فاطمه حاجیزاده: در ادامه گفتگو با گراشیهای مقیم خارج از کشور این بار به سراغ دکتر فریبا حسنی رفتیم. در چند روزی که آنها درایران بودند موفق به مصاحبهی رو در رو با او نشدیم. به همین دلیل از طریق اینترنت هم صحبت شدهایم. به نظر من نشستن پای صحبت ها و درد دل های عزیزان ایرانی که با غم غربت دست به گریباناند، فرصتی میشود تا بار دیگر به ایرانی بودن خود افتخار کنیم.
از گراش سرزمین مادریتان هر چه به یاد دارید بگویید؟
تکتک ثانیه های من در گراش و ایران خاطرههایی ارزشمند هستند. وقتی سوار بر ماشین به سوی گراش میآیم. تپش قلبم شروع میشود تا زمانی که فامیل را میبینم! خاطرات شبهایی که با خاله فیاضه به کلاس تیراندازی یا مسجد میرفتیم را هرگز فراموش نمیکنم. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود.
نمی خواهید ما را با خودتان و خانوادهتان آشناتر کنید؟!
بله، حتمآ. من و همسرم سید محمد جواد سعادت، دارای سه پسر هستیم الحمدلله. علی نوزده ساله و در جرج واشنگتن یونیورسیتی مشغول به تحصیل در رشته تجارت و حالا سال دوم را میگذراند. حسن و حسین دوقلوهای هجده سالهی من هستند و امسال، سال آخر دبیرستان را میگذرانند و ان شاالله ماه آگوست به دانشگاه میروند.
فکر می کنید چه عواملی، آمریکا را نسبت به ایران متفاوت جلوه داده است؟
بارزترین تفاوت این دو کشور در فضای اجتماعی آن دو است. اینجا مردم به خوبی و گرمی مردم ایران نیستند، اما کلآ همه جای دنیا هم خوب دارد و هم بد. از نظر آموزشی چندان در جریان نیستم، چون هیچ وقت ایران درس نخواندهام. اما از دیگران شنیدهام که دوره دبستان و دبیرستان در ایران بهتر است اما دانشگاههای آمریکا درسطح بالاتری قرار دارند.
چه طور شد که در آمریکا ماندید؟
بعد از تمام شدن تحصیلات داشنگاهیمان، با همسرم تصمیم گرفتیم، بعد این که چند سالی را در اینجا کار کردیم و سرمایهای به دست آوردیم به ایران بازگردیم، اما در آن موقع بچهها بزرگ شدند و واقعآ مشکل بود که برگردیم. ما خودمان، برای درس به آمریکا آمدیم و حالا که نوبت بچه هاست، نمیتوانیم آنها را نادیده بگیریم و برگردیم. ولی حتی یک روز هم نیست که به برگشتن به ایران فکر نکنیم. وقتی تصاویر ایران را در تلویزیون میبینم، همچین آهی میکشم که خودم هم دلم میسوزد!
کی، کجا، چه طور و چگونه با همسرتان آشنا شدید و در آخر به ازدواج شما انجامید، البته شاید بهتر باشد بگویم، آقای سعادت کی، کجا، چه طور و چگونه با شما آشنا شدند؟
من و همسرم در اوکلاهما با هم آشنا شدیم، یا همان ایشان با من آشنا شدند! آن زمان، من و خواهرم در اوکلاهما درس میخواندیم و اصلاً و ابدا به ازدواج فکر نمیکردیم.
روزی که خانه آقا دایی دعوت بودیم، آقا جواد هم از لوسیانا (که 15 ساعت با اکلاهما فاصله دارد) به دیدار دوست قدیمیشان، آقا مصطفی رادمرد آمده بودند و من ایشان را برای اولین بار در آن جا ملاقات کردم. این گذشت تا این که سه روز بعد آقا جواد با زن دایی تماس گرفته بودند و من را از ایشان خواستگاری کردند. گراش آمدیم و با هم ازدواج کردیم. فکر می کنم به خاطر خلوص و مهربانی و یک رنگی و صوبر بودن ایشان بود که نظر من برگشت و ازدواج کردم.
از زندگیتان مشترکتان برایمان بگویید؟ از مشکلات تحصیل در کنار زندگی!
