حکایتهای شیرین یک گراشی از روزهای سخت در دوبی / خاطرات
احمدعلی غفوری : اصولاً زندگي و نوع كار ما گراشيها كمي سختتر از نحوه لاريها و اوزيها و ديگران است، كه لازم به شرح و توضيح آن نيست. ولي هرچه باشد آن را به جريان زندگي 6 يا 10 ماهه گذران خويش مياندازيم و با صبر و پايداري و با خبر شدن از احوال همديگر، سفر خود را به پايان ميرسانيم. به قول معروف «خدا كريمن!» همه جور حال و طبيعت در ميان ما گراشيهاي مقيم دبي است: خوب، بد، آرام و بيصدا، جنجالي و پرخاشگر، كنس، دست و دلباز، .... اين را كه تمام ما گراشيها ميفهميم و جاي نشر و شرح نيست. ولي راقم اعتقاد دارد همه را بايد دوست داشت و به همه احترام بايد گذاشت، چرا كه همه در واقع زحمت ميكشند، گرفتاري دارند، انسان بايد به نحوي با خلايق خدا خوب باشد كه زبان حال او اين بيت شعر (در هرچه نظر كردم سيماي تو ميبينم) در خود بيابد و هيچگاه فرمايش بزرگان دين را كه (اندر همه جا، با همه كس، در همه كار/ بيدار نهفته چشم و دل جانب يار) از ضمير خاطر خود نبرد و به باد فراموشي نسپارد، بلكه همه را دستساخت حق داند و انصاف دهد و انصاف نخواهد كه «من لَم يَشكُرالمخلوق، لَم يَشكُرالخالق».
و اما طنز آخر مقاله. دوستي داشتم سن و سال خودم. ميگفت (البته اين موضوع به 10 سال قبل برميگردد) چند سالي قبل در شارجه پيش يك بنده خدايي كه مسن و دنياديده بود كار ميكردم چند صباحي. تا اين كه يك صبح گفت اين دو عدد تخممرغ را بگير و ببر بپز و سريع برگرد. خوب! مسافت بين دكان و منزل حدود 20 دقيقه راه بود. نيمرو درست كردم و ماهيتابه را برداشتم و به دو برگشتم دكان. تخممرغها همانند پلاستيك فريزري ته ماهيتابه چسبيده بود، سرد و بيروح. گذاشتم زير دل ارباب ولي تا نشستم بخورم يك مشتري آمد. بلند شدم ديدم 500 درهمي دارد و يك سيگار ميخواهد. دوباره بلند شدم. باز يك مشتري ديگر. از شما چه پنهان اين وسط ارباب ميخورد و ميخورد! بعداً كه فراغتي شد و نشستم، ديدم به اندازه شكم گنجشكي تخممرغ مانده! خوب، دست بردم به شيشه مهوه در كنار ممبر. ناگهان فرياد ارباب بلند شد كه ما رسم نداريم صبحانه 2 نمونه بخوريم! من هم كليد خانه را پرت كردم طرفش و گفتم «نه تو باشي و نه دكان و نه مال و روزت. بيا. 6 روزي كه كار كردم هم از شير مادرت هم حلالتر». و زدم بيرون.
مشكل ديگري كه سر راه تازه به دبي آمدهها سبز ميشود تكلم به زبان عربي و هندي و انگليسي بود كه انگار واجب به نظر ميرسيد كه بدانيم. هركس قدرت زبان و تكلمش بيشتر، حقوقش بيشتر بود. ولي بودند كساني كه به زحمت ياد ميگرفتند. نقل است كه نوجواني گراشي با وجود اين كه در سفر دومش بود از تمام جملات و كلمات عربي فقط 2 كلمه خَمسه عشر و خمس و سبعين (كه آن هم در واقع نميدانست يعني چه) ياد گرفته بود. او جايي در دبي (مَسطوَه) كار ميكرد. يك عرب ميآيد و ميپرسد: «يا بوي احد سيكل كم؟» يعني: هاي جوان اين موتور پلاستيكي چند؟ او كه در ضمير خاطرش آن دو كلمه بود ميگويد: «وَلله ما تعرفه خمسه عشر و الاخمس و سبعين»: راستش نميدانم 15 درهمه يا 75 درهم! عربه هم ميگويد «لَعنَهالله ابوك خمس عشر وهن خمس و سبعون وهن»! از اينجا ميتوان فهميد كه هركس هرچه به دست آورده به سختي و رنج طاقت يافته و متحمل همه نوع ناشكيبايي و اضطراب و صبر گرديده تا شده ارباب. حافظ عليهالرحمه ميفرمايد: «گويند سنگ لَعل شود در مقام صبر/ آري شود وليك به خون جگر شود». ميگويم اگر تجار اين روزگار خصوصا از مردم بومي گراش از اين راه توانستهاند ترقي كنند و به سمت اربابي برسند، تحمل بسياري از ناگواريهاي زندگي ايشان را سربلند از آب درآورده است. به اميد توفيق در كار دين و دنيا و امرار معاش همه گراشيها.