محمد خواجهپور از سبز ها قرمزها می گوید
محمد خواجهپور : «شاعر بودن» چیزی نیست که آدم شاعر را رها کند. «شاعر بودن» چون سرنوشت محتومی است که انگار گریز از آن ممکن نباشد. شاعر میتواند شعر را سرکوب کند، شعر را ننویسد ولی نمیتواند شاعر نباشد. شاعرانه دنیا را نبیند و شاعرانگی کودکی و پیری، بیابان و خیابان، ده و شهر، شادی و غم و مرد و زن سرش نمیشود. «شاعر بودن» دلیل نمیخواهد و حتی عشق واژهای که آن همه در آن دمیدهاند تنها به باد شعرست که بزرگ شده و بسیار واژههای دیگر چون زیبایی و طبیعت
«شاعرانگی» چشمی است که با آن دنیا را مینگریم. بعضی دنیا را به شکل اسکناس و سکه میبینند و برای دیگرانی دنیا چیزی جز روابط علت و معلولی نیست. نمیشود چشم را دور ریخت. نمیشود شاعر نبود و این درد چون صرع ریشه کرده است. گاه جوانه میزند و روح به رعشه میافتد و وقتی نباشد؛ یک آدم معمولی روبهروی ماست. هر چه تاریخ بشری به بیش رفته است مجال این رعشه محدود و معدود شده است و شاعرها به آدمهای معمولی شبیهتر شدهاند و کمتر رعشه گرفتهاند از یک تصویر از یک صدا از یک حس ولی گریزی نبوده چون لحظهی شعر فرا برسد شاعر بودن در تن حلول میکند حتی اگر شعری زاده نشود.
مجال اندک شاعران آنان را از پیامبران موعظهگر به پیامبران متذکر تبدیل کرده است.
شتاب گرفتن دنیا، فرصت شاعری را کم و کمتر کرده است و شعر چارهای جز کوتاهشدن نیافته است. شعر مثل دیگر چیزهای دنیای مدرن کنسرو شده است. کوتاه و گویا، اشاراتی میکند و میگذرد. اسمش را مینیمالیسم یا هر چیزی دیگر بگذاریم همین است. حتی شعرهای بلند امروز در تک سطرها تجلی پیدا میکنند.
2. هنوز تابستانی در درون
روند شعر صادق رحمانی بعضی مولفهها را در شعر وی برجسته کرده است. که آثار پایانی وی که بعد از وقفهای یک دههای منتشر شده است همچنان آنها را با خود دارد. «با همین واژههای معمولی» و بعد «همه چیزها آبیست» تنوع و قوت را در تلفیق فرم و معنا نشان میدهد. و در «انار و بادگیر» فضاهای بومی و شخصی حضور پررنگیتر دارد. در «سبزها، قرمزها» این مشخصهها گاه با هم جمع شده و گاه در تقابل با هم دیده میشوند.
شاعر «سبزها، قرمزها» در دو فضا نفس میکشد ولی برای بیان هر دو از یک فرم مشترک استفاده میکنند که از این فرم سخن خواهیم گفت. اما شعرهای حسی این مجموعه دو حس متفاوت و گاه متضاد را بیان میکنند. نامها و مشخصههای مختلفی را برای نشان دادن این دو بخش میتوان انتخاب کرد اما این بیان احساسات تطابق خاصی با نمودار زندگی این شاعر و شاید بسیاری شاعران معاصر دارد. شاعر بودن در تناظر با کودکی است. در اینجا نیز شاعر کودک در تقابل با شاعر اکنونی (میانسال) قرار دارد. کودکی همراه با طراوات و شادابی طبیعت است. و میانسالی تطابق ناگزیری با شهر دارد. کودکی در این شعرها گرم است. این گرمی از روز آغاز شروع میشود. «بوی خبری نیست در این گرماگرم/در روز نخست ماه پنجم-مرداد- / جز پچ پچ بادگیرها با تش باد» و چون شهر و بزرگسالی فرا میرسد زمستان میرسد «پچ پچ عابران، پل تجریش/آدمک برفی است/-در گرما-/ بی صدا گریه میکند در خویش» اما هنوز پذیرش این زمستان برای شاعر ممکن است او که بی صدا در خویش گریه میکند و «تابستان تابستان/درون من پنهان است.» زاویه دید شعرها واقعی انتخاب شده است. یک میانسال که گاه به گذشته مینگرد و گرمی آن را درون خود احساس میکند و بعد به حال مینگرد گورها را میبیند و خاطرات عنکبوت بسته و وقتی این دو فضا با هم آمیخته میشود. این حرکت مرگاندیشی خیامی را در جان شعرها میدواند.
