشار توضیح دهیم با این حال بسیاری، اقناع نشده‌اند و مصرانه خواستار ادامه‌ی آن هستند.

پیشاپیش باید گفته آید که خدمت‌پیشگان صحبت‌نو ویِژه‌ی گراش از آن چه در طول چهار سال انتشار گذشت، سخنی به شکایت نخواهند گفت که همه شکر است و عنایت. صاحبان خرد می‌دانند آن چه در متن صحبت نو آمده است از اهمیت اساسی برخوردار است و پژوهشگران واقعی، در سال‌های آینده بدون در نظر گرفتن نام‌ها و سلیقه‌ها به متن‌های انتشار یافته استناد خواهند کرد.

  ...اما بعد، پس از تحولات در جنوب فارس و شهرستان شدن گراش پیش‌بینی می‌کردیم ادامه انتشار نشریه‌، در بلند مدت باعث تشدید چالش‌ها خواهد شد و این امر باعث می‌شود به جای انجام وظایف مطبوعاتی، پاسخگوی شبهه‌ها و گمانه‌زنی‌های طاقت‌سوز باشیم و به جای پرداختن به متن، دچار دست و پنجه نرم کردن با حواشی شویم که گفته اند:  علیکم بالمتون لا بالحواشی.

  صحبت‌نو، بعد از شهرستان گراش تلاش داشت که به سرعت ویژه‌نامه‌ای را منتشر کند، اما با عنایت به تحولات و ابهام در رفتارهای اجتماعی،  انتشار ویژه‌نامه منتفی شد. از آن پس خبررسانی از طریق اینترنت پیگیری شد. اما با وجود رعایت اعتدال و عدم جانب‌گیری چندین بار به صورت تلفنی درباره‌ی خبرها تذکر داده شد و با وجود اصلاح اخبار، باز هم سایت صحبت‌نو ویژه‌ی گراش، به محاق رفت.

 سرانجام پس از چندین بار تصحیح و جابه‌جایی مطالب، شماره 47  آماده انتشار شد و مدیران صحبت‌نو تصمیم گرفتند، فعالیت نشریه را تا تصمیم گیری نهایی به تعویق بیندازند.

 نویسندگان صحبت‌نو، همانند همه‌ی هم‌تباران خود علاقه دارند بدون حواشی، به تولید فرهنگی مشغول باشند، به همین علت ، جز به ضرورت به مباحث سیاسی کشور ورود نکردند. نگاه آنان به سیاست در شهر گراش نیز نگاهی اجتماعی بود.

 صحبت‌نو همواره معتقد بوده است شناخت افراد و جوامع از یکدیگر باعث تعامل بیشتر و در نتیجه منفعت دو جانبه خواهد بود. از این رو ایجاد صفحه «سفر به دیگر سو» و یا انتشار مطالب اندیشمندان منطقه‌ی لارستان، تلاشی برای توسعه‌ی فرهنگی کل منطقه بوده است. این موضوع  نه بر اثر سفارش‌های بیرونی، بلکه راهبرد درونی نشریه بود که در آینده نیز ادامه خواهد یافت.

 پس از اعلام خبر توقف انتشار صحبت‌نو تماس‌های دوستانه، ایمیل و پیامک‌های بسیاری به ما رسید که سپاس از تک‌تک آن‌ها را وظیفه خود می‌دانیم. از این رو، همچنان با آگاهی به مسئولیت اجتماعی خود قول می‌دهیم که هر چند در این هیئت، به خانه‌ی آخر رسیدیم، اما کسانی که با مصائب شبانه‌روزی خود، صحبت‌نو را به طور منظم انتشار دادند، همچنان به فعالیت خود با حیثیتی دیگر ادامه خواهند داد:

 به جان پير خرابات و حق صحبت او

 كه نيست در سر من جز هواي خدمت او

 چراغ صاعقه‌ي آن سحاب روشن باد

 كه زد به خرمن ما آتش محبت او

 مكن به چشم حقارت نگاه در من مست

 كه نيست معصيت و زهد بي‌مشيت او ...

  ناگفته نگذاریم، حتی آن هنگام که درباره‌ی پیشنیه‌ي شهرمان می‌نوشتیم نگاه ما به آینده بود. از این رو نمی‌خواهیم در نوستالژی افسانه‌وار صحبت‌نو گرفتار شویم. می‌آییم تا حدیث نو کنیم و سخنی با حلاوت‌تر آوریم.

 در فرجام سخن از شما هم می‌خواهیم که دیدگاه‌های خود را برای چگونگی ادامه‌ی راه با ما در میان بگذارید. برای اطمینان خاطر خوانندگان گرامی ، در حال حاضر ، اقدامات زیر صورت انجام  پذیرفته است.

 الف. برنامه‌ریزی برای انتشار «کتاب گراش» با علمیت، ماندگاری و دقت بیشتر. این کتاب به صورت چهارماه یک بار منتشر خواهد شد.

 ب. انتشار «آگهی‌نامه پژواک» برای پوشش آگهی‌های تجاری و اطلاعیه‌ها.

 ب. پوشش اخبار شهرستان گراش با طراحی یک سایت جامع و همچنین مذاکره برای انتشار اخبار شهر از طریق خبرگزاری‌های کشوری.

 پ. پیگیری اخذ مجوز نشریه از طریق معاونت مطبوعاتی وزرات ارشاد و همچنین اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس.

 .............................................................................................................................

 

مسعود خرم‌دل جوانی  که اتاق خانه‌اش را  به موزه تبدیل کرده است / سفر به فداغ

مسعود غفوری : «می‌گویند فداغ یعنی داغ‌دار. اهالی این روستا وقتی شنیدند امام حسین (ع) و یارانش در صحرای کربلا طلب کمک می‌کنند، بسیج شدند و به سوی کربلا به راه افتادند. ولی نزدیکی‌های خوزستان که رسیدند، خبر رسید که امام شهید شده است. آنها عزادار برگشتند. بر همین اساس قدمت فداغ را هزار و پانصد تا هزار و ششصد سال می‌دانیم. در کتاب فارس‌نامه ناصری هم به فداغ و قدمت 2500 ساله‌ی آن اشاره شده است.» این‌ها را آقای شعبان تقی‌نژاد از اعضای هیات امنای مسجد جامع برایمان می‌گوید. این مسجد و آرامگاهی که کنار آن است، اولین جایی است که راهنمای ما، علی خدامی، در این سفر چند ساعته به روستای بزرگ فداغ انتخاب کرده است.

فداغی‌ها هم تمام مسجد و حسینیه‌هایشان را خودشان می‌سازند. آنها همگی شیعه‌اند و اختلافات کمی با عمادده، شهر سنی‌نشین همسایه، دارند. ارادت خاصی هم به اهل بیت دارند و داستان‌های زیادی درباره‌ی کرامات آنها نقل می‌کنند. از جمله اعتقاد به وجود کناری که به «کنار سید علی‌شیر» معروف است و بچه‌ها را شفا می‌دهد؛ و یا اعتقاد به کناری که همیشه در روز عاشورا خون گریه می‌کند. می‌گویند این مورد آخری را آقای دستغیب در کتاب «داستان‌های شگفت» از قول شیخ علی موحد نقل کرده است.

آرامگاه را متعلق به شاه صلاح‌الدین شاه می‌دانند که البته تذکره‌اش موجود نیست. آرامگاهی ساده، با گنبدی مخروطی و آجری است. بیرون از آرامگاه، علی یک قبر معجردار کوچک نشانم می‌دهد و می‌گوید این قبر بی‌بی سکینه است که «جد تُندی» داشته است و مردم به او دخیل می‌بندند. می‌پرسم این اصطلاح جالب یعنی چه؟ می‌گوید یعنی جدّش با کرامات بوده است. او توجه مرا به سنگ قبرهایی جلب می‌کند که هر کدام صدها سال قدمت دارند و اکنون گوشه و کنار آرامگاه افتاده‌اند. می‌گوید چند وقت پیش یک قرآن به خط کوفی هم اینجا پیدا شد که الآن در بیرم نگه‌داری می‌شود.

به شکلی غیرمنتظره یکی از همشهریان گراشی را آنجا می‌بینیم: حسن حاجی‌زاده که به تازگی تجدید فراش کرده و داماد آقای خدامی است. می‌گوید صفا و سادگی این مردم جذبش کرده است. خانواده خدامی در تدارک جشن عروسی هستند و همین هم بهانه‌ای می‌شود که خانم‌ها را برای دیدن مراسم و گرفتن گزارش به آنجا بفرستیم. البته حاجی‌زاده می‌گوید رسوم اینجا دقیقاً مثل خودمان است. خانم‌ها که برمی‌گردند هم همین را می‌گویند. این نشانه‌ی خوبی است از نزدیکی فرهنگی ما با مردم فداغ.

سراغ هنرمندان فداغ را می‌گیرم. از باقر فداغی نام می‌برند که کتاب‌اش را دکتر همایونی منتشر کرده و او را باقر لارستانی نامیده است. گله دارند که دکتر وثوقی فقط یک بار این شاعر را اهل فداغ معرفی کرده است. صنعت فداغی هم تا حدود 150 سال پیش می‌زیسته و شعرهای زیبایی می‌گفته، ولی هنوز کتابی از او چاپ نشده است. از شاعران امروزشان محمد باقری، بهروز قاسم‌نژاد و صفدر خوشنود را نام می‌برند و همچنین عبدالحسین غلامی‌فر که شعرهای بدون نقطه‌ی زیبایی برای امام علی (ع) و امام رضا (ع) سروده است. پیشنهاد می‌دهند برای دیدن مجموعه‌ی جالبی از صنایع دستی فداغ، به منزل جوان باذوقی برویم که اتاقش را مثل موزه با این وسایل تزیین کرده است.

به خانه‌ی حاج منصور خرم‌دل می‌رویم که یکی از متولین روستاست و دل خرمی هم دارد. در خانه‌اش را که تماماً از چوب ساج ساخته شده، و بعد هم خیمه‌ی بزرگی که در قطعه زمین کنار خانه‌اش برای همنشینی با دوستان برپا کرده را نشانم می‌دهد. می‌گوید مسئول ساخت مسجد جامع هم خودش بوده و آن را بدون نقشه به سبک معمارهای قدیم ساخته است.

مسعود خرم‌دل همان جوانی است که اتاق خانه‌اش را تبدیل به موزه کرده است. می‌گوید توی این اتاق راحت‌تر از هر جای دیگری می‌توانم استراحت کنم و با دوستان مجالست کنم. او دستی هم در کار مکانیک دارد و می‌گویند اولین کسی است که در خانه‌اش از موتور سیکلت، ماشین ساخته است.

خانم‌ها وارد شبستان مسجد شده‌اند و دنبال نور می‌گردند. پیرمردی دم در مسجد ظاهر می‌شود و پیشنهاد آوردن چراغ می‌دهد. می‌گویم ممنون، وقت رفتن است. او محمد اکبری، متولی مسجد جامع است. گراشی‌های زیادی را به اسم می‌شناسد.

مراسم شب‌زنده‌خوانی در گراش

محمد جواد حسن نژاد :چند مدت بود كه در فكر تهيه اين گزارش بودم چون با ديگر گزارش‌ها تفاوت داشت. گزارشي از  اجراي يك مراسم، يك سنت قديمي و آيين مذهبي بود. البته اجراي مراسم يك نوع شغل هم محسوب مي‌شود ولي از آن شغل‌هايي كه از عهده هر كسي بر‌نمي‌آيد شايد بتوان گفت كمي جرئت مي‌‌خواهد و كم‌تر كسي به اين كار‌ها فكر مي‌كنند.

درسته خيلي وقت بود در فكرش بودم اما اين كه كي؟ چطوري و با چه دل و جراتي بروم؟ را نمي‌دانم.  خلاصه دل را به دريا زدم و در يك شب سرد زمستاني براي تهيه اين گزارش رفتم چون تهيه‌ي اين گزارش فقط در شب آن هم آخر‌هاي شب ممكن بود بله سرتان را درد نمي‌آورم گزارش من تهيه‌ي گزارش از شب‌زنده‌خواني بود مراسم قرآن‌خواني بر سر قبر مرده تازه دفن شده. راستش ترسيده بودم، طاقتم طاق شده بود. حال موقع وارد شدن بود، از شانس من بايد از روي قبر‌هاي زيادي رد مي‌شدم و محل قرآن‌خواني جاي دنجي بود. در آن سرما خلاصه بسم‌ا... بسم‌ا... گويان رفتم داخل از استقبال خبري نبود راستش ترس عجيبي داشتم حالا اگر روز بود قضيه فرق مي‌كرد. به خودم دلداري دادم و رفتم، يعني نرفتم دويدم( شايد شما هم در آن شرايط بوديد مي‌ترسيديد) محل قرآن‌خواني در اتاقكي كه دو قبر هم در آن قرار داشت. سلام و تعارفات معمول، يك قالي كهنه و يك بخاري علا‌الدين و دو رحل كه قرآن‌هاي بزرگي روي آن قرار داشت. دو نفر از گراشي‌ها كربلايي محمد شيخي 70 ساله، محمد قيصري 28 ساله به آرامي كنارشان نشستم از بس مي ترسيدم دندان‌هايم ار روي هم بلند نمي‌شد باز به روي خودم نياوردم چايي تعارف كردند، چايي را خوردم و شروع كردم به پرسيدن، فلسفه شب‌زنده‌خواني چيه؟ كربلايي محمد گفت: با شب‌زنده‌خواني فشار قبر بر مرده كم مي‌شود و فرشته‌ها از ميت محافظت مي‌كنند. پرسيدم چند سال است اين كار را مي‌كنيد؟ گفت: اين كار را از پدرم ياد گرفتم او هم شب‌زنده‌خواني مي‌كرد. محمد داشت قرآنش را آرام آرام تلاوت مي‌كرد فضاي روحاني عجيبي بود كنارم قبر‌ها قرار داشتند. همچنان ترس داشتم و با هر صدايي سرم را مي‌چرخاندم مي‌گفتم نكند از اجنه باشند. از محد پرسيدم از ورود به قبرستان آن هم در دل شب نمي‌ترسي؟ گفت اصلا و ابدا اتفاقا بعضي شب‌ها كه بيكارم مي‌آيم گشتي در قبرستان مي‌زنم، روحم تازه مي‌شود.

