خانه لاری ها، بدون لاری ها
صادق رحمانی: دیگر هوا کاملاً تاریک شده بود ، ما داشتیم یکی از شب های نیمه سرد کویر را تجربه می کردیم، با ستاره هایی که نزدیک تر بودند و چراغ ها و لامپ ها یی که بی معنی تر بودند. از خیابان های یزد دور شدیم. یزد با آب انبارها و بادگیرهایش از کنار ما رد می شدند. از زیر ساباطی بلند گذشتیم و به کاروان سرایی رسیدیم به نام «هتل کاروانسرای مشیر». این هتل را با همان معماری زیبای کاروانسراهای عصر صفویه بازسازی شده بود.
رستوران به جای استراحت گاه ستوران به زیبایی طراحی شده بود اتاق ها با امکانات امروزی و حمام و ... این اتاق به کاروانسرا و آن مثل معروف که می گویند، مگر این جا کاروانسرا است! بی شباهت نبود. اتاق ما چهارنفره بود، اما رضا رفیع ساعت دو بامداد، وارد هتل شد ، در زد. از خواب بلند شدم. تخت ما دو نفره بود. مجبور شدیم تا صبح روی همان تخت سر کنیم. صبح برای نماز، زنگ تلفن به صدا در آمد. بعد از آن آقای ملک ثابت (رئیس حوزه هنری یزد) گفت همه آماده اند تا به کله پاچه فروشی برویم. من ترجیح دادم بخوابم.
در حلقه زندان
ساعت نه صبح به زندان مرکزی یزد رفتیم. قرار بود ما اهالی حلقه رندان ، برای ایجاد فضایی پر نشاط برای اهل زندان شعر طنز بخوانیم. رضا رفیع را همان لحظه به پشت تریبون بردند و او فی البداهه اجرای خوبی داشت. شاعران یک به یک شعر خواندند و جمعیت زندانیان، با صدای بلند، می خندیدند. گویی همه چیز را فراموش کرده اند، حتی از میان جمعیت متلک پرانی و خوشمزگی هم می کردند . شعر طنز حلقه رندان، البته آنقدر هم خنده دار بود تا جمعیت را شاداب و خندان کند. در کنار من میان سال مردی با چشمانی خسته، با تسبیح اش ور می رفت. او را زیر نظر داشتم. حتی وقتی خنده دارترین شعرها خوانده می شد، خم به لب هایش نیاورد! حتی اگر خیلی از فضای زندان دلتنگ بود، مثل جوان بغل دستی اش گاهی خنده را با گریه در هم می آمیخت، اما نه. مرد تسبیح به دست آرام و ساکت نشسته بود، نه مثل آن سیاه پوست اهل مالزی که از شعرها سر در نمی آورد و گاهی بر اثر شلیک خنده زندانیان لب های کلفت و سیاهش تکانی می خورد و بیش از پیش چشم هایش به دلیل کنجکاوی گشاد می شد.
در زندان که حدود دو هزار نفر جمعیت داشت، فقط پانصد نفر در جلسه حاضر بودند. نوبت به من رسید. قبل از این که شعر یانگوم را بخوانم (الهی خیر از مردم نبینی / بری کاشان ولی قم را نبینی / تو که با مو سر یاری نداری / الهی فیلم یانگوم را نبینی) خاطره ای از عمران صلاحی تعریف کردم. رضا رفیع هم سر ذوق آمد رو به زندانیان کرد و گفت: «دیشب که من (رفیع) وارد اتاق شدم. ملاحظه کردم که باید روی تخت دو نفره با آقای رحمانی بخوابم. من هم تن به تقدیر دادم و گفتم که دیگر چاره ای نیست. صبح زود که ناصر فیض برای بیدار کردن ما به اتاق آمد. گفت: یالله زود پاشید که برنامه داریم. من هم گفتم: ناصر خان، ما هم چندان بی برنامه ! نبوده ایم.» (خنده حاضران)
در راه رو زندان، زندانی ها از فرصت حضور ما و رئیس و قاضی زندان استفاده می کنند و نامه ای که از قبل آماده کرده بودند، به آنها می دادند. چاچا لقب یک پیرمرد زندانی بود، او فکر می کرد من هم کاره ای هستم، نامه ای به من داد. در آن نوشته بود، من هیچ کس را در یزد ندارم، می خواهم به زندان بلوچستان منتقل شوم. چاچا ، فارسی حرف می زد، اما نگهبان زندان گفت: او پاکستانی است و واقعاً در ایران هم کسی ندارد. انتقال به زندان بلوچستان هم سالهاست که خیلی سخت شده است، چون آن جا امکانات لازم حتی برای ورود یک نفر را هم ندارد.
