عزیز نوبهار، مسعود غفوری، سید علی مجلسی:  حسین انصاری آنقدر خوب نقل و مثل می‌آورد و از هر چمن گلی می‌چیند که می‌توان ساعت‌ها پای صحبتش نشست و لذت برد. او را یکی از تاثیرگذارترین معلمان نسل اول بعد از انقلاب در گراش می‌دانند که موفقیت خیلی از شاگردانش‌ را با شیوه‌هایی جالب و سخت‌گیرانه رقم زد. حسین انصاری اکنون 15 سال است که از آموزش و پرورش استعفا داده است و در شیراز به شغل کندوداری اشتغال دارد. او دوم خرداد 1337 به عنوان فرزند پنجم شیخ فتح‌اله انصاری در محله بازار قدیم متولد شد. خانواده‌اش بعداً به محله درمانگاه نقل مکان کردند. 6 سال دوره‌ی ابتدایی را در دبستان ابدی و سه سال ابتدای متوسطه را هم در دبیرستان ابدی گراش گذراند. دو سال بعد متوسطه را در دبیرستان پیوند شیراز تحصیل کرد و سرانجام دیپلم‌اش را از دبیرستان رازی شیراز گرفت.

با حسین انصاری نمی‌شود مصاحبه کرد. کافی است یک سوال بپرسی تا او شروع کند به صحبت کردن و باغی پر پیچ و خم را جلویت ترسیم کند. این گزارش که به درخت بی‌بار و بر می‌ماند، تنها بخشی از صحبت چند ساعته‌ی ما، یعنی عزیز نوبهار و سید علی مجلسی و من، با اوست که به قدر کافی منش و شخصیت و مطالعات او را نشان می‌دهد. صحبت‌های ما از شعری که در شماره‌ی قبل صحبت نو  به صادق رحمانی تقدیم شده بود شروع شد.

حسین انصاری می‌گوید: «فرق آدمی با حیوان این است که آدمی برای کارش می‌تواند دلیل بیاورد. اگر هدف گفتن شعر بی‌دلیل باشد، من روزی هزار بیت می‌گویم. منظور من از این شعر سه چیز بود: یکی اینکه می‌خواستم یادی از صادق رحمانی بکنم؛ چون خیلی برای گراش خدمت کرده است. بخصوص چون شاگرد من هم بوده، خاطراتی از او دارم. آن زمان که او شاگردم بود، منطق و فلسفه و عربی درس می‌دادم. زمستان‌ها به دانش‌آموزان می‌گفتم صندلی‌هایشان را بردارند و بیایند توی حیاط، به صورت دایره‌ای توی آفتاب می‌نشستیم و کلاس را برگزار می‌کردیم. این جوان مستحق قدردانی است، و جوان را هم باید تشویق کرد تا استعدادهایش بیشتر شکوفا شود. مثلی است که می‌گوید «آدمی فربه شود از راه گوش». به هر حال، روزنامه‌ی صحبت نو برای من به صورت مجانی می‌آید و از اول تا آخرش را هم می‌خوانم. من کار دیگری نمی‌توانستم بکنم جز اینکه شعری بگویم و گاهی چند تا کتاب هدیه کنم به دفتر روزنامه. هدف دوم‌ام این بود که یک سری کلمات که در زبان گراشی هستند ولی به مرور ایام در اذهان گم می‌شوند و در حال از بین رفتن هستند، محفوظ بماند. این زبان باید حفظ شود چون برای ما عزیز است. زبان‌شناس‌ها هم از این زبان استفاده می‌کنند چون بسیاری از کلمات گراشی ریشه اوستایی دارند. سوم هم این که یادی بکنم از گراش.» او توضیحاتی هم در مورد اسم شعرش، «چل‌پره»، می‌دهد تا ربط آن را با روانداز یا زیراندازی که در قدیم با استفاده از تکه‌های دورریز پارچه دوخته می‌شد نشان بدهد.

