محمود رضا غفاری: سال 57 این جانب به اتفاق آقای عبدالکریم سعادت در شیراز مشغول تحصیل بودیم (سال چهارم دبیرستان). منزلمان در بلوار قرآن کوچه کلانتری 6. در همین روزها بود که مسافری برایمان از راه رسید که دیدارش موجی از شادی و شعف در انتخاب راهش  در ما برانگیخت. این مهمان ناخوانده گروهبان یکم ناصر سعادت بود که در آن هنگام به فرمان رهبر و پیشوایش امام خمینی «ره» از خدمت سربازی در رژیم طاغوت سرباز زده و فرار نموده بود و بدین گونه به ندای هل من ناصر ینصرنی رهبر و مقتدایش لبیک گفته بود. صدای زنگ را که شنیدیم، من و آقای عبدالکریم سعادت به طرف در حرکت کردیم . ناگاه چهره ی معصوم آقا ناصر را دیدم که با یک ساک دستی کوچک از اهواز آمده بود. سلام، احوالپرسی و همدیگر را در آغوش گرفتیم و خوش آمد گفتیم. اولین سخنش با ما این بود: من از سربازی فرار کرده ام. هیچ کس نباید باخبر شود، مگر آقای شیخ رضا زاهدی (آقای شیخ رضا از دوستان و نزدیکان صمیمی آقا ناصر، انسانی باصفا و صادق و زلال هستند که اکنون از فضلای ارجمند حوزه ی علمیه قم هستند). حتی به مادرم هم خبر ندهید که من اینجا هستم. وقتی این سخن را بر زبان راند مات و مبهوت گشتیم عجب همتی! آن هم زمانی که هنوز بسیاری با فرهنگ مبارزه و شهادت و ایثارگری آشنا نبودند، اتخاذ چنین تصمیمی که در رژیم سفاک ستم شاهی مجازات اعدام و دادگاه صحرایی داشت بسیار شجاعانه و متهورانه بود. او ادامه داد:

از پادگان به منزل مراجعت نموده بودم و مشغول جارو زدن اتاق بودم که ناگاه اعلامیه حضرت امام به دستم رسید. بی صبرانه خواندم به یک باره به این جمله بر خوردم که :«ای سرباز، فرار از سربازی وظیفه شرعی توست». درنگ ننمودم با شور و عشق جارو را به سمتی پرت کردم. یک دست لباس در ساک دستی ام گذاشتم و روانه سفر شیراز شدم. اقدام شجاعانه وی را ستودیم و به وی آفرین گفتیم. من به طرف آشپزخانه دویدم تا چای و میوه بیاورم. در همان اثنا به ایشان گفتم: اجازه دهید مادرتان را در جریان قرار دهم. حتماً نگران می شود. گفت: فعلاً نه.  چند روزی را سه نفری سپری کردیم. از آن جا که بنده و عبدالکریم سعادت برای تداوم راهپیمایی و تظاهرات و ارسال مقالات و اعلامیه و همکاری با دیگر دوستان همرزمان به گراش مسافرت می کردیم.

آقای عبدالکریم سعادت، تصمیم گرفتند این بار به تنهایی برود و من نزد ناصر بمانم. در اثنای با هم بودن، من و ناصر روزها با احتیاط بیرون می رفتیم برای شرکت در تظاهرات به دانشگاه شیراز سر می زدیم. برای اطلاع از اخبار روز و شب ها برای اقامه نماز به مسجد ولی عصر (عج) می رفتیم. حاج شیخ مجدالدین محلاتی با سخنرانی خویش به ارشاد و هدایت و بیداری مردم می پرداختند. بعضی ایام را نیز در منزل سپری می کردیم و آقا ناصر معمولاً به مطالعه مشغول می شد. در یکی از این روزها که هوا خیلی سرد بود، خواستم بروم نفت تهیه کنم تا بتوانیم بخاری روشن و فضای اتاق را کمی گرم نماییم و  درست زمانی بود که کمبود مصنوعی نفت و بنزین از سوی رژیم شاه برای تنبیه مردم انقلابی به وجود آمده بود، وقتی آقا ناصر متوجه شد قصد خرید نفت را دارم مرا منصرف کرد و گفت اجازه بده تا به نفت شاه هم نیازی نداشته باشیم .سرما را تحمل می کنیم. در همین وقت به بخاری دیواری تکیه داده پاهایش را دراز نموده و پتویی را روی پاهای خویش پهن کرده بود و فکر می کنم کتاب فاطمه فاطمه است، نوشته معلم شهید دکتر شریعتی را مطالعه می کرد. ناگهان گفت: من از آقای دکتر شریعتی خیلی خوشم می آید. ببین چی نوشته در کتابش:«بعضی از مجتهدان آن قدر مسائل در ... پیدا می کنند ولی به فکر اصلاح ملت نیستند.»

مراد از این جمله همان کسانی بود که از یاری امام راحل (ره) و مردم انقلابی دست کشیده و با موج خروشان انقلاب همراه نبودند، در حالی که صاحب رساله نیز بودند.

