محمد زارع *:آن روزها گراش مانند هر جای دیگر ایران حال و هوای دیگری داشت . ایام جنگ و دفاع مقدس و اشک و اندوه و حماسه و شهید و اسیر و هجران. سهم بچه های گراش در جنگ و دفاع مقدس را می توان از دریچه ی گلزار شهدای گراشی که آرامش گاه ابدی پاک ترین و مهربان ترین بچه های آن آبادی است به نظاره نشست. شور و شوق و حضور و بالندگی آن روزها مثال زدنی است.

رفت و آمد رزمندگان، تشییع شهیدان، عیادت مجروحان ، ارسال کمک های مردمان به جبهه همه و همه یاد کردنی است. هیچگاه خاطره حضور حدود 15-10 دانش آموز دبیرستانی که بعضی از آنان حتی به سن قانونی حضور در جبهه نرسیده بودند و به هر ترفندی خود را به جبهه رسانده بودند و نهایتاً پرواز دسته جمعی این کبوتران سبک بال و خونین پر را نمی توان از یاد برد. آن روز انگار بر روی شهر گرد غم افشانده بودند. در این سال ها و در این میانه ها و میدان نمی توان از نقش و حضور روحانی پرجوش و خروش این شهر حضرت آقای معصومی که صمیمانه مردم و بچه ها او را «آقا عباس» صدا می کردند از یاد برد و نادیده انگاشت. نماز غم انگیز او بر پیکر تک تک شهیدان در حیاط کوچک سپاه گراش و روضه های جان سوزش در فراق آن آلاله های دشت عشق هنوز بر دل و جان چنگ می زند. آوای گرم او و تکیه به صوتش همراه با آیات و روایات عطرافشان فضای مساجد و مجالس بود. حال که به «آقا عباس» رسیدم به عنوان یک شاهد و یک ناظر می خواهم قدری در این ایستگاه توقف کنم و چند سطری را به یاد آن روزهای مهربانی و آشنایی در دل سفید کاغذ رسم کنم تا بماند.

آن روزها مدرسه علمیه چهارده معصوم پایگاه انقلاب در گراش بود. سال های اول انقلاب را می گویم همه آمد و شدها و تصمیم ها به آنجا ختم می شد و آقا عباس محور بچه های جنگ و انقلاب. البته این یادداشت من به هیچ وجه سیاسی و تحلیلی و آن چنانی نیست ، بلکه یک یاد کرد ساده از مردی است که نمی توان نقش او را در گراش پس از انقلاب نادیده گرفت. خطبه های جمعه با فریاد رسای او و حضور گسترده مردم با اخلاص رنگ و بوی جمعه ها را با شمیم جان بخش نماز تقدس مضاعف می بخشید و چه دل شکسته و غمگینی بعد از ماجرای توقف نماز جمعه داشت... حق هم داشت. بگذاریم و بگذریم که هر چه بود گذشت . البته حضرت آقای معصومی مانند هر انسانی خطاهایی هم داشت و یا این که خطاهایی را به او نسبت می دادند که در گذر زمان هر چه بود گذشت و می گذرد. من و تو نیز هر کدام در این دنیای وانفسا، بی قوت و ضعف و بی اشتباه نیستیم ، اما من معتقدم یک جامعه ی پویا هیچگاه نقش آفرینان خود را فراموش نخواهد کرد. یک بار دیگر این جمله را با هم مرور می کنیم و به یاد داشته باشیم که چه نقشی در جامعه داریم . آقای معصومی یک روحانی ریشه داری است که به عنوان یک روحانی مردمی همچنان می تواند برای آن شهر و دیار نقش آفرین باشد . حالا سمتی داشته باشد یا نه. اصلاً حال و روز امروز ما به جایی رسیده که باید سری به سمت دیروز بکشیم . به یاد دارم آن روزها آقا عباس یک جوان انقلابی پاشنه ها را کشید و برای شهرداری گراش و در واقع برای مردم و ارتقای سطح عمران شهر به خارج از کشور رفت و با همت مثال زدنی همان مردم دست خالی بر نگشت.

به یاد دارم که در دفاع از شهر گراش و ارتقا سطح آن حتی قدر خود را در منظر مسئولین استان و شهرستان پایین آورد تا گراش بالا رود . به یاد دارم کتابی زیبا و ماندگار از بیوگرافی شهدای نورافشان گراش به دست چاپ سپرد که انصافاً نمی توان آن را یک خدمت بزرگ فرهنگی دانست ، این کتاب یاد و نام جاویدان شاهدان هماره مانای شهر گراش را در دل دفتر عشق ثبت کرد خدمتی که نباید آن را فراموش کرد. کتاب « سیمای وارستگان شهر گراش» را می گویم که مقدمه آن هم خواندنی است. به یاد دارم که در محافل مختلف دانش آموز ی برای تشویق بچه ها فروتنانه و بی منت شرکت می کرد. به یاد دارم در کمک رسانی به جبهه ها با همکاری مؤمنین دیار از هیچ کوششی دریغ نکرد و در روزهای غربت عشق آوای وفاداری و همدلی با کبوتران عاشق سر داد.

به یاد دارم در سال های حدود 63-62 که با اجرای طرح لبیک جبهه مملو از بسییجیان شده بود و دشت خاطره انگیز جنوب کشور از کاروان یاران خمینی موج می زد، همراه با رزمندگانی گراشی در دشت عباس حضور یافت و بچه ها را رها نکرد و حتی پا به پای بچه ها حرکت می کرد و در حادثه ای چند وقتی لنگ لنگان قدمی بر می داشت . به یاد دارم هر از گاهی سری به مستمندان می زد و کمک های مردم را به آنان می رساند . به یاد می آورم که در اتاقش و دفترش به روی همه باز و مردمی بود به تمام معنا . به یاد می آورم که یاران انقلاب در آن زمان پروانه وار گرد شمع وجود سید چرخه می زدند و به رتق و فتق امور می پرداختند به یاد می آورم...

بهتر آن است که دامن سخن را برچینم و کماکان گوشه ای بنشینم و یاد ایام را مرور کنم ، ایامی با تلخی و شیرینی – شکست و پیروزی اشتباه و درستی اعتدال و تندروی و ...

فقط در آخر اجازه می خواهم کلامم را تکمیل کنم ، این پیام و والسلام.

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز همدیگر نمانیم

   * شاعر و معلم بازنشسته ی ساکن لار که در دهه ی شصت فعالیت های  فرهنگی و تربیتی آموزش وپرورش  و تربیت معلم گراش را سامان دهی می کرد.