مختصري در شرح زندگي حاجي اسدالله گراشي
به قلم حيدر قلي بذر افشان
با گردش چرخ نيلوفري و در طول تاريخ در هر دوران و زماني بوده اند فرزانگاني که خدماتي بزرگ به مقياس و اندازه عصر و محيط خويش انجام داده و از خود به جا گذاشته اند. خداوند توفيق عنايت فرمود تا نفع وجودي خود را عايد همشهريان نمايند. اي بسا از اين گونه خيرانديشان که با سپهري شدن نيم قرني از ياد و خاطره رفته اند. براي ثبوت اين واقعيت جاي دوري نمي روم. انگشت روي نام حاجي اسدالله گراشي خودمان مي گذارم که موقوفات با ارزش و حيات بخش او از گذشته برجا است و هر روز از کنار و برش مي گذرم اما متأسفانه آنگونه نامش فراموش شده و چنان يادش از يادها رخت بربسته که آثارش را به ديگران نسبت مي دهيم. چند سال قبل دوستي به رحمت خدا رفته, همين که مرا ديد با لحني تأسف آميز گفت نامبرده رنج گنج ميسر همي شود. گفتم که چه طور؟ فرمود که آقايي ضمن شرحي عنوان شهرداري محترم گراش هر دو آب انبار معروف و مشهور مرحوم حاجي اسدالله که از آثار گردش گري و تاريخي شهر گراش مي باشد به ديگري نسبت داده گرچه حاجي اسدالله نام و شهرتي انتخاب نکرد که براي حفظ و بقاي چند ساله ي سراي زرنگار بسازد بلکه به نام و آوازه پشت پا زد و تنها رضاي خدا در نظر داشته و خدمت به خلق و اين حقيقت در وقفنامه هاي منظوم و کوتاه چند بيتي که سروده خودش مي باشد. روشن ساخته که در پايين شابان پردخته شده است درست است که به فکر خود از خودنمايي رسته ولي اين ناروايي دور از حق طلبي و انصاف است که خدمت خداپسندانه اش را به ديگران واگذاريم. بگذريم حاجي اسدالله فرزند مرحوم کربلايي عليرضا خان است که وي گاه نيابت و گاه حکومت خط لارستان را به عهده داشته فارسنامه ناصري در جلد دوم صفحه سيصد وهشتادوچهار مي نگارد: به حسين خان نظام الدوله مراغه ي والي فارس, در سال هزار و دويست و هشتادو نه هجري قمري ميرزا محمد فسايي با چند فوج سرباز روانه لارستان و سبعه داشت و نصرالله خان و فتحعلي خان و علي نقي خان را گرفته و به شيراز آورد و پس از آن ديگري از دودمان نصيرخان حاکم لارستان نگرديد و حکومت لار و سبعه در هر سال به کسي دادند . «فارسنامه ناصري به عين عبارت» به هر حال کلانتري و ضابطي بيشتر نواحي لارستان با کربلايي عليرضان خان مقرر بوده و ايشان در سال هزار و دويست و هفتادونه در سن صد و هجده سالگي وفات يافت تا اين که حکومت لارستان بر نصيرالملک تفويض مي گردد. عليرضان خان از چند همسر اولادان متعهد داشته, اما سرشناس ترين و با شخصيت ترين آنان دو برادر از يک مادر بوده اند به نام هاي فتحعلي و اسدالله که در اين يادداشت ما به اعتبار آيند. فتحعلي خان و حاجي اسدالله مي ناميم نظر به لياقت و کارداني که در خود سراغ داشته براي به دست گرفتن حکومت لارستان و اثبات نشان از پدر سربلند مي کنند به جنب و جوش مي افتند پيداست که انجام اين کار بزرگ نيازمند مرد و مال است و تدبير صحيح و شايستگي وجودي برادر کوچک تر؛ يعني حاجي اسدالله که پيشه تجارت و ذخيره مالي داشته و هم در فنون رزم آوري مردي زيرک و کاردان و موقع شناس بوده به جمع آوري سپاه مي پردازد و فتحعلي خان قلعه گراش که از نظر استحکامات در منطقه لارستان مهم و کارساز بوده و مأمني مي گيرد اطاعت محض و فرمانبري کامل و احترام کوچکترها نسبت به بزرگ ترها در مقابل پدر و برادران بزرگ تر در اين خانواده برقرار بوده است. وجه مشترک ضامن حسن اعتماد و اطمينان في مابين محسوب بوده يقول مورخين اين دو به کر و فر پرداخته و از اطاعت دولت بيرون مي روند و ايادي آنان به تحريکات مي پردازند.
