صحبت نو : مسعود غفوری، عبدالرضا افشار، سید علی مجلسی، عکسها از محمد امین نوبهار
( با تشکر از فاطمه یوسفی، حبیبه بخشی و الهام زاهدی )
رسولینژاد:
هر جهش، حركت و انقلابي نيازمند زمينهاي است كه بايد از قبل براي آن فراهم شود. انقلاب اسلامي ايران گرچه ريشه در سالهاي بسيار دور در 15 خرداد 1342 به عنوان نقطه عطف تاريخ انقلاب دارد، ولی در بسياري از شهرهاي كوچك مثل گراش و شهرهايي كه هنوز از نظر ارتباطات رسانهاي در مضيقه بودند، چندان خبري از انقلاب نبود. يعني من به عنوان دانشآموز دبيرستاني سالهاي بين 45 تا 50 به تعبير تاريخ رژيم ستمشاهي شنيده بودم كه شخصي به نام آيتا... خميني قيام كرده و حادثهاي را در تهران آفريده كه منجر به كشتهشدن بعضي از هموطنهاي عزيز شده است و در آن شرايط روي تفكر نسل جوان القا ميشد كه اين يك انقلاب و حركت اسلامي نيست بلكه مخالفت يك روحاني است در برابر چيزي كه تحت عنوان «انقلاب سفيد شاه و ملت» قرار بود به مردم ايران تحميل شود. در سالهاي 53 لغايت 56 هنوز نامي از انقلاب نبود و اصلا اسم حضرت آيت ا... خميني براي بسياري به ويژه نسل جوان ناشناخته بود، چون رژيم شاهنشاهي و نيروهاي انتظامي و ساواك به شدت جلو انتشار هرگونه پيام، تبليغ، و حركت اسلامي را به بهانه هاي مختلف ميگرفتند. فقط در شهرهاي بزرگ مثل تهران (حسينيه ارشاد) و در شهرهايي كه حوزه علميه داشت مثل شهرهاي مذهبي قم، مشهد و شيراز، عدهای از خواص از انديشهها و كارهايي كه حضرت امام خميني(ره) دنبال ميكرد آگاه بودند. فعاليتهاي مذهبي در شهر گراش نه با هدف انقلاب و مخالفت با رژيم سلطنتي آن روز بود، بلكه به عنوان يك فعاليت مذهبي براي كشاندن نسل جوان به طرف اسلام و دستآوردهاي علوم اسلامي بود.
در سال 54 هياتي در مسجد آخوند در محله ناساگ برای برگزاری جلسات قرآن و تفسير و شناخت نهجالبلاغه تشكيل شد. با تعداد انگشتشماري شروع كرديم كه ظرف سه الي چهار ماه اين دايره بزرگتر شد. افرادي كه در اين جلسات اوليه حضور داشتند تا جايي كه حضور ذهن دارم آقايان محمدرضا ايزدي، حاج احمد درويشي، حاج حسنعلي درويشي، محمد علي رسولينژاد، غلامرضا خواجهپور، ابوالحسن آخوندزاده، حاج علياكبر فاني، حاج جعفر خواجه، مرحوم محمد علي فروزان و شهيد ناصر سعادت بودند. در اين ميان مرحوم حاج محمد دلاوران كه استاد علوم قرآني بودند به عنوان استاد و ما به عنوان شاگرد ايشان بوديم و بيشتر تفسير و روخواني قرآن ميکردیم. اعياد 15 شعبان و ديگر اعياد مذهبي به شكلي كه امروزه ميبينيم نبود و در گراش منحصر بود به نيمه شعبان، كه در آن روزها در دو محله برق روز و ناساگ (حسينيه برق روز، مسجد آخوند و منزل آقاي حاج علي افشار) اين مراسم را ميگرفتند و تزئئين ميكردند براي برگزاري باشكوه ميلاد امام زمان(عج). به بهانهي اين كه نسل جوان نيازمند تفكر جوان است و يك تفكر و انديشهي نو بايد پيدا شود كه بتواند جوانان را به سمت و سوي حركتهاي اسلامي سوق دهد، همين گروهي كه ابتدا تحت عنوان محافل قرآني دور هم جمع شده بوديم دايره را وسيعتر کردیم و هيئتي را تشكيل داديم به نام «انصارالمهدي (عج)» كه اولين هيئت رسمي و مذهبي شهر گراش بود. اين هيئت پايگاه فعاليت خودش را در مسجد وليعصر امروزي كه نام قديم آن مسجد حوض بود مستقر كرد و با برپايي جشن نيمه شعبان در هر سال توانست فعاليتهایي را پيگيری كنند كه زمينهي خوبي براي جذب نيروهاي جوان شد.
آن روز در گراش كتابفروشي وجود نداشت. اولين كتابفروشي توسط همين هيئت با مديريت آقاي ايزدي تحت عنوان «كتابفروشي نور دانش» براي توزيع و پخش كتبي تحت عنوان نسل نو، نسل جوان و مجلهي مكتب اسلام که توسط مديريت حوزهي علميه قم انتشار مييافت با سرمايهي مشترك همين افراد راهاندازی شد. نتيجهي اين حركت اين بود كه ما توانستيم مشتركين زيادي را براي مجلهي مكتب اسلام درگراش پيدا كنيم. در كنار مجله كتابهاي پيام حق و نسل جوان هم ارسال ميكردند كه نويسندگان زبردست آن روز مثل آيتا... مكارم شيرازي، حجت الاسلام والمسلمين حجتي كرماني، مرحوم آيتا... استاد شهيد مطهري و كساني كه درآن روز مطلب مينوشتند، فضاي خوبي را براي بهرهبرداري مذهبي منهاي مساله سياست فراهم كردند. يعني آن روز اين گروه تا سال 54 و 55 اصلاً وارد مسائل سياسي نشده بود و فعاليت مذهبي صرف فقط داشت.
