آخرين بار كه به آن منطقه رفته بودم، بعد از وقوع زلزلهء مخوف لار بود. زلزلهاي به قدرت نميدانم چند ريشتر كه نه تنها لار كه تمام آباديهاي اطراف آن را هم در هم كوبيده بود. ميگفتند تا شعاع وسيعي آجر روي آجر نمانده است. من به حاشيه نرسيدم زيرا متن يعني خود شهر لار آن قدر خون به دلم نشاند كه براي كابوسهاي شبانهء ساليان كافي بود.
ميگفتند آن قدر جنازه زير آوار مانده است كه امكان بيرون كشيدن آنها نيست و همچنان همان جا مدفون خواهند ماند. ميگفتند از بسياري آباديهاي اطراف حتي نشاني هم باقي نيست. انگار كه هرگز نبوده است. «نه آب و آباداني و نه گلبانگ مسلماني» به همين جهت وقتي قرار شد براي ديدار از كتابخانهء زنان و گشايش بخش كودك و نوجوان آن به اوز لار برويم، قضيه را چندان جدي نگرفتم. هنوز تصوير لار ويران شده از زلزله را در حافظه داشتم، مدفون در لايههاي ضخيم رمل و خاك رس كه در بعضي جاها تنها طاق فوقاني بناهاي سفيدي كه ميگفتند آب انبارهاي ذخيرهء آب شيرين است با تركها و شكافهاي عميق به چشم ميخورد. ميگفتند تا مدتها حتي اگر آبي در آنها مانده باشد غيرقابل استفاده است.
اين آبانبارها از كابوسهاي دوران كودكيام بود هرچند آنها رگ زندگي اين سامان است، شايد به دليل همان ترس پنهان در پس ساليان وقتي در مسير جادهاي كه ما را از بندرعباس به اوز ميبرد در آن برهوت بيانتهاي پرهيب آبانبارها را در سايهروشن ماه هلال ديدم، همان ترس جانم را پر كرد و حرفهاي شاعرانههمسفر همراهم كه از زيبايياين گنبدهاي تكافتاده در بيابان در نورافشان مهتاب كمرمق ميگفت حرفهايش را نميشنيدم و به موجودات داخل آبانبار ميانديشيدم. در عين حال به دستهاي ماهر بناياني فكر ميكردم كه با چه انگيزهاي در اين برهوت مالامال از رمل و شن و خاك اين گنبديهاي يكدست و يكشكل و يكرنگ را ساختهاند تا مسافران خسته و خاكآلود در گرماي نفسكش تابستان در خنكاي سايهسار آن لختي درنگ كنند، آبي بنوشند و بر سر و رو زنند و اجاقي روشن كنند و با همان آب مانده از باران چايي دم كنند و غذايي تدارك ببينند و به جان يا روان سازندهء نيكوكار دعايي و سپاسي. پس از ساعتها عبور از بياباني برهوت ناگهان تعداد آبانبارها بيشتر و بيشتر شد. راننده كه آقاي مهرباني از اهالي اوز بود و داوطلبانه رنج سفر از اوز به بندرعباس و بالعكس را براي رساندن ما به مقصد پذيرفته بود، گفت به لار نزديك ميشويم. زياد شدن آبانبارها نويد رسيدن به شهر بود و آنچه من در افق ميديدم عرصهاي وسيع شايد چندين كيلومتر با هالهء نوري بر سر، از تصوري كه از لار ويران شده داشتم بسي دور بود و باز صداهاي راننده كه سكوت بيوقفه را ميشكست و چرت و واچرت مسافران اين راه طولاني را پاره ميكرد. سمند را يك نفس با سرعت 120 كيلومتر رانده بود ولي ذرهاي خستگي در صدايش وجود نداشت: «اينجا و هر آنچه ميبينيد ساخت مردم ساكن و مظهر همت بلند آنان است، لاريها، خنجيها و اوزيها خود آن را ساخته و يا بازسازي كردهاند. به مقصد چيزي نمانده 45 دقيقهء ديگر در اوز خواهيم بود.» از حاشيهء شهر لار گذشتيم و چراغها را پشتسر گذاشتيم و باز تاريكي بود و سفيدي آبانبارهاي بين راه در نور كمرنگ هلال ماه. عاقبت طاقت نياوردم و از آقاي راننده سوال كردم:«چرا آبانبار ساختهاند مگر اين منطقه آبزيرزميني ندارد؟» با زهر خندهاي گفت: «چرا دارد ولي مثل زهرمار تلخ و شور است. مردم اين آبانبارها را براي جبران بيمهري آسمان ساختهاند كه اگر نبود، از تشنگي ميمردند.» چندان از لار دور نشده بوديم كه سواد چراغهاي اوز دل آسمان را روشن كرد. من شگفتزده خود را براي شگفتيهاي ديگر نيز آماده كردم. اينجا آن گونه نبود كه من در تصور خود داشتم. عجايب فراوان هنوز در پيش رو بود. ورودي شهر به ما خوشامد گفت از بلوار مياني گذشتيم. آباد و درخشان و با بناهاي تازهساز و مغازههاي روشن، شانه به شانه، براي رسيدن به مقصد يا محل اقامتمان دوباره شهر را پشت سر گذاشتيم اما اين بار تاريكي لحظهاي بيش نپاييد. مجموعهاي نوراني در مقابلمان بود. راننده گفت كه ما در استادسراي دانشگاه پيام نور اقامت خواهيم كرد و اضافه كرد تمام اين روشنايي كه ميبينيد دانشگاه پيام نور است كه باز به دست تني چند از مردم اوز ساخته شده، اين دانشگاه پس از پيام نور تهران، بزرگترين در تمام ايران است. ظاهرا آشفتگيها را پاياني نبود. جلوي دروازهورودي دانشگاه ميزباناندر دو اتومبيل منتظرمان بودند. پياده شديم، خوشامدگويي و روبوسي با همان مهرباني و گرمي مردمان جنوب و با همان تهلهجهء بومي كه بسي گوشنواز بود. دروازه را گشوده و ناگشوده انبوه دختران دانشجو را ديديم كه دوتايي و چندتايي در خيابان عريض و بلوارمانند در رفت و آمد بودند.
