صادق رحمانی: چون می دانستم قبل از ظهر به گراش نمی رسم، در هواپیما، صبحانه را صرف کردم. پنیر رامک ، نان بسته بندی شده، مربای یک نفره و چای. بغل دستی ام چون بندری بود، روزه اش را افطار نکرد . مردی جا افتاده و مثل من سبزه. ساعت 30/7 دقیقه صبح به فرودگاه رسیدیم. هوا در آغاز صبح دهم مهرماه 1368 شرجی و حدود 30 درجه بالای صفر، هنوز در بندر کولرهای گازی فضای فرودگاه را مطبوع می کرد. شب قبل را با راشد انصاری هماهنگ کرده بودم که می خواهم از طریق بندر به گراش بروم. چون هواپیمای لار به دلیل کمی مسافر در ایام ماه مبارک رمضان کنسل شده بود. سوار یکی از تاکسی های زرد فرودگاه شدم. راشد گفته بود، بگویم در میدان شهربانی پیاده شوم. 2500 تومان دادم و پیاده شدم.

همه چیز و همه جا برایم غریب می نمود. از این که هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس هم در این صبح غم انگیز مرا نمی شناسد، دلم گرفته بود. از کوچه ای خودم را به بازار قدیمی رساندم. مغازه ها همه باز بود. بغل در بغل هم فروشگاه ها باز بود و منتظر مشتری ها بودند. پیرزن ها، پیرمردها، دختران جوان بساط پهن کرده بودند. سیگار، کفش، لباس های ارزان قیمت، شلوارهای ارزان لی، دمپایی و هزار خرت و پرت جزیی دیگر.

از بازار لاری ها رد شدم. بوی تنباکوی عمانی مشامم را آزار می داد. مردم به من نگاه می کردند. بدجور نگاه می کردند. من با کُت در بازار راه می رفتم و مردان پیراهن تک و آستین کوتاه داشتند. پیش خودشان چه فکر می کردند! می خواستم به پاساژ ستایش بروم. می دانستم در آن جا گراشی هایی هستند که فروشگاه پارچه دارند. یک بار قبلاً سری به علی درویشی زده بودم و آن جا را می شناختم، رفتم.  در بزرگ فلزی اش بسته بود. همه ی فروشگاه های اطراف بسته بود. چند کبوتر فروش در کنار دیوار روبه رو ، کبوتر می فروختند. از آن جا رد شدم و به طرف ساحل رفتم. ساحل آرام بود. چند پرنده دریایی، چند کشتی که در دور دست ها لنگر انداخته بود و کارگرانی که در کنار ساحل نشسته بودند. کارگری که پشت گاری بود، سیگار می کشید، دیگری پنهانی چای می خورد و مردی که با یک زیر پیراهن بر تن داشت ، آب می نوشید و به من که با کُت کنار دریا نشسته ام نگاه می کرد. هوا به غایت گرم بود. دوباره از همان کوچه ی کنار میدان هنگام، به سمت پاساژ ستایش رفتم. باز هم بسته بود. انگار روز ملی بسته بودن در بود.

کبوتر فروش ها بودند. خودم را با آنها سرگرم کردم. این کفترها فروشی است:

- بله . قیمت اینها هم از دو هزار تومان تا بیست هزار تومان است. کبوترها برای خودشان اسم داشتند، کله ای، سوسکی، سفید، دم سیاه، سرخ، کله سبز و ... به گفته ی  حمید رهبر ، کله ای بهترین کبوتر است، چون خوب می پرد و می تواند 24 ساعت در هوا باشد!

- من با آن لباس های رسمی ، برای کفترفروش ها، غیر قابل اعتماد بودم. می پرسند: شما از نیروی انتظامی هستی و می خواهی وضعیت ما را وارسی کنی. به آنها گفتم: گرا شی هستم و اسم راشد انصاری و فروشندگان پاساژ ستایش را گفتم. کمی اطمینانشان جلب شد. یکی از جوان ها که فکر می کرد خیلی خوش تیپ است گفت: حمید لورکی زاده دویست کفتر دارد. غلام گرگی هم بزرگترین کفتر باز بندر است چون چهارصد کفتر دارد.