گفتم جن يا ارواحي هم ديدي در قبرستان از آن‌ها نمي‌ترسي؟ گفت: تا حالا كه نديدم ولي ترسي ندارم چون قرآن روبه رويم باز است اين بزرگترين اسلحه من است با يك بسم ا... تمام اجنه دور مي‌شوند. شب‌زنده‌خواني چه مراحلي را دارد شب زنده‌خواني در سه شب انجام مي گيرد از همان شبي كه ميت را دفن كرده‌اند شروع مي‌شود از ساعت 9 شب تا اذان صبح ادامه دارد. ابتدا قرآن مي‌خوانيم يكي از اول قرآن تا مثلا جز 15 و ديگري از جز 15 به بعد حالا تا هر جا رسيديم. بعد نيمه‌هاي شب نماز وحشت مي‌خوانيم همچنين ادعيه‌هايي مثل توسل و كميل خلاصه از اين جور اعمال و طلب مغفرت براي عزيز از دست رفته مي‌كنيم از درگاه خداوند متعال .

براي اين كار دستمزدي هم مي‌گيريد؟ بله از طرف اطرافيان مرحوم.

چرا ما آدم ها از مردن مي‌ترسيم كربلايي محمد گفت: چون ايمانمان ضعيف است. البته بخشي از ترس طبيعي است چون اين طبيعت ادمي ا ست كه ازمرگ بترسد.گفتم:اگه واسه مرده شب زنده  نخوانند چه اتفاقي مي‌افتد؟ جن در وجود ميت نفوذ مي‌كند و باعث آزار ميت مي شود.

باز ترس برم داشت آخر مگر مي‌شود ميان اين همه قبر و سكوت داخل قبرستان نترسيد با گذشت زمان ترسم هم بيشتر مي‌شد حالا پاسي از شب گذشته بود.

از محمد پرسيدم اين حرفه را از كجا ياد گرفتي؟ و چرا وارد اين كار شدي؟ كار را از پدرم ياد گرفتم و علاقه شديدي به شب‌زنده‌خواني و كلا تلاوت قرآن دارم. قرآن‌خواني آدم را آرام مي كند و به خدا نزديكتر مي‌كند اين به من ثابت شده كه تلاوت قرآن آرامش روحي دارد. و انسان را به خدا نزديكتر مي‌كند. الان ديگر راه پدرم را ادامه مي‌دهم.

كار اصلي‌تان چيست؟ آخر شما هميشه كه كار نداريد؟ من گچ‌كار ساختمان هستم، هميشه كار ندارم.

آقاي شيخي دوست خوبم به من خبر مي‌دهد كه فلان قبرستان بايد برويم براي مراسم شب‌زنده‌‌خواني و من هم مي‌روم.

از آن‌ها مي پرسم حرف خاصي نداريد؟ تشكر مي‌كنند از روزنامه صحبت نو كه اين مصاحبه را انجام داده‌اند.

از آن‌ها تشكر و معذرت‌خواهي مي‌كنم كه مزاحم قرآن‌خواني و شب‌زنده‌خواني‌اشان شدم و با شرمندگي از آن‌ها خواهش كردم تا دم در مرا همراهي كنند آخر ممكن است اجنه اذيتم كنند كه آن‌ها مي‌خندند و يكي از آن‌ها تا دم در آمد من هم مثل آمدنم با سرعت از قبرستان خارج شدم به طرف دنياي زندگان.

البته كربلايي محمد گفت: كه بار‌ها اجنه را در قبرستان ديده است. آن هم مواقعي كه تنها بوده‌ بر ترسم مي‌ افزايد.

نمي‌دانم چقدر پرسش‌هاي ترسناك از آن‌ها مي پرسيدم، آخر دوست داشتم و كنجكاو بودم.

 

سفر به فداغ: پارچه‌هاي رنگي نماد خوشبختي است

عکس تزیینی استفاطمه یوسفی: وقتي وارد شهر که شديم، مثل اين بود كه وارد بندر شده باشيم. پوشش زنان و فرهنگ‌شان ما را به ياد شهر‌هاي بندري مي‌انداخت. برايمان تعجب‌آور بود جايي كه با دريا يا حتي رودخانه فاصله زيادي دارد، چگونه اين‌قدر به بندر شبيه است. جوياي دليل اين شباهت كه شديم، فهميديم اين به شغل مردان اين شهر مربوط مي‌شود. آن‌ها عموماً براي كسب و كار به بندرعباس مي‌روند و آنجا در شغل‌هاي مختلف براي به دست آوردن امرار معاش‌شان تلاش مي‌كنند، تا جايي كه يكي از خانم‌ها كه ساكن اين شهر بود اعتراف مي‌كرد اين امر  حتي در نحوه‌ي زبان و فرهنگ‌شان نيز تاثير داشته و خيلي‌ از فرهنگ‌هاي قديمي‌شان يا تغيير كرده يا كلاً فراموش شده است.

مغازه‌هاي كمي در فداغ وجود دارد. يكي از فروشنده‌هايي كه كنار مغازه‌اش نشسته بود و موهاي سفيد و چروك‌هاي صورتش حكايت از سال‌ها تلاش‌اش داشت، مي‌گفت جنس‌هاي ايراني را عموماً از لار مي‌آوريم و جنس‌هاي خارجي را از بندر عسلويه مي‌گيريم و كسب و كار خوبي نداريم. به همين علت جوانان بيشتر به سفر‌هاي كاري فكر مي‌كنند و مدت‌ها از خانواده‌شان دور مي‌مانند.

سوار ماشين شديم. مقصدمان مسجدي بود به اسم مسجد «شاه قتال» كه مردمان فداغ براي او ارزش و احترام خاصي قائل هستند. از كوچه پس كوچه‌ها گذشتيم. در بين راه پارچه‌هاي سفيد و سبز كه بر سر در خانه‌ها خودنمايي مي‌كرد نظرمان را جلب كرد. دليل‌اش را پرسيديم. گفتند كساني كه از مكه برمي‌گردند عموماً اين پارچه‌ها را بر سر در خانه‌هايشان مي‌زنند. پرسيديم پس حتماً امسال بيشتر افراد شهر به مكه رفته‌اند، چون بيشتر خانه‌ها اين نماد پارچه‌اي را بر سر در‌هايشان حمل مي‌كنند. خنديدند و گفتند نه، ولي رسم اين است كه براي نشان دادن پيوند و همبستگي بین خانواده‌ها، حتی خويشاوندان دور و همسايگان كسي كه از مكه برمي‌گردد نيز بايد اين پارچه‌ها را نصب كنند. به مسجد شاه قتال رسيديم. هشت پيرمرد روي سكو‌هاي بيروني مسجد نشسته بودند. يكي از آن‌ها كه موهاي خرمايي رنگي داشت خود را از نوادگان سربازان اعراب معرفي كرد. از او پرسيديم شاه قتال چه شخصيتي بود؟ و مگر چند نفر را كشته كه به قتال معروف شده است؟ گفت شاه سيف ا... اسم واقعي او است و از نوادگان امام حسن(ع) بوده است. لقب قتّال به خاطر اين به او داده شده است كه مي‌گويند او با نفس خودش در جنگ بوده و قتال براي او به معني كشنده‌ي نفس است. او برای ترويج دين اسلام به ايران سفر كرده بود، تا اين كه گذارش به فداغ مي‌خورد و چند روزي را در اين شهر مي‌گذراند. اما چون قبل از آمدن شاه سيف ا...، اسلام به ايران آمده بود و مردم فداغ شيعه شده بودند و شاه سيف ا... سني بود و سني بودن را ترويج مي‌داد، مردم فداغ در آن زمان نتوانستند با او كنار بيايند و او را از شهر بيرون مي‌‌كنند. شاه قتال پس از مدتي به عمادده رفته و ساكن آنجا مي‌َشود و آن‌جا نيز به خاك سپرده مي‌شود.

يكي از اعضاي شوراي فداغ مي‌گفت مهم‌ترين مشكل فداغ نبود آسفالت، نبود مراكز بهداشتي و همچنين نبودن سرويس عمومي براي مراجعه به مركز شهرستان است. او مي‌گفت سي ميليون تومان از فرمانداري لارستان براي ساخت سد شاه نعمت ا...گرفته‌اند، اما اين مقدار كافي نيست. در حال حاضر فاز اول اين سد (قسمت آب‌ريز) به اتمام رسيده و فاز دوم آن نيز به زودي شروع مي‌شود. او مي‌گفت يكي از افتخارات امسال اين شهر در سال اصلاح الگوي مصرف اين بوده است كه از پس‌مانده‌هاي آب‌شيرين كن، حدود 250 درخت آبياري شده است. يكي از مشكلات شهر فداغ بركه‌هايش است كه به خاطر كثيفي زياد آن باعث بروز بيماري در بين اهالي اين شهر شده است. او پيشنهاد داد يا اين بركه‌ها را بفروشند يا حداقل لايه‌روبي كنند تا  از بروز بيماري در بين مردم جلوگيري شود. اين شهر جزو يكي از مناطق سيل‌خيز محسوب مي‌شود و نبودن سيل‌بند از طرفي باعث بروز خطرات جاني و مالي مي‌شود و از طرف ديگر با كمبود آب مواجه هستند و آب مصرفي خود را از عمادده تهيه مي‌كنند كه متاسفانه با شور شدن آب عمادده نيز بايد آن را از شهر‌هاي ديگر خريداري كنند.

نبود زايشگاه و درمانگاه نيز از مشكلات بزرگ اين شهر است. يكي از ساكنين شهر مي‌گفت چند سال پيش يك جوان 22 ساله به خاطر تنگي نفس در بين راه رفتن به بيمارستان فوت كرده است. در صورتي كه اگر مراكز بهداشتي در اين شهر وجود داشت يا حداقل آمبولانسي براي انتقال بيماران شايد اين اتفاق نمي‌‌افتاد. او همچنين گفت: با توجه به داشتن استعداد‌هاي ورزشي مثل امير منصوري بازيكن رشته ژيمناستيك كه ملي‌پوش است يا فرج ا... رستمي كه چهار حكم در رشته‌هاي ورزشي دارد، از نظر امكانات ورزشي فداغ در سطح بسيار ضعيفي قرار دارد و همين هم باعث مي‌شود خيلي از استعدادها شكوفا نشود.

تنها امكانات تفريحي فداغ پاركي است به اسم پارك بوستان. از نظر آموزشي فداغ يك پيش دبستاني دارد به اسم حضرت رسول (ص) كه پارسال تاسيس شده است و يك دبستان كه در شیفت صبح پسر‌ها و شیفت ظهر دختر‌ها در آن تحصيل مي‌كنند. دو مدرسه راهنمايي صنعت (دخترانه) و بعثت (پسرانه) و همچنين دو دبيرستان، شهيد مطهري و پناهي و يك پيش‌دانشگاهي دارد.

نان ترنگبين يكي از غذا‌هاي محلي آن‌هاست. مانند خيلي از شهرها و روستاهاي اطراف، آن‌ها نيز در مراسم عروسي خود رقص محلي دارند و پارچه‌هاي رنگي به در و ديوار نصب مي‌كنند كه نماد خوشبختي است. داشتيم برمي‌گشتيم که دو نفر كه سوار بر موتورسيكلت بودند به طرفمان آمدند. انگار فهميده بودند كه ما براي چه آن جا هستيم. گفتند ما دو نفر دانشجوي دانشگاه اوز هستيم و از نظر رفت و آمد به خصوص در ايام امتحانات مشكل داريم. از مسئولين خواهش مي‌كنیم از نظر سرويس و امكانات رفت و آمد فكري به حال اين شهر بكنند.

نقدی بر ارتقاء بخش گراش و اوز از رییس شورای شهر اوز

باسمه‌تعالي

مديريت محترم نشريه‌ي وزين صحبت نو گراش

با سلام و تحيات

احتراماً ضمن آرزوي توفيق جنابعالي و همكاران محترمتان در نشريه‌ صحبت نو گراش به پيوست يك برگ جوابيه شوراي اسلامي شهر اوز به استحضار مي‌رساند: در صفحه‌ 7 شماره 44 آن ماهنامه آذر ماه 88 مطلبي از آقاي ابراهيم احمدي تحت عنوان «ارتقاء بخش گراش و اوز» به چاپ رسيده كه اميد است طبق قانون مطبوعات در همان صفحه جوابيه اين شورا را چاپ فرماييد.

با تشكر

مهندس محمد رسول صباغي

رييس شوراي اسلامي شهر اوز

 

باسمه تعالي

«بخش اوز مستحق ارتقاء است»

با سلام و تحيات

احتراما در صفحه 7 شماره 44 آن نشريه محترم مطلبي تحت عنوان «ارتقاء گراش و اوز» به قلم آقاي ابراهيم احمدي به چاپ رسيد كه نويسنده كوشيده است نشان دهد آن را به عنوان ديدگاه شخصي خود بيان نموده است. اگر چه در هر جامعه‌‌اي ديدگاه‌هاي متفاوتي از موضوعات گوناگون اجتماعي وجود دارد اما طرح و اشاره به موضوع مهمي چون ارتقاء مشترك گراش و اوز از هر منظري كه باشد پذيرفتني نيست، چون مورد تاييد قاطبه مردم بخش كهن 60 ساله اوز نمي‌‌باشد، و نگارش چنين موضوعاتي با عنوان ديدگاه شخصي يا هر عنوان ديگري سنخيتي با تلاش‌هاي شوراهاي اسلامي سه دوره و همراهي بزرگان و معتمدين و آحاد مردم اوز در داخل و خارج از كشور كه در تلاشي مضاعف با ملاقات‌هاي حضوري خود با مسئولين و مكاتبات متعدد بر اثبات حقانيت و مظلوميت بخش اوز براي ارتقاء پا مي‌فشارند ندارد. لذا مطرح نمودن چنين مباحثي در اين برهه از زمان از سوي كسي كه تاكنون خود را از نيروهاي فعال و تلاشگر و علاقمند به شهر و بخش اوز نشان داده است چندان منطقي به نظر نمي‌رسد، چرا كه نويسنده محترم مي‌بايست نظر شخصي خود را قبل از نگارش و اقدام به چاپ آن در هر نشريه‌اي حداقل اهداف عاليه مردم خوب، صبور و قدرشناس اوز و ضرورت احترام به نظريه غالب همه شهروندان چه آنهايي كه در داخل و چه آناني كه در خارج از كشورند را مدنظر قرار داده و آن را بر اعلام نظر شخصي خود ترجیح مي‌داد. بنابراين قطعاً طرح چنين مباحث و مطالبي كه به موضوع كلان و آينده شهر و بخش اوز بستگي داشته و در راستاي آرمان‌هاي مردم نباشد، لاجرم دل‌‌‌‌نگراني و ناخشنودي افكار عمومي جامعه را براي نويسنده به همراه خواهد داشت. بنابراين جناب آقاي ابراهيم احمدي به جاي طرح چنين ديدگاه‌هايي كه مطرح كردن آن ضروري به نظر نمي‌رسد، مي‌بايست طرح‌ها و مباحثي را مطرح نمايد كه در بالندگي جوانان و سرافرازي بخش و آسايش خاطر توده‌هاي جامعه نقش‌‌‌‌آفرين باشد و بكوشد در راستاي موضوع ارتقاء هم‌پيمان با مردم براي رسيدن تلاش‌‌‌‌‌هاي چندين ساله از حريم و انديشه‌‌‌هاي آنان، قلم به دست گيرد و از احقاق حق بخش 60 ساله اوز در راه اولويت ارتقاء خود در لارستان سخن به ميان آورد. در اين ميان اگر هم شخصي نظري جدا از نظر غالب مردم شريف و قدرشناس اوز دارد، لااقل از طرح و نگارش آن پرهيز نمايد تا خواسته يا ناخواسته تيتر صفحه نخست نشريه‌اي نشود. لذا تك‌تك اعضاي شوراي اسلامي شهر اوز به نمايندگي از افكار عمومي مردم اوز طرح چنين ديدگاه‌هايي از هر قلم و فكري كه باشد منطقي نمي‌‌داند و آن را نقطه‌اي مقابل مي‌داند و تلاش‌هايي كه از ديرباز تاكنون بزرگان، مسئولين محلي و مردم در راه اثبات حقانيت اولويت ارتقاء بخش اوز به خرج داده‌‌اند و اين را نيز يادآور مي‌‌شويم كه همچون گذشته همراه با آحاد مردم بر اثبات حقانيت ارتقاء بخش كهن اوز در لارستان كه بر همگان واضح و مصداق روشن الشمس من الظهر است همچنان مصمم و پا فشاري مي‌نماييم و در اين راه كوتاهي نكرده و نخواهيم كرد و همچنان اميدوار خواهيم بود با الطاف دولت كريمه عدالت محور و با مدد مسئولين خدمتگزار شهرستان و استان و نماينده محترم مردم شريف لارستان در مجلس شوراي اسلامي شاهد تحقق خواسته‌هاي به حق مردم بخش اوز پس از سال‌ها انتظار باشيم.