عزیز نوبهار که شاگرد او بوده از او می‌خواهد شروع کار معلمی‌اش را برایمان تعریف کند. می‌گوید: «زمانی که انقلاب فرهنگی شروع شد و دانشگاه‌ها تعطیل شد، ما هم آمدیم گراش تا کار کنیم. دیدیم واویلا! اصلاً توی دبیرستان رشته‌ی ریاضی وجود ندارد، چون نه دانش‌آموزی بود که ریاضی بخواند و نه معلمی که ریاضی درس بدهد. من با قاسم وقارفرد، ناصر سعادت و چند نفر دیگر دیدیم باید کاری کرد. بالاخره ما به آخرت معتقدیم. بگذار این جزو اعمال درست ما واقع شود. آن زمان اگر مدرسه ساعت هشت صبح باز می‌شد، من بچه‌ها را ساعت پنج به مدرسه می‌کشاندم. شاگردهای دوره‌ی اول‌ام مانند غلامحسین رسولی‌نژاد و خلیل عالمی و عابدین‌پور و بقیه آن ساعت صبح عبا را روی دوششان می‌انداختند و توی سرما می‌آمدند کلاس. می‌خواستیم با این کلاس‌ها و سوال‌های سخت و انواع و اقسام تشویق و تنبیه و حتی کتک، به هر طریقی بود مطلب را جا بیندازیم. و یادم هست آن زمان واقعاً گل کرد، یعنی از بیست و پنج نفر دانش‌آموز چهارم تجربی، هفده یا هجده نفر امتحان نهایی ریاضی بالای پانزده گرفتند. و الآن هم نتیجه‌اش را می‌بینند. وقتی می‌بینم نوشته‌اند مطب دکتر سرخی، یا دکتر ایزدی، یا دکتر محقق، یا وقتی می‌شنوم دکتر عبدالهی در بیمارستان جراح نمونه است، شیرشمسی رییس دانشگاه آزاد و دکتر قاسم مقتدری رییس دانشگاه اوز شده، یا موفقیت خسرو حسن‌زاده (که طلای ناب است) یا صادق رحمانی و دیگران را می‌بینم، در واقع نتیجه‌ی کار خودمان را می‌بینم.»

تاریخچه تاسیس دبیرستان دخترانه در گراش را هم به تفصیل بیان می‌کند: «وقتی ما آمدیم گراش برای تدریس، دبیرستان دخترانه در گراش وجود نداشت. من و ناصر سعادت و قاسم وقارفرد و سید صادق خلیلی و ... یک اتاق را که به مدرسه علمیه وصل بود (روبه‌روی حمام شهرداری) به کلاس تبدیل کردیم و رشته علوم انسانی و اقتصاد را برای دخترها راه انداختیم.»

شوقی را که از یادآوری این خاطرات در صدایش پیچیده است نمی‌توان به راحتی به قلم آورد. نمی‌دانم چه می‌شود که بحث به سمت حقوق معلمی آن زمان می‌رود: «سال 58 اولین حقوقم را گرفتم که ماهی 8 هزار تومان بود. هر کاری می‌کردم بیشتر از ماهی دو هزار تومان خرج نمی‌شد! با زیادیِ ده ماه حقوقم، یعنی با 60 هزار تومان، خانه‌ام را بنا کردم. البته من از لحاظ مالی احتیاجی به حقوق آموزش و پرورش نداشتم، چون وضع مالی پدرم خوب بود و خودم هم از لحاظ تجاری فعال بودم. از دوازده سالگی خرید و فروش دوچرخه و قالی و زعفران و گل‌گاوزبان و بعد ماشین و پیمانکاری ساختمان و ... می‌کردم و به هر طریقی بود پول در می‌آوردم. من در آن دوازده سال که دبیر بودم حتی یک‌بار هم کلاس خصوصی نگذاشتم، و همه‌ی کاری که می‌خواستم در کلاس‌های خصوصی بکنم توی کلاس‌های مدرسه می‌کردم.»

یکی از دلایل استعفایش از آموزش و پرورش را همین گچ خوردن زیاد در کلاس‌های پی‌درپی عنوان می‌کند. «همه‌اش با گچ سر و کار داشتم و آسم گرفته بودم. دلیل بعدی‌ام این بود که دیدم خرج فرزندان زیاد می‌شود و درآمد آموزش و پرورش هم کفاف نمی‌کند. سومین و عمده‌ترین دلیل هم این بود که بچه‌هایم دانشگاه شیراز قبول شده بودند و آموزش و پرورش با انتقالی من موافقت نمی کرد.» می‌گوید از سال 58 تا 73 در آموزش و پرورش بوده و از سال 62 دبیر رسمی بوده است.