در سال 55 و 56 كه حركت حضرت امام خميني (ره) توان و توسعه بيشتري پيدا كرده بود، تعدادي از فضلاي حوزه علميه قم مثل مرحوم آيتا... خلخالي به لارستان تبعيد شدند و افرادي از انديشمندان، علما و فضلا براي ملاقات با ايشان و ديدن اين بزرگوار به لارستان و گراش ميآمدند و اينجا چند روز ميماندند و ما از آنها پذيرايي ميكرديم. در اين ميان آنها ما را با عقيدههايشان آشنا ميساختند. مرحوم مرتضی رادمرد که همسلولی مقام معظم رهبری بود و توسط ایشان ارشاد شده بود. از سال 55 بود كه فعاليت مذهبي در گراش به رهبري حججالاسلام و المسلمين آقا سید عباس معصومی، شیخ علی اصغر رحمانی و آقاي دكتر سيد محمود علوي كه آنروزها فقط به عنوان آقاي علوي معروف بود، شكل تازهاي گرفت. مجالس سخنراني در مساجد عليابن ابوطالب (ع) و عليابن موسيالرضا (ع) و مدرسه علمیه چهارده معصوم به طور مستمر و به شيوه مدرن، مثلا با حضور مجري، سخنگو و خبرنگار برگزار میشد. اين حركت باعث شد كه افراد بيشتري جذب انجمن انصارالمهدي (عج) شود. اينها انجمن انصارالمهدي را تبديل كردند به يك مجمع يكپارچه در سطح گراش، بدون مرزبندي محلهاي، و هماهنگي و وحدتی در آن جلسات به وجود آمد كه زمينهساز وحدتي بود كه بعدها در تظاهرات و راهپيماييهاي بر عليه رژيم سلطنتي شكل ميگرفت. پس اگر ميبينيم در گراش سالهاي 56 و57 مخصوصا در نيمه دوم 57 تمام حركتها يكسو و يكجهت بود زمينهي آن را از قبل همين هيئت انصارالمهدي فراهم کرده بود. البته این هیات یک صندوق خیریه اسلامی هم راهاندازی کرد که بعدها به نام صندوق خیریه خاتمالانبیا تثبیت شد.
آقاي علوي در ماه رمضان و كل سه ماه تابستان سال 56 در گراش بودند و ميزبان ايشان نيز آقاي ايزدي و مرحوم حاج رضا سنمار بودند. در تمام طول ايام تابستان هر روز بعد از ظهر ما در مسجد علي ابن موسيالرضا و شبها در مسجد علي ابن ابيطالب جلسه داشتيم، اما تا 17 شهريور 57 حرفي از سياست و آنچه كه باعث ناراحتي نظام ميشد به صورت عام به ميان نميآمد، چون تا آن زمان ساواك در شهرهاي كوچك به راحتي ميتوانست افراد را كنترل و شناسايي و دستگير كند. سخنرانيهاي مسجد براي جذب جوانها بود كه ما از بين آنها افراد را برای شرکت در جلسات خصوصیتر شناسايي ميكرديم. بنابراين انقلاب در گراش از قبل زمينهسازي شده بود.
ایزدی:
من يك خاطره دارم از 17 شهريور. به اتفاق حاج علي اكبر فاني و جعفر رسولينژاد روز 18 شهريور براي خريد از گراش به سمت تهران حركت كرديم. البته از طريق اخبار تا حدودي در جريان حادثه 17 شهريور بوديم، ولي ما تصميم خود را گرفته بوديم. آنجا به منزل آقاي علوي رفتيم. پرسيد براي چه آمدهايد؟ گفتيم كه براي خريد آمدهايم. گفت: «خريد چه؟ بازار تعطيل است، خيابانها تعطيل است، الان سه روز ميشود كه دارند ميدان ژاله را از خون و اجساد مردم پاكسازي ميكنند و ميشویند و كلاً آمد و رفت ممنوع است و نمي توانيد برويد.» روز بعد به اتفاق آقاي علوي از مدرسه حجتيه و مدرسه خان بازديد كرديم و بعد از آن به منزل آيت ا... شريعتمداري رفتيم. گويا در آنجا طلبهاي را شهيد كرده بودند چون عمامه و جاي خون ايشان بر روي ديوار مانده بود. در آنجا كه بوديم ناگهان خبر آوردند كه عدهاي در كوچه گارد گرفتهاند و مي خواهند به منزل آيتا... شريعتمداري حمله كنند. من كه ترسيده بودم از آقاي علوي پرسيدم آيا راه نجاتي هست؟ او گفت «بله، از كوچه و پس كوچهها فرار ميكنيم.» بالاخره ما از آنجا بيرون آمديم. در كوچه لاي يكي از نردههاي يك دريچه كاغذهايي گذاشته بودند. من از روي كنجكاوي آن را برداشتم. آقاي علوي گفت: «به آنها دست نزن. ممكن است اعلاميه باشد و ساواكيها كمين نشسته باشند تا دستگيرت كنند.» بحمدا... آنجا نجات پيدا كرديم. به تهران كه رسيديم ديديم كه آنجا وضع خيلي بدي است. بانكها را آتش زدهاند و مغازهها تعطيل هستند و تانكها در سطح شهر در رفت و آمد بودند. خلاصه بدون خرید برگشتیم. اين خاطرهاي است كه از 17 شهريور داشتم و وقتي به گراش برگشتم از سختيها و صحنههاي وحشتناكي كه ديده بودم براي جوانان گفتم تا در روشنسازي اذهان كمكي كرده باشم.