مهندس محمد رسول صباغي

رييس شوراي اسلامي شهر اوز

 

مصداق بارز نابود كردن به بهانه‌ي زنده كردن

محمدرضا مهرابي: هدف از اين نوشته بيان نگرشي در قالب يك مثال ملموس و قابل درك است.

كلات اين عنصر با ارزش و پر معني را وسيله‌اي براي نگرشي قرار داده‌ايم كه شناخت و عمل به آن ما را به هدف خود نزديك مي‌كند. رسيدن به هدف مستلزم انتخاب مسير درست است، اما هدف وسيله را توجيه نمي‌كند، نيت خير و هدف ارزشمند، تضميني براي رسيدن به مقصود نيست.

كلات،گزينه‌ي است كه در سال‌هاي اخير، اقدامات و نظرات زيادي راجع  به آن مطرح گرديده است كه همه‌ي آن‌ها يك هدف را دنبال مي‌كند و آن، زنده كردن كلات است، تا اين مرحله هم نيت خير است و هم هدف ارزشمند. اما نتيجه، نتيجه‌ی دلخواه نيست. به عنوان مثال در سال‌هاي اخير افرادي با نيت خير و دلسوزانه اقدام به خاكبرداري از بناهاي باقي مانده قلعه نمودند، كه در اولين اقدام براي زنده كردن كلات، شروع نابودي آثار را به همراه داشت. در نمونه‌ي مشابه در سطح كلان‌تر، ساخت هتل بزرگ شيراز در كنار دروازه قرآن است. دروازه قرآني كه در طي سال ها ارزش و اعتبار خود را همچون كلات،حفظ كرده است، براي زنده شدن و زنده ماندن نيازي به اين اقدام نداشت. - هر چند ساخت اين هتل با مخالفت هاي بسياري از سوي افرادي كه ارزش دروازه قرآن را درك كرده  بودند روبرو بود ولي اين پروژه عملي شد- وجه مشترك هر دوي اين اقدامات نابود كردن به بهانه‌ي زنده كردن است. مي‌توان گفت اين عمل در سطح كشور عموميت دارد، اين جاست كه نياز به تغيير نگرش احساس مي‌شود.

به بيان ساده آنگاه كه سخن از آبادي كلات يا به عبارتي زنده كردن كلات به ميان مي‌آيد. در اولين گزينه‌هاي پيشنهادي ايجاد راه آسفالته به چشم مي‌خورد، اين عمل مصداق بارز نابود كردن به بهانه‌ي زنده كردن است. اگر اين هدف مسير خود را در مسير علمي و كارشناسي جست وجو كند هرگز همچين پيش نهادي مطرح نمي‌گردد. اين نوع نگرش در سال‌هاي اخير سبب شده است كه نيات خير و اهداف ارزشمند ما نتيجه‌اي جز نابودي به همراه نداشته باشد.

راه كار پيشنهادي اين است كه قبل از هر اقدامي پروسه‌اي را براي خود تعريف كنيم. اين پروسه شامل سه مرحله است:1-مطالعات 2-تجزيه و تحليل 3- نتيجه گيري.

مطالعات، شامل شناخت همه جانبه موضوع است: مطالعات پايه، مطالعات زمينه، مطالعات تطبيقی، مطالعات تكميلي، چنانچه اين مرحله به صورت كامل و همه جانبه مورد بررسي قرار گيرد، مسير حركت را مشخص مي‌كند. در قسمت دوم پس از حاصل شدن شناخت، به تجزيه و تحليل داده‌ها مي‌پردازيم، و در پايان به كمك اطلاعات به دست آمده راه‌كار ارائه مي‌كنيم. به عنوان مثال اين مسير در موضوع آباداني كلات، تنها از يك زاويه و به طور مختصر بيان مي كنيم.

1- مطالعات: كلات يك عنصر مركزي شهر است و محله‌ها، پيرامون آن شكل گرفته است. برق روز و ناساگ از قديمي‌ترين محله‌هاي شكل گرفته در اطراف كلات است.

2- تجزيه و تحليل: وجه تسميه اين دو محله به وجود كلات وابسته است .نقش پر رنگ كلات حتي در نام گذاري محلات نيز ديده مي شود،كلات تلي از گل و خاك نيست، بلكه بخشي از هويت ما است.

3-نتيجه (ارائه راه كار): نمادين كردن اين ويژگي

ارائه راه كار: ايجاد نواري سبز به كمك رديفي از درخت ،كه نورگيري و سايه اندازي درختان مبين ويژگي ذكر شده باشد.ت عداد اين درختان را مي‌توان نمادين در نظر گرفت، مثلا به تعداد شهداي گمنام. نوع درختان خود مي‌تواند بيانگر فرهنگ و سنت شهر باشد. نور پردازي درختان در شب، زيبايي شهر و كلات را دوچندان مي‌كند. با اين كار خاك كلات را در مقابل فرسايش ايمن كرده ايم و در مسير حركتي كه درختان آن را مشخص مي‌كنند، سايه‌اي ايجاد كرده ايم كه در گرماي تابستان، خنكاي رهگذران باشد.

بااين كار نه تنها به بدنه‌ي كلات خدشه‌اي وارد نكرده ايم، بلكه سبب بقا، زنده شدن و ارزشي شدن آن نيز گشته‌ايم. درختاني را نمادين كرده‌ايم كه همه ريشه در يك خاك دارند و يك مسير و يك هدف را نشان مي‌دهند.

در مثالي قابل درك، هنگامي كنار زيارت جايگاه ارزشي پيدا مي‌كند و نمادين مي‌شود، ارزش پيدا مي‌كند، اين ارزش مصونيت درخت را در برابر خطرات انساني به همراه داشته است. در نگاه جامعه كنار زيارت با درختان پيرامون خود متفاوت است. اين نوع نگاه و نگرش بقا درخت را به همراه دارد.

به عنوان مثال اگر اين نوع نگرش را بر روي درختان اشاره شده در راه‌كار پيشنهادي پياده سازيم، يقينا، آنان را از خطرات انساني حفظ كرده‌ايم. اين مثال تنها براي نشان دادن چگونگي اجرايي شدن نگرش اشاره شده بود، پياده كردن پروسه‌اي كه در بالا مطرح كرده‌ايم، ما را به ده‌ها راه‌كار اين چنيني خواهد رساند، و آنگاه است كه نيت خير و هدف ارزشمند ما به ثمر خواهد نشست.

خدا فرشته‌ای را به ما ارزانی داشت که شبیه هیچ کس نبود

راضیه و فاطمه یوسفی : با تماس مکرر و اطمینان خاطر از این که نامشان فاش نمی‌شود، حاضر به مصاحبه می‌شوند. گفت‌گو را در دفتر نشریه صحبت‌نو آغاز می‌کنیم.

مردی که زندگی‌اش را مدیون همسرش می‌دید و اولین سخن‌اش تقدیر از بانوی عشق بود که با آگاهی از عقیم بودن او قبل از ازدواج، راضی به همسفری در قطار زندگی‌اش شده بود. سی‌وپنج سال سن دارد از سختی‌ها می‌گوید. دوران خاکستری رنگی که با نور ایمان و توکل رو به سپیدی می‌گذاشت. دورانی که ابر‌های مصلحت، مانع تابش انوار طلایی امید می‌شدند و او مصرانه چشم به آینده دوخته بود و افق‌های روشنی را در ذهن تجسم می‌کرد.

از او می‌پرسیم: که با آگاهی از عقیم بودن، باز هم به فکر معالجه بودید جواب می دهد: در سایه توکل به خدا، هیچ چیز غیر ممکن نیست. ما هم امیدوار بودیم. به طور دوره‌ای به پزشکان متخصص در داخل و خارج کشور مراجعه کردیم. نه پزشکان اصفهانی و یزدی، نه پزشکان قطری و داروهای هندی، هیچ کدام کلید قفل بسته زندگی‌مان نشد.

از او می‌پرسیم کی تصمیم قاطع به فرزند‌خواندگی گرفتید. می‌گوید: سال‌های تنهایی ما دو رقمی شده بود چهارده سال. چهارده سال منتظر معجزه بودیم چهارده سال منتظر درخشش تک‌ستاره‌ای که به روی هر دوی ما چشمک بزند بودیم. همیشه گم‌شده‌ای را درون خود جست‌و جو می‌کردیم. یک نوع خلا، که با هیچ چیز پر نمی‌شد جز با صدای دلنشین کودکی که فضای زندگی مشترک‌مان را عطر‌آگین کند. صدایی که با عمق وجود مامان و بابا را بر زبان جاری سازد.

درباره‌ی آغاز راه فرزندخواندگی می‌گوید:بعد از زلزله‌ی بم تعدای از کودکان بی‌سرپرست شدند و به پرورشگاه‌ها و مراکز بهزیستی تحویل داده شدند. با شنیدن این خبر جرقه‌ای در ذهن‌مان ایجاد شد. انگار خدا می‌خواست به ما پیغام دهد که: در ناامیدی بسی امید است پایان شبی سیاه سفید است. این‌بار به جای مطب دکتر‌ها رفتن به آزمایشگاه‌ها و استفاده از قرص، کپسول و آمپول‌های رنگارنگ، امید وآرزو‌های‌مان را در مراکز بهزیستی جست‌وجو می‌کردیم. ابتدا برای گرفتن مشاوره به هلا‌ل احمر گراش مراجعه کردیم و اطلاعات فراوان و مفیدی از آقایان حسنی، ایزدی و مهروری و خانم‌ها سعادت، شوری و پرونده کسب کردیم بعد به اداره‌ی بهزیستی شیراز مراجعه کردیم. در ابتدا می‌بایست شایستگی‌مان را برای حضانت و سرپرستی کودک به اثبات می‌رسید. فهرست کاملی از نوع زندگی، مقدار درآمد، میزان تحصیلات، محل کار، عدم سو سابقه، گزارش پزشکی و در کل بیوگرافی کامل از هر دو نفر و خانواده‌هایمان در اختیارشان قرار دادیم.

از او می‌پرسیم کسی مخالف تصمیم شما نبود؟ جواب می‌دهد: خانواده‌ی هر دو نفر ما مخالف بودند.

از او می‌پرسیم بهزیستی با مشکل خاصی برخورد نکردید؟ جواب می‌دهد: کار‌های اداری و وقت گیری را انجام دادیم قوانین و شرایط خاصی حکم‌فرما بود این به نفع کودکان بي‌سرپرست هم هست که مبادا افرادی بی صلاحیت با دادن اطلاعات نادرست حضانت کودکانی را به عهده بگیرند و از این امر سوءاستفاده کنند.

از او می پرسیم: جنسیت کودک برایتان مهم بود؟ با قاطعیت جواب می دهد: نه ما منتظر فرشته‌ی کوچکی بودیم که با رمز جادویی‌اش، قفل تنهایی چهارده ساله‌ی ما را بگشاید و نگاه نافذ و جذابش، گرما بخش زندگی‌مان شود. وقتی قدم به شیر خوارگاه شیراز گذاشتیم با تمام وجود دوست داشتیم کودکان را ببینیم که با مخالفت مدیر شیر خوارگاه مواجه شدیم و غصه‌ی سنگین بر دلمان نشست مدیر شیر خوارگاه گفت: کودکان همیشه منتظرند. منتظر پدر و مادرشان هستند که بیایند و آن ها را با خود ببرند وقتی کسی به آن جا وارد می شود همه امیدوار می شوند و اگر انتخاب نشوند در روحیه‌ی کودکان اثر بدی می‌گذارد و قلب نازک‌شان می‌شکند.

چه هوای سنگینی باید باشد. بغض بی پناهی کودکان که لابلای نگاه نادیده شان خودنمایی می‌کرد. چشمهایم را به آسمان دوختم و برای لحظه ای خود را به جای آن ها گذاشتم چه حس غریبی بود.

از او پرسیدیم چه مدت طول کشید تا کودک به فرزند خواندگی شما درآمد می‌گوید: از روز درخواست تا تکمیل پرونده تا روز موعود پنج سال طول کشید. ساعت یازده ونیم شب، بیست و هشت دی ماه بود. در آن شب سرد زمستان، خبری را از پشت گوشی تلفن شنیدم که گرمایش بیشتر از خورشید بود. خبری که آمدن بهار را نوید می داد خبر طلوع یک ستاره‌ی کوچک بی‌اختیار اشک از چشمان‌مان سرازیر شد و سجده‌ی شکر را به جا آوردیم. شادی همراه با اضطراب تمام وجودمان را گرفته بود دستپاچه شده بودیم وخود را آماده‌ی سفر می‌کردیم. لحظات به کندی می‌گذشت بی‌قراری‌مان مانند پدر و مادری بود که فرزند گم شده‌ی خود را بازیافته اند. در بین راه با خدا عهد کردم که اگر این کار سروسامان یافت به پابوس حضرت رقیه برویم. خورشید طلوع کرد و ما منتظر خورشید هستی‌مان بودیم که تن‌اش را در آغوش بفشاریم. بالاخره انتظار به پایان رسید و نوزاد دو روزه‌ای در آغوش ما جای گرفت.