نگاه كنجكاو و چهرهء خندان آنها خستگي راه را از تنمان زدود. از اين پس هر چه ديدم شگفتي آفرين بود و هر چه شنيدم نيز. نه نميتوانم، نميتوانم اوز را با فرانكفورت مقايسه كنم. اهميت و ارزش اين آباداني كه به دست و همت خود مردم و اهالي اوز ساخته شده، بسي گرانقدرتر است و قياسش با فرانكفورت بسي بيانصافي در حق مردمي است كه تك تك خشت و آجر اين آباداني را با دستهاي مهربان خود روي هم گذاشتهاند و اين گونه، نامهرباني طبيعت را جبران كردهاند. تا به استادسرا يا محل زيباي اقامتمان برسيم گروهي از دختران دانشجو احاطهمان كردند و سلام و احوالپرسي، انگار كه سالهاست همديگر را ميشناسيم. به واقع همديگر را ميشناختيم چون همه زن بوديم و آگاه از غم و شادي يكديگر، از دخترك خندان و ريزاندامي كه روبهرويم بود پرسيدم: «از كجا آمده است؟ جايي را اسم برد و خودش افزود ميدانم اسمش را هم نشنيدهايد. راست ميگفت. دربارهء اين مردم و توش و توانشان نادانستههاي ما را پاياني نيست. اكنون وقت آن رسيده كه در مقابل بناي مهرابگونهء آبانبارها كه يكي از بزرگترينشان در محوطهء دانشگاه قرار دارد سرتعظيم فرود آورم. سر ميگردانم و به بناي نقرهگون آبانبار در زير نور هلال ماه نگاه ميكنم و به نشانهء اداي احترام سرخم ميكنم. فردا صبح در دانشگاه تازهتاسيس آزاد اوز همگي صحبت خواهيم كرد و بعدازظهر به تماشاي كتابخانهء اوز ميرويم و ميزبانان تدارك مفصلي براي آسايش ما ديدهاند و مراقبند چيزي كم و كسر نباشد. در فرانكفورت از اين خبرها نبود! اين زنان سختكوش با تمام توان در تلاشند تا انديشه و باور را نيز در شهر خويش نوسازي كنند.
روز جمعه در آخرين روز اقامتمان مهمان هيات تحريريهء نشريهء محلي شهر با تيراژ در خور توجه در هشت صفحهء چهار رنگ باورتان ميشود؟
شهر اوز را ديدهايم، بيمارستان 88 تختخوابي شهر را هم ديدهايم، دانشگاه آزاد را هم ديدهايم و شنيدهايم كه در اين شهر 15 هزار نفري دو آژانس اتومبيل كرايهء ويژهء زنان با رانندگي زنان وجود دارد. خودياري، خودياري، خودياري. قطع اميد از پايتختنشينها و ايستادن روي پاهاي خود. واقعا كه «دست مريزاد» دارد.
پرواز بازگشت به تهران از طريق فرودگاه لار است. درختان نخل خرما در نسيم بعدازظهر پاييزي پيچ و تابي دلپذير دارند. اين لار هم آن لاري نيست كه من ديده بودم. كمي شرمگين زير لب زمزمه ميكنم: «چقدر كم سرزمين مادريام را ميشناسم. چقدر كم مردمان خوب سرزمينم را ميشناسم. چقدر كم ايرانم را ميشناسم.»
اينجا با فرانكفورت يا هر جاي ديگر قابل قياس نيست. اينجا سرزمين من است ايران من است و من دوستش دارم.
ممدير انتشارات مطالعات زنان و روشنگران
6 www.sarmayeh.net