رسولینژاد:
نكتهاي كه اينجا لازم است عرض كنم حركت جديد انقلابي حضرت امام در واقع بعد از 19 دي 1356 كه شخصي با نام مستعار احمد رشيدي مطلق در روزنامه اطلاعات مقالهاي را بر عليه حضرت امام نوشته بودند (كه بعدها معلوم شد اين مقاله را خود شخص شاه نوشته است) صورت گرفت. با تظاهراتی که در چهلمها و چهلههاي شهدای شهرهای قبلی گرفته ميشد، حركت انقلاب سرعت ميگرفت. يعني از شهرهاي بزرگ به شهرهاي كوچك و از شهرهاي كوچك به روستا كشيده ميشد. رژيم شاه هم به هيج وجه نميتوانست از انتشار اخبار مربوط به انقلاب جلوگيري بكند، چون راديوهاي بيگانه مثل بي بي سي و غيره اخبار انقلاب را در سطح بسيار گستردهاي پخش ميكردند و همه ميشنيدند. اين كه عرض شد از شهروير 57 به بعد در گراش انقلاب خودش را نشان داد دلیلاش این بود تا آن موقع بین خواص بود، ولی بعد از تظاهرات 17 شهريور انقلاب به میان عام مردم آمد و راهپيماييها شكل گرفت و افرادي به عنوان پيشقراول و پرچمدار از بين آقايان و خانمها رشد كردند.
ایزدی:
اولين بار که عكس امام را پخش کردیم به صورت رنگي و روي برگه A4 بود و زير آن به صورت سياه و سفيد نوشته بود «زعیم عاليقدر حضرت آيت ا... خميني.» یک بار هم ما به آخر خيابان لار، مقابل باغ ملي، به يك منزل مسکونی رفتيم كه انقلابيون لار در سال 56 جلسات خودشان را آنجا برگزار ميكردند. آنها به ما اعتماد كردند و بيست عكس سياه و سفيد به ما دادند. من كه آن زمان ماشين داشتم يك صندوق گوجهفرنگي تهيه كردم و عكسها را زير آن قرار دادم و به گراش آوردم. شبانه آنها را پخش كرديم. بعدها عكسهايي با اندازهي كوچكتر توسط آقاي خواجهپور از شيراز ميآوردند كه آنها را نيز پخش ميكرديم.
غفاری:
انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام(ره) نويد بخش ملت مظلوم و ستمديدهي ايران از بند ظلم، ديكتاتوري و فساد رژيم منحوس پهلوي بود . رژيمي كه دينزدايي و رواج سكولاريسم را محور و سرلوحهي امور و بقاء خويش ميدانست و اختناق، استبداد و زور را بر اين ملت شريف تحميل نموده بود و اين ملت بزرگ را به عصيان ميگرفت: تپيدنهاي دلها ناله شد آهستهآهسته / فراتر چون شود اين نالهها، فرياد ميگردد / دلم از اين خرابيها خوش است از آن كه ميدانم / خرابي چون كه از حد بگذرد آباد ميگردد.
مردم اين شهر از ديرباز به علت عرق مذهبي و باور ديني و اعتقادي آمادگي خاص و زمينهي مساعدي را براي پذيرش انقلاب اسلامي دارا بودند. هرچند حضور سياسي محسوسي را در قبل از سالهاي 56 را در آن مشاهده نميكنيم اما پس از آن حضور فعال و قابل ستايشي را در نهضت امام خميني(ره) داشت. ( لازم به ذكر است كه در زمان كشف حجاب توسط رضاشاه منفور، اين شهر از معدود شهرهاي ايران بود كه با پايمردي و استقامت پديدهي ننگين كشف حجاب را نپذيرفت و بانوان عفيف اين شهر حجاب ارزشمند خويش را كه در پوشش چادر مشكي بود براي هميشه حفظ نمودند و حاضر به قبول ذلت بيحجابي نشدند و بدينگونه اصالت مذهبي خويش را به معرض نمايش گذاشتند).
در سال 56 حضور آيتالله خلخالي به عنوان روحاني مبارز تبعيدي در لار زمينه روشنگري خاصي را در منطقه و به ويژه در لار و گراش ايجاد نموده بود و بعضي از دوستان جلسات تفسير نهجالبلاغه ايشان را كم و بيش به ياد دارند. و همچنين ارتباطات نزديك با حجهالاسلام و المسلمين نسابه در لار به حركت انقلابي مردم گراش شدت و قوام بيشتري ميبخشيد.