3. حرف تازهای نیست
شعرها به همان مضامین جاودانه ادبیات میپردازد. مرگ، عشق و طبیعت ولی چیزی که این شعرهای کوتاه را خواندنی میکند حرف تازه نیست بلکه نگاه تازه است و اشارات تازه به همان چیزها که شاعران آنها را به پوستینی تهی تبدیل کردهاند.

-1. مرگ : چه آسودگیست در نام تو
«صادق» از نخستین شعرهای خود تاثیر خیام را بر خود با نوشتن «خیامی» در کتاب «با همین واژههای معمولی» نشان داد. در این مجموعه نیز گذشته از خیامیها و فرم رباعی که تاثیر ناگزیری بر شعر دارد. مرگ به شکلی خیامی خود حضور دارد. «گلدان شکستهای است در سمساری» در تفکر خیامی مرگ مانند گردی تمام فضا را پوشیده است و نفس کشیده میشود ولی مرگ به جای از بین بردن زیباییها با محدود کردن آنها در چنگال زمان آنها را مهمتر و خواستنیتر میکند. تمام اشیا گاه با کهنگی خود یادآور مرگ هستند و گاه با جوانی و طراوات خود. خانه قدیمی میشود همان کاروانسرای خیامی و پیالهی خیام را میشود در سمساری یا در کنارهی «بئر گال» دید. برای خیامی دیدن باید این گرد مرگ را نفس کشید.مرگ خیامی زشت نیست. پذیرفتی است. و این گونه شاعر در میان قبرها قدم میزند نه برای عبرت گرفتن بلکه برای دیدن زیباییها، برای لذت دیدن نیستی « یک مشت تراب تازه را کردم بو/عطر نفس نفیسه میآمد از او»
3-2. طبیعت: از بوی تاکها مستم
طبیعت در این شعرها همراه با کودکی و در مقابل شهر قرار میگیرد. به شهر نیز به شکل طبیعت نگریسته میشود. شاید این جنبه بتوان بیشتر این شعرها را دارای مضمونی رمانتیک دانست با این مزیت که آن اطناب در توصیفات طبیعت، پیراسته شده است. در تک تک شعرها حتی در شهریترین آنها میتوان به راحتی عناصر طبیعی را یافت که در بافت شعر جا گرفته است. «آدم برفی» در «پیچ شمران» ایستاده است. و زنها در شیشه مغازه همه جلوهایی از طبیعت هستند. شاعر خود درک کرده است که مستی او از همین نامها و حسهای طبیعی است. (لطیفه ص27)
3-3. عشق: شدهام محو آن دو چشم سیاه
عشق در سه فرم مشخص زن، طبیعت و کودک در شعرها تنیده شده است. به گونهای که به سختی میتوان تشخیص داد که شعرهای عاشقانه این دفتر به تاکید بر کدام عنصر عاشقانه نوشته شده است. زن در شعرها با شیطنتی کودکانه نگریسته میشود. انگار شاعر در ابتدای بلوغ است و زن برای او یک کشف تازه است. کودک/ شاعر ما برای درک زن، طبیعت را به یاری میطلبد. دو شعر سبزه (ص31) و سخاوت (ص29) را با هم مقایسه کنید. همان رنگها و درخشندگی که شاعر در کُنار دیده است را در دختران کشف میکند. انگار گونهها همان درخشندگی را دارند. نگاه کودکانه (بهتر است بگویم نوجوانانه) برای درک زن نمیتواند آن را خاص کند و تمام او را فرا میگیرد و شاید حتی به هراس میاندازد «دنیا دنیا/پر از جلوه زن» جالب است این هراس هنگامی رو میشود که شاعر/کودک زن را در موقعیت شهری به نظاره مینشیند. شعرهای غریزه (ص19) و جلوه (31) هر چند در آنجا نیز زن با کلمات طبیعی مثل ماهی و مهتاب و آویشن قابل توصیف میشود.
