گشتی با مینیبوس خاطرات خسرو جولافیان / باور نمیکردیم این جنگ است
ُُُفاطمه يوسفي : به خاطر شغلي كه دارد خيليها او را ميشناسند، دوران پيشدانشگاهي يكي از مسافران سرويساش بودم. قرار شد مصاحبهاي با او داشته باشيم تا يك بار ديگر مسافرش شويم اما اينبار مسافر خاطراتاش، با سرويسي كه در صندوقچهي ذهنش رو به محو شدن بود اما به قول خودش هنوز سايههايي بودند كه اگر رد آنها را ميگرفت، ميشد آنها را پيدا كرد و از آنها گفت. خسرو جولافيان متولد آبادان. خاطراتش را از زبان خودش ميشنويم:
در پنج سالگي پدرم را از دست دادم و با مادر و سه خواهر و برادرم در محلهي پايين شهر آبادان به اسم سده زندگي ميكرديم، محله سده رو به روي بازار جمشيد عباد كه قبل از انقلاب آتش گرفت قرار داشت و به همين دليل خيليها محله سده را ميشناختند.
ما آن موقع در خانهاي اجارهاي كه چند خانواده با افكار و سليقههاي مختلف داشت زندگي مي كرديم ولي با اين وجود همهي همسايه ها يا بهتر بگوييم همخانهها با هم كنار ميآمدند مثلا جارو كردن حياط در طول هفته را بين خودشان تقسيم ميكردند و هر روز نوبت يكي از خانوادهها بود. من يك دوست داشتم به اسم جمشيد تركيان كه خيلي با هم صميمي بوديم و تمام وقتمان را با هم ميگذرانديم تا جايي كه اهالي محل به ما لقبهايي هم داده بودند مثل ليلي و مجنون يا لرل و هاردي. من در مدرسهي محمد رضا پهلوي درس ميخواندم كه حوالي قبرستان نو آبادان بود و بعد از انقلاب به اسم ديگر تغيير نام داد، حالا كه اسم انقلاب آمد ياد يكي از سرودهاي انقلاب ميافتم كه در كودكيام با خواندن آن احساس غرور، افتخار و آزادي ميكردم يكي از مصراعهاي آن اين بود «راهت را ادامه ميدهيم اي شهيد».
خلاصه زندگيمان روال عادي خود را طي ميكرد تا اينكه براي ديدن خواهرم كه بعد از ازدواجش به بندرعباس رفته بود به قصد بندرعباس از شهر خارج شديم، وقتي برگشتيم نزديك غروب بود كه به اهواز رسيديم، همه جا تاريك بود و همهي چراغهاي كوچهها و خيابان ها خاموش. تا آبادان كه رسيديم همهي شهرها همين وضعيت را داشت آن موقع تازه فهميديم چه خبر است. جنگ شروع شده بود شهر با تمام تاريكيهايش پر بود از جنب وجوش، مردم بيشتر وقتشان را دركوچهها ميگذراندند تا خانههايشان، نيروها در شهر مستقر شده بودند همهي خبرها از طريق راديو و يا حرفهاي همسايهها و مردم به سرعت پخش ميشد و هيچ چيز پنهان نميماند بايد باورميكرديم جنگ زندگي عادي را از ما گرفته بود همه به يك چيز فكرميكردند جنگ.
از غروب به بعد خاموشي كامل بود و ما هم در كوچهها مينشستيم و از طريق نور و يا صدا ميفهميديم كه دارند بمباران ميكنند مثلا يكبار بچهها ميگفتند شركت نفت را زدند. پايين شهر زندگي كردن اينبار به نفع ما بود چون هواپيماهاي جنگي خيلي به طرف محلهي ما نميآمد و دشمن بيشتر منطقهها يا محلههاي مهم و حساس شهر مثل باورده، برين يا منطقهي صنعت نفت آبادان را براي بمباران انتخاب ميكرد. من از بمبارانها نميترسيدم تازه برايم جالب هم بود نورهاي كه در شبهاي تاريك يكدفعه روشن مي شد، صدايهاي انفجار يا آژيرهاي خطركه دو نوع بود آژير قرمز رفتن به پناهگاه و آژير سفيد رفع خطر و بيرون آمدن از پناهگاه، البته ما هيچ وقت با صداي آژير قرمز به پناهگاهاي نرفتيم و برعكس از سر كنجكاوي به كوچهها ميرفتيم و به آسمان نگاه مي كرديم تا هواپيماها را ببينيم. حتي با آن وضعيت باز هم نمي توانستيم باور كنيم جنگي وجود دارد يا شايد آن را چندان جدي نميگرفتيم ولي يكبار موشكي به يك ساختمان دو طبقه در حوالي محلهي ما خورد و وقتي تلفات را ديديم شوكه شديم، دولت اعلام كرد بايد شهر را تخليه كنيم خلوتي كوچهها هر روز بيشتر ميشد و وضعيت پيش آمده ايجاب ميكرد همهي زندگي امان را رها كنيم و از شهر خودمان كوچ كنيم و اين يعني اول مشكلات و سختيها اول جداييها و دلكندنها از همه ي دوستان و همشهريان.