خدا فرشته‌ای را به ما ارزانی داشت که شبیه هیچ کس نبود. زیبایی این صحنه را فقط من، همسرم وکودکم می‌دانیم و بس. لحظه‌ای که با هم، بی‌اختیار به شکرانه‌ی این هدیه‌ی الهی گریه کردیم.

از او می پرسیم اتفاقی برای پدر و مادر کودک افتاده بود؟ جواب می دهد: نه پدر و مادر کودک در آستانه‌ی طلاق بودند و هیچ کدام از آن‌ها حاضر به سرپرستی و حضانت کودک نبودند.

از او می‌پرسیم در آینده، حقیقت را به فرزندتان می‌گویید؟ با شک جواب می‌دهد: تردید دارم نمی‌دانم بگویم یا نه. ولی نمی‌خواهم همیشه در اضطراب باشم که اگر فهمید؟ زمانی حقیقت را بازگو می کنم که به این درک رسیده باشد که فقط به دنیا آوردن ملاک پدر و مادر شدن نیست در نظر دارم با مشاوران صحبت کنم تا روش بیان این امر را بياموزم، تا لطمه‌ای به فرزندم وارد نشود. ولی هیچ‌گاه قداست پدر و مادرش را از بین نمی‌برم.

از او می‌پرسیم برخورد اطرافیان با موضوع چگونه بوده است؟ لبخندی می زند و می گوید: از نظر آن‌ها «فرزند کسی نمی کند فرزندی» ولی از نظر من و همسرم «بیگانه اگر وفا کند خویش من است».

از او می پرسیم وقتی به شناسنامه‌ی فرزندتان نگاه می‌کنید چه حسی دارید؟ جواب می‌دهد: آرامش خاصی در شناسنامه نهفته است با زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید: این فرزند شماست و هیچ کس نمی‌تواند آن را از شما بگیرد.

از او می‌پرسیم مهم‌ترین هدفتان از فرزند‌خواندگی چه بود؟ می‌گوید: هدف کلی رضایت خداوند و هدف خاص پر شدن تنهایی و دلتنگی‌هایمان بود.

در این یک سال و هفت ماه چه احساسی میان شما و فرزندتان ایجاد شده است؟ می‌گوید: خیلی وقت است به آرامش رسیده‌ایم وقتی گریه می‌کند و می‌گوید می‌خواهم پیش بابا بخوابم انگار دنیا را به من داده‌اند وقتی از دستش ناراحت می‌شوم بغلم می‌کند و مرا مي‌بوسد و من در این لحظات خود را صاحب تمام خوبی‌ها و خوشی‌ها می‌دانم. وقتی در آغوش مادرش به آرامی به خواب فرو می‌رود فرشتگان الهی را به چشم خود می‌بینم. در یک کلام: او الان تمام زندگی ما شده است.

از او می‌پرسیم از فرزندتان چه توقع‌ای دارید؟ جواب می دهد: هیچ. تمام تلاش ما این است که به رشد و بالندگی برسد و در آینده فردی موفقی شود.

و حرف آخر او این بود که در حال حاضر تعداد انگشت شماری، مسئولیت فرزند خواندگی بر عهده دارند و باید در زمینه‌ی قبول فرزند‌خواندگی و نحوه‌ی برخورد با این خانواده ها فرهنگ سازی شود.

هویت یا سنت؟ در واکنش به مقاله ی محمد خواجه پور

عبدالعلی صلاحی : در ابتدای مقاله‌ی [خواجه‌پور] به نوعی هویت با سنت یکی دانسته شده است، ولی با اینکه ارتباطی بین این دو وجود دارد، باید گفت سنت بخشی از هویت یک جامعه را تشکیل می‌دهد. مقوله‌ی ارزشمند هویت که می‌تواند در جامعه امروزی و حتی در صورت شکل‌گیری دهکده جهانی حرفی برای گفتن داشته باشد، شامل مواردی است چون زبان، تاریخ، اسطوره‌ها، فرهنگ، معماری، میراث مکتوب و ... که البته سنت‌هایی که شاید در طول قرون دچار تغییر شدید و حتی ناقض همدیگر باشند نیز بخشی از هویت را تشکیل می‌دهند.

با این که سنت برای شکل‌گیری یک پروسه‌ی طولانی را طی می‌کند، اما تغییر یا حذف آن از جوامعی که آمادگی پذیرش فرهنگی جدید را داشته باشند یا خردورزی در آنها در حال نهادینه شدن باشد، کار مشکلی نیست و نیاز به تبلیغات وسیعی نیز ندارد. گرچه مقاومت‌هایی در مقابل این تغییرات از سوی کسانی که پایبندی شدیدی به این سنت‌ها دارند حتماً وجود خواهد داشت. تحولات ناشی از اطلاع‌رسانی در قرن حاضر و مناسب‌تر انگاشتن فرهنگ‌های دیگر نسبت به سنن موجود نه فرهنگ ایرانی، به دلیل جذابیت‌هایی که در فرهنگ‌های وارداتی دیده می‌شود ولی در جوامع ما به دلایلی وجود ندارد، یکی دیگر از علل گرایش به سمت تغییر سنت است.

حوادث ذکر شده مانند جنگ کلات و واقعه‌ی دوم تیر را شاید نتوان مخالفت و ستیز با دولت دانست. در مورد دوم تیر صرفاً مطالبه حقوق شهروندی و امنیت، و در مورد کلات درگیری برخاسته از اختلافات خانوادگی دو عموزاده بود که مردم را نیز درگیر کرد. ضمن این که این‌گونه درگیر‌ی‌ها حرکتی بود که برای براندازی حکومت‌های محلی از طرف رضاشاه جهت یک‌پارچه کردن حکومت مرکزی از قبل در جای‌جای کشور دنبال می‌شد و زادان‌خان نیز در نامه‌ای عدم تمایل‌اش را برای مقابله با قشون دولتی اعلام کرد که متأسفانه به دست قشون نرسید و درگیری به مدت هجده روز ادامه یافت. اما به نظر من این موارد که از دل آنها اسطوره‌گونه‌هایی شکل می‌گیرند نیز خود سنت‌سازند و به بخشی از هویت یک جامعه می‌پیوندند. کما این که در گراش پس از جنگ قلعه در سال 1308، زادان‌خان به اسطوره، و زمان درگیری به تاریخ مبدا تبدیل شد و روحیه سلحشوری گراشی‌ها از آن پس در منطقه زبان‌زد گردید.

در مورد ریشه‌های خانوادگی و تشخص اصل و نسب که امروزه کمتر به آن پرداخته می‌شود امری فراگیر بوده که در فرهنگ‌های ریشه‌دار با سنن دیرپای نیز مشاهده می‌شود. چون امروزه بیشتر موقعیت‌های اجتماعی و سیاسی، مقامات علمی و فرهنگی قوی و ثروت خانوادگی و تداوم آن تشخص را در پی دارد. ولی این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که کسانی بدون برخورداری از موارد ذکر شده، صرفاً به خاطر کارهای خیرخواهانه و انسان‌دوستانه که شاید آثاری از آن امروزه به چشم نخورد، تشخصی بعضاً بیش از ثروت‌مندان و صاحبان علم و قدرت پیدا کرده‌اند که در این مورد نیز بر ماست که به ثبت زندگی و آثار آنها همت گماریم، نه اینکه فقط کسانی که به ساخت بنایی عام‌المنفعه دست یازیده‌اند را خیر و صاحب تشخص محسوب کنیم.

پرداختن به مقوله‌ی هویت که در این گفتگو بنا به گفته‌ی دوست اندیشمندم آقای خواجه‌پور به دلیل ناکافی بودن کاراکترهای هویت‌ساز گراش به سنت پرداخته شده است جای بحث بیشتری داشت. ضمن این که به نظر من بخش‌های هویت‌ساز ما ناکافی نیستند، ولی به دلیل عدم ثبت و ضبط آنها در طول تاریخ موجودیت گراش، این‌گونه به نظر می‌رسند. به صراحت می‌توان گفت نمونه‌هایی برای هر کدام از بخش‌های تشکیل‌دهنده‌ی هویت یک جامعه که در بالا به آنها اشاره گردید در گراش نیز سراغ داریم، و تنها موردی که کم‌تر به آن پرداخته شده، میراث مکتوب است که در صورت وجود می‌توانست دیگر بخش‌ها را نیز در خود حفظ کند.

خوشبختانه این اتفاق مهم یعنی مکتوب کردن مواردی که به آن اشاره شد در زمان ما در حال رخ دادن است. تلاش‌های دوست ارجمندم آقای صادق رحمانی، آقای سید جواد معصومی، گروه گردآورندگان فرهنگ گراشی به عضویت حقیر و مهدی جباری و مهدی آینه‌افروز، و همچنین تلاش‌های آقایان خواجه‌پور و غفوری و دیگران که به شکلی متفاوت این مهم را پیش می‌برند می‌تواند به حفظ و ثبت و ضبط هویت از دست‌رفته‌ی ما کمک کند.

فرهاد ابراهیم پور و طرح پاتوقی برای اوزی های ساکن دوبی

ایا اوزیها بدنبال اتحاد واتفاق بیشتر در دبی هستند؟ -

دیشب در جایی نشسته بودیم ودونفر از همشهریان گله داشتند که چرا همشهریان یک جای مناسبی برای گردهم ایی اوزیها ندارند وچرا ما اوزیها  در دبی پراکنده هستیم وهر کسی ساز خودش را میزند طرف دیگر که انجا نشسته بود یکسری توضیحاتی داد که من هم گوش کردم او گفت که ما اوزیها طایفه گری داریم وبه همین خاطر هر کس فکر طایفه وقوم خودش هست وعده ای فقط برای اینکه حرف طایفه وجماعت خودشان اول باشد حاضر نیستند به حرف دیگران گوش کنند وبدنبال اسم ونام هستند  من هم وارد صحبتشان شدم گفتم منظورتان چه جور جایی برای اوزیهاست که یکی از انها گفت که منظورم یک باشگاه فرهنگی یا یک سالن بزرگ چند منظوره که هم سالن اجتماعات مردم اوز در دبی باشد هم سالن مراسم  جشن تولد وعزاداری یک جایی که هم هنرمندان انجا بیایند وکارهایشان به مردم خودمان نشان بدهند وهم جوانان اوزی استعداد وکارهایشان به دیده عموم بگذارند  گفتم که این که شما میگوئید من قبلا هم در سایت نوشته ام خودش هم بعد گفت که اره من انجا هم خوانده ام ایشان ادامه داد که ببینید دیگه مثل سابق اوزیها کمتر به مسجد بازار برای تعزیه مردگان می ایند چون هم جایش در بازار قدیم کوچک است هم جای پارگینک نیست به خاطر همین خیلی از همشهریها را که قبلا در مراسم عزاداری می دیدیم الان نمی بینیم واین باعث میشود اوزیها روزبروز کمتر همدیگر را ببیند .البته بی جا نمی گفت که درست هم میگفت گفتم پیشنهاد شما چیست یکی از انها گفت پیشنهاد من ایناست که اوزیهای مقیم امارات چه انها که مواطن هستند وچه انها که مواطن نیستند همه همت کنیم یک جای مناسبی که دور از شهر هم نباشد بسازیم جایی که هم محل جمع شدن همشهریان در طول هفته وماه وسال باشد هم جوانان اوزی که در این دیار زندگی میکنند بیشتر با هم اشنا شوند گفتم که خیلی از این جوانها که اینجا زندگی میکنند متاسفانه از اوزی گفتن خجالت میکشن...

وظيفه‌ ی ما پخش قبوض است نه پيدا كردن مشتركين

 پاسخ اداره ی مخابرات: در پی درج خبری با عنوان «گاهي با وجود پرداخت قبوض تلفن‌ها قطع مي‌شود» در شماره‌ی قبل، نصراله نويدي، سرپرست مخابرات لارستان، توضیح زیر را به دفتر نشریه فرستاد:

«به اطلاع مي‌رساند قطع تلفن‌هاي بدهكار مركز گراش در تاريخ 25/5/88 انجام گرفته يعني پانزده روز پس از مهلت پرداخت. ضمناً قبل از قطع تلفن‌هاي بدهكار به وسيله‌ي سيستم ندا‌پرداز به كليه مشتركين بدهكار جهت پرداخت قبوض خود اطلاع‌رساني و اخطار ارسال شده است. لذا مشتركيني كه با اين شرايط اقدام به پرداخت قبوض خود نكرده‌اند ارتباط آن‌ها قطع و يك‌طرفه شده و بلافاصله پس از پرداخت و ارائه قبض پرداختي به واحد آبونمان مركز گراش ارتباط آن‌ها نيز وصل گرديده است. در خصوص مبلغ بدهكاري كه منجر به قطع ارتباط مي‌شود، طبق بخش‌نامه موجود تلفن‌هاي بدهكار بالاي 3000 تومان پس از مهلت معين و اعلام اخطار از طريق سيستم ندا‌پرداز در صورت عدم پرداخت تلفن‌ها قطع يك‌طرفه شده ولي امكان ارتباط با تلفن‌هاي ضروري از قبيل 112، 115 و 121 براي آنها ميسر مي‌باشد.»

در خبر آمده بود که برخی مشترکین از این امر گله دارند که دلیل پرداخت نکردن به‌موقع قبوض، دیر رسیدن آنهاست. بخشی از این مشکلی نیز به اداره پست و عمل‌کرد آنها در توزیع قبوض نسبت داده شده بود. جهت روشن شدن موضوع محمدجواد حسن‌نژاد همکار ما به سراغ شاكر آشفته، مسئول پست گراش رفت. آشفته در این زمینه سه گروه را دخیل مي‌دانست پست، مخابرات و خودِ مردم.

آشفته درباره‌ی مشکل اول گفت: «از قديم مشكل كد پستي داشته‌ایم. قبلاً کدپستی گراش74331 بوده است و هميشه روي قبوض نوشته شده بود، در صورتي كه اين كدپستي الآن مخصوص اوز است و كد پستي فعلي تغيير يافته است. الآن استان قبضي به ما مي‌دهد كه كدپستي داشته باشد. در حال حاضر 85 درصد كد پستي منازل تكميل شده است. ما در تاریخ 19/6/88 با شهرداري گراش و پست شيراز قرارداد بسته‌ايم و قرار شده شهرداري جهت تكميل كد‌پستي‌ها هزينه كند تا از استان كدپستي صادر شود. با رفع مشكل كدپستي، قبوض سريع‌تر به دست مشترك مي‌رسد.»

