دوست همیشگی میرشکار، برکهها و نخلها
زینالعابدین مهرابی : حاج عبدالله مهرابی سنی بیش از هشتاد و هشت سال دارد، پای صحبت او دربارهی زندگی و فرهنگ مردم و شیوه زندگی و کسب درآمد در زمان قدیم نشستیم.

حاج عبدالله فرزند حسن است. حسن در جوانی بینایی خود را از دست می دهد ولی به نقل دارای شنوایی بسیار قوی بودهاست که حتی یکبار از طریق گوش خود توانسته بود محل لانه زنبورعسل را در منطقهایی که عبور میکرده پیدا کند. این حسن نیز فرزند محراب است که این هم خود حکایتی دارد.
حاج عبدالله میگوید که در جوانی به خاطر شرایط بد اقتصادی کشور و وجود جنگ جهانی دوم و قحطی که در منطقه بود زحمات زیادی کشیده. در گذشته شغل او به فراخور فصل و شرایط تغییر میکرده، در فصل زراعت بیشتر وقت خود را صرف کار زراعت و در موقعیت دیگر به باروت سازی، هرس نخل، کاشت نخل،
بنایی، برکهسازی و از همه مهمتر چاروداری (حمل کالا با قافله). هروقت باب صحبت را با حاج عبدالله باز کنی امکان ندارد از خاطرات شیرین خود از دوران چاروداری و قافلههای بزرگی که از گراش به راه میافتاد صحبتی به میان نیاورد. حاج عبدالله مدام از دوستی یاد میکند که و خاطرات شیرینی از او دارد و هر از چند جملهایی از مردانگی، غیرت، پاکی، مدیریت عالی و بزرگ منشی این دوست دوران جوانیاش یاد میکند این شخص کسی نیست جزء حاج عوض استوار معروف به مشکال (میرشکار).
حکایتهای میرشکار
بیاد دارد که کمتر قافلهایی بود که توسط میرشکار به راه بیافتد و او در کنار میرشکار نباشد. البته حاج عبدالله بیشتر به عنوان یک چارودار خبره پیشاپیش قافله حرکت میکرده و میرشکار و حدود پانزده نفر دیگر به عنوان تفنگچی وظیفه حفاظت و تامین قافله را بر عهده داشتهاند. رهبر همه این گروهها بر عهد شخص میر شکار بودهو او کارونسالار آنان بود. به طور قاطع این تفنگچیها از بهترین تیراندازهای گراش و یا حتی منطقه بودند.
حاج عبدالله میگوید اگرتاجری اطلاع پیدا میکرد میر شکار قافله به راه انداخته آن قدر سفارش حمل بار به آنها زیاد میشد که گاهی تعداد مالهای حمل بار (خر و قاطر) به صد راس هم میرسید این هم به خاطر اطمینان از به سلامت رسیدن بارها واموال از دست دزدان وراهزنان بود. بخصوص دزدان اطراف کوهای بیخه (لامرد و مهر) که بسیار خطرناک و بیرحم بودند. قافله بیشتر مسافرانی که به منطقهی حوزه خلیج فارس میرفتند را همراه با بارشان از گراش به آنجا میبرد. از سوی دیگر آنها بارهایی را که توسط لنجها به بندر چارک میرسید به گراش حمل میکردند. این کالاها بیشتر شامل برنج، شکر، پارچه، ادویهجات وگاهی هم وسایل منزل بود.
او در یکی از خاطرات خود میگوید که در یکی از سفرها میر شکار مرا خواست و گفت که به خاطر ناامن بودن منطقه شما جلوتر از قافله حرکت کن و اگر به چیزی مشکوک شدی با یک علامت بمن اعلام کن. در طول سفر یک لحظه که من حرکت میکردم به چیزی مشکوک شدم و میرشکار سریع خودش را با اسب خود به من رساند، با دوربین نگاه کرد متوجه شد که کل کوه در تسخیر راهزنان است. تعدادشان به حدود ۲۵ نفر میرسید و همه آنها مسلح و ترکزبان بودند. سریع میر شکار به تفنگچیها دستور داد که در موضعی مستقر شوند و گفت که من با حاج عبدالله به سراغ سران راهزنان میرویم و همین کار را کردیم. ابتدا راهزنان به محض مشاهده ما شروع به تهدید کردند، ولی سران راهزنان از دور میرشکار را شناختند و در یک لحظه حساب کار خود را کرده و دستور سکوت و عدم تیراندازی دادند. بعد از مدتی به نوعی مذاکره، با دستور میرشکار چند راس میش کوهی را که شکار کرده بودیم به همراه با مقداری کال به آنها دادیم. با این تدبیر میرشکار از جنگ و خونریزی جلوگیری شد که این حرکت میر شکار شاید همان سمبل و نماد صلح طلبی و اخلاق مداری گراش و گراشی باشد. این کار نه از موضع ضعف بلکه دقیقاً از موضع قدرت و برتری تیراندازهای گراشی بود.حس انساندوستی و ایمان این افراد به آنها اجازه نمیداد که دست به خونریزی بزنند خوب شاید شرایط بد اقتصادی و فقر و قحطی و همچنین عدم
رسیدگی دولت مرکزی به مردم منطقه این افراد را وادار به راهزنی کرده بود.