تاريخ گواه است که در اين گونه موقعيت هاي اجتماعي هستند سودجوياني که براي سودجويي خويش و يا افراد کينه خواهي که براي انتقام کشي از فرصت استفاده کرد. دست اغتشاش مي زنند و سرانجام ايجاد ناامني خواهند کرد. از جمله براي تأييد و انبساط خاطر عرض مي کنم. يکي از خوانين فرگ که سني از او گذشته بود مي گفت دعاي پدرم اين بود خدا تندرستي بدهد و دنيا ناامني. بالاخره گروهي هم براي امرار معاش به راه زني و گردنه بندي خواهند پرداخت. سرانجام نقشه و پيش بيني آنان که ايجاد ناامني و بي کفايتي حاکم و نارضايتي اهالي بوده صحيح از آب در امد و خان حاکم براي استقرار نظم منطقه دوبار مأمور گسيل داشت چون توفيقي دست نداد شخصا پا در رکاب گذاشت و از شيراز با قشون تحت فرماندهي خود عازم مقر حکومتي خود شد؛ يعني بين خان حاکم و حاجي اسدالله جنگي سخت , ولي نهايي و سرنوشت ساز در گرفت . ماجراي اين زد و خورد که با دو واسطه از زبان حاجي اسدالله شنيده ام و سعي مي کنيم از کلمات و جملات راوي استفاده نموده و بيان دارم. نصيرالملک چاره نديد جز اين که با سپاهي مجهز و مکمل سلاح با توپ و توپ چي براي قلع و قمع ما لشکرکشي کند و خبر ورود که به ما رسيد با نفرات خويش هم راه با حاجي رستم خان فرزند ارشد فتحعلي خان و حاج امير قلي خان فرزند خودم (پدربزرگ نگارنده) به اردو نزديک شدم و خود را براي دشمن آفتابي کرديم, اما قبل از هجوم آنان عقب نشيني مي کرديم . منظوم اين بود که با اين (تفنگ) نيرنگ جنگي او را از لار دور ساخته و به نقطه بکشانيم که هم قلمرو ما باشد و هم براي دشمن ناآشنا باشد که به ندانم کاري افزود شود. شگرد ما کارگر افتاد و سپاه خصم به صحراي فداغ رسيدند. دشمن که به تيررس ما رسيد تا حدامکان با دوربين نفرات و تجهيزات آنان تخميني زديم. همين که هوا تاريک شد خود با لباس سبک و جان بر کف به اردو نزديک شدم. با ديدن نفرات, سوار, سلاح, ساز و برگ دريافتم که جنگي است نابرابر, اما در بازگشت دل ياران خالي نکردم و آن چه از آرايش جنگي دشمن دريافته بودم بازگو کردم. قرار شد قبل از طلوع فجر صادق فرمان حمله را داده شود. نقشه هجوم براي سران و فرزندان که اثر گذار بودند با انگشت روي زمين ترسيم کردم که خود با ياران به قلب سپاه حمله ور شويم بعد از اين کنکاش و تصميم براي خواب به آسايشگاه خود رفتيم. قيافه معصوم و توکل بر خداي ياران و تهور و ورزيدگي اعتمادي بود بر توفيق ما بر دشمن. رأس ساعت مقرر مجهز و به نام خدا پا در رکاب گذاشته و روي زين قرار گرفتم (معروف است که حاجي اسدالله در موقع حمله و هر اقدامي مي گفت: (به رنگ کرمزي (قرمزي) مرتضي علي صلوات) اما اين بار قبل از اداي جمله دعاييه که همه منتظر شنيدنش بودند, ناگاه اسب حاجي بي اختيار از جا کنده شد و همچون تيري از چله کمان رها گشت و سوار را برداشت حاجي گفته همين که متوجه اين امر خطرناک شدم, خواستم اسب را مهار کنم, ناگاه آب انبار مستطيل شکل سقف فرو ريخته که لبه هاي اين حوض مانند با زمين مماس بود و آوار سنگ و ساروج سقف در دل آب انبار خشک ريخته بود و چون کام مرگ موحش و حول انگيز دهان دهشتناکش براي بلعيدن اسب و سوار گشوده بود از وحشت چشم بستم و منتظر که الان با اين سرعت که ضربه آن با صد ضربه برابر بود به بدنه سنگ و ساورج آب انبار برخورد مي کنمن و تکه بزرگ بدنم گوشم مي باشد. اين صحنه هولناک در مغزم خطور مي کرد که آمادگي اسب براي خيز برداشتن و پريدن از روي عرض برکه حس کردم, خواستم اشهد خود را با صداي بلند ادا سازم و هنوز (اش) ناگفته که صداي برخورد جفت سم اسب آن طرف برکه روي زمين حس کردم به فضل بزرگ خداوند جانم بازگشت شکر گويان چشم گشودم, ولي اين باز از شوق و ذوق عمر دوباره يافتن, بي اراده بودم که اسب همانطور چهار نعل سر بالايي کم شيبي را پيمود و به محوطه رسيد و در اين حالت توانستم اسب را به اختيار در آورم. اسب که حال از دويدن گرم شده بود مرتب دهنه مي جويد و ناآرامي مي کرد و در اين هنگام سر توپچي اردو که با صداي دست و پاي اسب از خواب نوشين بامداد بيدار شده بود, چشمش را مي ماليد. ناگهان سوار يال و کوپال داري با جبيني آفتاب سوخته و چشماني نافذ که پلک به هم نزديک شده جاذبه اش را افزون مي کرد و