آتش بدون دود در خانه ی آتشی

صادق رحمانی :«آتش بدون دود» نادر ابراهیمی، در چند سال مانده به انقلاب طرفداران زیادی داشت. ما در خانه تلویزیون نداشتیم . در حقیقت چون پدرم روحانی بود و با حضور تلویزیون حکومت پهلوی در خانه مخالف بود، من مجبور بودم شب ها به دور از چشم پدرم، برای تماشای «آتش بدون دود» به منزل دوستم جواد آتشی بروم. خانه ی حاج قدرت آتشی پر بود از همسایه ها و منتظر بودند تا فیلم شروع شود. ما هر هفته این سریال را دنبال می کردیم ، هر چند حالا هیچ چیزی از آن را به یاد ندارم، جز نام نادر ابراهیمی را.
سال ها گذشت. کتاب های نادر ابراهیمی را نشر روزبهان در تهران منتشر می کرد، بعضی از آنها را خوانده بودم ، اما آنچه از همه ی آن کتاب ها برایم جذاب تر بود، «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» و «چهل نامه ی کوتاه به همسرم» بود.
در سال 1372 که چند سالی از پایان جنگ عراق علیه ایران می گذشت، به دعوت دفتر رمان وابسته به بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس، به کرمانشاه رفتیم. من در آن روزگار، مسئول صفحه ادب روزنامه جمهوری اسلامی بودم، بسیاری از نویسندگان جوان و میان سال نیز حضور داشتند.از اتفاق من و جواد صالحی در حیاط مهمانسرا ، ابراهیمی را دیدیم که تک و تنها قدم می زد، خود را به او نزدیک کردیم و با او هم صحبت شدیم. صالحی گفت: استاد ابراهیمی شنیده ام که کتاب «بار دیگر شهری را که دوست داشتم» را دوباره تجدید چاپ کرده اید؟ نادر ابراهیمی با آن سبیل های پرپشت و چشم های نافذ و قد و قامت بلندش یکهو نگاهی عاقل اندر سفیهی به صالحی کرد و گفت: اگر شما شاگرد کلاس ویراستاری من بودی، حتماً اخراج می شدی!.اول این که اسم کتاب «باردیگر شهری که دوست داشتم » است و «را» ندارد. دوم این که وقتی می گویی دوباره، دیگر احتیاجی به کلمه ی «تجدید» ندارد. بعد هم با همان صدای بلند و بی مهابایش قصه های دیگر را حکایت کرد و آن شب در کنار او خوش گذشت. این اولین و آخرین ملاقات با او بود.خدایش رحمت کناد.