درویشی:
تا قبل از سال 55 که بنده بيشتر در گراش حضور داشتم، دو سال سربازی و دو سال تحصيلام در شيراز بركاتي داشت، از جمله اینکه اعلاميهها را ميآورديم گراش و با دوستان مطرح ميشد و پخش ميشد و در شكلگيري و ادامهي اين انقلاب موثر واقع ميشد. ابتدا يك سري عكسهاي امام به اندازهي سه در چهار كه در كيف پولي جا ميشد را ميگرفتيم و با ماشين آقاي ايزدي ميرفتيم عكاسي ريكس لار، و در آنجا چاپ ميكرديم. عكاسي ريكس تنها عكاسيای بود كه جرات چاپ كردن عكسها را داشت. در جلساتي كه در لار در زمينه انقلاب بين دوستان صورت ميگرفت هم شركت ميكرديم. يادم است يك جلسه در دبيرستان صحبت گذاشته بودند كه آقاي مویدی كه هماكنون مسئول نشريه ميلاد لارستان هستند صحبت كردند. آقاي زرگري هم بودند كه ايشان هم صحبت ميكردند. جلسات مذهبي را هم به مناسبتهاي مختلف بيشتر در مسجد جامع لار برگزار ميكردند. سخنرانشان هم عموماً حجهالاسلام نسابه بود که از مبارزين بود و از بين روحانيت لار تنها ايشان جرات داشت كه سخنراني كند. در طول سال آقاي قرائتي يكي دو بار در مسجد جامع لار صحبت ميكردند. مرحوم شهيد نصيري كه بعدها در دوره اول نماينده لارستان شدند نیز سخنراني انقلابي ميكردند، البته نه به صورت علني بلكه بيشتر به صورت كنايه و استعاره.
من خودم سعی می کردم تا جایی که ميتوانستم در سخنرانيها در مورد نهضت و انقلاب در شيراز شرکت کنم. چه از سالهاي قبل از 50 كه براي تحصیل رفتم شيراز و چه قبل از آن در تابستانها که به اتفاق عمويم به شيراز ميرفتيم. جلسات مذهبي در شيراز بيشتر در مسجد وليعصر بود.
از کسانی که قبل از پيروزي انقلاب و قبل از اوجگيري نهضت، یعنی طي سالهاي 49 تا 52 از شيراز يا قم براي روشنگري به گراش ميآمدند، یکی همین آقاي رضواني بود كه معروف به مكارم و فيروزآبادي بود؛ و بعد هم آقاي علي فاضل همداني بودند كه يك سال در گراش در منزل حاج علي افشار ماند؛ و بعد از ايشان آقاي منتجبنيا بود كه دور دوم يا سوم نمايندهي شيراز شد و دو سال در گراش ماندند. آقاي فاضل همداني كه بيشتر در مقولهی توزيع كتاب كار ميكرد، يعني كتابخانههاي مختلفي در مساجد ايجاد ميكردند از جمله: مسجد جامع، مسجد آخوند، مسجد حوض يا همان وليالعصر، مسجد حاجي رضا، مسجد عليبنابيطالب، مسجد عليبن موسيالرضا و مسجد صاحبالزمان برق روز. كتابهایي بودند كه بيشتر جوانها و دانشآموزان بتوانند مطالعه كنند. دو نفر از مسنها كه كتاب ميگرفتند مرحوم حاج محمدعلي هنرور و مرحوم حاج حسين رضازاده بودند، ولی بيشتر دانشآموزان از كتاب استفاده ميكردند. بعدها در سالهاي قبل از پيروزي انقلاب و انقلاب و سالهاي 55 و 56 تا 57 حجهالسلام دكتر علوي فعاليت چشمگيري داشتند. حتی تشكيل بسيج در گراش بعد از انقلاب به ابتكار خود ايشان انجام گرفت. ایشان منزل مرحوم حاج ابراهيم فقيهي اقامت داشتند و تا اين دو سال اخير قبل از انقلاب سال 56 و 57 فعاليتشان شديدتر بود به اين صورت که در تابستان كه مدارس تعطيل بود كلاسهاي احكام و قرآن برگزار میکردند و بيشتر فعاليتها در مسجد عليبنابيطالب و مسجد عليبنموسيالرضا شكل ميگرفت.
پخش اعلاميهها و كاغذهایي كه در رابطه با انقلاب بود هنوز علني نشده بود و توسط سيد جواد معصومي انجام ميشد. آوردن اعلاميهها با آقاي رسولينژاد بود كه اعلاميهها را از شيراز به گراش ميآورد و چون جرات تكثير در جاهاي ديگر نداشتيم، كاغذ كاربن را ميگذاشتيم و با دست مينوشتيم، طوري كه حتي دستخطها نيز شناخته نشود. شبانه آنها را پخش ميكرديم. آن زمان تنها يك دستگاه فتوكپي در گراش وجود داشت كه در مدرسه هرمزي بود، و ماشين تحرير هم به ندرت پيدا ميشد و اگر هم در دسترس بود از آن زياد استفاده نميكرديم چون زمان ميبرد.
