سید محمد حسن آیت اللهی: آن وقت ها بهار لار بسیار دل انگیز و روح افزا بود، گرچه شهری در پشت

کوه های بلند و خشک با آب و هوایی گرم در جنوب شرقی استان فارس فرو افتاده در دره ای اما نمی دانم چرا آسمان لار که شب های بسیار پر ستاره و شفاف و زیبا بود – بخصوص شب های مهتابیش – دلش به حال آن مردم ساده و خونگرم به خونگرمی جنوبیان ایران ، بیش تر می سوخت و طبیعت حال و هوایی دیگر داشت، در زمستان نه چندان سردش باران های خوبی می بارید و مردم از این که بهار و تابستان خوبی در پیش خواهند داشت احساس دیگری داشتند که در وصف نگنجد. چاره ای نبود، در شهری دور افتاده از همه چیز، با جاده های خاکی صعب العبور به طرف جهرم و شیراز و بندرعباس و با فرسنگ ها فاصله، گویا از یاد مسئولان کشور رفته بود که روزگاری مردان جنگجوی همین شهر، پرتقالیان را از اشغال جزیره ی هرمز کنار زده و جزیره و بندر گومبرون را در زمان شاه عباس به کمک سردار قلی خان آزاد کرده بودند.

ما بروبچه های محله هنگامی که باران می آمد خوشحال تر از همه به جلو رودخانه می رفتیم، یک سنت محلی، به استقبال رودخانه رفتن شاید به نظر عجیب بیاید ولی وقتی بدانیم که رودخانه برای این شهر و روستاهای اطراف آن که بیش تر مساحت استان فارس را به خود اختصاص داده بود، جنبه ی حیاتی و مرگ و زندگی داشت دیگر شگفتی در کار نخواهد بود، آب مشروب همه لارستان از آب ذخیره شده رودخانه در آب انبارهای بزرگ و کوچک داخل و بیرون شهر تأمین می شد علاوه بر این که اهالی به کشاورزی باغداری و دامداری هم مشغول بودند و عمده ی مشاغل اقتصادی و پردرآمد آنها همین بود، علاوه بر این که نخلستان های خوبی هم در اطراف آن به چشم می خورد . شاید اگر ابن بطوطه در سفرنامه مشهور خود از این شهر گذر نکرده بود برایمان عجیب به نظر می رسید که آن منطقه ی دور افتاده با کمبود آبی که داشت چگونه توانسته بود باغ ها و دشت های سرسبزی به خود ببیند.

به هر حال ابن بطوطه در توصیف منطقه لار می گوید که منطقه ای دید پر از باغ ها و بستان ها که حدود چهارده چشمه و قنات آن ها را آبیاری می کرد.

باور کردنی نیست منطقه ای با باغ و بستان های بسیار اما حالا چی؟ چند نخلستان بر جا مانده از آن دوران پر رونق متعلق به خان زاده های اصیل لاری و بعضی ثروتمندان و چند دست، نخلستان درو، رضاپور، عباس پور، حاج محمد رضایی و خیلی دیگر که اسمشان را به یاد ندارم، آب باد، اناغ و ... ؟

دشت هایی هم بود که به کشت گندم اختصاص داشت و به زبان لاری به آن کفه می گفتند، مثل کفه داوری، دیسه، کاسه دار، دشت کورده، ده کور، کفه حاج علی اکبری با آب انبار آن، کفه باران، کَورِ چو.

کوه نه چندان بلند و تپه گونه ای ضلع شمالی شهر لار را به خود اختصاص داده بود که بر بالای آن قلعه ای قدیمی و مخروب از آثار خوانین لار به چشم می خورد و اسم قلعه اژدها پیکر لاری ها از کوه و قلعه آن خطارات و خطرات زیادی به یاد می آورند که شنیدنی است. از جمله پناه بردن مردم لار به این کوه در زلزله ی دهه سی که بخش اعظمی از لار را ویران و خسارات جانی و مالی زیادی را به لار وارد کرد، بخصوص که پس از این زلزله اکثر مردمی که جزو طبقه روشنفکر و تقریقا دنیا دیده و صاحب مال و منالی بودند به شهرهای دیگر از جمله شیراز کوچ کردند، ولی آن هایی هم که ماندند با مقاومت سرسختانه خود و با کوشش مردان کاری آن زمان توانستند شهر جدیدی را در کنار این شهر قدیمی برپا کنند که انصافا از نظر اصول شهر سازی کاملا جدید بود و با شهرک هایی که پس از انقلاب در شهرهای دیگر ساخته شده است زمین تا آسمان فرق دارد.