1. مرگ قیصر امین پور، این روزها، یک بار دیگر همه ی ایران را تحت تأثیر خود قرار داد. در این حال و هوایی که هر کس مشغول کار خویش است و راه مجانبت در پیش گرفته و به روزمرگی های ذوق کش دچار، رفتن او همه را متوجه «شعر» کرد ؛ شعری که زندگی است .موضوعی که از دیرباز ، ذهن و زبان ایرانی را به خود مشغول داشته است. و این خود غنیمتی است.

آثار قیصر نمونه ی بسیار زیبایی از شعر زلال ، شفاف، سهل و دشوار شعر فارسی است. سبک امین پور در شعرهایش، متمایل به روشنی و سادگی است، به گونه ای که بُن مایه ی اشعارش برگرفته از گفتار و حکمت مردم است. امین پور، با چاشنی آرایه های ادبی و استواری کلام اش، گو این که با مخاطب شعرهایش حرف می زند. و مخاطب گویا شنونده ای است که اکنون در کنار شاعر حضور دارد. صداقت و صمیمت در آثار او موج می زند. تک بیت ها و سطرهایی تابناک و درخشان در لابه لای شعرهایش وجود دارد که امروز به عنوان مَثَل در زبان مردم کوچه و بازار رایج شده است. ناگفته نماند که سبک گیرا، صمیمی و طبیعی شعرهای امین پور ، ثمرۀ آگاهی بسیار خوب یا گزینش ناخودآگاه اوست.

چاشنی های طنزآمیز منحصر به فرد او، به ویژه در شعرهای آخرین دفترش، دلالت بر غمخوارگی و اندوه طنزآلودی دارد.

آثار قیصر امین پور را، هر چند می توان در طبقه بندی های معمول شعر فارسی، ساده و روان دانست، اما آرایه های فنی، شعر او را متمایز می کند. آرایه هایی که او در حرف هایش در بافت کلام جای می دهد. چندان به چشم نمی آید. به عبارت دیگر این تزیین ها، در همان جایی به کار گرفته شده است که باید باشد. آخرین شعرهای منتشر شدۀ قیصر امین پور نشان می دهد که جریان شعری او روبه دوری از تکلف و تصنع کاذب است. زبان پاکیزه و عاری از تکلف او رو به پختگی داشت. سوگ مندانه سبک ساده، روشن و پخته ی  قیصر،در حالی رو به تعادل و تعالی داشت که با هجرت او همراه شد. امین پور از جمله شاعرانی بود که مؤید به روح قدسی شده بود و اخلاق متعادل و حسنه ی او نیز نشان از شاعری می داد که خود ساخته و بزرگ منش بود.

2. اولین بار در اواخر دهه شصت، با دکتر خلیل بهمنی گراشی، در یکی از اتاق های کوی دانشگاه تهران، با او دیدار کردم. او در آن زمان، در حوزه ی هنری تهران بود و من طلبه ای جوان در قم. در اوائل دهه ی هفتاد نیز که با دکتر محمدرضا ترکی، سید علی میرافضلی، دکتر محمدرضا روزبه و عمادالدین شیخ الحکمایی، در دانشگاه تهران همدرس بودیم، در غروبی پاییزی، سری به اتاق قیصر در کوی دانشگاه زدیم، او با مهربانی ما را پذیرفت. بر دیوار اتاق او عکسی از دکتر علی شریعتی و عکسی از پابرهنگان رنگین پوست، ما را به زمینه های فکری او رهنمون می کرد. چند ساعتی بودیم و دوستی ها بیشتر شد. گاهی در کلاس هایش شرکت می کردیم و با همان اخلاق حسنه اش ما را می نواخت. من در سال 1372 و پس از پایان دوره ی کارشناسی به قم باز گشتم و از طریق نوشته هایش و گاهی در نمایشگاه کتاب،  با او ارتباط داشتم. تا این که شنیدم در جاده ی شمال تصادف کرده و متأسفانه کلیه هایش را از دست داده است. پس از یک سال از حادثه، نمی دانم از کجا تلفن مرا گیر آورده بود، گوشی را برداشتم، صدایی گرم گفت: من امین پور هستم. گفتم: کی؟ گفت: قیصر. شما بگویید . من باید چه حالی می داشتم...

آخرین بار او را در بیمارستان دی دیدم. ساعت دوازده، روز سه شنبه هشتم آبان ماه 1386 ، با مرتضی امیری اسفندقه، مهران دوستی، سعید یوسف نیا و محسن حکیم معانی، با هزار ترفند رئیس بیمارستان را راضی کردیم تا برای آخرین بار او را ببینیم. وقتی کشو باز شد، قیصر با همان حالت همیشگی ، با موهای جوگندمی اش، آرام خوابیده بود. با او نشانی از مرگ نبود. قیصر نمرده بود. ما مرده بودیم...

صادق رحمانی