يكي از روزهای قبل از آخرين عيد قربان قبل از پيروزي انقلاب، آقاي محمود غفاري گفتند كه فردا كه عيد قربان است كاش مراسمي به بهانهي عيد قربان و نماز عيد در مسجد جامع ميگرفتيم. آقاي سيد عباس معصومي هم در گراش حضور داشتند. ايشان هم استقبال كردند و نماز عيد در حياط مسجد خوانده شد. بعد از خواندن نماز آقاي معصومي رفتند و آقاي غفاري بلند شد تا مقالهاي را كه نوشته بود را بخواند. مقالهش تحت عنوان «قسم به كشتههاي هفده شهريور، اي شاه، اي جلاد، تو را خواهیم كشت» بود و شعري هم خواند كه از دانشگاه شيراز گير آورده بود. در اين هنگام آقاي اسكندر پارسا كه ارسنجاني و رييس پاسگاه بود، آمد داخل و رشتهي كلام پكيد.
ایزدی:
صبح روز عيد قربان دم در مسجد جمعه با حاج مرتضي رادمرد عضو انجمن شهر صحبت ميكرديم كه رئيس پاسگاه آقاي پارسا آمد و نامهاي به ما نشان داد و گفت: «اين نامه از هنگ ژاندارمري لار است و دستور دادهاند که به هر گونه تجمع در همان روز ميتوانيد تيراندازي كنيد. اين نامه براي من آمده و من هم بايد اجرا كنم. سعي كنيد بعد از نماز متفرق شويد و تجمع نكنيد كه من دستور دارم.» و از من خواست كه به مردم و جوانها بگويم. من هم گفتم ما كه نميتوانيم بگوييم، اينها كار خودشان را انجام ميدهند، شما هم كار خودتان را انجام بدهيد. رفتيم و نماز خوانديم. در بين نماز، آقاي محمود غفاري مقالهاي را تهيه كرده بودند را آوردند که بخوانند. من رفتم جلوتر و به آقا سيد عباس معصومي گفتم: «وقتي نمازتان را خوانديد برويد چون ما اينجا هستيم.» بعد ديديم بيرون از مسجد زد و خورد است و بعضيها را دستگير كرده بودند. آقاي غفاري و كريم سعادت از آنهايي بود كه دستگير شده بودند و چند ساعتي در پاسگاه به سر برده بودند و مرحوم قدرتالله جعفري هم در همان روز دستگير شده بود.
غفاری:
ارتباطات نزديك و مستمر ما با دانشگاه شيراز و تبادل افكار با اساتيد و دانشجويان اين دانشگاه و اخذ و نشر اعلاميه، مقاله و كتب مختلف زمينهي مناسبي را براي فعاليت و حركتهاي انقلابي و برگزاري راهپيمايي و تظاهرات در گراش را فراهم ساخته بود. حادثهي روز عيد قربان سال 57 در اين شهر كه پس از اقامهي نماز عيد و خطبهي آن توسط حضرت حجهالاسلام و المسلمين حاج سيدعباس معصومي در مسجد جامع برگزار شد اينجانب مقالهاي را تهيه نموده و قرائت نمودم كه مضمون آن اين بود: «قسم به كشتههاي 17 شهريور، اي شاه، اي جلاد، تو را خواهيم كشت.» و متعاقب آن شعري را خواندم:
در اين معبد / در اين تنها تجليگاه نيك و بد / به روي پشتهاي از استخوانها / جار خواهم زد / دلم را دار خواهم زد ...
كه در آن لحظه رئيس پاسگاه گراش (استوار پارسا) به صحن حياط مسجد جامع هجوم آورد و با بيان جملهي ركيكي سیلی آبداري را زير گوش بنده نواخت كه از جمله خاطرات اينجانب و دوستان حاضر در مسجد بود. او دست مرا گرفت و از مسجد خارج كرد. يكي از همسنگران (دكتر جواد سعادت) فرياد زد «ولش كن، ولش كن» و همگي اين شعار را تكرار كردند. ناگهان پارسا كلت كمرياش را به سوي دوستان حاضر در صحنه نشانه رفت و گفت: «كي ميگه ولش كن؟» و سپس مرا با زور به سمت خيابان هدايت كرد. در طي مسير به مجاورت منزل مرحوم امينزاده كه رسيديم آقاي عبدالكريم سعادت با شجاعت كمنظيري دوان دوان خود را به ما رساند و پارسا را به باد ناسزا گرفت و مشت محكمي را حواله چانه رئيس پاسگاه كرد. من دستم را از دست او كشيدم و به عقب پرت شدم. آقاي سيد طالب خليلي مشت دوم را محكم به صورت وي حواله كرد و سپس همه دوستان به اين شخص حملهور شده و به او كتك مفصلي زدند. با آمدن به سمت خيابان بازار، محمود نوروزي دست مرا گرفت كه از صحنه دور كند كه مبادا من دستگير شوم. مرا به منزل قديمي حاجي مير محمود سعادت هدايت كرد، چون برخي دوستان در آنجا منتظر عكسالعمل نيروهاي پاسگاه بودند و خودش به سمت خيابان (نزديك مغازه رحمت فيروزي) روانه شد. پارسا به نيروهايش دستور داد كه او را دستگير كنند. آقاي نوروزي با زرنگي خاصي از صحنه دور شد و استوار درويشپور به دنبال او دويد تا وي را دستگير و يا مورد اصابت گلوله قرار دهد. نوروزي با ورود به كوچهي جنب فروشگاه نارنجستان كنوني با حركت سريع و زيگزاگي خود فرصت را از درويشپور براي تيراندازي گرفت و در منزل مرحوم كربلايی حسين رضازاده كه يكي از انقلابيون و پيشكسوتان مسن و ريشسفيد ما بود با اشارهي وي پنهان شد و از دستگيري و يا برخورد در امان ماند.