درهای پاساژ، باز شد و بلافاصله با کبوترفروش ها خداحافظی کردم. به فروشگاه پارچه سرای شمسی خودم را معرفی کردم. کمی تعجب کردند که اول صبحی ، من آن جا چه کار می کنم. گفتم از تهران می آیم و قرار است ساعت 10 با آقای مهدی خبازی که برای کاری به بندر آمده است به گراش بروم. از مصطفی شمسی پرسیدم از چه سالی به بندر آمده است. گفت: از سال 1369 . برادران شمسی، در کار پارچه فروشی بوده اند. مجتبی شمسی متولد 1351 در گراش است. او از فروش راضی است به ویژه هنگام تعطیلات و در حوالی عید نوروز. وضعیت بسیار خوبی است. الهه و شبنم دو دختر او هستند.

مصطفی هم متولد 1347 در گراش است، فاطمه و اسماء دختران او هستند. آنها در بندرعباس زندگی راحتی دارند و در تعطیلات به گراش می روند.

برادران شمسی می گویند در این پاساژ 22 مغازه گراشی وجود دارد که پارچه می فروشند. حسنعلی و حسینعلی عزیزی، عبدالله و محمدرضا رجب پور ، مهدی خورشیدی، عباس شمسی خواه، علی درویشی، رضا و علی غفاری ، جواد شبانی و دیگران.

درباره ی علی درویشی پرسیدم که چرا از این جا رفت. گفتند: علی همیشه دو دل بود. بالاخره رفت، ولی گفته دوباره بر می گردم. در بندر علاوه بر فروشندگان پارچه این نام ها نیز به فعالیت تجاری مشغول اند: علی اکبر حیدری (ظرف فروشی) ، یوسف مظفرزادگان (پارچه فروشی) حسینعلی مظفر ی (مدیر کارخانه ی یخ سازی) ، محمدعلی نظری (فروشگاه پارچه).

بیشترین پارچه ای که در بندر از گراشی ها می خرند، پارچه ای به نام گیپور که برای دوختن لباس های رسمی و مجلسی تهیه می شود. بیشتر خریداران زن هستند.

آنها برای این که گراشی بودن خود را فراموش نکنند، در مراسم مذهبی، در حسینیه ی لاری ها و یا در کارخانه ی یخ سازی آقای حسینعلی مظفری، جمع می شوند و به عزاداری می پردازند.

پارچه ها معمولاً کره ای و ژاپنی است و از شهر دوبی در امارات وارد بندرعباس می شود. مهدی خبازی زنگ می زند و می گوید تا نیم ساعت دیگر روبه روی بازار اوزی ها باش تا رهسپار گراش شویم. هوا همچنان گرم است می خواهم از فروشگاه بیرون بیایم. راشد وارد می شود. با هم از شمسی ها خداحافظی می کنیم و از بازار لاری ها رد می شویم و به بازار اوزی ها می رسیم. دوست دارم حالا که به این جا آمده ایم با یکی از قدیمی ترین بازاریان اوزی صحبت کنیم.

وارد مغازه ای می شویم. کولر گازی روشن است. راشد، معرفی می کند و با آقای سهراب هنری، متولد 1349 ، فرزند عبدالرزاق گفت و گو می کنم. اوزی ها به نام های عبدالرزاق و محمدنور خیلی علاقه مند هستند. سهراب، گفت: شش ماهه بودم که با پدرم به بندر آمده ام و شناسنامه ام صادره از بندرعباس است. او فروشگاه عطر و ادکلن دارد. کلمن آب، از آن کلمن های امروزی در کنار در نصب شده است. او دو پسر به نام های میلاد متولد 1378 و محمدمبین متولد 1385 دارد. چون کمی تردید داشت تاریخ تولد میلاد را از روی کپی شناسنامه اش می خواند.

