صادق رحمانی : از دهم تا سیزدهم مهرماه 1386فرصتی بود که با دوستان به توابع گرا سری بزنیم ، با این که پاییز برگ ریز هزار رنگ از راه رسیده بود ، اما همچنان هوا به گرمی می زد. عشایر گراش که در سیاه چادرها به طور پراکنده به زندگی ادامه می دهند ،از هر جهت خسته به نظر می رسید. آنها تابستان ها در اشکفت ها و دره ها زندگی می کنند و پاییز و زمستان را در دشت می گذرانند. باد زندگی مدرن گویا بر سیاه چادرها نیز وزیدن گرفته است. در چادرها تلفن همراه همدم آنان است در حالی که آبی برای خوردن ندارند و چراغی برای دیدن در شب. و این گونه است که مدرنیت آرام آرام نفوذ خود را بر سنت سرعت می بخشد. این دوبیتی های صحرایی حاصل گشت و گذار در دشت گراش است.پذیرا باشیدش.

زینل آباد

غروبی دختری غمگین و ناشاد

سر راهم نشسته ، داد و بیداد

گلی داد و به گریه گفت ، بگذار

سر قبر علی، در زینل آباد

 

دشت رحمانی

اگرچه پا به پا در جاده سنگه

پر از خاره پر از خار و خدنگه

نی چوپان و پاییز و غم یار

غروب دشت رحمانی قشنگه

 

چک چک

سر راهم به چوپانی رسیدم

نوای ناله ای از دل شنیدم

چه خوش نی می زد و آواز می خواند

که جایی بهتر از چک چک ندیدم

 

ارد

ارد آیینه لطف احد بود

ارد راه دل ما را بلد بود

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

ارد بود و ارد بود و ارد بود

 

اغصه

به هر جایی که رفتم بی صفا بود

به هر یاری رسیدم بی وفا بود

تمام غصه هایم رفت از یاد

اَغُصه بهترین خاک خدا بود

 

فداغ

دلم مهجور و خانه بی چراغه

شبیه شعر باقر سینه داغه

الهی درد خود را با که گویم

خودم در بندر و دل در فداغه

 

دره پلنگی

سیه چادرنشین آهوی رنگی

دلی در سینه داری سخت و سنگی

دو چشمونت کمینگاه دلم شد

پر از ماهی تو ای دره پلنگی

 

کنار زیارت

نشسته بر سر راهم کناری

نوشته برتن آن یادگاری

به یاد گلنساء افتادم آنجا

زیارت کردم و آمد سواری

 

خلیلی

به رنگ روشن تخم دمیلی

نمی خواهد صفای تو دلیلی

تو را با رنج هایت دوست دارم

تو در آتش گلستانی خلیلی