لیلا مقامی (عبدالهی): عصر پنج شنبه گلزار شهدا مانند همیشه شلوغ بود. خیلی ها را همیشه می توان آنجا دید. از جمله خانم سیاهپوشی که حدود 5 سال از فوت شوهرش می گذرد و او هنوز لباس سیاه می پوشد، به نشانه ی سیاه بختی!
خدا رحمتش کند، با اینکه مرد زندگی نبود اما همسرش هنوز هر پنج شنبه برای فاتحه به مزارش می آید. اشکهای غلطان روی گونههای زن حاکی از درد و رنجی است که طی این سالها متحمل شده است. در محیطی که بیوه شدن یک زن حتی اگر جوان باشد به معنی تیره پوش شدن تا همیشه، محبوس شدن در خانه، سوختن و ساختن و ازدواج نکردن دوباره است، این مساوی با مرگ او و مرگ همه ی آرزوهایش است. آن زن که بر مزار شوهرش نشسته بود حتما پیش خود آرزو می کند که ای کاش من هم با او مرده بودم.
در افکار خود غرق بودم که صدای اذان مرا به خود آورد. برای نماز به مسجد رفتم. بین نماز مغرب و عشاء نوشتهایی در مسجد توجهم را جلب کرد: «کمترین اهل بهشت زنان هستند.» به یاد همان زن بیوه افتادم.
اگر قضیه برعکس بود، در این 5 سال مرد هر پنج شنبه برای فاتحه به مزار همسرش می آمد و برایش سیاهپوش میشد؟ مسلماً نه. آیا این وفاداری و این متانت زنان ما را لایق بهشت نمی کند؟ در همین لحظه چشمم به دستهای زمخت و پینه بسته زنی افتاد که به سوی آسمان بلند شده بود. دستهای او شباهتی به دستهای ظریف یک زن نداشت. نگاهی به صورتش انداختم. او را میشناختم. او نرگس خانم بود. همان که از صبح سحر تا غروب برای گذران مخارج زندگی فرزندان و همسر علیلش در خانههای مردم کار میکند و شب که به خانه میرسد تازه باید شوهر مریضش را تر و خشک کند. با خودم گفتم خدایا آیا این دست ها هم لایق بهشت تو نیستند؟
زنی که در غیاب همسرش، به تنهایی بار مسئولیت زندگی را به دوش می کشد و وظیفه پدری و مادری را برای فرزندانش ایفا می کند، لایق بهشت نیست؟
خدایا زنان ما که از حضرت زهرا الگو می گیرند و سعی می کنند راه و روش سرور زنان عالم را پیشه خود سازند مسلما از مقربین درگاهت خواهند بود.