
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
این شهرک نو این وطن و دانش و صنعت
هـرگـز به دلــاویزی آن شـــهر کهن نیست
من عاشـــق آن خــاک پر از نخل بلنــدم
هرچــند که بسیار در آن دانش و فن نیست
در مشــهد و یزد و قم و کاشـان و لرستان
خوب است ولی بودن بی رنج و محن نیست
در بابل و گرگان و خراسان و بروجرد
دشتی است ولی بهر دل من چو دمن نیست
در پیـــکر گــل های دلــاویز گراشــی
عطری است که در نافه آهوی ختن نیسـت
آوارگی و خانه بدوشی چه بلایـیـسـت
دردیست که همتاش در این دیر کهن نیست
آواره ام و خســته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در آن فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به همشهری خوبم
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
مشهد چه قشنگ است ولی نیست گراشم
والله به دلاویـزی آن شهــر کهن نیســت
این تپـه بلند است ولی نیست کلاتم
اینجا که شهادتگه هفتاد و دو تن نیست
این شهر عظیم است ولی شهر غریبی است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
هرچند که سرسبز بود دامنه شهر
چون دامن بام مرکش چین و شکن نیست
هفت حوض و کلات و طرق و طرقبه زیبا
امـا به صفـای کنر پیـر و کهـن نیست
سنگ است همه کوچه و دیوار بلندش
کاه و گل دیـوار خدا هیـچ خـفـن نیست
هیچ البالو و سیب و هلو و شله نذری
چون دمبازک و تاس زک بی بی ختن نیست
صد شهرت و آوازه در این شهر فراوان
والله چو فراموشی ابناء وطن نیست
ششلیک فراوان سر هر کوچه مشهد
لیتک طلبم گرچه در آلمان و عدن نیست
آن سنت دیرینه و ان صدق گرشی
رسمی است که در روسیه و چین و یمن نیست
زاوین و قره سو اگه چون الخ بهشتن
اما چون چکچک تکش اهوی ختن نیست
هرچند که محصور شده با دو سه تا کوه
شهری است که در قیمت آن هیچ ثمن نیست
در مشهد اگر جسم رضا خاک مکان شد
روحش به گراش است گرش جسم وبدن نیست

ای مردم دیندار و وفادار گراشی
چون شهر شما خوب در این دیر و وطن نیست
شهرم که شده مامن گلهای بهاری
دانید که بستان همه بی خار و لجن نیست
روزی اگرش جبه چوپان به خطا رفت
باشید که دایم همه شیطان و شطن نیست
دیروز پر از گل شده بود و همه بلبل
سالاری دلها همه با زاغ و زغن نیست
چون بال پرستوی دل ما بشکستند
کاریم بجز عشق نوازی به چمن نیست
کو کاه گل و رایحه کوچه خاکی
دیوار وجودم بجز آن کاه و کمن نیست
گر در حرم امن رضا بال کشیدم
من مقبره ام هیچ کجا مثل وطن نیست
آنگه که زمان سفر آخرتم شد
جز قرب خدا آرزویم هیچ عدن نیست
محراب دلم طاق ز هجرت بگرفتست
در طاق دلم مهر بجز مهر وطن نیست
این قصیده به اقتفای شعری از دکتر خسرو فرشیدورد سروده شده است