درویشی:
سالهايي كه به شيراز آمد و رفت داشتم، در بسياري از كتابخانههای عمومي و يا مساجد شيراز عضو بودم. آقاي رضواني جلساتي در مسجد شمشيرگرهای شيراز در شبهاي چهارشنبه جلسه برگزار ميکرد و ما هم در اين جلسات که به صورت محرمانه بودند شركت ميكرديم. شبي از شبهاي چهارشنبه، مرداد ماه 51، به طرف مسجد که ميرفتم فهميدم مثل شبهاي ديگر نيست. خيلي خلوت بود. فقط يك آقايي كه هميشه تو جلسات میدیدماش دم در ايستاده بود. پرسيدم بقيه چرا نيامدهاند؟ چيزي نگفت. فقط دست ما را گرفت و به كلانتري برد! بعد متوجه شدم از ساواك بوده و توی جلسه هم به خوك معروف بوده است. شب تا صبح در کلانتری بودم و يك سري سوالات هم جواب دادم و فرداي آن روز من را چشم بسته از آنجا بيرون بردند. وقتي چشمم را باز كردند متوجه شدم كه در شهرباني شيراز هستم كه الان ارگ كريمخاني است. دوباره چشمم را با پارچه سياهي بستند و به زندان عادلآباد بردند كه بعدها فهميديم كه زندان سياسي است. سلول من تكنفره بود و فقط در دستشویي از حرف ديگران چيزهايي ميفهميديم. يك هفته در زندان شيراز بودم. بعد از آن، دوباره چشمم را بستند و از آنجا بيرون بردند و سوار ماشين كردند. چشمم را كه باز كردند روبرويم يك ساختمان بود كه مامورها گفتند شما مرخصيد. در اين يك هفتهاي كه نبودم، ابتدا همه از مفقود شدن من باخبر شدند بعد كه پيگيري كردند فقط گفتند دستگير شده است اما نگفته بودند كجا.
رسولینژاد:
اينكه ما چگونه اعلاميهها را از شيراز و قم به گراش منتقل ميكرديم هم حکایتی داشت. من و محمدعلي رسولينژاد ساكن شيراز بوديم. ما به اتفاق آقاي خواجهپور، درويشي و ابوالحسن آخوندزاده ميرفتيم قم، منزل آقای علوي ميمانديم. آقاي علوي اعلاميهها را جمعآوري و بستهبندي ميكرد و بستهها را لاي بستههاي سوهان، داخل پاكتهاي كاغذي ميگذاشت. با اتوبوس سفر میکردیم. سعي ميكرديم نه مسافر اول باشيم و نه مسافر آخر. چون كار خطرناكی بود، هر جايي كه قسمت بالاي سرمان خالي بود بستهها را ميگذاشتيم كه اگر متوجه اعلاميهها شدند، نفهمند مال كيست. هنگام پياده شدن از ماشين براي اينكه آخرين نفر باشيم يا خودمان را به خواب ميزديم و يا اينكه به بهانهي اينكه پاهايمان خواب رفته، آخرين نفر پياده ميشديم و سريع اعلاميهها را ميبرديم خانه.
گاهی هم اطلاعیهها را از طریق مرحوم شهید خلوصی و یکی دو تن دیگر از دوستان از شیراز و از دفتر مرحوم آیتالله العظمی دستغیب و از محضر حجهالاسلام اقا مجدالدین محلاتی، آقازادهی آیتالله العظمی محلاتی که پایگاهشان در مسجد ولیعصر شیراز بود، و نیز از مسجد جامع عتیق شیراز که پایگاه حضرت آیتالله دستغیب بود به دستمان میرسید.
دو تا ماشين تحرير در اختيار ما ميگذاشتند يكي مال مرحوم حاج محمد حسن فتاحی بود و ديگري هم مال حاج ابوالحسن حسنی. پنج نسخه پنج نسخه كاربن ميگذاشتیم و تا صبح نزديك 30 الي 40 نسخه اعلامیه را آماده ميكرديم. واقعا امكان تكثير وجود نداشت. نه امكانات آنچناني داشتيم و نه جرات اين كار را داشتيم. اعلامیهها را میدادیم غلامرضا خواجهپور و او اطلاعیهها را در صندوق میوه جاسازی میکرد و به این ترتیب از شیراز به گراش منتقل میشد. در گراش معمولا این اطلاعیهها مستقیما به دست آقای ایزدی میرسید و او آنها را مجدداً تکثیر میکرد (به همان شیوهای که آقای درویشی فرمودند).
صدای تق تق دستگاه ماشیننویسی هنوز در گوشام پیچیده است. وقتی شبها در خیابان خلیلی شیراز اعلامیه را تکثیر میکردیم، من و برادرم به نوبت هر 5 دقیقه1 بار پشت پنجره میایستادیم و گوشهی پرده را کنار میزدیم تا بدانیم آیا کسی از آن اطراف رد میشود یا نه، که مبادا صدای تق تق را بشنود. نکتهای که در خاطرم مانده و شایسته است به آن اشارهای داشته باشم، باور دینی مردم آن زمان است. درست است که اولین اعلامیهای که از طرف امام میرسید دارای مهر و امضا بود، اما چون دستگاه کپی برای تکثیر آن اعلامیه در اختیار نبود، بقیه اعلامیهها فاقد مهر و امضای امام میماند. در نتیجه ما خودمان زیر اعلامیهها «روحالله الموسوی الخمینی» را مینوشتیم، و برای مردم همین امضاء کافی بود و آن را میپذیرفتند. یعنی باور میکردند که این اطلاعیه عین همان اطلاعیهایست که امام خمینی(ره) دادهاند.