و خواهان همکاری بیشتر مخابرات هم بود. آشفته انتظار داشت که بخش آبونمان مخابرات اداره پست را مقصر معرفی نکند. این بخش بايد آدرس دقيق مشتركين را روي قبوض قيد نمايد. «ما وظيفه‌مان پخش قبوض است نه پيدا كردن مشتركين. كد پستي مندرج بر روي قبوض تلفن مشكل دارد و خيلي از تلفن‌هاي تازه ثبت‌نام شده فاقد كدپستي ده رقمي است. و اين معضل بزرگي است جهت توزيع. مخابرات بايد الزاماً از مردم بخواهد كد‌پستي مندرج بر روي در منازل خود را و يا آدرس دقيق منزل را به مخابرات اعلام كنند. در ضمن مخابرات دير‌تر از موعد تلفن‌ها را قطع مي‌كند و افرادي كه قبوض را پرداخت كرده‌اند هم شامل قطع تلفن مي‌‌شوند. وقتی مثلاً مهلت تا 10/6  است، چرا مخابرات 35/6 قطع كند؟ بايد دو روز يا پنج روز بعد قطع كند.»

او خواهان همکاری بیشتر مردم هم بود. «مردم بايد كد پستي را دقيق به آبونمان مخابرات اعلام كنند. سمت راست بالاي قبض را ملاحظه كنند كه كدپستي ده رقمي دارد يا نه، و شماره را با كدپستي منزل‌شان چك کنند. اگر درست نبود، به آبونمان مخابرات مراجعه كنند، و اگر کد پستی ده رقمی ندارند آن را به مخابرات با آدرس دقيق اعلام نمايند.»

آشفته اظهار می‌کند که اگر آدرس و كد پستي دقيق باشد، توزیع قبوض سريع انجام خواهد گرفت و اگر موردي در اين زمینه مشاهده كردند آن را سريعاً به مخابرات يا اداره پست اطلاع بدهند. البته دفاتر خدمات ارتباطي ما در سطح شهر آماده اصلاح قبوض تلفن‌هاي فاقد آدرس و كد پستي مشتركين هستند.

برای پیشرفت جامعه نیروی جمعی ایجاد کنیم / اجتماع

یوسف هاشمی : مثل معروفي است كه مي‌گويد: اگر به انساني يك ماهي بدهيد، خوراك يك روز او را داده‌ايد؛ اگر به او ماهي‌گيري بياموزيد، خوراك همه عمرش را داده‌ايد.

 توسعه پايدار را اين گونه مي‌توان تعريف كرد: فرآيند تغيير در استفاده از منابع، هدايت سرمايه‌گذاري‌ها و سمت‌گيري توسعه تكنولوژي. اين تغيير نهادين بايد با نيازهاي حال و آينده سازگار باشد. در جريان  اين تغييرات دانش نقش موثري را در سلامت توسعه وحفظ حقوق آيندگان ايفا مي‌كند. در هر صورت اگر منظور از توسعه، گسترش امكانات زندگي انسان‌هاست، به ناگزير بايد با نگاهي به آينده، ابعاد آن ترسيم شود. توسعه پايدار، كلي‌نگر است و همه ابعاد اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و ديگر نيازهاي بشري را در بر مي‌گيرد. مهمترين جاذبه در توسعه پايدار، جامع‌نگري آن است.

در چشم‌انداز پايداري، مهم‌ترين سرمايه سرمايه‌هاي انساني است. بديهي است كه بالندگي اين سرمايه‌هاي عظيم در گرو دانش و آگاهي خواهد بود. مثال: اگر جامعه مفروض داراي آگاهي‌هاي كافي در زمينه اهميت و نحوة حفظ سلامت خود باشد و نشر دانش و آگاهي‌رساني در حد كفايت باشد، مي‌توان اميدوار شد كه اعضاي آن جامعه توان‌مندي لازم را براي حفظ خود در برابر تهديدكننده‌هاي سلامت دارند. عقل بايد حاكم بر ذهن و رفتار باشد، نه ذهن حاکم بر عقل. باید ذهنيات خود را بر مبناي عقل تغير دهيم چون انسان‌ها ذاتاً طبيعت را آنگونه كه مي‌خواهند مي‌بينند، نه آنگونه كه هست.

اما در مورد پيشرفت و توسعه پايدار گراش آن طور كه از ظاهر امر پيداست مشکلاتی چون عدم توجه اكثر مردم و به خصوص سرمايه‌داران و سرمايه‌گذاران در امر سرمايه‌گذاري پايدار مانند صنعت، يا حفظ و آموزش نيروي انساني كارآمد كه از مهم‌ترين شرايط توسعه پايدار مي‌باشد به چشم مي‌خورد. متاسفانه گراش تا به حال نسبت به اين امر ضعيف عمل كرده و اين بيشتر از اين لحاظ بوده است كه مسوولين در بخش اطلاع‌رساني به مردم صحيح عمل نكرده‌اند. يعني كج دار و مريز عمل كرده‌اند. همچنين كمتر رو به كارهاي گروهي آورده‌اند و از دانش گروهي كمتر استفاده كرده‌اند.

مثلاً ما مي‌توانيم به جای صرف هزینه‌ی زیاد و وقتی 20 ساله، در ساختن دانشگاه از شهر هم‌جوار خودمان اوز الگو بگیريم که با راه‌اندازي دانشگاه پيام نور در كمتر از دو سال و پذيرش دانشجو، چنان رونقي به بازار اجاره سويت و ساختمان داده كه دانشجوهایی كه در اوز خوابگاه گيرشان نيامده، مجبورند به گراش و لار مراجعه كنند. شعاع رونق اقتصادي آنها به ما هم مي‌رسد.

می‌توان كمي هم به فكر خدمت‌گزاراني بود كه اسم آنها در هيچ جا ثبت نمي‌شود ولي بيشترين خدمت را به شهر و جامعه ما مي‌كنند و در زمينه‌هاي توسعه دانش انساني تلاش بي‌وقفه دارند. يا به جاي اينكه به فكر ساختن ساختمان‌هاي ميلياردي باشیم، مي‌توان  با پرداختن نيمي از هزينه آن به قسمت‌هاي آموزش نيروي انساني -كه مي‌تواند شامل هر قسمت از آموزش باشد، به خصوص آموزش عالي- از طريق تشكيل موسسه‌اي تحت عنوان‌هاي استعداديابي در رشته‌هاي مختلف و پشتيباني آنان منفعت زیادی به شهر رساند.

در اينجا به چند خصيصه از مردمان يك جامعه توسعه يافته و آگاه به اصول موفقيت اشاره مي‌كنيم كه بايستي اين خصيصه‌ها را در بين مردم، مسوولين و جامعه آموزش دهيم و به آنها عمل كنيم:

بايستي به همه افراد جامعه اين امر را آموزش دهيم كه قبول داشته باشيم كه الگو باشیم نه منتقد، و بخشی از راه حل باشیم نه بخشی از مشکل. در مورد هر کاری حلقه نفوذمان را برای حل مشکل مشخص کنیم و در آن گام برداریم.

به مديريت و رهبري كه در جامعه گراش بي‌رنگ است بهاي بيشتري بدهيم. مدیریت یعنی درست انجام دادن امور و رهبری یعنی تشخیص امور درست. در اين قسمت بايستي با تشكيل جلسات صاحب‌نظران و با همكاري اعضاي شوراي اسلامي گراش به اين امر جهت پيش‌برد اهداف پرداخت.

سينرژي يا همان نیروی جمعی ایجاد کنیم. برآیند نیروی جمعی از جمع تک‌تک نیروهاي مردمي بیشتر است. مي‌توان با بها دادن به تفاوت‌ها (تفاوت‌های ذهنی، احساسی و روانی) كه  جوهره کار تیمی است، شرايط را براي ايجاد يك نيروي جمعي موثر فراهم آورد. این کار مي‌توانند از طريق‌هاي مختلف صورت گيرد و اهميت آن در اين است كه پس از ايجاد اين انرژي گروهي، همه مردم خود را موظف به همكاري مي‌دانند و اين چيزي است كه براي حصول اهداف توسعه پايدار اهميت دارد.

و چنانچه دريافتيم همه و همه اين‌ها معلول و نيازمند دانش و آگاهي و متعاقباً اطلاع‌رساني صحيح و به موقع مسولين و مردم است. هيچ وقت دير نيست. مي‌دانيم كه خميرمايه هر تصميم‌گيري كه نهايتاً به رفتار منجر مي‌شود، دانش و آگاهي است. روان‌شناسان مي‌گويند آنچه شما امروز هستید به دلیل انتخاب‌های دیروز شما بوده است. پس می‌توانید امروز دیگرگونه انتخاب کنید.

مبالغی از پول مالباختگان گراشی به خارج از کشور انتقال یافته است / باگ

م. ا. ن، فرزند متهم اصلی، به مالزی گریخته است

صحبت نو: در حالی که فقط دو روز به مهلت داده شده ی دادستانی لارستان مبنی بر پرداخت سودها به حساب دادستانی مانده است ،  بخشی از مردم از این طرح استقبال چندانی نکرده اند. در پی دعوت از معاون دادستانی وی در غیاب علی اصغر حسنی ، نماینده ی لارستان وخنج به گراش سفر کرد.

 عیسی عرفانی‌زاده معاون قضایی دادستانی استان فارس، چهارشنبه اول مهرماه 1388 به گراش آمد .جلسه پرسش و پاسخ در حوزه علمیه برادران تشکیل شد و اله‌یاری، دادستان لارستان؛ محتاجی، فرماندار لارستان؛ مهروری، بخشدار گراش؛ اسماعیلی، رئیس حوزه علمیه گراش؛ و اعضای شورای شهر گراش و جمعی از شکات و مال‌بختگان در آن حضور داشتند. علی اصغر حسنی، نماینده مردم لارستان و خنج در مجلس شورای اسلامی، گفته که از وی برای این جلسه دعوت نشده است.

عرفان‌زاده در ابتدا به بررسی چگونگی بروز مشکلات اقتصادی و چگونگی روند قضایی تشکیل پرونده و دستگیری متهم، سعید نجفی‌زاده، و اعضای شرکت برگ سبز مطهر و سایر هم‌دستان او اشاره کرد. در ادامه وی توجه مردم را به اطلاعیه شماره 7 جلب کرده و به همکاری مردم با بازپرس پیگیری پرونده تاکید نمود و افزود: افرادی که اضافه بر سرمایه اصلی خود مبالغی را دریافت نموده‌اند، تحت هر عنوانی که باشد چه سود و چه هدیه و حتی امور خیریه، با توجه به جنبه غیرشرعی آن، وجوه مذکور را به حساب تعیین شده واریز نموده و فیش آن را به بازپرس ویژه پرونده تحویل نمایند. وی با تعریف تهاتر و اثرات مثبت آن در حل و کاهش تعداد پرونده‌ها، از مردم خواست چنانچه وجه نقدی اضافه بر سرمایه در اختیار دارند به صورت مصالحه زیر نظر بازپرس پرونده به افراد مال‌باخته و متضرر تحویل دهند.

 ایشان متذکر شد چنانچه افراد سودهای دریافتی را به صورت خودخواسته تحویل ندهند و در طرح تهاتر مشارکت ننمایند، دادگاه این اقدام را سوء نیت تلقی خواهد کرد و مجبور به اجرای الزامات قانونی خواهد شد.

در پی سوال یکی از حضار مبنی بر وضعیت فعلی متهم اصلی سعید نجفی‌زاده، او گفت: «متهم اصلی با قرار بازداشت موقت، روانه زندان شده و منتظر تشکیل نهایی پرونده هستیم.»

او همچنین گفت: « در اقاریر متهم اصلی بر حیف و میل شدن مبلغ هفت میلیارد تومان و پرداخت بدهی قبلی متهم اصلی تاکید شده است. »

 عرفان‌زاده در بیانات خود اظهار داشت: مبالغی نیز به خارج از کشور انتقال یافته که پلیس پیگیر این قضیه است.  او بر متواری بودن م. ا. ن، فرزند متهم اصلی، در مالزی صحه گذاشت. او جمع وجوه نقد و تعداد زمین و خودرو توقیف شده افراد را چیزی حدود پنج میلیارد تومان ذکر کرد. عرفان‌زاده کلاهبرداری فرد مذکور را محدود به گراش ندانست، بلکه تاکید نمود که مال‌باختگانی در شیراز، تهران، سبزوار، اقلید و امارات هم وجود دارند.

دکتر فتحی، رییس شورای شهر گراش، نیز در پاسخ به سوالی در خصوص مبلغ کلی کلاهبرداری در گراش، آن را بین 37 تا 50 میلیارد تومان ذکر کرد. در ادامه سه نفر از حضار به نمایندگی از مال‌باختگان و سرمایه‌گذاران صحبت کردند و خواهان سرعت در رسیدگی به پرونده و عودت مبالغ به افراد مال‌باخته شدند. آنها همچنین خواستار برخورد شدید قانونی و قضایی با متهم اصلی و افراد هم‌دست ایشان شدند. در پایان طوماری مبنی بر پیگیری مجدانه قضیه کلاه‌برداری به امضا اهالی رسید و به آقای عرفان‌زاده تحویل داده شد.

غیاث الدین های گراش را دریابیم / یادداشتی از صادق رحمانی

یک . این شب ها سریال تلویزیونی نردبام آسمان از شبکه یک سیما در حال پخش است و زندگی غیاث الدین جمیشد کاشانی  نابغه ی ریاضیات و نجوم را می بینید.

او با سختی ها و ملالت و ملامت های سهمگینی مواجه شده است . اما با همه ی سختی ها و مرارت ها توانست دیدگاه های متحجرانه ای را که گاه برخاسته از دیدگاه های قشری برخی از عالمان آن روزگار بود پشت سر بگذارد و با آزاد اندیشی بر تلخی ها و کلیشه های ذهنی آنان فایق آید . او هر چند فیزیکدان بود، ولی علاقهٔ اصلی‌اش متوجه ریاضیات و اخترشناسی بود؛ پس از دورهٔ طولانی بی‌نوایی و سرگردانی، سرانجام در سایهٔ حمایت سلطان الغ‌بیگ، که خود دانشمند بزرگی بود، موقعیت شغلی مطمئنی در سمرقند به‌دست آورد.