شعر در برخورد با عشق مدرن نشده است. زن شعرها هنوز همان زن نوعی است و خاص و محدود نشده است یک تصویر کلی که دارای جلوههای مختلفی ست. چشمهای بادامی دارد و لب غنچه، انگار زن برای شاعر چیزی جز یک مراعاتالنظیر نیست. در سطح کلمه، خبری از درک مستقیم که در شعر مدرن با آن روبهرو هستیم نیست. نظارهگر از پشت شیشه و نشان دادن یک تصویر کلی و رویایی با استفاده از عناصر طبیعی. زنی که هنوز برای بسیاری خوانندگان تنها تصویر موجود از زن است.
4. ریشه در خاک قدیم
در اولین برخورد با شعرها فضای هایکو در مضمون و فرم به راحتی قابل درک است. نگاه نظارهگر و متعجب شاعر نیز بازتاب یک نگاه عمیقاً شرقی است. سلوک، آرامش و درک. درکی که در اینجا حاصل میشود یا زیبایی است و یا مرگ البته گاه طنزی ظریف نیز این حرکت ذهنی را کودکانه و سرخوشانه میکند. اما بیش از آن که این شعر زیر تاثیر هایکو سروده باشند ادامه سیر شاعری است که رباعی را به عنوان مهمترین قالب خود پیموده است به شعرهای کوتاه مدرن رسیده است و در اینجا ما تلاقی این سه فرم (هایکو، رباعی و طرح) را مشاهده میکنیم. بیشتر شعرهای مجموعه دارای وزن عروضی و به ویژه وزن رباعی هستند. شعر قرار (ص8) که مصراع سوم آن در یک کار فرمی حذف شده است و یا در شعر «برگ نخل» (ص13) یک تک مصراع رباعی به شکل شعر مدرن سطربندی شده است. از این نمونههای حضور وزن در شعرها بسیار میتوان سراغ گرفت که شاعر به جای تقلید از نظام هجایی و سه سطری هایکو، فرم رباعی را به روز کرده است و برای شعرهای کوتاه مورد استفاده قرار داده است.
البته این تاثیر پذیری از رباعی تنها در فرم نیست و همان گونه که گفته شد دیدگاه خیام به عنوان مهمترین رباعیسرای شعر پارسی در شعرهای مجموعه حضور مشخصی دارد. از نظر زبانی نیز گاه طنین زبان در شعرها دیده میشود. «آرام و سخن نیوش سنگ لب راه» (ص 13) در مجموع به نظر میرسد شعرها تقلیدی صرف از هایکو ،به عنوان جهانیترین قالب شعر کوتاه، نیست و به همان میزان از رباعی به عنوان مهمترین قالب شعر سنتی و طرح استفاده شده است. به ضرورت کوتاهی شعر دقت بسیاری در چینش کلمات و سطرها برای ایجاد فرم و ریتم دیده میشود.
5. رو به هیچ بخند
لحن شعرها در دو جهت به ظاهر متضاد حرکت میکند. بیشتر شعرها زبانی نوستالژیک و «یادش بخیر» دارند و در برخی شعرها طنزی سرخوشانه و کودکانه حضور دارد. اما به نظر نمیرسد این دو لحن در تضاد با هم قرار داشته باشد. شاعر وقتی از دیدگاه امروز به جهان مینگرد تلخی را در رگ و پی آن احساس میکند ولی گاه در نگریستن به جهان کودک میشود. «یک فلسفهی سادهتر/ -اما معضل-/ ازبرکه کل نمانده جز برکهی کل» در مقابل سوال به آن میخندد و حتی میتوان از دیدگاهی گفت آن را به سخره میگیرد. طنز دربرخی شعرها مانند سادگی 1 و2 (ص21) هر چند کودکانه نیست ولی سرخوشانه است. نگاهی که میداند غرق شدن و تفکر در چیزها راه به جایی نمیبرد و گاه که تعمق به زیبایی نمیرسد رویه دیگر به شکل طنز آشکار میشود.
