راضیه و فاطمه یوسفی : با تماس مکرر و اطمینان خاطر از این که نامشان فاش نمی‌شود، حاضر به مصاحبه می‌شوند. گفت‌گو را در دفتر نشریه صحبت‌نو آغاز می‌کنیم.

مردی که زندگی‌اش را مدیون همسرش می‌دید و اولین سخن‌اش تقدیر از بانوی عشق بود که با آگاهی از عقیم بودن او قبل از ازدواج، راضی به همسفری در قطار زندگی‌اش شده بود. سی‌وپنج سال سن دارد از سختی‌ها می‌گوید. دوران خاکستری رنگی که با نور ایمان و توکل رو به سپیدی می‌گذاشت. دورانی که ابر‌های مصلحت، مانع تابش انوار طلایی امید می‌شدند و او مصرانه چشم به آینده دوخته بود و افق‌های روشنی را در ذهن تجسم می‌کرد.

از او می‌پرسیم: که با آگاهی از عقیم بودن، باز هم به فکر معالجه بودید جواب می دهد: در سایه توکل به خدا، هیچ چیز غیر ممکن نیست. ما هم امیدوار بودیم. به طور دوره‌ای به پزشکان متخصص در داخل و خارج کشور مراجعه کردیم. نه پزشکان اصفهانی و یزدی، نه پزشکان قطری و داروهای هندی، هیچ کدام کلید قفل بسته زندگی‌مان نشد.

از او می‌پرسیم کی تصمیم قاطع به فرزند‌خواندگی گرفتید. می‌گوید: سال‌های تنهایی ما دو رقمی شده بود چهارده سال. چهارده سال منتظر معجزه بودیم چهارده سال منتظر درخشش تک‌ستاره‌ای که به روی هر دوی ما چشمک بزند بودیم. همیشه گم‌شده‌ای را درون خود جست‌و جو می‌کردیم. یک نوع خلا، که با هیچ چیز پر نمی‌شد جز با صدای دلنشین کودکی که فضای زندگی مشترک‌مان را عطر‌آگین کند. صدایی که با عمق وجود مامان و بابا را بر زبان جاری سازد.

درباره‌ی آغاز راه فرزندخواندگی می‌گوید:بعد از زلزله‌ی بم تعدای از کودکان بی‌سرپرست شدند و به پرورشگاه‌ها و مراکز بهزیستی تحویل داده شدند. با شنیدن این خبر جرقه‌ای در ذهن‌مان ایجاد شد. انگار خدا می‌خواست به ما پیغام دهد که: در ناامیدی بسی امید است پایان شبی سیاه سفید است. این‌بار به جای مطب دکتر‌ها رفتن به آزمایشگاه‌ها و استفاده از قرص، کپسول و آمپول‌های رنگارنگ، امید وآرزو‌های‌مان را در مراکز بهزیستی جست‌وجو می‌کردیم. ابتدا برای گرفتن مشاوره به هلا‌ل احمر گراش مراجعه کردیم و اطلاعات فراوان و مفیدی از آقایان حسنی، ایزدی و مهروری و خانم‌ها سعادت، شوری و پرونده کسب کردیم بعد به اداره‌ی بهزیستی شیراز مراجعه کردیم. در ابتدا می‌بایست شایستگی‌مان را برای حضانت و سرپرستی کودک به اثبات می‌رسید. فهرست کاملی از نوع زندگی، مقدار درآمد، میزان تحصیلات، محل کار، عدم سو سابقه، گزارش پزشکی و در کل بیوگرافی کامل از هر دو نفر و خانواده‌هایمان در اختیارشان قرار دادیم.

از او می‌پرسیم کسی مخالف تصمیم شما نبود؟ جواب می‌دهد: خانواده‌ی هر دو نفر ما مخالف بودند.

از او می‌پرسیم بهزیستی با مشکل خاصی برخورد نکردید؟ جواب می‌دهد: کار‌های اداری و وقت گیری را انجام دادیم قوانین و شرایط خاصی حکم‌فرما بود این به نفع کودکان بي‌سرپرست هم هست که مبادا افرادی بی صلاحیت با دادن اطلاعات نادرست حضانت کودکانی را به عهده بگیرند و از این امر سوءاستفاده کنند.

از او می پرسیم: جنسیت کودک برایتان مهم بود؟ با قاطعیت جواب می دهد: نه ما منتظر فرشته‌ی کوچکی بودیم که با رمز جادویی‌اش، قفل تنهایی چهارده ساله‌ی ما را بگشاید و نگاه نافذ و جذابش، گرما بخش زندگی‌مان شود. وقتی قدم به شیر خوارگاه شیراز گذاشتیم با تمام وجود دوست داشتیم کودکان را ببینیم که با مخالفت مدیر شیر خوارگاه مواجه شدیم و غصه‌ی سنگین بر دلمان نشست مدیر شیر خوارگاه گفت: کودکان همیشه منتظرند. منتظر پدر و مادرشان هستند که بیایند و آن ها را با خود ببرند وقتی کسی به آن جا وارد می شود همه امیدوار می شوند و اگر انتخاب نشوند در روحیه‌ی کودکان اثر بدی می‌گذارد و قلب نازک‌شان می‌شکند.