شبی از همان شب ها که برای استماع سخنرانی در مسجد ولی عصر «عج» بودیم. حاج آقا شیخ مجدالدین محلاتی، در ضمن خطابه خویش خبر شهادت سه تن از برادران لاری را به دست ایادی ژاندارمری وقت اعلام نمودند.

تا این موضوع را شنیدیم، تصمیم گرفتیم شیراز را ترک و روانه گراش شویم و به جمع همرزمانمان ملحق شویم. فردای آن روز کارهایمان را مرتب و حوالی ظهر عزم سفر نمودیم. به دلیل ازدحام و کمبود بنزین، یافتن بلیط اتوبوس نیز با مشکل مواجه شده بود. ناچار شدیم به فلکه ولی عصر «عج» شیراز رفته و با اتومبیل های سر راهی خود را به مقصد برسانیم حدود ساعت 5/3 بعد از ظهر مینی بوسی از راه رسید و به مقصد جهرم سوار و حرکت نمودیم. مینی بوس با حرکت آرامش حدود ساعت هفت شب ما را میدان مصلای جهرم پیاده نمود. اتفاقاً جهرم یکی از شهرهایی بود که حکومت نظامی در آن برقرار شده بود و از ساعت هشت شب منع آمد و رفت اجرا می شد. همه مردم در آن ساعت بایستی در خانه های خود می بودند. مردد بودیم چه کار کنیم. آیا وسیله ای به سمت لارستان فراهم می شود یا خیر و اگر یافت نشود با وضعیت پیش رو باید چه می کردیم.آقا ناصر از خدمت سربازی فرار نموده بود و اوضاع حساس تر بود. آقایی چون این شرایط را دید با سلام و احوالپرسی ما را به منزلشان دعوت نمود. پدر محترمشان آقای حاج غلام شمسی ( خدایش رحمت کند ) در منزل به گرمی از ما استقبال کرد و ما را به داخل خانه هدایت کرد . مرد بسیار باصفایی بود و اعضای خانواده همگی انقلابی و پرشور و شوق.

پس از مدتی گفتگو حدود ساعت هشت که حکومت نظامی و منع آمد و رفت، برقرار شد. همه مردم جهرم به پشت بامهایشان رفتند. ابتدا بلندگویی به صدا در آمد و فریاد مرگ بر شاه را سر داد و به تبع آن مردم یک صدا آن اشعار را تکراری نمودند (این فریادها حدود یک ساعت به طول انجامید و حدود ساعت نه شب آخرین شعار مردم که به منظور رفع خستگی و کمی هم طنزآمیز بود سر داده شد و این بود:

خسته شدم واه /  خاک تو سر شاه

و سپس از پشت بام به پایین آمدند.

همان شب در منزل آقای شمسی سپری نمودیم. صبح روز بعد برای خرید رنگ فشاری و دریافت کلیشه به شهر رفتیم و آنها را تهیه نمودیم ظهر مهمان آقای شمسی بودیم. پس از صرف نهار آقای جواد شمسی ما را به دو راهی جهرم - مبارک آباد رساند و در آنجا منتظر ماندیم که اتومبیلی از راه برسد. پس از ساعتی انتظار یک وانت نیسان، از راه رسید دست بلند کردیم، ایستاد. صندلی جلو ماشین جا نداشت و به قسمت بار ماشین رفتیم. دیدیم کف آن پر از پهن گاو است. من و آقا ناصر نگاهی کردیم و خندیدیم و گفت بیا سوار شیم مهم نیست. پس از حدود یک ساعت و اندی به پل مبارک آباد رسیدیم . اتوبوسی از شیراز به مقصد لار از راه رسید و نزدیک قهوه خانه توقف نمود. اولین کسی که پیاده شد آقای محمدباقر افتخار بود که ریاست دارایی لارستان را به عهده داشت تا مرا دید گفت: محمود! کجا می خوای بری؟ جواب دادم اتوبوس جا داره ما را سوار کنه؟ گفت: نه. ولی یکی از دوستان به نام آقای شریعتی در راه است. شما را سوار می کند. لحظاتی طول کشید حاج آقای شریعتی با یک دستگاه مزدا سواری سبز رنگ از راه رسید. آقای افتخار دست تکان دادند و ایستادند. ما را سوار نمودند، ضمن سلام و احوالپرسی خودمان را معرفی کردیم و باب صحبت با ایشان باز شد. از انقلاب ، مبارزه با رژیم     کشتاری که در لار اتفاق افتاده بود. ایشان اعلام داشتند من از فرانسه برگشته ام. فضای جالبی به وجود آمد. آقا ناصر گفت: جدی شما از دیدار امام می آیید؟ اظهار کرد بله. من از طریق کویت به فرانسه رفتم و موفق شدم در نوفل لوشاتو امام را زیارت کنم. او از صلابت امام ، اخلاق عالیه و حال و هوای آنجا سخن راند و از آن معنویتی که آن فضا را پر کرده بود. از افرادی که موج موج برای بیعت با امام به آن دهکده می آمدند. و آن قدر صحبت به درازا کشید و فضایی شیرین ایجاد شد که اصلاً فکر نمی کردیم با آن سرعت به گراش برسیم. آقای شریعتی مردی متدین و انقلابی بودند در هر حال یاد شان گرامی.

