محمود جان سلام
در هفته آخر بهمن ماه هزاروسيصدوپنجاه وهشت, سفري به بحرين داشتم. همان جايي که ساليان سال در آن جا زندگي مي کردي. وقتي در فرودگاه شيراز بودم, خواهرت را ديدم که به بحرين مي آمد. با او احوالپرسي کردم و از حال و احوال تو پرسيدم گفت: ديرسالي است که از او خبر نداريم. در بحرين هم جايي تو خالي بود, به فروشگاه بزرگ به ميراث رسيده از پدرتان سري زدم تا <قاسم> را ببينم, اما او هم براي کاري به عربستان رفته بود و نتوانستم او را ببينم.
تو و قاسم و من و رضا و عباس و فتح الله در کوچه همبازي بوديم. در مدرسه با هم درس مي خوانديم. پدرت حاج اسد بسيار مهربان و مذهبي بود و بخشنده.
خودت هم همينطور. عبدل مي گفت بر اثر بلندپروازي در امور مالي و قرض از بانک دچار مشکل شده اي و نتوانسته اي قرض هايت را جبران کني. بعد هم از همه قطع اميد کرده اي و حالا در جايي زندگي مي کني که هيچ کس نمي داند کجاست. مي گويند: سه سال پيش در شيراز ديده شده اي , اما ديگر کسي از حال و روزت خبر ندارد. نه مادرت, نه همسر و بچه هايت. دل همه برايت تنگ شده است. پسر! تو چقدر طاقت داري. تا کي مي خواهي ادامه بدهي؟ من مي گويم اگر در حبس هم بودي, خيلي بهتر بود, چون ديدارها تازه مي شد و حداقل تو را مي شد ديد. بعد هم همه دست به دست هم مي داديم و مشکل تو را حل مي کرديم... نمي دانم. اگر اين نامه به دستت رسيد, بدان که قلب ما همواره به ياد تو مي تپد و مشتاق ديدار تو هستيم.
اگر هم خواستي همينطور ادامه بدهي و از قوم و خويش و دوست و رفيق دور باشي, از همان hamsayeh2@yahoo.com جاي نامعلومي که هستي, برايم ايميل بزن .
و يا با شماره تلفن من که در صفحه آخر نوشته شده تماس بگير. همچنان نگرانت مي مانم.
بيا با هم سري به کوچه ي خودمان بزنيم. هنوز همه ي همسايه ها هستند. جاي دوري نرفته اند. البته مادر حاج عبدل و حاج جعفر جعفرزادگان و زن عمويت و مادر من و ... جاي ديگري در همين نزديکي هستند. پنج شنبه بايد به جعفرآباد برويم .
گراش نسبت به آن سال ها , بسيار بزرگ شده است, ولي اخلاق مردم همان طور است که بود. با هم سري به کلات مي زنيم و تابستان در برکه ها شنا مي کنيم, به قبرستان ها مي رويم تا ببينيم که چقدر از دوستانمان از پيش ما رفته اند. من هم بيست سالي است که از گراش دور هستيم , ولي همواره دلبسته ي گراش بوده ام و سالي چند بار به آن جا سر مي زنم. الان در غرب تهران در آپارتماني هفتاد متري زندگي و در صدا و سيما کار مي کنم و در دانشکده صدا و سيما درس مي دهم. سه تا فرزند دارم. الهام, پارسا و پگاه .
راستي تو چند فرزند داري. دلت براي آنها تنگ نشده است؟ واقعا که تو چقدر طاقت داري؟ تو چه طور مي تواني اين همه سال به دور از کساني باشي که تو را دوست دارند؟ منتظر جواب نامه ات مي مانم. منتظر صادق