با چشم دل خدا را صدا کنیم

آدرس خانه‌اش را از برادر‌زاده‌اش پرسيديم وارد خانه شديم، خانه‌اي ساده و كوچكي داشت، حاج آهن فرجي پيرمردي هفتاد ساله و نابينا كه سي سال از عمرش را موذني كرده است. خطوط روي پيشاني‌اش حكايت از سال‌ها زحمت و تلاشش دارد با حرف‌ها و خاطره‌هايش ما را به سال‌ها قبل مي‌برد. زماني كه او دوازده سال بيشتر نداشت و نماز‌جماعت‌ها را در مسجد جامع با امامت سيد عبدا... ابطحي و مسجد آخوند به امامت سيد محمود معصومي ادا مي‌كرد. مي‌گفت در آن مساجد بودم و اذان گفتم کارم شده بود. پدرش را در سن يازده سالگي از دست مي‌دهد و مشوق اصلي‌اش كه اذان گفتن و نماز و قرآن را هم به او مي‌آموزد مادرش هست، مادري كه او را دلسوز و مهربان توصيف كرد كه فقط دو سال بعد از پدرش زنده مي‌ماند.

مي‌پرسيم قبل از اذان چه نيتي مي‌‌‌‌كند با سادگي خاص مي‌گويد سلامتي مي‌گفت چون بزرگان گفته‌اند هر كس موذن باشد در روز قيامت حساب و كتاب سبكي دارد و از مقام بالايي نزد خدا برخوردار است موذني را دوست دارد و اين كار را فقط و فقط به خاطر رضاي خدا انجام مي‌دهد. از خدا شاكر بود چون در زندگي‌اش خيلي از مواقع به طور معجزه‌آسايي از او نگهداري كرده است روزي جهت بردن غذا براي يكي از فقيران وارد خانه‌اي مي‌شود از پله‌ها مي‌گذرد، پايين پله‌ها سردابي عميق بوده كه او با توجه به نابينايي‌اش متوجه آن نمي‌شود و درست زمان افتادنش به درون سرداب با دستانش لبه‌هاي سرداب را گرفته و مانع از سقوطش مي‌شود به خاطر اين موضوع از خدا شاكر بود چون آن‌جا فقط خدا كمكش كرد. این سال‌ها فقط در مسجد امام جعفر صادق(ع) يعني مسجدي كه خودش باني خير آن بوده اذان گفته، موذن‌هاي قديمي را هم يادش هست مثل مرحوم مش غلامعباس فيروزي در مسجد جامع يا مرحوم محمد باقر دادي در مسجد حاج ابوالحسن. از نابينايي‌اش پرسيديم، گفت: به خاطر بيماري گله كه يك نوع آبله است برادرش علي‌اكبر فوت مي‌كند و خودش در سن سه سالگي نابينا مي‌شود. مي‌پرسيم تا حالا از خدا خواسته كه نابينا نباشد صادقانه جواب مي‌دهد البته كسي از خوبي صرف‌نظر نمي‌كند ولي هر چه مصلحت خدا باشد جاي سپاس دارد.

درآمد‌هاي زندگيش را از طرق مختلف به دست آورده بود مي‌گفت با شرايطي كه دارم باز از آدم‌هاي تنبل نبودم كه منتظر كمك ديگران باشم بلكه تا جايي كه در توانم بود خدمت مي‌كردم مثلا در گذشته از آب‌انبار حاج ابوالحسن با كنگر آب مي‌كشيدم كه به ازاي( هر قوطي حلبي روغنی) دو يا پنج قِران پول مي‌دادند و يا زماني كه آب‌ها تمام مي‌شد با چهار‌پايان پنج بار(پنج راه)  به چاه گلابي مي‌رفتيم و از آن‌جا آب مي‌آورديم و به خانه‌ها مي‌رسانديم كه در ازاي هر( چهارقوطي حلبي) يك تومان مي‌گرفتيم و بعد از آن در سال‌هاي جاري به كار خريد و فروش و معامله مي‌پرداختيم. و در آخر مي‌گويد به قدر خودم زحمت كشيدم و از كسي انتظار كمك نداشتم در حال حاضر او بازنشسته است.

ماه رجب، شعبان و رمضان از ماه‌هاي باارزش و خاطره‌انگيز براي اوست و صبح‌ها ساعت چهار و نيم براي خواندن اذان صبح با شور و شوق بيدار مي‌شود. نزديك اذان شب بود به مسجد مي‌رود و خانمش كه زن مهمان‌نوازي بود و حدودا چهل سال است كه با حاج آهن زندگي ‌مي‌كند وكاملا هم از او راضي هست ما را بدرقه مي‌كند. صداي اذان مي‌آيد مي‌پرسيم اين صداي حاج آهن است؟ مي‌خندد و مي‌گويد بله.