چه هوای سنگینی باید باشد. بغض بی پناهی کودکان که لابلای نگاه نادیده شان خودنمایی می‌کرد. چشمهایم را به آسمان دوختم و برای لحظه ای خود را به جای آن ها گذاشتم چه حس غریبی بود.

از او پرسیدیم چه مدت طول کشید تا کودک به فرزند خواندگی شما درآمد می‌گوید: از روز درخواست تا تکمیل پرونده تا روز موعود پنج سال طول کشید. ساعت یازده ونیم شب، بیست و هشت دی ماه بود. در آن شب سرد زمستان، خبری را از پشت گوشی تلفن شنیدم که گرمایش بیشتر از خورشید بود. خبری که آمدن بهار را نوید می داد خبر طلوع یک ستاره‌ی کوچک بی‌اختیار اشک از چشمان‌مان سرازیر شد و سجده‌ی شکر را به جا آوردیم. شادی همراه با اضطراب تمام وجودمان را گرفته بود دستپاچه شده بودیم وخود را آماده‌ی سفر می‌کردیم. لحظات به کندی می‌گذشت بی‌قراری‌مان مانند پدر و مادری بود که فرزند گم شده‌ی خود را بازیافته اند. در بین راه با خدا عهد کردم که اگر این کار سروسامان یافت به پابوس حضرت رقیه برویم. خورشید طلوع کرد و ما منتظر خورشید هستی‌مان بودیم که تن‌اش را در آغوش بفشاریم. بالاخره انتظار به پایان رسید و نوزاد دو روزه‌ای در آغوش ما جای گرفت.

خدا فرشته‌ای را به ما ارزانی داشت که شبیه هیچ کس نبود. زیبایی این صحنه را فقط من، همسرم وکودکم می‌دانیم و بس. لحظه‌ای که با هم، بی‌اختیار به شکرانه‌ی این هدیه‌ی الهی گریه کردیم.

از او می پرسیم اتفاقی برای پدر و مادر کودک افتاده بود؟ جواب می دهد: نه پدر و مادر کودک در آستانه‌ی طلاق بودند و هیچ کدام از آن‌ها حاضر به سرپرستی و حضانت کودک نبودند.

از او می‌پرسیم در آینده، حقیقت را به فرزندتان می‌گویید؟ با شک جواب می‌دهد: تردید دارم نمی‌دانم بگویم یا نه. ولی نمی‌خواهم همیشه در اضطراب باشم که اگر فهمید؟ زمانی حقیقت را بازگو می کنم که به این درک رسیده باشد که فقط به دنیا آوردن ملاک پدر و مادر شدن نیست در نظر دارم با مشاوران صحبت کنم تا روش بیان این امر را بياموزم، تا لطمه‌ای به فرزندم وارد نشود. ولی هیچ‌گاه قداست پدر و مادرش را از بین نمی‌برم.

از او می‌پرسیم برخورد اطرافیان با موضوع چگونه بوده است؟ لبخندی می زند و می گوید: از نظر آن‌ها «فرزند کسی نمی کند فرزندی» ولی از نظر من و همسرم «بیگانه اگر وفا کند خویش من است».

از او می پرسیم وقتی به شناسنامه‌ی فرزندتان نگاه می‌کنید چه حسی دارید؟ جواب می‌دهد: آرامش خاصی در شناسنامه نهفته است با زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید: این فرزند شماست و هیچ کس نمی‌تواند آن را از شما بگیرد.

از او می‌پرسیم مهم‌ترین هدفتان از فرزند‌خواندگی چه بود؟ می‌گوید: هدف کلی رضایت خداوند و هدف خاص پر شدن تنهایی و دلتنگی‌هایمان بود.

در این یک سال و هفت ماه چه احساسی میان شما و فرزندتان ایجاد شده است؟ می‌گوید: خیلی وقت است به آرامش رسیده‌ایم وقتی گریه می‌کند و می‌گوید می‌خواهم پیش بابا بخوابم انگار دنیا را به من داده‌اند وقتی از دستش ناراحت می‌شوم بغلم می‌کند و مرا مي‌بوسد و من در این لحظات خود را صاحب تمام خوبی‌ها و خوشی‌ها می‌دانم. وقتی در آغوش مادرش به آرامی به خواب فرو می‌رود فرشتگان الهی را به چشم خود می‌بینم. در یک کلام: او الان تمام زندگی ما شده است.

از او می‌پرسیم از فرزندتان چه توقع‌ای دارید؟ جواب می دهد: هیچ. تمام تلاش ما این است که به رشد و بالندگی برسد و در آینده فردی موفقی شود.

و حرف آخر او این بود که در حال حاضر تعداد انگشت شماری، مسئولیت فرزند خواندگی بر عهده دارند و باید در زمینه‌ی قبول فرزند‌خواندگی و نحوه‌ی برخورد با این خانواده ها فرهنگ سازی شود.