عزیز با زرنگی می‌پرسد او چه تدریس نمی‌کرده است؟! جواب می‌دهد: «شیمی و زبان!» یعنی به نحوی آچار فرانسه‌ی مدرسه بوده است. می‌گوید علت هم دارد: «از یک طرف پدرم شخص باسوادی بود و مطالعات ادبی و عرفانی و عربی زیادی داشت و ما اینها را در خانه از او یاد می‌گرفتیم. استعداد و علاقه‌ی خودم از زمان بچگی ادبیات و موسیقی و هنر بود، و باعث شد رو به ویولون و آواز و از این حرف‌ها بیاورم. در کنار این‌ها، برای مطالعات شخصی هم کتاب‌های فلسفه و منطق و عرفان و تاریخ ادیان می‌خواندم. ولی آن زمان هم مُد بود که کسانی که درس‌شان خوب بود باید یا دکتر می‌شدند یا مهندس. پس بالاجبار ما را در دبیرستان فرستادند رشته‌ی ریاضی. وقتی دیپلم ریاضی گرفتم، باید انتخاب رشته‌ی دانشگاه را از میان رشته‌های مهندسی می‌کردم. مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف (که آن زمان اسم‌اش دانشگاه آریامهر بود) قبول شدم.

شش ماه آنجا بودم، ولی دیدم این رشته باب طبعم نیست! انصراف دادم و بیرون آمدم. دوباره با تشویق‌های مردم، کنکور دادم و رشته مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم. وقتی انقلاب فرهنگی شد و آمدم گراش و دیدم اینجا واقعاً به ما احتیاج دارند، باز هم انصراف دادم. گفتم زر سرخ برای روز سیاه خوب است. ولی زبان انگلیسی‌ام هیچ‌وقت خوب نشد! بعد از چند سال به دانشگاه شیراز انتقالی گرفتم، ولی دیدم اینجا زبان انگلیسی خیلی لازم است، چون کلاس‌ها به انگلیسی بود! از میان حدود 200 واحدی که پخش و پلا گذرانده بودم، حدود 70 واحد جمع کردند و مدرک فوق دیپلم مهندسی مکانیک به من دادند. باز به مدت یک ترم رفتم دانشگاه آزاد فسا در رشته‌ی ادبیات، ولی دیدم ارزش زندگی سخت آنجا را ندارد و باز انصراف دادم و برگشتم سر کلاس در گراش. فوق دیپلم ریاضی یک جایی هم قبول شدم که نرفتم. مدرک من همان فوق دیپلم مکانیک است. خلاصه اینکه در همه‌ی رشته‌ها یک سرکی کشیده بودم.

 البته وقتی ما وارد حرفه دبیری شدیم، چند مسئله‌ی دیگر هم وجود داشت که باعث شد به سراغ درس‌های مختلفی برویم. یکی این که توی منطقه دبیر برای همه درس‌ها نبود. جنگ هم باعث شده بود بسیاری از دبیرها بروند جبهه و ما باید جایشان را پر می‌کردیم. شب توی خانه مطالعه می‌کردیم و صبح به خورد دانش‌آموز می‌دادیم تا بالاخره چند نفر خوب از میان اینها پیدا شوند و کار ما را بعدها کامل کنند.»

به اینجا که می‌رسد تاکید می‌کند این نکته را حتما از قولش بنویسیم: «الحمداله الآن هم افرادی وجود دارند که نتیجه‌ی کار ما هستند، ولی کارشان سرآمد کار ماست. آن زمان هم من می‌دانستم که افرادی مثل مرتضی دارشی، نرگس قامت، خانم‌ها سعادت و جباری، محمدعلی فرجی، محسن‌زاده‌ها، محیایی‌ها، کشاورز شیرزادی و رسولی‌نژاد و عالمی و ... اگر رشته دبیری انتخاب کنند، در گراش کارهای موفقی می‌کنند. اصلاً علت اصلی این که اینها نابغه‌های کشوری یا جهانی نیستند این است که منطقه محروم بود. اگر بذرهای استعدادهایی مثل عبدالکریم خواجه و خسرو حسن‌زاده و قامت و دارشی و جعفر و عبدالرضا حسن‌زاده در زمین مناسبی کشت می‌شد، ثمر بسیار بهتری می‌داد. الحمداله همین‌ها الآن دارند بذرهای کنونی را اصلاح می‌کنند و کارشان عالی است.»