تخت الحنک عمامه اش سينه ستبرش را مي پوشانيد و قداره به ترک بسته اش ترکيب مهيب تهديدي براي قلب و سينه نرم خود پنداشت در ذهن خواب آلوده حيرت زده, به تصور اين که دشمن با يک شبيخون ناگهاني توپخانه را متصرف شده اند ساکت و آرام خود را از ديد سوار کنار کشيد و مضطربانه مي گفت شبيخون زدند و کار يکسره کردند به طرف اسب بي يراقي مي دويد دو سه نفر از بيدار شدگان اردو هم از شنيدن اين جمله ياس آميز در حالت گيجي حواس خود را از دست داده بودند. کلمه شبيخون در مغزشان نقش بسته, اما ياران حاجي که شاهد بر داشتن اسب بودند دوستان خود را از نقشه قبلي آگاه ساخته فرزندان و سرکردگان قوم بلادرنگ طبق نقشه پيش بيني شده از سه جانب قيه کشان بر اردوي خواب و بيدار خان حاکم حمله کرده آنچنان فرز و چابک عمل کردند که مجال سنگرسازي و سنگرگيري نيافتند. جنگ سختي در گير شد. حاجي اسدالله با فرماندهي خود سعي در تار و مار کردن دشمن داشت نه کشتن. رعب و وحشتي که در هواي نيمه روشن صبحگاهي بر دشمن مستولي بود از هر توپ و تفنگي کارسازتر بود. خلاصه سپاه خان حاکم با تعدادي زخميئ و کشته ميدان خالي مي کند اين يورش به قدري برق آسا و متهورانه بود که حاجي جنگ ديده و تاريخ خوانده مي پندارد نقشه اي در کار است و دشمن مي خواهد او را غافل گير نمايد. البته اين گونه فريب جنگي کارساز بوده که نخست دشمن به دلخواه عقب مي نشيند و به موقع حمله ور مي شود, لذا به ياران خود هشدار مي دهد, اما بعدا بر او ثابت مي گردد که طرف دعوا واقعا شکست خورده و متواري گرديده است. حاجي اسدالله که هدفش متلاشي ساختن و از پا در آوردن طرف مقابل بوده, از تعقيب صرف نظر مي نمايد. خان حاکم جان به سلامت برد از گير عزرائيل گريخته به سوي لار مي رود. همين که متوجه مي گردد که دشمن پاپي او نيست, عنان باز پس مي کشد و اسب آهسته مي راند تا تفنگچيان متفرق که به صورت طاق و جفت از راه و بي راه خود را از تيررس دور مي سازند, اتفاق جويند و به هم بپيوندند بالاخره نصيرالملک همراه با سربازان منهدم خويش ملول و افسرده بي سر و صدا وارد شهر لار مي شوند و سکني مي گزينند. گرچه در آن دوران اين گونه جنگ و دعوا و اين سان شکت و فيروزي بوده و عادي جلوه مي کرد, اما تفوق جويي عده اي قليل و با تجهيزات قليل تر در برابر عده اي کثير و مهمات بيشتر نمي تواند براي حاکم قدرتمند از فشار رواني و ضربه روحي خالي باشد. انديشه رنج آوري که او را بيشتر به خود مشغول داشته از دست دادن سلاح و مهمات دولتي بوده که مورد بازخواست قرار مي گرفته است. همه شب در تب و تاب اين مسئله بوده و دنبال سرانگشت سحاري مي گشت که بتواند گره اين وضعيت بحراني را بگشايد. ناگاه به ياد آخوند ملامحمدباقر مجتهد زمان مي افتد.
(مختصري از شرح و حال و خدمات برجسته اين روحاني عظيم الشأن نوشته ام که از موضوع اين مقال بيرون است) و همان طور يادآور بشوم که بقعه بزرگوار و قبر دو فرزند روحاني اش در مجاور مسجد جامع لار در قسمت شمالي ميدان بارفروشان قرار دارد.
خلاصه متکي شدن به اين پشت گرمي تا حدي نگراني ودل شوره حام فروکش مي کند, فردا صبح با کسب اجازه قبلي به خدمت ايشان مي رسد. پس از تفقد و احوال پرسي نخست براي تخريب شخصيت حاجي اسدالله و برانگيختن احساسات مذهبي شروع به ناسراگويي نموده که حاجي اسدالله دزد و غارت گر, همچون حرامي ناغافل به غارت اردوي من پرداخته, گويي نصيرالملک مي خواهد با ذکر اين گونه الفاظ رکيک مذاق تلخ ناشي از شکست را به کام خود به شهد مصفا بدل کند. البته اين پيش بيني غلط از آب در مي آمد. آخوند پس از حرف هاي نامربوط حاکم, ملايم و مؤثر جواب مي دهند: شما بي التفاتي مي فرماييد. سال هاست که با ايشان پيوند دوستي و مراوده نزديک داريم حاجي اسدالله دزد بگير است و اين گونه اتهامات دور از شأن و مقام شماست. براي استرداد اموال مورد نظر شما با ايشان مکاتبه مي کنم رجاء واثق دارم که تقاضا و خواهش مرا اجابت مي کند. دست آخر همان طور مي شود که آخوند انتظار داشته و حاجي سادالله جوانمردانه توپ و ديگر وسايل و لوازم تا حد امکان جمع آوري و با اطلاع آخوند پس مي فرستند. نصيرالملک با تشکر مجدد از مرحوم آخوند راهي شيراز مي شود و از حکومتي کنار مي رود.
