محمدرضا تقي دخت :درباره شعر صادق رحماني در <سبزها، قرمزها> من در اين نوشته از دو منظر خواهم پرداخت و علي القاعده به دو جنبه كار وي اشاره خواهم كرد كه به نظرم پراهميت تر است و مي تواند حضور پررنگ حدود دو دهه وي را در متن شعر امروز ايران معني بيشتري ببخشد.
يك: من براي اين يادداشت، عنوان <پنجره هاي كوچكي به ناپرسايي زندگي> را برگزيده ام و در اختيار كردن اين عنوان، عمد داشته ام. صادق رحماني دو دهه است شعر مي گويد و حركت جدي شعر او و پرش مهم اش، به گمان من از كتاب <همه چيزها آبي است> آغاز شد. در كارهاي قبلي اش، رحماني شاعري بود معمولي و در مسير همه شاعران ديگر، اما در <همه چيزها آبي است> و پس از ده سال در <سبزها، قرمزها> شاعري جدي را مي بينيم كه به صيرورتي رو به صعود در شعر و زبان دست يافته است. رحماني در <سبزها، قرمزها>، شاعر <روايت> است و روايت، هميشه تعريف نيست. تلقي عمومي ما از روايت هاي معمول در شعر، تعريف است؛ اما رحماني در <سبزها،قرمزها> شاعر نوعي روايت است كه در پس آن و در متن اش، انگيختگي و پرسش نهفته است؛ اما پرسش و انگيختگي به پرسش از چه؟ ! از ناپرسايي و ناگريزي زندگي.
چند شعر مجموعه را مرور مي كنيم و اين موضوع را باز مي شكافيم .
پرسش هاي مستقيم :
1 . دنبال چه مي دود در اين آبادي / اين رود پريده رنگ / با اين عجله ؟) سثال يك، ص 51(
2 . شب / خسته كه مي شود / كجا مي خوابد )سثال دو، ص 52(
پرسش هاي غيرمستقيم :
3 . ديگر نه هياهوي دولولي نه سه قاب / در خلوت اين گورستان: / آنك آنك / حسنقلي خان / در خواب )خواب، ص 10(
4 . گلدان شكسته اي است در سمساري/ ديروز پر از بهار / آن باغ بلور)كهنگي، ص 40(
5 .خانه كهنه رستم خاني / روزگاري نو بود / روي اين طاقچه اش برنو بود )ويراني، ص 16(
از آن جهت پرسش هاي مستقيم و غيرمستقيم رحماني را در <سبزها، قرمزها> تيتر كرديم كه مكان هاي گذار خودمان به انديشه هاي او را براي خواننده مشخص كرده باشيم. مسلماً تفسير و تحليل ما تنها روشي از تفسيرهاي ممكن درباره شعر رحماني است كه به زعم ما، البته اين بهترين روش تفسير شعر از راه تفسير انديشه شعري اوست.