همه می‌دانند که او معلم سخت‌گیری بوده است. عزیز می‌پرسد آیا دانش‌آموزی هم بوده که او را زده باشی و بعداً خودت پشیمان شده باشی؟ سریع جواب می‌دهد: «همان لحظه‌ی زدن و حتی قبل از زدن هم ناراحت بودم. هیچ‌وقت به کسی غرض نداشتم. عین پدر که پسرش را می‌زند که خطا نکند، نه این که دلش خنک شود. من خودم در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شدم که حتی بد و بیراه ساده هم ممنوع بود.» یکی از لطیف‌ترین خاطره‌هایش را اینجا تعریف می‌کند: «نمره انضباط یکی از دانش‌آموزان را صفر رد کردم. ولی‌اش به مدرسه آمد و گفت چرا؟ گفتم چون این بچه تربیت ندارد. گفت خوب، اگر تربیت داشت که نمی‌فرستادیم‌اش مدرسه! فرستاده‌ایم که شما تربیت‌اش کنید. حالا نتوانسته‌اید کارتان را درست انجام بدهید، چرا به خودتان صفر نمی‌دهید؟!»

عزیز می‌پرسد در طول دوران کارش در آموزش و پرورش، آیا مدیر هم بوده است؟ می‌گوید نه. « از روز اول تا روز آخر عباس آشفته مدیرم بوده است! شخصی بود پرکار و دلسوز و واقعاً مردمی. رابطه‌ی ما و همه‌ی همکاران بر اساس رفاقت و به صورتی فراقانونی به سمت محبت و اعتماد بود. مدیر از خودمان بود و این یکی از دلایل موفقیت کار ما بود.» از بین کسانی که با او بیشتر انس و الفت داشته‌اند، در دوره اول از مرحوم شهید ناصر سعادت نام می‌برد که همکلاسی و قوم و رفیق و همکارش بوده. بعدتر هم قاسم وقارفرد، عباس آشفته، محمود رادمرد، آقای جعفری و کارکن و احمد نوروزی و جعفر رسولی‌نژاد و خسرو حسن‌زاده و .... عزیز می‌پرسد که از فراش‌ها هم کسی یادش مانده است؟ او از چهار خدمتکار یاد می‌کند: اول عباس حسین‌شیری، بعد علی مهرابی، بعد هم سید محمود زیارتی و سرآخر مرحوم محمدعلی.

می‌پرسم آخر دوره‌ی تدریس خسه نشده بود؟ می‌گوید: «هنوز هم خسته نیستم. از سال‌های تدریس صد برابر الآن راضی‌ام. آن موقع با اشخاص فرهنگی بیشتری هم‌نشین بودیم و همیشه با کتاب و کلاس سر و کار داشتیم. از طرف دیگر حس می‌کردیم که برای مردم مفید هستیم. هنوز هم علاقه دارم که کاری بکنم. بخصوص در رشته آواز وارد هستم و خیلی دلم می‌خواهد به چند نفر دستگاه‌ها و ردیف‌های آوازی موسیقی سنتی را درس بدهم.» او از آن جمله افراد است که معتقدند درآمد کارهای فرهنگی نباید از طریق هنرآموزان تامین شود، چون خیلی از استعدادها به علت بی‌پولی شکوفا نمی‌شوند. باید دولت یا افراد خیّر این امکان را فراهم کنند.

می‌گوید بهترین کتابی که خوانده، بعد از کلام‌اله مجید، مثنوی معنوی مولوی است. ولی قرآن را برای همه پیشنهاد می‌کند: «کتاب واجب برای هر سنی قرآن است. کتابی است که هم دستورات کاری دارد، هم مشکلات را برطرف می‌کند و هم حال و هوایی دارد. من این را هم به عنوان یک تجربه شخصی و هم به عنوان اعتقاد مذهبی می‌گویم. قرآن به انسان روح می‌دهد و مونس انسان می‌شود.»

و نظرش درباره صحبت نو هم دلگرم‌کننده است. می‌گوید: «از یکی پرسیدند کار خیر چیست؟ گفت کار خیر آن است که هیچ نفعی برای خودت نداشته باشد. انتشار نشریه اصلاً واجب است. با افرادِ وارد هم بیشتر مشورت کنید تا اشکالات برطرف بشود. من خودم ملانقطه‌ای هستم و به درست نوشتن خیلی اهمیت می‌دهم. اولین شماره صحبت نو که به دستم رسید، نشستم و دور غلط‌هایش خط قرمز کشیدم و 139 غلط پیدا کردم! ولی به مرور بهتر و بهتر شد و اکنون می‌توان تقریباً آن را بدون غلط و یا کم‌غلط دانست.»