شنيدم که وي از ملاکين عمده فارس بوده لذا شايد به خاطر رسيدگي به امور شخصي و يا آسايش و خوشي هاي زندگي و گذراندن اوقات در زير بنگاه هاي خنک و خرم باغات شيراز و نوشيدن آب و برف مقايسه کردن با گرماي شديد لار و تحمل سختي هاي اياب و ذهاب تحمل جنگ و جان به ازا دادن و آشاميدن آب برکه و به انتظار پيوک در آوردن نشستن با سبک و سنگين کردن ماجرا خلاصه سلامت را در کنار مي جويد و کنار مي رود و با اين عمل سد و مانع بزرگي از جلوي پاي برادران برداشته مي شود. در حقيقت قبول استفعا حاکم معزول به منزله صدور حکم حاکم جديد است. بالاخره دولت مجبور مي شود حکومتي لارستان را به برادران تفويض نمايد.
در آغاز حسام السلطنه والي وقت فارس حکم نايب الحکومتي را براي فتحعلي خان مي فرسد. در گشذشته لياقت و کارداني فرمانروايان بستگي مستقيم به شيوه عملکرد در برقراري نظم و تأمين امنيت داشت نايب الحکومه با پايمردي برادر, هم خود را صرف سر و سامان دادن به وضع آشفته معطوف مي دارند که خود نيز بي دخيل نبوده اند. غرض در سايه شايستگي و مردمداري و حسن سلوک و داد و دهش منطقه را از راه زنان و فتنه گران پاک مي سازند و مردم در آسايش و آسودگي قرار مي گيرند. همراه با امنيت بازار کسب و کار رونق مي يابد اجمالا حسام السلطنه در ملاقاتي که با فتحعلي خان در شيراز داشته از وقار و متانت و آداب داني و سخن داني او خوشش مي آيد و با تقديمي و پيش کشي رنگين و جلادار بيشتر جلب نظر والي مي شود. معروف است وقتي ناصرالدين شاه از فتحعلي خان مي پرسد حسام السلطنه ضمن ابراز مراتب شاه دوستي مي افزايد: اگر شکسته نبود (پير نبود) لياقت وزارت شاهنشاه داشت و در فرمان ناصرالدين شاه عنوان فتحعلي خان صادر و در آن قيد گرديده مراتب شاه دوستي و وطن پرستي شما توسط عم افخم حسام السلطنه معروض افتاد. متعاقب اين فرمان حکمي حکومتي و لقب خاني نيز براي هر دو برادر از جانب ناصرالدين شاه مي شود و شايع و معروف است که حاجي اسدالله با تبسم و لحن خاص خود مي گويد لقب خاني براي بچه ها باشد. لذا بر همين پايه است که فرزندان حاجي اسدالله عنواني خاني را دارند مثل نجف قلي خان, مصطفي قلي خان, اميرقلي خان, انتظار مي رفت و حق همين بود که حاجي اسدالله نايب الحکومتي را بپذيرد, اما حاجي اسدالله زيرکانه و تلويحا بازگو مي کند که به گوش برادر برسد. مي گويد: خدا کند خان کاکا پيشنهاد نيابت خود را نفرمايد, زيرا براي اولين بار نهي امر کسي مي کنم که به جاي پدر من است.
حاجي اسدالله و آثار او
صفاي هر چمن از روي باغبان پيداست.
شخصيت حاج اسدالله
حاجي اسدالله شخصيتي بود دين دار و صالح, متمکن و بلندنظر و سخي الطبع و خوش خلق و مردمدار و مهماندار داراي مضيف خانه (مهمانسرا) که هر روز عده اي دور سفره ايشان حاضر و با انواع اقلمه اطعام مي شده اند. اهل عمران و آباداني هر چه از شهرت گريزان بوده, اما براي اين گونه افراد نام و آوازه بلکه اسطوره شدن امري اجتناب ناپذير است. از جمله شايع بوده است که حاجي اسدالله شبي يکصد تومان زير بالين داشته يا شايع بوده است که به حاجي گفته اند: اگر کسي چيزي طلب کند و مجددا با لباس مبدل مراجعه کند چه مي کنند؟ ايشان مي گويند: اگر مستحق باشد بار اول نيازش مرتفع مي سازم.
آثار حاج اسدالله
.