من و همسرم در سال 1984 با هم ازدواج کردیم و پس از آن با هم در رشته پزشکی مشغول به تحصیل شدیم. در سال 1988 فارغالتحصیل شدیم اما من بلافاصله دوره تخصص را شروع نکردم. چون تصمیم گرفتیم اول به زندگیمان سروسامان بدهیم. علی پسر بزرگ من در فوریه 1989 به دنیا آمد من تمام وقتم را در اختیار او گذاشتم و در خانه ماندم و از او مراقبت کردم. اما شوهرم دوره تخصص خود را شروع کرد.
حسن و حسین نیز در سال1990 به دنیا آمدند و من باز هم تمام وقتم را در خانه و با آنها گذراندم. در نهایت وقتی علی پنج ساله و حسن و حسین سه سال و نیمه شدند، من دوره تخصص را شروع کردم، در حالی که شوهرم دوره تخصص و فوق تخصص را در آن زمان به پایان رسانده بود. دوره تخصص من در رشته داخلی سال 1994 شروع و در سال 1997 تمام شد. من نیز از سال 1998 شروع به کار کردم.هر صبح بعد از رساندن بچه ها به مدرسه به کلینیک میرفتم و وقتی آنها را از مدرسه برمیداشتم، با هم به خانه بر میگشتیم.
البته من اسم این الطاف الهی را مشکل نمیگذارم، به نظر من وظیفه هر زن در وهله اول، مادر خوب بودن است. امیدوارم توانسته باشم به وظیفهام به نحو احسن عمل کرده باشم.
زندگی در آنجا چه طور می گذرد؟ آیا روزی خواهد آمد که ما شما را درایران و در بین خود ببینیم؟
راستش نمی دانم چه بگویم! ما اینجا خیلی تنها هستیم، بچه ها بدون دیدن پدر و مادر بزرگ و خاله و عمه بزرگ شده اند که بی انصافی است. ولی خدا را شکر از زندگی خیلی راضی هستم.
ان شاالله وقتی پسرهای گلم درسشان تمام شد و سه همسر خوب پیدا کردند. اگر خدا بخواهد به ایران باز میگردیم.
احساس پسرهایتان نسبت به گراش و گراشی ها چیست؟
پسرم علی ایران را خیلی دوست دارد و به ایرانی و به خصوص گراشی بودن خودش افتخار می کند، مخصوصا اززمانی که به دانشگاه رفته به دوستانش می گوید:"من گراشی هستم و گراش پایتخت ایران است!" و به همه می گوید:"اول گراشی هستم و بعد از آن ایرانی !" علی علاوه بر فارسی گراشی را هم می داند و به خوبی صحبت می کند. اکثر دوستانش در دانشگاه ایرانی هستند، ما تنها خانواده ی ایرانی هستیم که در این شهر زندگی می کنیم. حسن و حسین علاقه چندانی به ایران و ایرانیان نشان نمی دهند، البته فکر می کنم به این خاطر است که همدیگر را دارند، شاید اگر در دانشگاه از هم دور باشند، احساس رفیع و غرور ایرانی بودن را درک کنند.
چگونه با دوری از وطن دست و پنجه نرم می کنید؟
گاهی وقت ها خیلی سخت. وقتی نوروز، عید، عاشورا و... فرا می رسد و خودمان را تنها حس می کنیم. خیلی افسوس می خوریم. اما خب تقدیر ما اینطور بوده است و خدا را شکر! و دیگر این که در شهر ما، فقط دو خانواده مسلمان زندگی می کنند. ما و خانواده ای از فلسطین البته تا حدودی بله. مریضی دارم که بی دین است و من در مورد اسلام به او یاد می دهم،اگر توفیق پیدا کند، شاید مسلمان شود. دوستان ایرانی ما در شهرهای دیگر زندگی می کنند و ما تنهایی را بیش از پیش احساس می کنیم.
حرفی، صحبتی، درد دلی با هم شهری های گراشی خود داشته باشید، خوشحال می شویم انتقال دهنده آن ها باشیم.
عاشق تمام ایرانی ها و به خصوص گراشی های عزیزم هستم و همیشه یاد آن ها را در قلب خود زنده می کنم، به امید اینکه آن ها نیز با دیدن جای خالی ما در بینشان، یاد ما را در قلبشان خالی نگه ندارند و ما را از دعای خیرشان بی نصیب نگردانند. از همه می خواهم به گراشی بودن خودشان افتخار کنند، همان طور که به مسلمان بودنشان افتخار می کنند و بدانند هیچ چیز شیرین تر و بهتر از این نیست که در بین هم وطن های خود به خصوص در شهر مادر خود زندگی کنید.
به امید دیدار