البته بعد از شهریور 57، افراد زیادی به صف انقلاب اضافه شدند و هر کسی از یک منبعی این اعلامیهها را میگرفت و به طریق خاصی به گراش میآورد و آن را بین مردم پخش میکرد. ولی تقریبا میتوانم بگویم بیشترین اعلامیهها و اطلاعیهها را ما از آن روش و توسط آن آقایانی که عرض کردم به گراش میآوردیم و آقای ایزدی و دیگر دوستان زحمت توزیع آن را میکشیدند.
ایزدی:
دستگاه تکثیری از لار به قیمت 12000 تومان برای مدرسه هرمزی خریدم که هم دستی بود و هم برقی. چون دیدم برای اطلاعیهها خوب است، تصمیم گرفتم به منزل ببرم. در منزل هم چالهایی حفر کرده بودم که اگر زمانی خبری شد، درون چاله بیندازمش و با خاک رویش را بپوشانم. و اطلاعیههایی که به دست ما میرسید به این طریق تکثیر میکردم.
غفاری:
رابطهی ما با شهرهای دیگر همجوار هم خاطرهانگیز بود. خاطرم هست با شهید سعادت از شیراز به مقصد گراش حرکت کردیم. حدود ساعت 7:15 به جهرم رسیدیم، ساعت 8 شب هم آنجا حکومت نظامی بود. در استان فارس، سه شهر شیراز و جهرم و کارزون حکومت نظامی بود و این یک رکورد بود. سر فلکه مصلا در جهرم جواد شمسی را دیدیم. وقتی متوجه شد قصد داریم به گراش برویم، چون به حکومت نظامی برمیخوردیم، ما را به خانهی خودش برد و به گرمی از ما استقبال کردند. زمانی که در آنجا حکومت نظامی شروع شد، همهی مردم که در خانههایشان بودند به پشتبامشان رفتند و پس از اینکه صدای بلندگو شنیده شد همه با هم حدود 1 ساعت با ندای الله اکبر و مرگ بر شاه شعار دادند. جواد شمسی از جمله رابطین انقلابی در جهرم بود که با گراش همکاری داشتند. و در لار آقای نصابی، ابوالحسن مویدی، نادر زرگری که بچهی خیلی زرنگ و فعال و خوشاخلاقی بود، با گراش همکاری خوبی داشتند.
ایزدی:
مردم لار برای عدم تعطیلی مدارس معترض شده بودند چون کل مدرسههای جهرم را از 1 ماه قبل تعطیل کرده بودند. برای صحبت پیرامون همین موضوع یک روز مدیران مدارس را به دبیرستان صحبت دعوت کردم. ابوالحسن مویدی هم در آنجا صحبت کرد و گفت «این درست نیست، عدالت نیست که در حال حاضر تمام مدارس جهرم تعطیل باشد اما بچههای ما به مدرسه بروند و ما باید با هم هماهنگ باشیم.» تا اینکه قرار شد خودمان مدارس را تعطیل کنیم. گفتیم به گونهایی باید این تصمیم عملی شود که به مدیران گیری ندهند و نفهمند که مدیرهای مدارس درصدد این کار بودهاند. تصمیم گرفتیم ما مدیرها خودمان در مدرسه کم کم سختگیری نکنیم. پس در دفتر را میبستیم که اگر بچهها میخواهند از مدرسه خارج شوند، بتوانند. تا اینکه کم کم کلاسها از رونق افتاد و دانشآموزها یکی به یکی کم شدند و ما هم با این بهانه مدرسه را تعطیل کردیم. در عرض سه روز تمام مدارس گراش و لار با هماهنگی هم خود به خود تعطیل شد.
همه مردم یک جفت کفش تخت سبز کتانی مخصوص راهپیمایی داشتیم که بهش میگفتند «کفش مرگ برشاه»! آن زمان در گراش خبر خاصی نبود. من به اتفاق حاج غلامرضا عالمی معمولا شبها به مسجد جمعه لار میرفتیم و صبحها هم در راهپیمایی شرکت میکردیم. . من با پاسگاه گراش آشنایی داشتم. همهی گروهبانها از جمله آقای درویشپور و آقای پارسا من را میشناختند چون بچههایشان شاگرد مدرسه من بودند. به همین دلیل تقریباً کاری با من نداشتند. یک شب که از لار برمیگشتیم، آقای پارسا کنار فلکه شهرداری ایستاده بود و جلوی هر ماشینی که رد میشد را میگرفت. اما به محض اینکه ماشین من را دید گفت «سلام علیکم آقای ایزدی! من میدانم شما از کجا میآیید! بفرمایید!» اما فردای صبح آن به مدرسهام آمد و گفت: «آقای ایزدی من میدانم شما شبها به کجا میروید، شما میروید به مسجد جمعه لار و در آنجا به سخرانی گوش میکنید و شعار مرگ بر شاه میدهید.» در جوابش گفتم «بله. ما این کار را میکنیم.» گفت «شما چه حکومتی میخواهید؟» گفتم «حکومت اسلامی» گفت «نه این شوروی میآید. کمونیستی میشود. من اینها را میدانم. من تجربه دارم.» گفتم «نه اینطوری نیست.»