دو . پانزدهم ماه مبارک رمضان مسجد صاحب الزمان گراش میزبان جوانانی بود که تشکلی را با عنوان بنیاد علمی نوآوران  با حمایت هیئت امنای مسجد راه اندازی کرده اند. در این جا باید به چند نکته اشارت کرد:

اول این که باید نگاه همدلانه ی برادران سرخوش و کشتکاران و دیباجی  و دیگر اعضای با نفوذ  مسجد را  گرامی داشت که با سخاوتمندی تمام جوانان شهر را زیر پر و بال گرفتند و با در اختیار گزاردن فضا و مکان و امکانات راه را برای آینده ای روشن تر هموارتر ساخته اند. 

همین دوستان فرهنگدوست از سال های دهه ی شصت تا اکنون بدون ادعا در بسیاری زمینه های فرهنگی و مذهبی و ورزشی فعالیت خالصانه داشته اند. راه اندازی موسسه های خیرخواهانه مانند صندوق نور و بازسازی اساسی مسجد و تخریب و باسازی بازارچه ی ولی عصر (عج) و مساعدت در راه اندازی نشریه ی فرهنگی اجتماعی عصر گراش از جمله ی این تلاش ها ست. ( هر چند می دانم  دوستان از ذکر نامشان در این یادداشت کوچک از من دلگیر خواهند شد، اما باید حرمت دوستی ها و همصحبتی ها را  پاس داشت.)

دوم این که هر فعالیت جدیدی از سوی برخی افراد، مورد بی مهری و حتی مخالفت قرار می گیرد. حتی اگر درختکاری در محیط دانشگاه باشد. به زعم اینان ممکن است در آینده وقتی درخت ها سایه گستر شدند، پناهی برای خلاف کاری باشد!! شنیده شده است به مجرد این که این طرح به اعضای فعال مسجد عرضه شده است، برخی که خود را  مدعیانه، داعیه دار فرهنگ و دانش می دانند با این امر مخالفت کرده اند. ایجاد موانع و عوایق  برای چند دانشجوی دلسوز کار سهلی است، اما گویی همراهی و همدلی کردن و ایستادگی در برابر ناملایمات برای انسان هایی که از خود خلاقیتی ندارند، چندان آسان نمی نماید.باید یادآوری کرد این داعیه داران  اگر خود برای تاسیس مراکز علمی و فرهنگی قدمی برنمی دارند، قدم هایی را که در این راه برداشته می شود، قلم نکنند.

سوم این که کارهای فرهنگی معمولا دیربازده است. مانند ساختمان سازی نیست که به چشم آید و هر روز شاهد تکمیل شدنش باشیم. هرچند امور فرهنگی در شهرهای کوچک با خون دل راه می افتد و با سختی پیش می رود و در نهایت با فرسودگی ذهنی و جسمی پایان می پذیرد ،اما تاثیر جویباری و اندک خود را خواهد گذاشت. علی رغم سختی های فرارو این بنیان علمی را باید تقویت کرد تا ثمرات آن را در آینده به چشم ببینیم.  می توان با رصد کردن نوآوری های همشهریان از هر صبغه ای که باشد، آن را برجسته سازی کرد و توانمندی های فرزندان بخش گراش را تبلیغ کرد.  

در پایان هم باید حمایت بی دریغ هیئت امنای مسجد صاحب الزمان را از این دانشجویان ارج نهاد و هم به این دانشجویان و دانش آموختگان گراشی دست مریزاد گفت که در فضای شهر نسیمی از فرهنگ و دانش وزیدن خواهد گرفت، رایحه ای که مشام جامعه را معطر خواهد ساخت. بوی خوش را نمی توان در قفس حقد و خودخواهی ها  نگاه داشت. غیاث الدین های شهرمان را حمایت می کنیم.   

من که بلوتوث‌ام را روی این‌ها خاموش می‌کنم

مسعود غفوری : «برای سر زدن به یکی از دوستان به مغازه‌اش رفته بودم. بعد از مدتی صحبت از هر دری، دوستم گفت: «بلوتوثت رو روشن کن تا یه چیز توپ برات بفرستم.» گفتم همیشه روشن است. یک کلیپ برایم فرستاد که از دیدن‌اش شوکه شدم. گفتم اینها کجایی‌اند؟ گفت از همین اطراف. وطنی‌اند. تازه یکی بهترش را هم دارم. الآن می‌فرستم....»

بلوتوث‌های مخرب بیشتر به همین طریق منتشر می‌شوند؛ یعنی پخش‌کنندگان آنها ضرورتاً آدم‌های شروری نیستند، ولی حس کنجکاوی‌شان باعث می‌شود دست به این جرم بزنند. محفل‌های دوستانه، آنجا که افراد و به‌خصوص جوان‌ترها دنبال راهی برای فرار از روزمرگی‌اند، مهم‌ترین جایی است که این بلوتوث‌ها پخش می‌شوند. مخصوصاً که ما در جامعه‌ی بسته‌ای زندگی می‌کنیم و چنین چیزهایی می‌توانند در حکم اتفاقاتی باشند که پوسته‌ی سخت و انعطاف‌ناپذیر سنت را می‌شکنند، و آنچه گاهی در زیر این پوسته رخ می‌دهد را نمایان می‌کنند. در جامعه‌ای که در آن سعی می‌شود همه چیز روی روال و کنترل‌شده نشان داده شود، این گونه اتفاقات هیجان عمومی را برمی‌انگیزند.

دارم به این مسائل فکر می‌کنم که یاد صحبت یکی از دوستان می‌افتم. می‌گفت جامعه‌ی ما تصور درستی از مفهوم رسانه ندارد. احتمالاً منظورش این بود که مردم ما نمی‌دانند رسانه چیست و چه کاربرد و یا تأثیری دارد. بلوتوث‌ها نوعی رسانه‌اند. آنها خبررسانی می‌کنند؛ خبرهایی از لایه‌های زیرین و پوشیده شده‌ی اجتماع. این خبرها هم جذاب‌اند و هم همه‌گیر؛ و به همین دلیل به سرعت هم پخش می‌شوند. دنیای رسانه‌ی امروز با این نوع خبررسانی مردمی بیگانه نیست. این تغییرات در شکل و مفهوم رسانه، با دسترسی گسترده‌ی عموم مردم به وسایل تولید چندرسانه‌ها (Multimedia) نظیر انواع و اقسام موبایل‌ها و دوربین‌های دیجیتال، و البته آسان بودن پخش گسترده آنها، مثلاً از طریق بلوتوث و اینترنت، به وجود آمده است. هر چیزی که به صورت دیجیتال تولید شود را می‌توان با سرعت و گستردگی بسیار زیادی پخش کرد.

همین آسانی تولید و پخش این کلیپ‌هاست که بیشترین خطرات را به همراه دارد. به میل مبهم ماندگار شدن در تصاویر فکر می‌کنم؛ میلی که کم‌وبیش در همه‌ی ما وجود دارد. می‌خواهیم -حالا که این‌قدر راحت می‌شود این کار را کرد- تمام لحظات را ثبت کنیم. و گاهی فکر می‌کنیم که می‌شود آنها را برای خودمان نگه داریم. به خیال این که می‌ریزیم روی یک حافظه‌ی جداگانه و می‌گذاریم توی گاوصندوق؛ یا می‌ریزیم توی یک پوشه‌ی کاملاً مخفی توی رایانه‌ی شخصی‌مان و هیچ‌کس به آنها دسترسی نخواهد داشت. ولی این‌ها خیال باطلی بیش نیستند. به هیچ وجه نمی‌شود از چیزی که به شیوه‌ی دیجیتالی تولید شده است مراقبت کرد. همیشه باید ترس این را داشته باشیم که روزی از دست ما خارج می‌شوند؛ حتی اگر آنها را از حافظه‌ی موبایل و یا رایانه‌ی خود پاک کنیم. با یک برنامه‌ی ساده می‌توان بسیاری از چیزهایی که پاک‌شان کرده‌ایم را برگرداند.

به آن پسر جوانی فکر می‌کنم که موبایلش را روشن می‌کند تا از صحنه‌هایی تصویر بگیرد که زندگی خودش و خیلی‌های دیگر را تباه می‌کند. مطمئناً اگر آن‌ها می‌دانستند که این کارشان چه عواقبی دارد، هرگز دست به موبایل نمی‌بردند. شاید آنها هم فکر می‌کرده‌اند که این کلیپ فقط پیش خودشان باقی خواهد ماند. شاید اصلاً فکرش را نمی‌کردند که این کلیپ می‌تواند به راحتی پخش شود و با بلوتوث موبایل‌ها دست به دست بگردد و نیروی انتظامی را به در خانه‌شان بکشاند. شاید اصلاً نمی‌دانسته‌اند که تولید این تصاویر، جرم محسوب می‌شود و مجازات آنها می‌تواند به عنوان مفسد فی‌الارض، اشدّ مجازات باشد. کسی هم از عاقبت آنها درس عبرت نمی‌گیرد. همچنان موبایل‌ها و دوربین‌ها را روشن می‌کنیم و برای مردمی که تشنه‌ی دیدن چهره‌ی پنهان جامعه‌مان هستند، خوراک خبری تولید می‌کنیم. مردمی که آنها هم نمی‌دانند داشتن و پخش کردن این بلوتوث‌ها جرم محسوب می‌شود و بابت آنها جریمه و مجازات خواهند شد. یا شاید هم می‌دانند، ولی نمی‌توانند دست از کنجکاوی و شیطنت بردارند.

به آن دوستی فکر می‌کنم که با تأسف می‌گفت این کلیپ‌ها حداقل کاری که می‌کنند این است که قبح گناه را از بین می‌برند. می‌گفت گناه کردن یک چیز است، و عمومی کردن گناه یک چیز دیگر. هم عقوبت این دومی بیشتر است و هم مجازات‌اش.

من که بلوتوث‌ام را روی این‌ها خاموش می‌کنم. شما خود دانید.

گذری بر ساختار و معماری خانه‌های قدیمی گراش

حبیبه بخشی: خانه‌هاي قديمي با بوي خاك نمناك و باران‌خورده، انسان را به مرز حيات مي‌برد. آن‌جا كه با گل و خاك سرشته شديم و با گل و خاك، خانه‌هاي خود را بنا نموديم تا تلنگري شود براي ذهن فراموش‌‌‌كار ما كه از خاكيم و به خاك باز‌خواهيم گشت.

بناها، چه زيركانه، معماري را با اصول و عقايد مذهبي تلفيق مي‌دادند هنگامي كه دالان‌هاي بلند و تاريك مي‌ساختند. دالان‌هایي به بلنداي ايمان و تقوا، تاريك اما به روشنايي و پاكي چشمان مردان و زنان قديمي. دالان‌هاي بلند، فرصت مناسبي را به صاحب‌خانه مي‌داد تا آمدن ميهمان به فضاي اصلي خانه، مرواريد هستي‌شان را در صدف حجاب قرار دهند.

بناها چه ماهرانه، حركت خورشيد را زير نظر داشتند تا خانه‌اي گرم در سرماي سوزان و خانه‌اي خنك در چله تابستان داشته باشند و peshavah (در زمستان اتاق خود به خود گرم مي‌شد) وzamesokhonah (اتاقي كه اوشته در آن قرار داشت و با روشن كردن آتش، اتاق را گرم مي‌كردند)، kavoshkan و sofh بنا كنند. وچه در پنج دري و چه سه دري از ميهمانان پذيرايي مي‌شد.

وارد خانه که شدم دالانی بزرگ را طی کردم که آسمان آفتابی انتهای آن نمایان می‌شد و با احوال پرسی گرم او روبرو شدم. سکینه پورشمسی 62 ساله که نزدیک به پنجاه و چهار سال است  عمر خود را در این خانه گذرانده بود . وقتی از او در مورد قدمت خانه پرسیدم، می‌گوید این خانه بیشتر از صد سال سن دارد و در ادامه می‌گوید ما در یک خانه 6 خانوار بودیم. یعنی هر اتاقی مختص یک خانواده بود که بدون هیچ مشکلی با هم زندگی می‌کردیم. در واقع مانند امروزه نبود که هر اتاقی مختص یک نفر باشد و فقط یک خانواده در یک خانه زندگی کنند. ازاو در مورد اجزای  خانه‌ی قدیمی و ساخت آن پرسیدم. او از دالان‌شان شروع کرد که همان ابتدا جای سوال بود برای من، که چرا دالان سرپوشیده نبود. او می‌گوید: به خاطر خراب شدن سقف مجبور شدیم سقف آن را برداریم و گرنه در قدیم دالان‌ها به صورت سر پوشیده بودند. در آن زمان خانه ها را کنار پا قلعه و اطراف آن می ساختند تا از غارت و سرقت اموال جلوگیری کنند. و در امنیت کامل باشند. خانه های قدیم از خشت و آب و گل درست می‌کردند و بعد دیوارها گچ و خاک می‌شد. البته بعضی از خانه‌ها، دیوارهای‌شان را سفید می‌کردند.

سقف اتاق‌ها از چوب گز و یا کنده‌ی فسیل بوده است. دیوار خانه‌ها زیاد بلند نبودند به خاطر همین هم اطراف دیوار را پرواسه می‌گذاشتند. پرواسه، دیواری‌ست یک الی یک و نیم متر که با خشت و گل و کاه در ادامه دیوار درست می‌شد. دیواری که رو به حیاط بود کوچک‌تر و دیواری که به کوچه راه داشت را بزرگتر می‌گذاشتند تا هنگام خوابیدن در پشت بام، بچه از بالا به طرف کوچه پرت نشوند. در یک خانه پنج الی شش اتاق وجود داشت که هر اتاق مختص یک خانوار بود و صمیمیت خاصی هم بین‌شان وجود داشت.

یکی از اتاق‌ها، سه دری بوده که از اسمش هم پیداست دارای  سه در بود. اتاق پنج دری، دارای پنج در و اتاق هفت دری دارای هفت در. علت تعدد درها به این دلیل بودهتابستان‌ها هنگام ظهر درها را  باز می‌گذاشتند تا اتاق کمی خنک شود و گرما اثر نکند. در بعضی از خانه ها برای خنک شدن اتاق از بادگیر استفاده می‌کردند. بادگیر حالت اتاقی تو خالی مانند بود که چهار دیوار آن شبیه ستون‌های بوده که هوای آزاد را می گرفت و به داخل اتاق هدایت می شد البته بادگیر در خانه‌هایی وجود داشت که  وضعیت مالی‌شان خوب بود. با آمدن پنکه و کولر بادگیرها از کار افتاد و درهای پنج‌دری بسته ماند.

معمولاً در اتاق‌ها را تا جایی که می‌توانستند طاقچه درست می کردند و به جای کمد از آن استفاده می‌شد و وسایل لازم و تزیینی را روی آن قرار می‌دادند. اتاق دیگری وجود داشت که به آن تن‌بی Tanabi می‌گفتند که همان طور از اسمش پیداست در این اتاق استراحت می‌کردند و نقش اتاق خواب را داشت. در واقع تن‌بی در تالار قرار داشت. تالار از ستون‌هایی تشکیل می شد که قسمت  بالای آن طاق مانند بود و فضایی باز و بدون در بود.