شکلی دیگری هم از طنز وجود دارد که به قوت نوع اول نیست ولی همچنان خواندنی است. این طنز در اثر حرکت شعر و همنشینی کلمات به ویژه قوافی ایجاد شده است. در این شعرها طنز در سطح زبان است و ما به ازای بیرونی ندارد. «دو تا کفتر، دوتا قمری/ دو لانه/ گزیده شعرهای عاشقانه» و یا این بازی زبانی، شاعر بودن راوی را باز مینماید. «دو تا بادام و یک غنچه برایت/ مراعاتالنظیر چشمهایت»
در بیشتر شعرها به شکل آشکار و نهان میتوان طنز را ردیابی کرد. در شعرهای نوستالژیک طنز تلخی از فراموش شدن و شکست تصویرها حضور دارد. حس شاعری وامانده که آن گاه که آه میکشد میخندد و چون میخندد در درون گریان است.
6. زندگی همین شکل معمولی است
شاید نوآورانهترین شعرهای مجموعه، شعرهای اجتماعی این مجموعه باشد. در این شعرها «امروز» جریان دارد و تازگی این گونه نگاه کردن به دنیا، خوانندگان حرفهای شعر را مجذوب خواهد کرد. به خصوص نوع خاصی از شهر در این شعرها وجود دارد که جای خالی آن در ادبیات ما احساس میشود. شهرهای تازه شهر شده، شهرهایی که هنوز پیشینه طبیعی خود را به یاد دارند. خیابان و ساختمانهای آن بر تنه درختان بنا شده است. هویت دوگانه این شهرها و مردمان آن در هویت دوگانه شهر/طبیعت این مجموعه به خوبی بازتاب داشته است. شعر قرار (ص 8) نمونه بسیار خوبی از این بازتاب است. شعر کردن فضاهایی مثل امامزادههای شهر گراش کاری است که رحمانی به خوبی از پس آن برآمده است.
اما اوج کار وقتی است که این شاعر وارد شهر بزرگ میشود. او در این فضا یک ناظر دقیق است «دو ماهی سیاه کوچولو» او بر تن شهر میلغزد و با همان نگاه که به طبیعت مینگرد شهر را و خیابان را به نظاره مینشیند و شعرهای آفریده شده است که یک سلوک مدرن است. زیستنی که گریزی از آن نیست و در شعر زیبا نشان داده میشود.
7. من صادق نیستم
من صادق نیستم ولی صادق را دوست دارم. او نمونه در حال انقراض شاعر بودن است. کسی که میتواند چیزها را به شکل شعر جاودانه کند. او دوست چیزهای فراموش شده است یک دوست وفادار، که چون پیامبری متذکر به یاد ما فراموشکنندگان میآورد که داریم میتازیم و از یاد میبریم. او میایستد و میگوید: «وه این صحرا چه جهنم زیباییست!»
من در پانوشت این شعرها هستم وقتی او در نام رضا (ص8) غرق میشود من به ماشینها خیرهام که میگذرند و او که «یاهو یاهو» را در شیخ اسماعیل میشوند من به مانتوها فکر میکنم و چادرها. او لبخند خدا را میبیند و من دارم فلز را میبینم و اوج گرفتنهای بیهوده. ما کنار هم راه میرویم. از کنار هم نمیگذریم. او چشمهای خودش را دارد. چشمهای صادقانه، وقتی چشمهایش را میپوشد. چقدر زیبا میبیند.
8.
تنگ
چون کوچههای قدیمی شهرم
دل