در <سبزها، قرمزها>، رحماني به زندگي بازگشت كرده است... رحماني در اين مجموعه، با سيري سپهري وار به بازديد دوباره زندگي با همه فضاهاي سنتي بيروني، فضاهاي دروني، دلمشغولي ها، پرسش ها و دلتنگي ها رفته است. گويي رحماني در اين سير، اگرچه چون سپهري پرسش هاي مهم و معتبري دارد، اما هدايت وار، يا بهتر بگوييم، نيچه وار، مي داند كه اين پرسش ها، يا هيچ پاسخي ندارند يا پاسخ ناگزير همه آنها، چيزي است كه نبايد باشد.مي گويد: <از آن بالا مگر چه مي بيند ابر / مي ايستد و به حال ما مي گريد؟> رحماني روايت كرده است؛ روايت تازه اي كه پرسش است و پرسش هايي كه پاسخ ندارند. پاسخ بسياري از اين پرسش ها، در تكه هاي توصيفي ذيل شعرهاست و آن هم نه پاسخ، كه توضيح موضوع بي پاسخ بودن اين سوال ها در يكي از اين زيرنويس ها مي گويد: <گنبد مسجد اعظم را استاد حسين لرزاده ساخته است. جلا ل آل احمد در يكي از كتاب هايش از معماري شگفت آن ياد كرده و به معماري مدرن آن روزگاران تاخته است. چه باشكوه است وقتي زائران از كنار آن رد مي شوند و هيچ عكس العملي نشان نمي دهند. چه باشكوه است وقتي آن را نمي بينند.>
اين زيرنويس كوتاه، به واقع به ما مي گويد كه مردم چيزي را در هياهوي زندگي فراموش كرده اند، چيزي مهم و شايد بسيار مهم، اما مهم تر آن است كه <چرا آن را فراموش كرده اند؟> اين پرسش مربوط به اين پاره است، ولي پاسخي ندارد، جز اين كه ناگزيري زندگي، دغدغه ها و... راهي براي ديدن نگذاشته است. اين كه گفتم رحماني در سيري سپهري وار به زندگي عود كرده است بدين معناست كه در همهمه ها و شلوغي ها و دغدغه هاي روزمر گي، به چيزهايي توجه مان جلب مي شود كه روزي متوجه آنها بوده ايم و در گذار زمانه، فراموششان كرده ايم. رحماني مي خواهد به ما بگويد آن چيزها را اگرچه فراموششان كرده ايم، اما وجود دارند؛ گو اين كه، موجود بودنشان ديگر مانند گذشته نيست. مي گويد: <با اين همه شن، اين همه خاك، اين همه سنگ / برگرده خود / چگونه تاب آورده است / سد تگ او.> و سد <تگ او> ديگر سال هاست خشك و خالي است، اما باقي است.
رحماني روايتگر پرسش هاي ناگزيري است كه در حقيقت نبايد پرسيده شوند يا به طور معمول پرسيده نمي شوند.<اسپينوزا> مي گويد: <همواره سوال هايي وجود دارد كه نبايد پرسيده شوند> و اكنون رحماني برخي از اين سوال ها را در روايت هاي بومي اش از زندگي، پرسيده است. به واقع رحماني، سپهري وار از ناپرسايي هاي زندگي پرسيده است : اين كه چرا در تابستان برف نمي بارد؟ چرا رود در آبادي همواره مي دود، شب خسته كه مي شود كجا مي خوابد، نوزاد از كجا آمده است شادان، چرا سنگ ها در همهمه زنگوله بزها خاموش اند، چرا خانه كهنه رستم خاني دارد از بين مي رود، چرا مترسك بود و داس ها زندگي مزرعه را درو كردند، چرا حسنقلي خان را با آن همه ابهت و جلا ل مرگ در خود كشيد، چرا زاينده رود خشكيده است، چرا گورستان حاجي صدره بزرگ، امروز پارك بازي شده است و چرا... و چرا ...
اين ها هم سوال اند، اما سوال هايي كه كمتر اتفاق مي افتد كسي آنها را بپرسد. به واقع، سوال هايي كه كمتر اتفاق مي افتد كسي آنها را بپرسد يا سوال هايي براي نپرسيدن؛ چون پرسش آنها پاسخي را به همراه نخواهدآورد. در حقيقت، سوال هاي ناپرسا. و شعرهاي رحماني در <سبزها، قرمزها>، به زعم من، پنجره هايي كوچك است به ناپرسايي هاي زندگي.