یکی دیگر از قسمت های خانه کواشکن kaoshkan بوده که بیشتردر کنج قرار داشت و بدون در بود البته در بعضی از کواشکن‌ها، پله درست می‌کردند که به پشت بام راه داشت.

از دیگر قسمت‌های خانه ی قدیمی صفه بود که شبیه تالار عمل می‌کرد و دو یا سه اتاق در آن وجود داشت که به آن اتاق صفه می گفتند. داخل صفه نیز چند تا طاقچه داشت. در یکی از اتاق‌های صفه، وسایلی از قبیل منقل، چوب نخل برای درست کردن آتش و ... می گذاشتند. اتاق دیگر هم وجود داشت که روی پشت بام قرار می گرفت که اتاق بالاخانه می‌گفتند که رخت و خواب، پتو و وسایل دیگر ر ابرای تابستان در آن جاسازی می‌کردند. شب‌هایی که می خواستند در پشت بام بخوابند وسایل را از اتاق بیرون می آوردند و روی پشت بام پهن می‌کردند. علت گذاشتن وسایل در بالا خانه به این دلیل بود که وقتی باران رحمت می بارید وسایل ها را جمع کنند و سریع به داخل اتاق ببرند. برای این که آب‌ها روی پشت بام جمع نشود هر بام پنج الی شش رچنه Rachena داشت که رو به حیاط خانه بود و همچنین چند رچنه‌ی دیگر درست می‌کردند که به سمت کوچه راه داشت و باعث می شد هنگام بارش باران، آب ها به طرف حیاط و به داخل کوچه هدایت شود و صدای دلنشین آن شور و صفایی به اهل خانه می داد. رچنه معمولا از جنس تخته و یا چین‌کو (فلز) بوده است که اکنون در بعضی از خانه‌های قدیمی وجود دارد.

حوض، دستشویی و مطبخ از دیگر قسمت های یک خانه‌ی قدیمی است و البته در بیشتر خانه ها به دلیل وضعیت بد اقتصادی آنها حمام وجود نداشت و بیشتر افراد برای استفاده از آن، از حمام شهرداری استفاده می‌کردند که یا پول می‌دادند و یا گندم، جو. از معمار قدیم مرحوم کل عباس بنا و مرحوم محمد جعفری به یاد مانده است.

غذاهای ویژه در ماه مبارک رمضان در گراش

سهيلا ساوي: ماه رمضان در کنار فرصت معنوی دعا و نزدیک  شدن به خدا، جشن بزرگ مسلمانان در تمام جهان است. زنان خانه‌دار تمام سعی و تلاش خود را می‌کنند تا در این ماه محیط گرمی را برای خانواده فراهم کنند. بخشی از تلاش را می‌توان در سفره‌های رنگین ماه رمضان دید. در هر خانه با توجه به سلیقه بانوی خانه و البته پیشینه‌ای که در خانواده وجود غذاها و دسرهایی برای این شب‌ها در نظر گرفته می‌شود. این غذاها طیف گسترده‌ای را از غذاها و نان‌ها سنتی تا دسرهای فرنگی در بر می‌گیرد. در کنار خانه‌های خود، گراشی‌ها معمولاً در این ماه همسایگان و خویشان خود را فراموش نمی‌کنند و بازار ارسال شیرینی و برگزاری افطار نیز گرم است.

 

براي افطار: خرما، ماست، آب گرم و آبليمو، آش، سوپ، نخود، برنج با مخلفات، لي‌تك، بالاتوه، شل‌شل، پلزي، سبزي، حريصه، حليم بادمجان، نان تنور، حليم، پنير و گوجه، دوغ، پكوره مهمترین خوراک‌های افطار است. در طول این ماه برخی شب‌ها غذای ویژه خود را دارند. شب اول ماه رمضان، وسط ماه و آخر ماه غذایی که پخته می‌شود دارای عدس است.  در شب 27 ماه رمضان نیز با توجه به باور مرگ  ابن ملجم، كله‌پاچه پخته می‌شود.

بعد شام: فرصتی برای خوردن انواع حلوا و دسر فراهم می‌شود. مكرازي mekrazi، ساگه Sage، پشه peshe، فالوده‌ی خانگي، لقمه‌القاضي، ژله، كرم كارامل، فرني، يخ در بهشت از بقیه معروف‌تر است. 

هنگام سحر: بالاتوه، لي‌تك، برنج، نان تنوري، سبزي، پنير و گوجه و خيار سبز، تپتپي استفاده مي‌كنند. بستگی به برنامه غذایی برخی پلو را برای شام ترجیح می‌دهند ولی عده‌ای ترجیح می‌دهد که غذای اصلی خود را به عنوان سحری میل کنند.

Halim حليم

مواد مورد نياز: گندم آسياب كرده با سبوس (گِوِده یا گِوِزَه)، گوشت به همراه چربی حیوانی، آب و نمك و آرد الك كرده از گندم آسياب شده.

طرز تهيه: از قبل در دیگ زودپز گوشت قطعه قطعه  شده و چربي کاملاً پخته می‌شود. این گوشت را بيرون مي‌آورند و ريش ريش مي‌كنند و نمك و آرد الك شده به آن اضافه مي‌كنند. در یک دیگ بزرگ گندم آسياب شده  را در آب جوش مي‌ريزيد و خوب هم مي‌زنيد تا جا بيفتد در آخر گوشت خالص که به «شهد» معروف است و مقداري نمك به گندم (گوده) اضافه مي‌كنند. در پایان آتش از زير ديگ برداشته و روي سر ديگ ريخته تا حليم كاملا جا بيفتد.

Bala-tava بالاتوه

مواد مورد نياز: آرد، آب، تخم مرغ، مايه خمير، نمك، جوهر، كنجد، (مَهوِه)

طرز تهيه: در يك تشت آرد مي‌ريزيم و به آن تخم مرغ، مايه خمير و نمك اضافه كرده با آب مخلوط مي‌كنيم تا به صورت خمير در بيايد. تابه را روي گاز مي‌گذاريم تا داغ شود و كمي از خمير را برداشته و روي تابه مي‌گذاريم و آن را با جوهر، روي تابه پهن مي‌كنيم. معمولاً بالاتوه نسبت به نان‌های دیگر کمی حجم‌تر پخته می‌شود. روي بالاتوه را كنجد و (مهوه) مي‌ريزيم و وقتي برشته شد برای پخت بهتر می‌توان نان را به همراه «توه» برعکس کرد. بعد از اضافه کردن روغن خورده می‌شود.

 li-tak لي‌تك

مواد لازم: آرد، آب، راجونه، خمير نان، نمك، مهوه، روغن،تخم مرغ به دلخواه 1 عدد

ابتدا آرد- نمك – خمير- تخم مرغ را در تشتي مي‌ريزيم و با آب مخلوط مي‌كنيم تا به شكل خمير در بيايد( توجه داشته باشيد كه خمير لي‌تك كمي شل تر از خميرهاي ديگر است) و بعد تابه را روي گاز مي‌گذاريم تا داغ شود مقداري  از خمير را با دست برداشته و روي تابه مي‌ريريزيم و به صورت دايره آن را پهن مي‌كنيم و بعد با كاردك يا چاقو نان را از روي تابه بر‌داشته (هر چه خمير نازك‌تر پهن شود كيفت نان بهتر مي‌شود) و بعد به آن مهوه و روغن مي‌زنيم.

Shol-sholشل‌شل

مواد لازم: آرد- آب- راجونه- خمير نان- نمك- مهوه- روغن- كنجد- جوهر- تخم‌مرغ.

ابتدا آرد- راجونه- نمك- تخم مرغ و خمير را در تشت مي‌ريزيم و با آب مخلوط كرده و به صورت خمير در مي‌آوريم و بعد تابه را داغ كرده مقداري از خمير را با دست برداشته و به صورت دايره روي تابه پهن مي‌كنيم و مقداري از جوهر آب كرده با دست روي نان ريخته و بعد كنجد و مهوه را به آن اضافه مي‌كنيم و بعد از اينكه از روي تابه برداشتيم به آن روغن مي‌زنيم.

palazi پلزي

مواد لازم: آرد و نمك و آب

ابتدا آرد و نمك را در تشت ريخته و با آب مخلوط كرده تا به شكل خمير در بيايد مقداري از آن را روي خو مي‌ريزيم بعد مقداري از خمير را برداشته و روي خو به شكل دايره (گلوله) در مي‌آوريم و بعد با وردنه ( چاوه) آن را پهن مي‌كنيم تا نازك شود و بعد آن را روي تابه مي‌اندازيم و دوباره طرف ديگر را روي تابه مي‌اندازيم تا دو طرف خوب پخته شود.

تابه: شي‌اي فلزي گردي با دسته كه روي گاز مي‌گذاريم و براي نان درست كردن استفاده مي‌شود.

خو: يك وسيله دايره شكل است كه از جنس سنگ مي‌باشد. و خمير را روي آن پهن مي‌كنند.

arisa اریسه:

موارد لازم: گندم پوست كنده يا آسياب شده- روغن- گوشت بدون استخوان- نمك- آب.

ابتدا آب و گندم را مخلوط كرده و روي گاز مي‌گذاريم تا خوب پخته شود و بعد به آن گوشت ريز ريز شده اضافه مي‌كنيم و مي‌گذاريم خوب مخلوط شده و پخته شود، نمك هم به آن اضافه مي‌كنيم. وقتي آب آن كاملا از بين رفت و سفت شد از روي آتش برداشته و به آن روغن اضافه مي‌كنيم.( مواظب باشيد مواد شما روي آتش ته نگيرد.)

Papora طرز تهيه پپوره:

مواد لازم: آرد نخود- جعفري خورد شده- نمك و فلفل‌سبز- ادويه- تخم‌مرغ.

همه مواد را هم زمان داخل يك ظرف مخلوط كرده تا به صورت خميري شكل در بيايد و بعد روغن را در ماهي تابه مي‌ريزيم وقتي كه روغن گرم شد مواد خميري را با قاشق در روغن ريخته و وقتي طلايي رنگ شد آن را از روغن بيرون مي‌آوريم.

 Mekraziمقراضي:

مواد لازم: نشاسته نرم، شكر، روغن مايع، گلاب، مغز بادام، جوهر.

ابتدا آب و نشاسته را درون ظرف مخصوص  مخلوط كرده و روي آتش مي‌گذاريم و بعد از اينكه خوب مخلوط شد كم‌كم شكر و روغن به آن اضافه مي‌كنيم بعد از 1 ساعت جوهر و گلاب مخلوط مي‌كنيم(توجه داشته باشيد كه در طول يك ساعت بايد مواد را به هم زد تا ته نگيرد.) به نشاسته  اضافه مي‌كنيم و در كنار آن مغز بادام هم اضافه كرده مي‌گذاريم تا همه مواد جوهر بگيرد. وقتي كاملا پخته شد از روي اجاق برداشته و داخل بشقاب مي‌ريزيم.

يخ در بهشت

مواد لازم: نشاسته- شير- گلاب- شكر.

ابتدا تمام مواد را  با هم مخلوط كرده و خوب به هم مي‌زنيم مواظب باشید در طی پختن یخ در بهشت شما گلوله گلوله نشود. بعد روي آتش مي‌گذاريم تا يك ساعت بجوشد و در عين جوشيدن بايد به هم زد بعد كه كمي غليظ شد از روي اجاق برداشته و داخل بشقاب مي‌ريزيم.

 

حلول ماه مبارک رمضان را به همه ی همشهریان تبریک می گوییم

راضیه یوسفی : نگاه‌ها به آسمان دوخته شده است. همه در پی دیدن هلال ماه رمضان هستند وچه فرخنده زمانی است حلول ماه خیر و برکت. ماه میهمانی خدا. ماهی که میهمانان ویژه‌ای بر سر سفره‌ی بی نیازِمطلق حاضر می‌شوند.

من رمضان را با صدای خاشعانه‌ی پدر در درگاه الهی می‌شناسم. هنگامی که سر سفره‌ی افطاردست‌هایش را بلند می‌کند و می‌گوید: «اللهم لک صمت وعلی رزقک افطرت وعلیک توکلت یا ذوالجلال و الاکرام و توبه الیه» و این نوای ملکوتی با صدای اذان موذن‌زاده ی اردبیلی، درهم پیچیده می‌شود و ربنای استاد شجریان را با هم می‌شنویم و زمزمه می‌کنیم.

در این ماه، صدای اذان، دلنوازتر و واضح‌تر از مناره‌های مسجد به گوش می‌رسد. شاید موذن‌های ملکوتی با موذن‌های مسجد هم نوا شده‌اند و سرود ایمان را به گوش جانمان می‌رسانند.

در این ماه، خود را مقید به خواندن نماز اول وقت می‌کنیم. حتی نمازهای صبحی که در ماه‌های دیگر قضا می‌شود. سعی می‌کنیم نمازمان را به جماعت بخوانیم. چشم‌ها پاک‌تر می‌بینند. زبانها، کلمات را گل‌چین می‌کنند و دست‌های توانا به دستگیری ناتوانان می‌شتابد و پاها در انجام کارهای خیر از هم پیشی می‌گیرند .همه عصای دست هم می‌شوند.

گویی حصاری از جنس نور دور تا دور هستی‌مان را فرا می‌گیرد. نیرویی که مانع گناه جسمی و روحی می‌شود و چه آرامش خیالی در درون‌مان حکمفرما می‌شود. رمضان زیباست و هر کس به نشانه‌ای آن را می‌شناسد. بوی رمضان، بوی انسانیت فراموش شده در ماه‌های دیگر است. بوی دستگیری از یتیمان، بینوایان و ناتوانان است. بوی استغفار و توبه به درگاه ایزد تواناست.

شاید هم بوی نان تازه، بوی لی تک و بالاتوه است که نزدیک‌های غروب در کوچه می‌پیچد و سفره‌ی افطار را تداعی می‌کند. بوی پخت عدس اول ماه، نیمه‌ی ماه و آخر ماه است.

شاید بوی میهمانی‌های دوستانه در قالب افطاری و سحری است. چه صفا و معنویتی دارد این میهمانی‌ها که درمساجدو حسینیه ها، مدارس، دانشگاه‌ها، جمع همکاران، اقوام و دوستان برگزار می‌شود. اما نکته ای که لابه‌لای این اجتماعات دیده می شود اسراف،چشم و هم چشمی و نادیده گرفتن نیازمندان است.