. مدرسه علميه
نخست سرلوحه توجهات خويش نسبت به عمران و آباداني علم و دانش قرار مي دهد با اين منظور براي اولين بار مدرسه به شيوه مدرسه علوم ديني در گراش بنيان گذاري مي نمايد. اکنون اين بنا در جنب باغ ملي قديم واقع است و با وجود سالن و عماراتي که بر آن افزوده اند, اما مدخل ورودي و هشتي و حياط وسيع و اتاق ها به حال اوليه باقي و چشم به سوي خود مي کشد. اين حوزه به صورت شبانه روزي زير نظر اساتيدي از نجف اشرف که دعوت شده اند, اداره مي شد. اتاق ها که معمولا حجره ناميده مي شدند دو نفر در آن سکونت داشته که در حکم خوابگاه دانش جويي امروزي بوده است هم اتاقي نيز هم حجره مي گفته اند. ساگرد و استاد با غذاي گرم پذيرايي مي شده اند علاوه بر تأمين لباس و پوشاک, ماهانه مقرري يا حقوق دريافت مي کردند به جز در شيراز در هيچ يک از شهر استان هاي فارس چنين مدرسه اي وجود نداشته است. در روزنامه وزين جام جم شرح مشروحي درباره فيضيه مبارک قم خواندم که معلوم گرديد سابقه و قدمت حوزه گراش بيشتر و بيشتر استچون مسئله قدمت پيش آمد به ياد لطيفه اي يا به زعم جوانان (جک) افتادم که صرفا براي انبساط خاطر بازگو مي کنم. مي گويند: دو نفر ايراني و يوناني بر سر قدمت کشورشان بحث و مجادله داشتند. يوناني مي گويد در شصت سال قبل در شهر آتن چاهي حفر کردند که در عمق دويست متري پاره سيمي پيدا شد و اين مي رساند که ما در دوهزار سال قبل تلفن داشته ايم. ايراني گفت که در شصت سال قبل در تهران چاهي حفر کرده اند که در عمق دويست متري هيچ چيز نبود و اين مي رساند و گوياي اين حقيقت است که در دوهزار سال قبل بي سيم داشته ايم. حال با اين تمدد اعصاب دنباله سخن پي مي گيريم. اين مدرسه وقف طلاب نموده طبق عقيده و معمول خود وقف نامه آن چند بيت شعر سروده خودش بوده که در سنگ لوحه در پيشاني مدخل مدرسه نصب بود. نمي دانم به چه جهت اين سنگ نوشته پايين آمد با وجودي که تقاضاي نصب مجدد آن سنگ لوحه را کرده ام از جنبه خواهش به عمل نيامد. به هر حال اين سنگ حاوي چهخار الي پنج بيت شعر بود که دو بيت آغازين آن را به خاطر دارم:
وقف طلاب اهل مدرسه با خيال راحت و بي وسوسه
آب حوضش خاصه از بهر وجود غسل واجب اندر او بي گفتگو
خلاصه حاج اسدالله براي نخستين بار مدرسه عمليه اي در ديار خويش تأسيس کرد. طرفه اين که وقتي اولين دبستان دولتي در همين بنا نهادند اداره فرهنگ نامي بر آن انتخاب نکرد مردم حق شناس گراش به طور خودجوش نام مدرسه اسدي به آن اختصاص دادند. سپس در تابلوي نوشته شده در سر در ورودي نصب شد. بعدها که خيرين و خير ديدگان گراش مدرسه هايي در سطوح مهد کودک تا دانشگاه به تعداد کافي ساختند ديگر به اين مکان قديمي نيازي نبود, ولي نه سنگ اوليه و نه تابلوي ثانويه بالا نرفت.
دو. موقوفه
موقوفه اي مجتمل بر تعداد چهارصد و چهل نسل و يک باب حسينيه که به خانه سنگ آبي مشهور است. حسينيه ساده و پيرايه ساخته شده است. هيچ گونه ترييناتي حتي يک تابلو در آن به کار نرفته. به لحاظ پايبندي به اعتقادات ديني و اسلامي از ظاهرسازي بيزار بوده و به باطن گرايش داشته است. در ضلع شمالي اتاقي طويل و با گنجايش واقع شده که يازده درب از آن به حياط باز مي شود. در سمت جنوبي مهتابي به قرينه و ابعاد اتاق قرار دارد و اختصاص به فصل زمستان و تابستان داشته است. اين موقوفه نيز وقف نامه ندارد سنگ لوحه اي در سر در حسينيه منسوب است. مرحوم آصف قلي خان (پدر نگارنده) به اداره معارف و اوقاف لار مراجعه مي کند و مي گويد جدم نخلستان و خانه اي وقف نمودن, ولي وقف نامه اي ندارد. جز سنگ نوشته اي بالاي سر لذا براي اين که اصالت اين موقوفه رسميت يابد و هم از احتمالات آينده جلوگيري شود شما اين سنگ را استناد قرار داده و تأمين دليل نماييد. اداره معارف ضمن نامه اي به شماره .................................. از اداره صلحيه وقت تقاضاي تأمين دليل مي کند و آقاي تولايي مدير دفتر در تاريخ معين در گراش حاضر و با حضور داراي بدر کدخدا و حسين سليمي معتمد محل سنگ لوحه خوانده و در صورت جلسه قيد مي شود که اين گونه شروع مي شود:
اين عمارتوقف است و اسباب وي تمام
از فرش و ظرف و لازمه جات از هر يک به نام
داديم در تصرف اولاد تا که خلق
ناپخته نشمرند به فکر و خيال خام
مي خواهم اين نکته عرض کنم که بيت هشتم که مي گويد:
شاهي که جان خويش به امت نثار کرد
بي جاست امت ار ندهد مال و السلام
اين مضموني هست که هيچ شاعري نگفته است. فتوکپي صورت جلسه و عين اشعار صحيح چاپ مي گردد.