در ابتدای گراش نزدیک مدرسه راهنمایی سعادت کنونی که قبلاً بیابان بود، پیاده شدیم. تشکر و خداحافظی نمودیم و از بیراهه به طرف منزل حاج شیخ علی فروزش (پدر گرامی آقای حاج علی اکبر فروزش) به راه افتادیم. هوا تاریک شده بود. به محض رسیدن به منزل آقای فروزش مرحوم حاج شیخ علی در را گشودند و از دیدن چهره ناصر بسیار مشعوف شدند و من هم سلام نمودم با آقا ناصر قرار گذاشتیم ساعت دوازده شب برای نوشتن شعار یکدیگر را ملاقات کنیم و سپس خداحافظی و به سوی منزلمان به راه افتادم. حوالی ساعت دوازده شب طبق قرارمان به منزل آقای فروزش رفتم. آقا ناصر در را گشود. مرا هدایت نمود به پلکانی که از حاشیه حیاط به بالا خانه ختم می شد . اتاقی بود پر از دیگ و آبکش و بشقاب و امثالهم که معلوم بود متعلق به مسجد مرحوم حاج شیخ علی است و آقا ناصر با کنار زدن بخشی از این وسایل به اندازه یک رختخواب در وسط اتاق جایی را درست کرده بود و همانجا را محل استراحت خویش قرار داده بود تا کسی از آمدنش مطلع نشود. با میوه از من پذیرایی کرد. پس از چند دقیقه ای به اتفاق هم برای انجام مأموریت به راه افتادیم. در جاهای مناسب شروع به نوشتن شعار نمودیم. ابتدا با احتیاط و سپس جرأتمان بیشتر شد. در همین اثنا صدای قش قش دلخراشی به گوشمان رسید. در تاریکی پناه گرفتیم و منتظر ماندیم این صدا چیست؟ ناگهان گاو بیچاره ای را دیدیم که از بخت بد، یک پایش در قوطی خالی اناناس گیر کرده بود و این هیاهو از آن جهت بود. به یکدیگر نگاه کردیم و خندیدیم. شعاری که ایشان بیشتر بدان توجه داشتند این ها بود:

«ای سرباز به فرموده امام خمینی فرار از سربازی وظیفه شرعی توست.
و یا «هرگاه که در صحنه حق و باطل نیستی چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب تشنه باشی هر دو یکی است .» دکتر شریعتی .

 این شعارها مدت زمان مدیدی روی دیوار باغ ملی (که هم اکنون دیوار آن خراب شده است.) و همچنین دیوار حسینیه حاج فلامرز،  واقع در برق روز به چشم می خورد.

شعارنویسی که به پایان رسید با یکدیگر خداحافظی کردیم و به سوی منزلمان رهسپار گشتیم . معمولاً هر چند مدت یک بار ایشان را زیارت می کردم تا این که یکی از روزها که فکر می کنم اربعین بود از خفا بیرون آمد و در کنار مدرسه علمیه چهارده معصوم(ع) گراش زیارت کردم.

پس از پیروزی انقلاب در 22 بهمن 57 ایشان به محل خدمت خویش اهواز باز گشتند در حالی که تمامی پادگان از وی استقال نموده و شجاعتش را مورد تحسین قرار داده بودند.

پس از اتمام دوره ی خدمت که دقیقاً خاطرم نیست به گراش باز گشت و در سنگر تعلیم و تربیت مشغول خدمت رسانی به مردم شد. وجود گرامی اش مایه خیر و برکت برای جامعه بود. تقوای الهی را همواره نصب العین خویش قرار داده بود و دست هدایت گری وی را به سوی غایتی جاودانه می کشید.

گر می روی بی حاصلی

گر می برندت واصلی

با شروع جنگ تحمیلی از اولین نیروهایی بود که به جبهه اعزام شد. زیباترین و شکوهمندترین لحظات زندگی خویش را در معرکه های جنگ رقم زد و دیباچه ای از سربلندی و افتخار را برای نسل های حاضر و آینده به یادگار گذاشت.

از زبان یکی از یاران مخلص انقلاب و ایشان نیز از زبان یکی از آزادگان بازگشته به میهن اسلامی شنیده بود که: من همسنگر آقا ناصر بودم در تک نیروهای بعثی ایشان مقاومت سرسختانه ای از خویش نشان داد تا این که مهمات وی رو به اتمام گذاشت. در این لحظه نیروهای بعثی وی را محاصره و از شدت خشم و عصبانیت این اسوه جهاد و پاکی را از کوه به پایین دره پرتاب نمود. بدین وسیله روح بلند و عاشقش به معشوق ابدی پیوست.

روحش شاد و راهش پررهرور باد.