شهید محراب را به یاد بیاوریم. او که در شب‌های تاریک مدینه، کوله‌پشتی‌اش را پر از خرما، نان و نمک می‌کرد ومخفیانه، با حفظ کرامت انسانی به یاری نیازمندان می‌شتافت. همچون حضرت محمد(ص) از نشستن بر سفره‌ای که فقیری در کنارش نبود، پرهیز می‌کرد. غنی را برتر از فقیر نمی‌دانست که ملاک برتری نزد خدا ایمان و تقوا است و بس.

رمضان ماه دعا است. دعا برای معرفت و شناخت عمیق و آگاهانه‌ی خدا، انسان و دنیا است. در این ماه، مراسم ختم قرآن در مساجد و پایگاه‌ها و بعضی از خانه‌ها برقرار می شود. خاطره‌های زیادی از این مجالس و محافل در ذهن‌ها می‌ماند. هنگامی که مادر، چادر سفید گلدار را به سرم می‌انداخت و دست‌هایم را می‌گرفت و مرا با خودش به این مجالس می‌برد. هنوز بوی خوش گلاب محمدی که فضای مسجد را روحانی کرده بود به خاطر دارم. حتی آب‌نبات‌های مرغابی شکل با رنگ‌های زیبایی که کنارِ در ورودی مسجد می‌فروختند در ذهن دارم.

سحرها با صدای مناجات که از مسجد محله یا رادیو پخش می‌شود از خواب غفلت بیدار می‌شویم. سحر را به حرمت و شکوه خالق تا دمیدن صبح صادق بیدار می‌مانیم و اشک‌ها را به یاری دست‌های ناتوان می‌آوریم و دعای سحر می‌خوانیم و مناجات می‌کنیم. گاهی وقت‌ها هم صبح دیر به مدرسه، دانشگاه و سرکار می رسیم که به حرمت این ماه سخت‌گیری کمتری اعمال می‌شود.

وای روزه‌های کله گنجشکی! تمرین بزرگ شدن ما بود تا زمانی که آمادگی لازم برای  دعوت به این میهمانی را دارا شویم. زمانی که لیاقت این میهمانی بزرگ را داشته باشیم. کادوی اولین روز روزه داری چقدر زیبا و پر محتوا است. زمانی که خانواده تو را بزرگ بدانند و بخوانند. برای یک کودک هیچ چیز بهتر از این احساس نیست.

در این ماه، بازار شیرینی و حلوا (کرم کارامل ، ژله، حلوا مسقطی، یخ در بهشت، فرنی، زولبیا، بامیه)، آش و حلیم، فالوده و بستنی رونق خاصی دارد. بعضی از این خوراکی‌ها( کرم کارامل، زولبیا، بامیه) انگار مختص ماه رمضان است و اگر در ماه‌های دیگر هم استفاده شود ناخودآگاه به یاد ماه رمضان می‌افتیم.

سفره ی افطار چه دیدنی و بی ریا است.پر ازحکایت، پند و اندرز است. پر از نکات آموزنده‌ی اعتقادی، علمی، پزشکی و بهداشتی است.

وقتی سر سفره‌ی افطار دعا می کنیم، شکر نعمتش را به جا می‌آوریم وبا رفع تشنگی و گرسنگی به یاد نیازمندان می‌افتیم، به یاد تشنگی و گرسنگی آخرت که با هیچ غذایی جز اعمال نیک برطرف نمی‌شود.

وقتی روزه را با نمک، مهریه‌ی حضرت زهرا، خرما، شیرینی خوشمزه که باعث بالارفتن قند نمی‌شود،آب جوش و لیموی تازه، که باعث آمادگی بدن برای صرف غذا و جلوگیری از دل درد می شود، افطار می‌کنیم بهتر و عمیق تر دین اسلام را می شناسیم.

 سریال‌های شبکه های تلویزیون چه واضح وآشکار ناهنجاری های فردی،اجتماعی و اعتقادی را به نمایش می‌گذارند. غالبا شام بعد از دیدن این فیلم‌ها صرف می‌شود. کاش این پندها نه فقط در ماه رمضان بلکه در تمام طول سال،آویزه‌ی گوش خود کنیم که زمان رفتن ما نزدیک است. به همین نزدیکی پخش سریال های شبکه تلویزیون به هم .

چه خاطره‌ی تکرار نشدنی است سفره‌های افطاری که در خانه‌های قدیمی پهن می‌شد. سفره‌ای که پشت بام خانه‌های کاه‌گلی انداخته می شد. با کوزه‌هایی که دور تا دور آن را با پارچه‌ی سفیدی می پیچیدند و خنکی کوزه و آبش، انسان را وسوسه می‌کرد که قبل از اذان مغرب، جرعه‌ای از آن آب نوشیده شود.

کوزه، پله‌ها و پشت‌بام خاطرات زیبایی را در خود حفظ کرده است. زمانی که اولین سال روزه‌داری در گرمای تابستان قرار می گرفت و عطش،رمق را از انسان می‌گرفت،جرعه‌ای از آب کوزه، معجزه می‌کرد.

همه‌ی اقوام، دور تا دور سفره حلقه می‌زدند. نسیمی از روی خشت و گِل بر می‌خاست و فضا را معطر می‌کرد. خرما شیرینی سفره بود و تَرَک با تزئین مغز گردو، زینت بخش سفره بود.خرما را با ارده،کشک و بَلِه (نوعی پودر کشک که با آب خنک مخلوط می‌شد) تناول می‌کردند. کاسه‌ی بزرگ آش و فالوده که  در قدح شیرازی بود در وسط سفره قرار می گرفت. لی تک را با سبزی‌های پابجی،گل خوری و... می‌خوردند.

شیطنت و ناخنک زدن به غذاها جز کارهای همیشگی کودکان بود و دست آخر هندوانه‌ی خنک در آن فضا چه خوب می‌چسبید.چیزی که در سفره‌های افطاری دیده می شد صفا،صمیمیت،سادگی در نهایت بزرگی و بزرگواری بود.

رمضان، فرصت عاشقی است که خدا به تک تک بندگانش داده است.رمضان را به راه و روش بزرگان دین پاس بداریم.

‌ اگر دلت خوش باشد هميشه ايام برايت بهار خواهد بود.

سحر صلاحي، يازده ساله: وقتي پاي صحبت مادر بزرگم مي‌نشينم دلم به زمان كودكي‌اش پرواز مي‌كند. خود را در خانه‌اي بزرگ اما كاهگلي با درهاي چوبي مجسم مي‌كنم. خانه‌اي كه فرش حياطش را سنگ‌هايي احاطه كرده است كه مثل تپه‌هاي كوچكي از دل زمين بيرون زده است. آري آميخته‌اي از گل و سنگ. وقتي باران مي‌بارد دور تا دور اين سنگها را آب فرا مي‌گيرد و براي كودكي چون من وسيله‌اي است براي بازي. باران كه به ديوارهاي خانه مي‌خورد، بوي كاه و گل در هم مي‌آميزد و اين بو هزاران بار از عطرهاي امروزي خوشتر و دلنشين تر است.

نه برقي مي‌شناسيم و به دنبالش نه روشنايي و نه تلويزيوني. نه برنامه‌ي (كلاه قرمزي و سروناز) كه اگر برق قطع شود به خاطر نديدنش اشك حسرت بريزيم. شيشه‌اي روي طاقچه ذهنم را به خود مشغول مي‌كند. چيزي مثل شيشه آبليمو كه در فلزي‌اش شياري خورده و فتيله‌اي از درون آن به داخل شيشه راه پيدا كرده، درون شيشه نفت يا الكل است و وقتي قسمت بيروني فتيله به اصطلاح (نفت خور) شد، روشن کرده، و برای روشنایی خانه از آن استفاده می کنیم. این چراغ را اهل خانه می‌توانند درست کنند. نه پولی بابتش خرج می شود و نه پای رفتن به کاخ بلور.

عروسی‌های آن زمان هم جای خودش خوشی‌های دیگری داشت. بزرگترها لباس محلی بر تن می‌کردند. لباسی چین‌دار با یک دامن پرچین کوتاه که به آن کمبل می‌گفتند و اغلب رنگ لباس و کمبل را متضاد هم انتخاب می‌کردند. مثلاً برای لباس قرمز، دامن سبز می‌دوختند و لبه پایینی دامن را با پارچه‌ی چادری مشکی حاشیه‌دوزی می‌کردند. آن‌ها یک دست لباس مجلسی داشتند و هیچ وقت به خاطر عروسی دیگری آن را کنار نمی‌گذاشتند. اما در عروسی های امروزی اگر لباسی را که بابت آن چند ده هزار تومان خرج کرده‌ای در مراسم دیگری بپوشی، انگشت نمای خاص و عام می شوی و با گوش خود می‌شنوی که در گوش هم زمزمه می کنند. «همان لباسی است که در مراسم عروسی فلانی پوشیده بود.»

غذایی که در مراسم عروسی به مهمانان می‌دادند، عدس یا ماش بود که به خاطر آن قبل از رفتن آن قدر نصیحت می‌کردند که کم بخورید تا آبروریزی نشود. آن هم به خاطر یک کاسه عدس یا ماش که بچه‌های امروزی حتی آن را نمی شناسند.

اسباب‌بازی ما عروسک‌هایی بود که مادرمان با پارچه درست می‌کرد و بر تن آن لباس‌های محلی کوچکی می‌پوشاند. انتهای پهن برگ خرما را می‌بریدند و خورچینی بر آن می‌دوختند و بندی برای کشیدن آن می بستند و آن وسیله ای برای بازی ما بود که درون خورچین را پر از شن یا گل می کردیم و هنگام بازی به دنبال خود می کشاندیم و به آن اسپکه می‌گفتیم. یا موسم خرماچینی انتهای چوبی خوشه خرما را می‌بریدند دو شکاف تا نیمه می‌زدند که دو نیمه بیرونی حالت متحرک پیدا می کرد و قسمت وسطی ثابت. وقتی آن را تکان می دادیم دو نیمه بیرونی به قسمت وسطی برخورد می کردو صدای طرق طرق می داد. سرتان را درد نیاورم همه چیز ما خوشی و لذت بود. حمل بر تمجید نباشد اما خانه ما معروف به خانه (گپ)، خورد و خوراک ما و کلا زندگی ما با اقوام و همسایگان فرق داشت و همه ما را پولدار می شناختند.

خدا می داند چقدر زمین‌های صحرا داشتیم. حتی پدرم به خاطر وضع خوبی که داشت مهمانی می‌داد و به دیگران کمک می‌کرد. زندگی امروزی دردسری بزرگ است، سراسر تنوع و چشم وهم چشمی. هیچ کس به خاطر خودش زندگی نمی‌کند، اگر خانه بزرگتر می خواهد به خاطر مردم و اگر ماشین جدیدتر می خواهد به خاطر حرف و حدیث و ....

این‌ها زندگی کودکی مادربزرگم بود که در عالم تخیل مرا به جای خودش به اعماق قدیمی ها برد.

سال اصلاح  الگوی مصرف را از ادارات شروع کنیم

محبی : مروزه با پیشرفت‌هایی که در زمینه علم و فن‌آوری به‌ویژه در چند دهه اخیر صورت گرفته ساختار ساختمان‌های اداری و تجاری با گذشته  تفاوت‌های زیادی پیدا کرده است در حال حاضر کمتر ساختمان تجاری را می‌توان پیدا کرد که تابلوهای گوناگون و بزرگ با روشنایی‌های چند رنگ آن را احاطه نکرده باشد و کمتر فروشگاهی را می‌توان یافت که در سر در آن تابلویی با چراغ‌های ‌متعدد وجود نداشته باشد در فروشگاه‌های بزرگ، رستوران‌ها، هتل‌ها و حتی فروشگاه‌های کوچک نیز کامپیوتر و وسایل جانبی آن را می‌توان مشاهده کرد.

در ساختمان‌های اداری نیز انواع و اقسام دستگاه‌های الکتریکی و الکترونیکی از صبح تا شام مشغول به کار است به‌طوری که امروزه در تمامی بخش‌های مختلف ساختمان‌های اداری حداقل از یک دستگاه کامپیوتر به همراه پرینتر و اسکنر و یک دستگاه کپی استفاده می‌شود از طرف دیگر هر روز به ویژه در ساختمان‌های اداری حجم زیادی از کاغذهای باطله در سطل های زباله انباشته می‌شود که با یک برنامه‌ریزی جامع و آموزش همگانی می‌توان این حجم عظیم کاغذ را بازیافت نموده و مجدداً با تغییر شکل به عنوان محصولی جدید به چرخه مصرف وارد کرد.

با توجه به موارد فوق و مصرف انرژی زیادی که در بخش ساختمان اداری، تجاری و وسایل اداری صورت می‌گیرد می‌توان با انجام راهکاره‌هایی ساده در کاهش مصرف انرژی این بخش تاثیر بسزایی داشت.

پرینت کمتر

1- مصرف انرژی دستگاه‌های کپی از هر وسیله اداری دیگر بیشتر است. هنگام کپی گرفتن تا حد امکان از هر دو روی کاغذ استفاده کنید این کار هزینه انرژی و هزینه کاغذ و ضایعات کاغذی را کاهش می‌دهد

 2- در صورت امکان به جای پست کردن نامه یا فاکس کردن آن از پست الکترونیکی استفاده کنید.

 3- واحدهای اداری و تجاری بزرگ می‌توانند به جای ارسال بخشنامه‌ها، اطلاعیه‌ها، نامه‌ها و سایر نشریات خبری خود به صورت کاغذی از سیستم اینترانت (شبکه داخلی کامپیوتر) استفاده نمایید.

 4- بجای استفاده از پرینترهای لیزری حتی‌الامکان از پرینتر های سوزنی یا جوهر افشان استفاده کنید.

و سرانجام این که از خاموش بودن وسایل کاری خود به ویژه دستگاه کپی، کامپیوتر و پرینتر پیش از ترک محل کار اطمینان یابید.

باز یافت

1-کاغذهای مصرفی و روزنامه و سایر مواد سلولزی از این قبیل را جمع‌آوری و باز یافت کنید. باز یافت این مواد درسطح کلان آثار بسیار قابل ملاحظه‌ای در صرفه‌جویی مصرف انرژی و حفظ محیط زیست دارد.

2- حتی الامکان از ظروف و کالاهایی استفاده کنید که یک بار مصرف نباشند.

3- به جای استفاده از باتری‌های یکبار مصرف در وسایل اداری خود از باتری‌های قابل شارژ استفاده کنید.

4- چنانکه مشترک رایگان نشریه‌ای هستید که مورد استفاده کاری شما قرار نمی‌گیرد درخواست نمایید که نام شما را از فهرست مشترکین حذف شود.