یک روز هم همه کنار سهراه گردان در لار جمع شدیم و منتظر آقای آیتاللهی، آقا مجتبی و آقای نسابه ماندیم. آنها که آمدند با گفتن شعارهایی جلو رفتیم تا رسیدیم به هنگ ژاندارمری. مردم در آنجا عکس شاه را پایین آوردند و شکستند و به جایش عکس امام خمینی را زدند. همان روزها هم ملت به فرمان امام با ارتش و نظامیان صلح کرده بودند. بعد از آن به گراش برگشتیم و به مدرسه علمیه پیش آقا جواد رفتیم و اتفاقات آن روز لار را برایش تعریف کردیم و گفتیم در گراش هم باید در پاسگاه همینکار را بکنیم. من و آقای عالمی پیش رییس پاسگاه رفتیم و برای او هم جریان لار را تعریف کردیم. ابتدا باور نکرد، اما وقتی به لار بیسیم زد به او گفتند «بله چنین جریانی پیش آمده است و هرچه آنها میگویند عمل کنید.» خلاصه که با بلندگو در شهر صدا زدیم که مردم در مدرسه علمیه جمع شوند و بعد از آن به همراه تعداد زیادی از برادران با شعار «رهبر ما داده به ارتش پیام / همچو برادر به برادر سلام / همه ارتش بیایید / به سوی ملت / اللهاکبر اللهاکبر / خمینی رهبر» به سمت پاسگاه حرکت کردیم. در پاسگاه عکس شاه را شکستیم و آنجا هم عکس حضرت امام را زدیم. تا اینکه راهپیمایی هم علنی و رسمی شد. و دیگر آنها هیچ کاری نمیتوانستند بکنند.
درویشی:
تا قبل از انقلاب، همهی گروهها حول محوریت روحانیت و به رهبری امام با هم متحد و یکپارچه بودند. چون همه یک هدف مشترک داشتند و آن هم براندازی رژیم سلطنتی بود. زمانی که این نتیجه حاصل شد، بعضیها به گونهای وانمود میکردند که بگویند ما هم در این جریانات شریک هستیم. و این در حالی بود که خواست اکثریت مردم با خواست امام، که حکومت اسلامی و نظام جمهوری اسلامی بود، مطابقت داشت. آنهایی که از این به بعد خواستشان متناسب با خواستهای حرکت مردمی نبود خودشان را نشان دادند و دم از مخالفت زدند و هرکسی برای خودش سازی میزد و آنجا بود که دقیقتر خط هر کس مشخص شد.
در گراش هم جسته و گریخته چند تا خط کمرنگ در حد هوادار بود و نشریاتشان را میآوردند و بین خودشان توزیع میکردند. اما به طور کلی نمیتوان گفت در گراش «خطی» وجود داشت، چون خوشبختانه در گراش جایگاه خط نداشت.
رسولینژاد:
بنده به یک نکته اشاره کنم تا این برداشت پیش نیاید که تمام حقایق گفته نشده و پنهان کاری شده است. قبل از پیروزی انقلاب یعنی اوایل آبان و آذر و دی 57، حدود چاپ از کنترل ساواک خارج شده بود و دیگر تحت هیچ شرایطی نمیتوانستند از چاپ کتابهایی که بر علیه نظام بود جلوگیری کنند. جو خفقان چند ده سالهی ستمشاهی شکسته شده بود. هر کسی با هر تفکری و ایدهای کتاب چاپ میکرد و این کتابها مشتری و خریدارهای زیادی هم داشت چون با قیمت خیلی ارزان هم به فروش میرسید. این بود که همه گروهها کتاب میخریدند. بعد از اینکه انقلاب فراگیر شد، گرچه انقلاب با رهبریت حضرت امام و پیشوایی روحانیت معظم شکل گرفت، اما گروههای کوچک دیگری هم بودند که بر علیه نظام شاهنشاهی به منظور براندازی آن فعالیت میکردند. منتها این گروهها درون انقلاب حل شدند و دیگر حرفی برای گفتن نداشتند. اما در یک فاصلهی زمانی که قدرت از دست دولت شاهنشاهی گرفته شده بود و هنوز جمهوری اسلامی هم شکل نگرفته بود که رسماً زمام امور حکومتی را به دست بگیرد، آن گروهکها مطالبها و ایدههایی را که داشتند به صورت کتاب درآوردند و در سرتاسر ایران پخش کردند.
در آن کتابفروشی که سالهای 53 و 54 در گراش تحت عنوان نور دانش با مسئولیت آقای ایزدی راهاندازی شده بود، ما تعدادی از این کتابها را ناخواسته و ناشناخته توسط همین گروههای کوچک انقلابی ذکر شده از شیراز به گراش میآوردیم و پخش میشد. منتها وقتی فهمیدیم که این کتابها از طرف سازمانهای کمونیستی و مارکسیستی و حزب توده و امثال اینها چاپ میشود، خیلی زود جمعشان کردیم. بعداً برای تهیهی کتابهای مناسب یک کمیته تشکیل دادیم که این کمیته ابتدا کتابها را میگرفت، گزینش میکرد و بعد در معرض فروش میگذاشت.