حاج اسدالله در اين مکان ده روز مراسم عزاداري سيدالشهدا برپا مي داشت در شيوه ي برگزاري همگي معترفيم که سنگ تمام مي گذاشت. نمونه اي به دست مي دهم سنگ آبي که در جاي خود وجود دارد در اين روزها هر روز به تناوب شربت نارنج و يا شربت گلاب بر آن تدارک مي شده با آماده شدن شربت زنگي که به زنجيري از سقف بالاي سنگ آب آويزان بوده به صدا در مي آوردند اهالي با شنيدن صداي زنگ براي آشاميدن و بردن شربت حضور مي يافتند. پس از رحلت حاج اسدالله پسر حيدرقلي خان و بعد از ايشان پدرم اسدقلي خان توليت داشت. از درآمد حاصل از نخيلات که مبلغ عمده اي بوده ده شب آغازين محرم ضيافت مي دادند که با همکاري مرحوم حسن عبدل و حاجي عبدالعلي و حاجي نعمت الله اين امر صورت مي گرفته است. صورتي از اسامي اهالي گراش از وضيع و شريف تهيه شده بود که هر شب عده معيني دعوت مي شدند آنچنان نظم برقرار بود که شب دهم آ]رين افراد باقيمانده مدعو بوده اند. از آداب مهماني و مهماني شدن و طرز پذيرايي شستن دست بود قبل از شام يا ناهار فرد يا افرادي آفتابه و لگن بر دست و لنگ و حوله اي بر دوش افکنده و در صدر جلسه جلو بزرگتر زانو مي زدند و کمي آب روي دستش مي ريختند البته شستني در کار نبود و بعدا با گوشه حوله يا لنگ دستش را خشک مي کرد. هر بشقابي برنج و گوشت اختصاص به دو نفر داشت بعد از صرف غذا مجددا لگن و آفتابه به ميدان مي آمد.
به قول بيهقي از حديث حديث زايد: چند سال قبل در برگزاري مراسم ختم يکي از بستگان شرکت داشته ام با گستردن سفره ناهار معلوم شد هر بشقاب به دو نفر اختصاص دارد. بنده را هم با آقاي نايده اي شريک کردند من مردد بودم که چه کنم. دوستي پيش دستي کرد و برخاست . بنده هم به بهانه اي تاسي جستم ضم خروج نگاهي به يار هم کاسه انداختم که نکند دل شکسته باشد؟ ديدم خير شادي و رضايت در قيافه اش موج مي زند. معلوم بود دعاي خير پدر بيامرزي تا رسيدن به خانه دوستم بدرقه راهم ساخته است.
خوب حالا از يک طرف وفور غذا از سويي سرويس بهداشتي غذاخوري از طرفي دست دو نفر در يک کاسه. همان جور که گفته ام در گذشته چند نفر از يک کاسه غذا مي خورديم عيب هم نبود, ولي حالا اگر کسي قاشق اختقاصي اش در خورشت يا آشي ببرد زشت است. تعيين و تجمل حتي تمدن و تجدد به فراواني غذا و ريخت و پاش نيست, بلکه رعايت بهداشت و احترام به مدعوين است.
سه. برکه
از جمله راه و طريق کار خير در اين منطقه حفر آب انبار بود و هنوز هم است و براي ولايت گراش جنبه استثنايي داشته, زيرا بنا به قهر طبيعت در اين شهر نه چشمه و قناتي جاري بوده و نه متأسفانه چاه دستي به آب مي رسيده است. پس آب مصرفي منحصر به وجود برکه بود. حاج اسدالله نظر به ضرورت امر و ديد باز خود دو باب آب انبار يکي به نام گنج البحر و ديگري کشکول حفر نموده که از لحاظ وسعت و گنجايش نه در ايران بلکه در ممالک آب انبارخيز بديل و نظير ندارد. ظرفيت اين دو برکه به اندازه اي است که در گذشته به خوبي کفايت مصرف يک ساله اهالي را مي داده؛ يعني گنج البحر که سقف نداشت آبش به مصرف ريخت و پاش و شرب دواب مي رسيد. برکه کشکول براي آشاميدن مردم اختصاص مي يافت. مرحوم حسن عبدل مي گفت: در هنگام حفر آب انبار ده يا دوازده ساله بوده ام اهل کار بوده و حاجي هم مزد خوب مي داد روزي يک شاهي در حفر برکه کل کارگر بودم. تعداد کارگران زياد بود حاجي هر روز سرکشي مي کرد سه رأس گاو به کار گمارده بودند. يک رأس مشغول شيار زدن بود و دو رأس ديگر گاو تخته مي کردند.