اما نكته مهم علا وه بر راه بردن شاعر به عمق و كنه زندگي و نگاه رندانه و سپس پرسش هاي رندانه ترش، زيبايي بيان اين پرسش هاست. شايد بشود گفت زيباترين بيان ها در پرسش از آن موضوعات ناپرسا، همين قالب كوتاه مختصر و قوي رحماني در <سبزها، قرمزها> است. دريچه اي كه شاعر براي نگاه به زندگي انتخاب كرده است، بسيار زاويه ديد خوبي دارد. شما اگر در يك كلبه چوبي وسط باغ پرتقال ( مثلا ً در تنكابن ) باشيد، هم مي توانيد صبحدم كه هوا نيمه مه آلود است با آن سرماي لذتبخش، بياييد پايين و در وسط باغ قدم بزنيد و از زيبايي تك تك درختان پرتقال و پرتقال هاي آويخته بر آن ها لذت ببريد و هم مي توانيد پنجره آن كلبه چوبي را باز كنيد و از آن بالا ، همه زيبايي ها را يكجا دريافت كنيد. من اين تجربه را داشته ام. لذت دومي به هيچ وجه با اولي قابل قياس نيست. رحماني به زعم من از منظر دوم نگريسته است، يعني پنجره اي زيبا با زاويه ديد عالي به زندگي باز كرده است. مي گويد خ: دنبال چه مي دود در اين آبادي / اين رود پريده رنگ / با اين عجله؟ >اين ديد، حقيقتاً منحصر به فرد است. يا خ: در حسرت پيراهن بي رنگ توام / اي خانه بي سكينه / دلتنگ توام> ، كه براي مادرش ساخته است. نگاه رحماني، نگاهي كلي است با همين زاويه ديد زيبا و در يك بيان روان، ساده و زيبا، آن ديده ها را روايت كرده است. پس ناگزيريم بند قبلي نوشته را تكميل كنيم كه روايت هاي رحماني در <سبزها، قرمزها> پنجره هايي زيبا به ناپرسايي زندگي است؛ پنجره هايي كه هر كس نمي تواند از آنها به زندگي بنگرد.
در چند جاي اين بند، به نوع نگاه سپهري وار رحماني در <سبزها، قرمزها> اشاره كردم. مايلم در اين زمينه توضيحي بدهم. مي توانم به جرات بگويم كمتر كسي را ديده ام كه مانند رحماني اين گونه پرسشگري داشته باشد، پرسشگري متفاوت از زندگي، كه نمونه اش را قبلا ً در شعر سپهري ديده ايم؛ يعني روايت ديگرگونه از جهان و اشيا و آن هم نه از ظاهر كه از باطن آنها. اما تفاوت بسيار عمده رحماني با مشق هاي سپهري، كوتاه بودن و ايجاز شعرهاي اوست. رحماني گو اين كه مي داند زندگي كوتاه است و درگذار ، با فرصت هاي اندك، بسيار كوتاه گفته است و اين كوتاهي، به پرسش هايش و به شعرها و دغدغه هايش زيبايي ويژه تري بخشيده است. شايد اين تجربه جديد، بتواند سرمشق بسياري ديگر در نوشتن شعرهاي كوتاه نو باشد.
دو
وقتي <سبزها، قرمزها> منتشر شد، عبارت <رباعي نيمايي> بر گوشه اي از عنوان آن پيدا بود؛ عنوان كوچكي كه گويا بعد از نشر كتاب، در پاره اي موارد بحث انگيز شده است و ديدگاه هاي مختلفي را در رد و اثبات برتابيده است. در اين فراز از نوشته، به اين بهانه مي خواهم در مورد صورت كارهاي رحماني، علي الخصوص در <سبزها، قرمزها> نكاتي را يادآور شوم.
دعواي قالب و فرم در ادبيات ما، خاصه پس از ظهور نيما و جريان شعر نو، دعواي ديرسالي است. از بسياري پيش از اين، در شعر نو، دعواي قالب، دعواي درگيري بوده است؛ خاصه در بخش هايي كه فاقد تعريف اوليه بوده اند. به لحاظ محتوايي اما، اين دعوا تا حدودي با نام گذاري جريان هاي شعري حل شده است؛ نام گذاري هايي از قبيل : شعرنو، شعرسپيد، شعر آزاد، شعر حجم، شعر پلا ستيك و ... كه البته پيوستگي اي با فرم شعر هم داشته اند؛ اما بيشتر به سمت محتوا متمايل بوده اند.