رئیس سازمان زندان های یزد، آن قدر از فضای زندان یزد تعریف کرد که آدم دلش می خواست در همان زندان بماند! من دلم می خواهد برای هر یک از این زندانیان یک دریچه کوچک هدیه کنم، دلم به حال همه ی آنها می سوزد، وقتی روحیه ی نرم شده ی آنها را در برخورد با مسئولان زندان می بینم، دلم می خواهد همه آنها را آزاد کنم.
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت / بار بربندم و تا ملک سلیمان بروم
به سید عبدالجواد موسوی می گویم، اگر من رئیس زندان بودم، فردا هیچ کس این جا نبود. حس او هم به حس من نزدیک بود، گفت باید رئیس زندان را هجو کنم، بعد هم با سرعت از پله های ساختمان اداری فرار کرد. گویا رئیس پشت سر ما بود!
در زندان آدم ها خیلی با هم مهربان به نظر می رسیدند، بر خوردهایشان با مسئولان زندان هم خوب بود. در زندان، چقدر خوب است که بعضی ها برای بعضی ها کاری نمی کنند. بعضی ها نمی خواهند، بعضی ها هم نمی توانند. زندانیان از بس آزادی خود را فروخته اند، در زندان هستند.
فرصت نشد از زندان سکندر، آتشکده و جاهای دیگر یزد دیدن کنیم. فقط در آن فرصت اندک ، مسجد جامع یزد، کتابخانه وزیر، میدان امیر چخماق را دیدیم. دوست داشتم سری به «خانه لاری ها »هم بزنم، اما نشد.
رباعیات طنز محلی
سه شنبه شب (22/8/86 ) در سالن شهید صدوقی یزد، شب شعر اصلی بود. با یوسفعلی میرشکاک شاعر برجسته همروزگار ما، صحبت کردم و گفتم، می خواهم رباعیات طنز محلی ام را بخوانم، گفت اشکالی ندارد. فقط شاید برایشان قابل فهم نباشد. گفتم: ترجمه اش را می خوانم. بالاخره علاوه بر شعرهای دیگر دو رباعی شماره یک و دو را که در «هیمه» شماره یک چاپ شده بود، با گویش گراشی خواندم و خوشبختانه پس از ترجمه شعرها به فارسی، ارتباط برقرار شد و از آن استقبال کردند.
همان شب برای صرف شام به «هتل باغ مشیر» رفتیم. باز هم فضایی قدیمی و زیبا. با آقای ملک ثابت، به طرف راه آهن می رفتیم ساعت یازده شب بود. از او پرسیدم درباره «خانه ی لاری ها» اطلاعاتی دارد یا خیر؟ گفت: فقط می دانم حدود 270 سال پیش عده ای از اهالی لار، از فارس که اهل تجارت بوده اند، به یزد می آیند و به تجارت می پردازند. و این خانه بزرگ را به همت معماران آن روزگار یزد، بنا می نهند. این خانه الان مسکونی نیست ، می پرسم در این زمان آیا بازماندگان آنها در یزد به سر می برند. می گوید: من تا به حال نشنیده ام. با خود قرار می گذارم در این زمینه ، از تهران با میراث فرهنگی تماس بگیرم و اطلاعات بیشتری را برای علاقه مندان بنگارم.
جمعه 25/6/86