گاوتخته: اين دستگاه که براي جابه جايي خاک به مدد گاو کشيده مي شد عبارت بود از سه عدد الوار به طول يک و به عرض بيست و پنج سانتي متر که هر سه از طول روي هم قرار داشت و يک پارچه بود در دو طرف عرض تخته دو حلقه آهني کار گذاشته بودند دو عدد طناب که يک سرش به حلقه و سر ديگر از جانب راست و ديگري بر همين منوال از طرف چپ به يوق گاو گره مي خورد. يک عد حلقه هم در سطح فوقاني تعبيه بود که باز يک سرش بر حلقه و سر ديگر در دست گاوران بود. گاوران ابتدا تخته به صورت عمودي با کمي فشار پا در خاک مي نشاند و هر چه گاو پيش مي رفت تخته هم به طرف زمين مايل مي ساخت و به اين صورت خاک خاي مسير در سينه تخته انباشته مي گردد هر چه جلوتر مي رفت مقدار خاک افزوده مي شد چون به محل مورد نظر مي رسيد تخته را بلند و خاک هاي انباشته شده تخليه مي گرديد. اين دستگاه کار لودر امروزي را انجام مي داد و تا نبودن جانشين نو ظهور هيچ کار و مشغله اي زمين نماند.
گودي آب انبار هر روز پايين تر و پايين تر مي شد تا به عمق دلخواه رسيد همان روز غروب آفتاب که دست از کار کشيديم و آخرين روز کارگري بود به وسيله چرخ به بالا کشيده شديم و حاجي نگاهي به گاوها کرده و يواش گفت چه بايد کرد؟ بعد افزود گاوها را همان جا بکشيد و گوشتشان را تقسيم کيند. کشتن گاوها بازي روزگار است تا کار بود از آنان کار کشيدند چون بي نياز شدند به جاي پاداش کارد بر حلقش ماليدند.
استاد حسن شيرازي استادکار آب انبار معمار ماهر, کارديده و توانا بود بعد از کرسي بندي براي سقف زني به حاجي مي گويد بايد مدتي بگذرد تا جا بيفتد حاجي مي گويد اگر در اين مدت يکي از ما دو نفر مرديم ديگر کسي مرد ميدان اين کار نيست. خلاصه استاد حسن بعد از دو سه ماه شروع به کار مي کند و سرانجام به پايان مي رسد. دسترنجش گنبدي عظيم پر راز و رمز که با نبوغ ذاتي و قدرت خلاقيت و با استفاده از تجربه پيشينيان آفريد و تماشاگر را به شگفتي واداشت و از شکوه و جلالش حظ و لذتي وافر مي برد و خالصانه به استاد حسن دست مريزاد مي گفت.
متأسفانه ديري نمي پايد که سقف همراه با صداي رعب انگيز فرو مي ريزد چنان اين اتفاق تأثير گذار مي شود که به افسانه بدل شده که از طول کلام مي گذرد.
آب انبار کشکول
آب انبار کشکول که از گنج البحر کمي کوچکتر است سرنوشت ساخت و ساز است همين که بر برکه کل گذشت. (متذکر مي شوم که در سامان ما به برکه هاي سقف فرو ريخته و همچنين گاو و گوسفندان بي شاخ را کل مي ناميم) تفاوت کلي اين بود که کشکول سالم و پابرجا مسقف و از آب مواج ايستاده است. اين اثر نيز وقف است وقف نامه اش چند بيت شعر است که آقاي حاج حسين خان اقتداري از حفظ خواند و من نوشتم:
کشکول اگر دوباره سرريز شود
يکباره جهان ز فيض لبريز شود
نبود عجب از طاق مدائم
از شوق چنگيز اگر آيد و پرويز شود
چون شش يک برکه وقف اولاد بود
بر غير دگر چو
اين اشعاري است پرمغز و پرمعني بار ديگر بخوانيد کشکول اگر و يا بيت دومش اشاره دارد اگر چنگيز به اين طاق مدائن (آبادي و آباداني را ببيند) عجب نيست که از خونريزي نادم شود و به عمران روي آورد. چه صداقت و صميميتي در اين پيک نهفته.
ثمره عمري تجربه است اين سخنان هم دست اول است مگر بديلش بشنوم.
از کارهاي عمراني حاج اسدالله تعمير و بازسازي مسجد جامع گراش حفر آب انبارهاي مناسب بر مسير راه ها, مرمت کاروانسراهاي بين راه نام برده مي شود.
