سه نامه به سه حسین، بدون حرف اضافه
صادق
۲- عموحسین !
پدرت مهربان و آرام بود، خدایش رحمت کند، خانه مان را پدرت با دست های خودش لوله کشی کرد، آن موقع به جای تفلون ، کنف مصرف می شد، محکم و استوار و نفوذناپذیر . مادرت با مادرم رفیق بود، همسایه بودند، با هم روضه می رفتند. خودت را در کتابخانه مسجد صاحب الزمان می دیدم. آن جا کتاب نمی خواندم فقط مثل غلامحسین واحدی تورق می کردم. سال ها بعد شاید 1379 ، تو با چندین نفر از همفکرانت به ملاقات من آمده بودی. به من عزت و احترام گذاشتی، اما من شگفت زده بودم و به چنین چیزهایی عادت نداشتم ، ذاتاً خوشم نمی آید. الان هم که به گراش می آیم، جز ملاقات با چند نفر و مزاحمت برای محمد و محمدعلی، جایی نمی روم. به هیاهوی اطرافم چندان توجهی ندارم. دوست دارم کار خودم را انجام دهم. این چند وقت که در حال و هوای چاپ نشریۀ صحبت نو بودم سری به عصر گراش به سردبیری تو زدم. خوب کار کرده بودی، جسارت آمیز وجانانه، اما اگر الگویت عموحسین هم بود باید کمی شاخ قلم ات را می بریدی . خیلی تیز شده بود، تیغ شده بود . آدم که در کوچۀ بن بست با سرعت 200 کیلومتر در ساعت نمی رود. چند بار هم از گوشه و کنار شنیده ام، می گویی صحبت نو، با ادارات و مسئولان مماشات می کند. سنگین تر هم گفته ای، مثلاً پاچه خواری می کند، یا اصطلاح خودمانی ترش!
مثل اسلیمی های زیبای «تارمین» روزنامه نگاری کار پیچیده ای است ، اما زیبایی اش به پیچیدگی های همراه با صداقت و اخلاق است. در تو همۀ اینها بود. تاب و تحمل ها کم است ،کم تر است. با ما بیا صحبت را نوتر کن. زیبایی فرفورژه ها به انعطاف آنهاست . نه پیچیدگی ها و سختی اش ، صحبت یعنی همنشینی.
3- حسین کوچک، سلام!
کوچه های گراش خاکی بود و کفش های من همیشه پاره یا گشاد بودند، شلوارهای دسته دوم می پوشیدم. در کلاس اول و پنجم مردود شدم. سال های اول دبیرستان ترک تحصیل کردم. وقتی در دبستان برق روز تحصیل می کردم کیف نداشتم. کتاب ها را در گونی برنجی می گذاشتم. حاج محمود با نگاهی تحقیرآمیز به من نگاه می کرد، خودش مثل الان خوش تیپ بود. در کویت کار می کرد . عباس حسین شیری، فراش مدرسۀ ما بود. او همیشه برای رفتن به دبستان مرا وادار می کرد. خانۀ ما روبه روی مدرسه برق روز بود. الان هست؟ الان نیست؟ الان فقط خاطره اش با من است. ای وای مادرم!
روی تمام دیوارهای خانه را با ذغال و گچ طراحی می کردم. ملحفه ها و روکش بالشت ها را از نوشتن با خودکار، سیاه کرده بودم. به درس علاقه نداشتم فرار می کردم. کتاب هایم را پشت اجاق گاز قایم می کردم تا مدرسه نروم. به زور پیدایش می کردند. عباس ، مرا به زور به مدرسه می برد. من پسر یک روحانی بودم. تا سال پنجم ابتدایی نماز نمی خواندم چون بلد نبودم. تو الان در مکتب القرآن ممتاز شده ای. کفش ها و لباس هایت قشنگ است، خصوصاً آن عینک بانمکت!
من به همسرم می گویم بهترین کفش ها را برای پارسا و پگاه و الهام بخرد. بهترین لباس ها، دوچرخه، کامپیوتر، MP4 و آنها را به کلاس های زبان، قرآن و ورزش بفرستد. خودم در روزهای نوجوانی محروم بودم. کمی شیطان، کمی بیشتر، بیشتر.
حسین کوچک! نگاه شیطنت آمیز توو لبخند نمکین تو در صحبت نو شماره هفتم مرا وادار کرد نامه ای به تو بنویسم.
حالا کفش های من نسبتاً مرتب است. ده تا کیف دارم . سیگار نمی کشم، کمرم درد می کند و تو را از ته دل دوست دارم. با آن نگاه کودکانه ات. معلوم است با خواهرهای دو قلویت کل می کنی...