تشنگی امان از من بریده بود،  در دل گفتم سهراب که مرا نمی شناسد. گفتم آقای هنری آب در بساط دارید؟ گفت: نه! ببخشید. بعد هم نگاه تعجب آمیزی به من انداخت بعد توضیح دادم که من از تهران می آیم و مسافرم و مسافر روزه ندارد.

از آنجا خارج شدیم و همچنان دنبال یکی از قدیمی ترین اوزی ها، در بازار اوزی ها که به فروشگاه احمد محبی برخوردیم با دو فروشنده ی گراشی ، این هم از آن حکایت هاست. شما مرکز هر استانی بروید فروشگاه محبی را خواهید دید با دو سه فروشنده ی گراشی! علی افشار (1354) فرزند مرحوم حاج شکرالله، که بعد از سربازی پنج سال در کیش بوده است و حالا اینجاست . ماهی 300 هزار تومان عایدی اوست. و مهدی قائدی (1364) فرزند محمدعلی، او قبل از خدمت در کویت بوده است و در سوق مبارکیه با پدرش در یک سوپرمارکت مواد غذایی کمک رسان او بوده است. حقوق او به دلیل سابقه کمتر در فروشندگی پنجاه شصت هزار تومان کمتر است . آنجا هم همچنان تشنه ام اما دیگر خجالت می کشم به همشهری هایم بگویم، آب دارید یا نه؟چون از تعجب شاخ در می آورند. بی خیال می شوم. مهدی خبازی هنوز سرقرار نیامده است. فرصت را غنیمت می شمارم و با راشد به دنبال مغازه آقای بنار ، فروشنده قدیمی اوزی می گردیم. عبدالرزاق بنار، متولد 1317 ، 45 سال است روبه روی ساحل (پارک لاوان) فروشگاه لوازم خانگی دارد. او هم مثل همه ی لاری ها و اوزی ها و گراشی ها، دلبسته سرزمین خویش است. او در اوز خانه دارد و به اقوامش در اوز سر می زند. منزل او در محله ی محمودی در حوالی باغ برکه ی نو قرار دارد.

لوازم خانگی را از تهران و دوبی سفارش می دهد. جنس های خارجی اش فروش بیشتری دارد. دو تا از دخترانش با نامه فائقه و مانیا بنار در بندرعباس پزشک هستند و دختر دیگرش به نام فهیمه ، مهندس کشاورزی است ، فرزندان پسرش نیز در فروشگاه به او کمک می کنند. اسم او عبدالرحمن است. با او خداحافظی می کنم و مهدی را که اندکی جلوتر ایستاده است، می بینم از دور دست تکان می دهم. با راشد خداحافظی می کنم و راه می افتیم. در راهی که به سمت لارستان می رود؛ یعنی بلوار خروجی بندرعباس، سرتاسر بلوار پر بود از فروشنده های بنزین، دوربین عکاسی را از کنار پنجره به سمت نوجوانی که بنزین می فروخت، زوم کردم و نوجوان که آن را تهدیدی علیه خود می دید، دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض کرد و از عرض خیابان به آن سمت فرار کرد . بیچاره فکر می کرد ما مأمور هستیم . آنها بنزین را لیتری 600 تومان می فروختند. یکی از آنها قسم می خورد که هیچ مواد افزوده ای ندارد و از همین پمپ بنزینی های بندر گرفته است و بنزین خالص خالص است. قبل از این که به جاده ی بندر عباس – بستک برویم ، حسن خبازی از دکه ای آب خرید و چون می دانیم قبل از ظهر به گراش نمی رسیم، افطار خود را باز می کنیم. راه را طی می کنیم ساعت 30/12 دقیقه در گراش هستیم. اکنون سه شنبه بیستم ماه مبارک رمضان (10 مهرماه) است و مردم خود را برای شبهای قدر آماده می کنند.