برکه ی حاج ابوالحسن در گراش/ عکس: امین نوبهارمسعود غفوری: جاناتان ربان در کتاب «شهر نرم» (1974)، شهر را به دو مفهوم سخت و نرم تقسیم می‌کند. او «شهر سخت» را به ساختار فیزیکی شهر اطلاق می‌کند، یعنی به خیابان‌ها، ساختمان‌ها و فضاهایی که شهروندان را در خود جا داده‌اند. محل استقرار شهرها و موقعیت جغرافیایی و طبیعی آنها، شیوه‌ها و مصالحی که برای ساخت خانه‌ها و ساختمان‌ها به کار می‌رود، محل و نحوه‌ی ساخت خیابان‌ها و بلوارها، شهرک‌ها و دامنه‌ها شهری و مسائلی از این قبیل که بر روی کاغذهای مهندسین شهری ترسیم می‌شود، همگی به بُعد سخت‌افزاری شهر مربوط می‌شوند. زندگی شهروندان به طور مستقیم به این بُعد ارتباط دارد، چون همین مسائل هستند که محل زندگی و کار و نحوه دسترسی به دیگر اماکن و امکانات را برای آنها تعیین می‌کنند. شهرهایی که در مناطق کوهستانی ساخته می‌شوند با شهرهای مناطق کویری تفاوت‌های زیادی دارند؛ حتی در یک شهر خاص هم محله‌های مختلف، بافت‌های فیزیکی متفاوتی دارند، و این وظیفه‌ی مهندسین است که شهری کاملا «سخت» و شسته و رفته بسازند. اما این همه‌ی مسئله نیست.

کلات گراشدر کنار این بعد فیزیکی، شهرها یک بعد ذهنی هم دارند که ربان آن را «شهر نرم» می‌نامد: تفسیر‌های فردی شهروندان از شهر، یعنی تصویر و تجسمی که هر کدام از آنها در ذهن خود از شهرشان دارند.  این دو بعد ذهنی و فیزیکی از همدیگر مشتق می‌شوند و بر همدیگر تاثیر می‌گذارند. شهر نرم را این موارد می‌سازند: خاطراتی که شهروندان از جاهای مختلف شهر دارند، حکایت‌هایی که از آدم‌های شهر نقل می‌کنند، دیدی که نسبت به اجزا و کلیت شهر دارند، و تمام علقه‌ها و تعصباتی که آنها را به «شهر خودشان» پیوند می‌دهد و آن را از تمام شهرهای دیگر (که شاید از نظر فیزیکی به آن شبیه باشند) متمایز می‌کند. این همان شهری است که آدم‌ها با خودشان این طرف و آن طرف می‌برند و به آن احساس وابستگی دارند و آرزوی دیدن‌اش را می‌کنند. اگر این بعد وجود نداشت و فقط بعد فیزیکی مطرح بود، آدم‌ها هیچ‌وقت برای موطن خودشان بی‌تابی نمی‌کردند، و واژه‌ی غربت زاده نمی‌شد.

مثالی که برای روشن شدن این دو بُعد می‌توان آورد، خانه‌ای است که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده‌ایم. فارغ از این که این خانه کجا قرار دارد، کی ساخته شده، با چه مصالحی ساخته شده، آیا الآن کسی در آن زندگی می‌کند یا نه و مسائلی از این قبیل، ما (یعنی اکثر ماها) این خانه را دوست داریم و حتی آرزوی دیدنش را داریم. ما به یاد می‌آوریم که فلان اتاق جایی بود که می‌خوابیدیم؛ فلان نقطه‌ی حیاط دوچرخه‌مان را پارک می‌کردیم؛ فلان نقطه‌ی دیوار نقاشی کشیده بودیم و کتک مفصلی خوردیم؛ و .... در حقیقت، چیزی که واقعیت این خانه را تشکیل می‌دهد، فقط گچ و سیمان و دیوارهایش نیستند، بلکه همین خاطرات و تصویرهایی هستند که در ذهن ما وجود دارند.

صحبت نوما همین ارتباط را با شهری که در آن زاده شده‌ایم و یا در آن زندگی کرده‌ایم برقرار می‌کنیم. هم‌محله‌ای‌ها و همسایه‌ها، بقال سر کوچه، اولین مدرسه‌ای که واردش شده‌ایم، محل قرارهای دوستانه؛ اینها چیزهایی هستند که ما را به شهر پیوند می‌دهند و آن را درون ذهن ما «بازسازی» می‌کنند. اگر شهر سخت را مهندسین با گچ و سنگ و آسفالت می‌سازند، شهر نرم را هر کدام از شهروندان با خاطرات و تصاویر ذهنی‌شان می‌سازند و مسلماً در این راه از قدرت ذهن‌های خلاق‌تر و گیراتری همچون هنرمندان استفاده می‌کنند. قطعه شعرهایی که درباره شهر سروده می‌شوند، نمادهایی که از دوران مختلف در شهر به چشم می‌خورند، بناهایی که گذشتگان را به یاد می‌آورند، و عکس‌هایی که گذشته و آینده را به هم پیوند می‌دهند؛ اینها همه بخشی از خاطرات جمعی مردم، و روحی هستند که در کالبد شهر دمیده می‌شوند. غافل شدن از این روح، شهر را به کالبد بی‌جانی تبدیل می‌کند که از معنی خالی شده است و هر روز دایره‌ی زندگی را بر شهروندان تنگ‌تر می‌کند و احساس سرزندگی و شادابی را از آنها می‌گیرد.