نجات هم یک گراشی است

محمدعلی شاه محمدی: چهارشنبه   یازدهم مهرماه مصادف با سالروز شهادت امام علی(ع) صبح ساعت 9 به عزم دیدار با باقی مانده های عشایر گراش به کوه و کمر زدیم. هنوز هوا در این روز گرم است و اندکی طاقت سوز، به ویژه وقتی نمی توانی از چرب و شیرین روزگار بهره بجویی و نتوانی به قدر تشنگی آبی بچشی.

بخشداری گراش در طی این سال ها سعی کرده است، عشایر را یکجانشین کند، روستای جدید «کنار زیارت» که سه چهار خانه وار در آن زندگی می کند، یکی از این روستاهاست، روستای دره پلنگی ، روستای چک چک نیز نامگذاری شده اند، اما هنوز از امکانات اولیه برخوردار نیستند.

روستای کنار زیارت، برق دارد،اما همچنان از آب انبارها برای آشامیدن استفاده می کند. این روستای کوچک لوله کشی نشده است. رحمت واحدی دامدار و بزرگتر روستا با پسران در این روستا زندگی می کنند. اکنون که آغاز پاییز است، بزها و گوسفندان او در منطقه اناغ در حال چریدن هستند. با این که یک تلویزیون در اتاق خودنمایی می کند، اما علاقه ای به دیدن تلویزیون ندارد. او خود می گوید: دامداری استراحت و تعطیلی ندارد. از صبح تا غروب باید مواظب بزها و گوسفندان باشی. دیگر حالی برای دیدن تلویزیون نمی ماند.

به دلیل نبود مرتع عمومی برای چراندن گوسفندان ، معمولاً با همسایگانش که دارای زمین و زراعت هستند، درگیری هایی دارد و کار به شورای حل اختلاف گرا نیز کشیده است. او می گوید: از این کارش به دادگاه بکشد، هیچ واهمه ای ندارد. به هر حال همسایگان هم باید مواظب زراعت خود باشند. همین اتفاق نیز برای پیرزنی با نام خانم پورشمسی که دویست سیصد متر پایین تر از خانه ی واحدی ها منزل داشت، افتاده بود. پورشمسی پیرزنی نابینا بود که فقط دو دختر د اشت که یکی از آنها را چوپان گوسفندان کرده بود. شوهرش چندی پیش برای همیشه آنها را ترک گفته بود و آنها تنها بودند.

در یک سیاه چادر بزرگ، خانواده ای دیگر از عشایر گراش سکونت داشتند. آنها خسته و غمگین به نظر می رسیدند، بچه ها هم اکثراً دچار  ناراحتی بودند. مرد چادرنشین با صدای گرم و بلند حرف می زد و از ما طلب کمک می کرد. او می گفت: ما دیگر خسته شده ایم و دوست داریم برای خودمان خانه بسازیم، اما فعلاً به ما اجازه نداده اند. ما برق می خواهیم. آب لوله کشی می خواهیم و از این وضعیت خسته شده ایم.

عشایر ساختاری ایلی و تیره ای دارند، اما هر کدام به صورت پراکنده در سیاه چادرهای خود زندگی می کنند. هر سیاه چادر مخصوص یک خانواده است. اندکی بعد از چشمه چک چک با سیاه چادری روبه رو شدیم که در کناره ی جاده خاکی در آن گرما خودنمایی می کرد. اکبر یوسفی رفت و پرسید آیا شما هم گراشی هستید؟ گفتند: بله ما گراشی هستیم. از ماشین پیاده شدیم و پای صحبت های آنان نشستیم. یک مرد نابینا. یک پسر عقب افتاده به نام نجات ، یک پیرزن، یک زن و دختری چوپان که در آن جا حضور نداشت و در پی ده پانزده گوسفند رفته بود. پیرزن داشت با موی ریسیده ی سبز گوسفند ، خورجینی برای الاغ درست می کرد که هنوز ناتمام بود.

نجات به قول مادرش ساده بود. روبه روی من نشست و گفت: مهل (موبایل) می خواهد! تلفن همراه را به او نشان دادم بدجوری عشق کرد. گفتم: الان خراب شده است و وقتی برگشتیم یک موبایل برایت می آورم. در ازای وعده ی موبایل یک پاکت کنار به ما داد و حالا همچنان منتظر است تا موبایل را برایش هدیه ببریم. نجات که به قول مادرش ساده بود، گاهی چادر سیاه را رها می کند و در کوه و کمر خود را گم می کند. مادرش از دست او در عذاب بود. وقتی از نجات عکس می گرفتیم، با صدایی دلپذیر گفت : اها. بگیر . ها. و پکی به قلیان می زد که عطری عجیب و دلپذیرتر داشت، اما عطر کنارهایی که با دستهایش چیده بود و به ما هدیه داد از آن عجیب تر بود. وقتی می خواستیم خداحافظی کنیم، از ما دل نمی کند. مسیر سیاه چادر تا جاده خاکی را با ما تا در ماشین آمد و همچنان به ما دل بسته بود و رهامان نمی کرد. برایش دست تکان دادیم، شاید اشکی از گوشه ی چشمش فرو ریخت...

سفر ما در حالی ادامه پیدا کرد که دغدغه های امروزین ، ذهن نجات را تسخیر کرده بود. نجات شبها را با چراغ فانوس (برساتی) سر می کند. از فناوری روز هیچ اطلاعی نداشت. نه می دانست کولر گازی چیست؟ و نه یخچال ، نه تلویزیون و نه .... اما گویا موبایل روح او را تسخیر کرده بود.

راه خود را به سمت زینل آباد ادامه دادیم، اما راه را گم کردیم و حال پیدا کردن زینل آباد را نداشتیم و سپس به طرف فداغ رفتیم. در فداغ هوا همچنان گرم بود. ساعت 30/2 بعد از ظهر. همه ی درها بسته بود، اکبر یوسفی ما را به خانه های نریمانی برد. او داماد قنبرپور گراشی بود. نماز خواندیم ، استراحت کردیم و چند عکس گرفتیم. از زنانی که با برگ نخل زنبیل می بافتند و پسرانی که در زیرزمین مسجد مشغول گذران وقت بودند. آنان می گفتند ما جایی برای تفریح نداریم و نیاز مند سرگرمی هستیم، اما بزرگترها می گویند در مسجد جای بازی کردن و پینگ پنگ بازی نیست. ما خودمان هم می دانیم ، ولی جایی برای فعالیت های ورزشی نیست. فداغ را ترک کردیم . از ارد رد شدیم و ....

وقتی می رفتیم ، ما چهار نفر بودیم . من و صادق رحمانی و محمد خواجه پور و اکبر یوسفی ، اما وقتی بر می گشتیم هشت نفر شده بودیم. من و نجات ، صادق و نجات، محمد و نجات و اکبر و نجات. چه کسی نجات را نجات خواهد داد؟