ما جنگزده بوديم و خيليها در آن دوران به خاطر اين صفت ما را تحقير مي كردند. مادر، خواهر و برادرم به شيراز رفتند و من به بندرعباس، خانهي خواهر بزرگترم رفتم به خاطر اين كه پيش خواهرم باشم و چون آب و هواي آنجا بيشتر شبيه آبادان بود من با آنجا سازگارتر بودم دو سال آنجا ماندم و از همانجا هم خدمت من شروع شد و به اهواز اعزام شدم آموزشيام كه تمام شد يك راست ما را به منطقه ي جنگي بردند، خاطرههاي زيادي از آن دوران است اما يك خاطره كه يادآورياش هر بار اشكم را درميآورد را برايتان مي گويم. جلو اسلحهخانه با بچهها صحبت مي كرديم يكي از سربازها خيلي شيطنت ميكرد و براي اين كه تنبيهاش كنند او را فرستادن براي كانالكشي تا بچهها شب عمليات از آن كانالها رد شوند وقتي خسته و كوفته برگشت دنبال يك ظرف ميگشت تا با آن آب بخورد اما چيزي را پيدا نكرد چند دقيقه بعد او را ديديم كه آفتابهاي پيدا كرده و از آن آب ميخورد وقتي از او پرسيديم چرا در آفتابه آب ميخوري گفت: چه فرقي ميكند اين هم يك نوع ظرف است، فرداي آن روزهمانطور كه داشتيم كانالكشي ميكرديم خبر شهادتش را شنيدم ياد شوخيهايش افتادم و اين كه چقدر او را اذيت كردم.
مادرم گراشي است و براي همين بعد از مدتي تصميم گرفتيم به گراش بياييم خواهرم از بندرعباس به گراش آمد من هم با او آمدم. جنگ، مسير زندگي مان را تغيير داد و ما را به گراش كشاند من آيندهي خودم را اينجا پيدا كردم الان بيستوچهار سال است كه اينجا هستم و همين جا هم ازدواج كردم و يك دختر و يك پسر دارم. حالا با فرهنگ گراش خو گرفتهام، اينجا همهي مردم در ديد هستند و افرادي كه به شغلي اشتغال دارند از بيكاران شناخته ميشوند و همين هم باعث شده بيشتر دل به كار بدهم. پانزده سال است كه در گراش راننده سرويسام، اين شغل را خودم انتخاب كردم و به آن علاقهمندم چون اين كار تحرك زيادي دارد. برادر شهيدم در گلزار شهداي گراش خاك است من قبلا در مغازهي آقاي مفرح كار ميكردم يك روز از من پرسيد عكس برادرت را داري؟ و من همان موقع فهميدم برادرم يا اسير شده يا شهيد و بعد خبر شهادتش را به من دادند. براي تشخيص هويت برادرم به سر فلكهي بيمارستان رفتم در اثر موج انفجار او كاملا سوخته بود و فقط از مشخصات ريزي كه در بدنش داشت او را شناسايي كردم، شايد قسمت بود كه از بين ما دو نفر او شهيد شود، ياد بحثهايي ميافتم كه در بچگي سر خريدن صبحانه با هم داشتيم و آخرش به اين جمله ختم ميشد، «فقط ايندفعه را ميذارم بخوري دفعه بعد بايد خودت صبحانه بخري وگرنه ديگر از صبحانه خبري نيست، فهميدي داداش؟»
مراسم تشييع جنازه ي او با وجود اين كه كسي آنموقع ما را نميشناخت خيلي با شكوه و با حضور زياد مردم برگزار شد.
بعد از جنگ مادرم به آبادان رفت و پنچ، شش سالي ديگر در آنجا زندگي كرد. ما نيز دو، سه عيد نوروز به همراه بچههايم براي مسافرت به آنجا رفتيم محله اي كه مادرم در آنجا نشسته بود فقط شش خيابان از محلهي قديمي ما فاصله داشت و من براي بچههايم از خاطره ها ميگفتم از ماهيگيري كنار نهر و بازيهاي محلي در نخلستانها، از دوستم جمشيد تركيان كه حالا هيچ خبري از او ندارم. الان مادرم بعضي اوقات براي يادآوري خاطرات ، ديدن دوستانش و همچنين ديدن قبر پدرم به آنجا ميرود.
من عقيده دارم زندگي هميشه بايد از صبح زود آغاز شود براي همين بايد به موقع خوابيد ولي بيشتر جوانها در گراش دير ميخوابند و اين خيلي بد است آنها را از كار و بار مي اندازد. من فكرميكنم نسل جديد از فرهنگ قديم به خصوص ديدوبازديدها فرار ميكنند اين البته شايد به خاطر مشغله هاي زيادشان باشد اما كاش مشكلات و مشغلهها رابطهها را از هم دور نكند. سرويس به آخرين ايستگاه خود رسيد و حرفهاي جولافيان تمام شد ولي سوالهايي هنوز در ذهن من بيجواب مانده بودند اين كه چرا به افرادي مانند او و كساني كه هنوز گمنام اند و شايد خاطراتي از جنگ داشته باشند مجال گفتن داده نشده است و چرا از مشكلات و سختي هاي اين مهاجران در شهر خودمان كمتر شنيدهايم.