مهارت تیر اندازی این تفنگچیها به حدی بود که در سراسر منطقه مشهور بود تا جایی که یک بار میرشکار باری را از چارک برای تاجری لاری برده بود که مسئول اداره امنیه (کلانتری وقت) که البته کاملاً از فعالیت و کار میرشکار شناخت داشت حالا یا از روی حسادت و یا به طور غیر مستقیم درخواست رشوه کرده بود. میر شکار زیر بار نرفته بود. در بین راه با کمین و گماشتن سربازان تحت امر در محل حرکت قافله در یک شب جمعه با تفنگچیهای میرشکار درگیر میشوند. جالب است که امنیههای آن زمان دست کمی از راهزنان نداشتند. به هر حال درگیری سختی رخ داد ماه در آسمان نبود و دید کافی وجود نداشت،تیرگی شب همه جا را فرا گرفته بود تیراندازی شدید بود که ناگهان صدایی بلند شد که سروان تیر خورد و درگیری تمام شد. صبح که شد به نقل از خودش متوجه شدیم میر شکار به خاطر نبود دید کافی از روی جهت صدای سروان که به سربازانش دستور میداده تیری شلیک کرده و درست به پای او اصابت کرده. حاج عبدالله به یاد دارد که بعد از مداوا این سروان با هلیکوپتر از تهران آمد به لار فقط برای دیدن میرشکار و میگفت من باید حتماً چنین تیر اندازی را ببینم و البته میر شکار هم دعوتش را پذیرفت.
برکهها و نخلها
به مرور زمان حاج عبدالله و میر شکار دست از این حرفه برداشتند و یا به نوعی دیگر در گراش کسی حاضر نبود به چنین شغل خطرناکی ادامه دهد و حاج عبدالله خود را به حرفه بنایی مشغول ساخت و به تدریج به یکی از معروفترین اوستا بناهای گراش بدل شد و البته برادر کوچکتر خود یعنی حاج تقی مهرابی نیز همین شغل را برگزیده بود. آنها در کار ساختمانی و همچنین برکهسازی مهارت فراوانی بهدست آوردند که خود حاج عبدالله میگوید خانههای زیادی به سبک و معماری گراشی ساخته است. همچنین در برکهسازی فعالیت چشمگیری داشته و شاید قریب به بیست برکه در منطقه ساخته است. برکه با مصالحی مانند سنگ، ساروج و مقداری گچ و این اواخر هم سیمان ساخته میشد. او میگوید: اگر گود برداری تمام شده بود من در یک هفته دور چینی برکه همراه با سقف گنبدی شکل آن را تمام و کمال تحویل خیر و بانی برکه میدادم. خوب شاید شکل و فرهنگ کار ساختمانی با الان کمی متفاوت بوده و مثل زمان حال نبوده که کارگران لحظه شماری میکنند که زمان کاری تمام شود و زودتر به خانه بروند. بلکه در گذشته بیشتر
پیشرفت کار و جلب رضایت صاحب کار مهم بوده که البته استاد بنا در گذشته به نوعی پیمانکار و معمار و همه کاره بوده و صاحب کار هم البته حسابی از خجالت اوستا بنا در میآمده است.
صاحب کار معمولاً سه وعده غذایی آماده میکرده است. صبحانه بیشتر نان تنور با مهوه، حلوا ترکی، نان پلئزی، خرما و ارده بود. نهار بیشتر آبگوشت بوده با نان تنور گرم و یا فتیر و شام چلو خورشت غذای معمولی بود. در پایان کار هم صاحب کار هدایای فراوانی به معمار و استاد بنا پیشکش میکرد.
حاج عبدالله در باغداری و نخیلات هم دستی داشته به همین خاطر نخلستان نسبتاً بزرگی دارد که این اواخر بخش مرغوب آن که مجاور جاده اصلی گراش و لار بود را فروخت و توانست مدرسه ابوریحان را خریداری کند و به آموزش و پرورش اهدا نماید. نام این مدرسه به شاهد تغییر یافت. ایشان این کار خیر را توفیقی از طرف خداوند میداند و رضایت قلبی خود را از این کار خیر بیان میدارد.
حاج عبدالله گاهی بهیاد ندارد که دچار سستی و تنبلی شده باشد و خودش میگوید من از کار خسته نمیشوم بلکه از یکجا نشستن خسته میشوم و گاهی هم که با خانواده به صحرا میرود حاضر به نشستن نمیشود. با وجود این که چند سال قبل تمام مسئولیت این درختان را به فرزندان خود واگذار کرده با رسیدگی به نخلها و درختان خود را مشغول میکند در روزی که نخلهای زمین فروخته شده توسط صاحب جدیدش قطع شد چنان ناراحت بود که گویی عزیزی را از دست داده است. شاید هم حق با او باشد که عمر و جوانی خود را صرف رسیدگی به این نخلها کرده و در سرمای زمستان و گرمای تابستان با دول بزرگ و کندر که بر دوش میکشیده به این درختان آب داد و حال دل کندن از آن برایش مشکل است. تا این اوخر سفارش به رسیدگی به نخلها میکند و برای این که اهمیت نخل را برساند میگوید که خداوند باقی مانده خاکی که انسان را از آن آفرید به نخل تبدیل کرد.