دست آخر با کمال تأسف با آن همه صفا و صميميت بين دو برادر در اواخر عمر نفاري به وجود مي آيد که حاجي با خاطري آزرده از گراش عازم جهرم مي شود و در آنجا حاجي با خاطري آزرده از گراش عازم جهرم مي شود و در آن جا مجددا عيال اختيار مي کند و املاک و خانه اي تهيه و به امور تجارت ادامه مي دهد. چون مهمان نوازي و بلند نظريش سرشت ذاتي اش بوده در آن جا هم مضيف خانه تشکيل مي دهد هنوز دوستان جهرمي از زبان معمرين خود خلق و خوي و آداب مهماني کردن قصه ها دارند و مي گويند لقب حاتم قرن به او داده بودند. پس از چندي از جهرم نيز کوچ مي کند, ولي بر من معلوم نشد که به کجا مي رفته و به چه کاري مي رفته از قولي عازم تهران بوده براي وصول مطالبات معوقه و از قولي ديگر قصد عزيمت به شهر گلپايگان داشته که خاک آبا و اجداديش بوده. به هر حال هر چه بوده متأُفانه در مورچه خوار اصفهان ناغافل اسب چموش و لگدزني با تمام نيرو لگد به قفسه سينه اش وارد مي سازد و دارو و درمان افاقه نمي کند و جان به جان آفرين تسليم مي نمايد. همسر بزرگوار و بزرگ زاده اش مطلع مي شود که کاروان زائران با جنازه هايي از مؤمنين عازم کربلاي معلا مي باشد بلافاصله خدمتکار خويش مي فرستد و با مسئول امر تماس مي گيرند و با عقد قرارداد مرسوم پيکر پاک شوهرش را روانه کربلا مي نمايد و بدين وسيله يکي از وصاياي همسرش را به جاي مي آورد. خبر تأسف انگيز به لار و گراش مي رسد آنچنان غوغاي بر مي خيزد که اعاده ذکرش ناکرده اولاست. همان قدر که در لار و گراش برادرش فتحعلي خان و بستگانش در گراش مدت ده روز و ده شب عزاداري در خور شأن و منزلت او ادامه مي يابد. چون اسم حسين خان اقتداري به ميان آمد ايشان که از خوانين و معارف گراش مي باشند لازم است خدمات ايشان ذکر شود:
اين شخص خير و آخرين کدخداي گراش در ايام شاغلي و بعدا خدماتي از قبيل تأُيس درمانگاه, کارخانه برق, همراهي در تأمين آب لوله کشي, افتتاح شهرداري انجام داده است. مضافا ساختمان دو دستگاه مدرسه عشايري بناي آبرومند بيت الزهرا از کارهاي خير ايشان است.
برگرديم به دامه سخن. در پايان به قول مولوي:
بشنويم اي دوستان اين داستان
در حقيقت نقد حال ماست آن
يکي از رجال به نام ابوالبشر سخت زشت رو بود دکتر نامدار که مردي شوخ و بذله گو بود به او مي گويد خدا رحمت کند کسي که اين نام بر تو برگزيد. مي پرسد چرا؟ دکتر جواب مي دهد اگر اين نام بر تو انتخاب نشده بود مردم از کجا مي دانستند که تو بشري؟ حالا اگر من هم از نوه و نواده اين شخصيت ها نبودم از کجا و به چه مناسبت مرا مي شناختند.
ملاحظه فرموديد که در وقفنامه ها نامي از خود به ميان نياورده ؟!
حيدرقلي بذرافشان
چون در خواندن و باز نوشتن سنگ در صورت جلسه تأمين دليل در بعضي ابيات اشتباهاتي رخ داده شکل درست اين ابيات از روي سنگ مزبور نقل مي شود:
وقف است اين عمارت اسباب وي تمام
از فرش و ظرف و لازمه جات هر يکي به نام
چيزي در قباله و دفتر نوشته ايم
اميد از خداست که داردش بر دوام
چاه و فسيل و نصفه طاحونه با جهات
محصول و مدخل وي از هر بابا و هر مقام
داديم در تصرف اولاد تا که خلق
ناپخته نشمردند به فکر و خيال خام
تعدادي اصله چهارصد و چل معين است
ديگر هر آنچه پاي بگيرد به انضمام
تا در مصيبت شه لب تشنه سال ها
کوشند چون غالام و بدارند اهتمام
ميزان خرج کردنشان قدر حوصله
چه در بساط بزم چه در دادن طعام
شاهي که جان خويش به امت نثار کرد
بي جاست امت ار ندهد مال والسلام
رفتيم ما ز چشم ولي چشم ماست باز
شاهين صفت به گوشه اين بزم صبح و شام
به تاريخ هزار و دويست و هشتاد و دو
حيدرقلي بذرافشان
تا آن جايي که به شعر علاقه مندم و انس گرفته ام چينين مضموني سروده نشده است.
أ.
ب.
ت.