دکتر بیات سلام!

 هنگام خداحافظی بود، نمی توانستی از جایت بلند شوی، مثل کوهی باشکوه نشسته بودی، من خم شدم تا دست هایت را ببوسم، اما دست های تو خیلی قوی تر بود. به من اجازه ندادی. هنگام خداحافظی ، نه من توانستم حرف بزنم ، نه تو. اشک ها ترجمان آتشی بود که در دلمان شعله ور شده بود. فقط مرا  گرم، در آغوش گرفتی و گفتی، بوی پدرت را می دهی! و باز اشک و اشک و آه.

دکتر، تو با دوازده سال ماندن در آن آب و هوای نامساعد و گرم دهه ی سی و چهل ، و درمان بیماران مرا به یاد «آلبرت شوایتزر» می اندازی که در روستاهای مصیبت زده ی آفریقا، کودکان را مداوا می کرد. از نظرگاه من، تو از آلبرت شوایتزر، بزرگ تر هستی ، چون در پس ماجراهای  انسانی او، بسیار تا بسیار تبلیغات شده بود ، اما تو آسوده و آرام، سالیانی در گوشه ای بی هیاهو، طبابت کردی و روز آخر بدون آن که با  همه ی مردم خداحافظی کنی، چمدان های خاطراتت  را برداشتی و از جاده های خاکی آن روزگار، به تهران برگشتی. روزی در گرما گرم تابستان،  آهسته مثل سایه ای آمدی و   دوازده سال بعد ، مثل سایه ای در زمستان، پاورچین پاورچین ، ما را ترک کردی .

 به یادم آوردی: در شش سالگی وقتی دچار بیماری سالک شده بودم، پدرم مرا به درمانگاه آورده بود، به زور. آن روز من به قهر، از دست تو و آمپول هایت فرار کردم، اما این روزها می خواهم دست های تو را پیدا کنم و به مهر، بر آن بوسه ای بنشانم. سرانجام در آن غروب پاییزی،  تو را در خانه ای سرشار از صفا و مهربانی، در حوالی کوی دانشگاه تهران، یافتم و دریافتم و ساعتی حرف های با نشاط و  زیبای تو را شنیدم.

دکتر بیات، همه ی مردم تو را شهروند گراش می دانند و دوست دارند، روزی که خودت حال و حوصله داشته باشی، به آنها سری بزنی، همشهریانت بی صبرانه تو را چشم در راهند. ، حالا گراش برای خودش آبادشهری شده است. این بار  حتما شورای شهر گراش، برایت مراسمی  شایسته در نظر می گیرد. از این که  شماره تلفن شما را بی اجازه چاپ کرده ام، مرا ببخش! (88635167 -021).

در تلفن گفته بودی از هر دو پا فلج شده ای. روز سه شنبه، شانزدهم آبان ماه مصادف بود با شهادت امام جعفر صادق(ع) . با دکتر مرتضی برازنده و محمد منفرد آمدیم سراغت. تو را که دیدم گویی صد سال است می شناسمت. با تو حرف زدیم. یک ساعت و نیم در حضورت، چون دقایقی گذشت. موقع خداحافظی، اجازه ندادی، دست هایت را ببوسم. دست تو که در آن روزگار قحطی و بی آبی، نهال های تشنه ی  کوچک را پرورش داد، که دست های کودکان را توانایی بخشید، و پاهای نوجوانان را تنومند ساخت و  چراغ چشم ها را فروزان تر کرد.

موقع خداحافظی می خواستم هم از  طرف خودم و هم به نمایندگی از مردم گراش، دست هایت را ببوسم، اما تو اجازه ندادی. فقط گریه کردی... آلبرت شوایتزر !

صادق