برای آخر هفته با آرزوی روزهایی خوش تر
بابا نوئل
داداش کوچولو: کاکا چرا فقط 5000 تومن عیدی بهم دادی؟ پارسال بیشتر دادی.
من: پارسال دوران فراوانی بود و امسال به خاطر نجفی قحطی شده.
داداشی: این نجفی کیه همه امروز اسمشو میبرن؟ عیدی هم میده به بچهها؟
فرصتطلب
امروزها از تهران تماس ميگيرند خانهها براي كپسول آتشنشاني دادن به آنهایی كه ماشين دارند.
خانمه تماس گرفته بود خانه یکی از دوستان
آن خانم: الو سلام شما ماشين دارين؟
دوستم: بلهه ماشين هم داريم. كجايي بيام دنبالت؟
غلت
پسر داییم جهرمی است و 10سالی سن دارد. آمده بود خانه ما .شب هم میخواست بماند.
داداشم شب قرار بود کنار پسر دایی (علی) بخوابد.
داداشم رو به پسر دایی:دِگه شب پَلَنگ نَخوریا.
انگل
چند وقت پيش يكي از پسران اقوام ما كه در بندر زندگي ميكنذ انگل داشته است. ميرفته دكتر در راه پایش ميخورد به وسايل دستفروشی يک بندهي خداي. آن دستفروش هم شاكي ميشود رو ميكن به آن اقوام ما و ميگوید: آهاي پسر مگه كِرم داري......؟
حسن: آره تو از كجا ميدوني؟
چک
بعد از حادثه بزرگ باگ تو گراش.خطاب به يكي از مالباختهها
من: ام شنفتن چكت درن؟
اون(با كمال پررويي و خنده):چك نه، دسته چكم درن.
کنار شیراز
چند روز پیش رفته بودیم قشم توی یک مغازه بودیم. خانمی هم آنجا داشت خرید میکرد.
مامانم از خانم پرسید :شما مال کجایین؟
خانم: من تهرانی هستم شما کجایی هستین؟
مامانم: ما لارستان
خانمه: لرستان؟
مامانم: نه شیراز ایلکه انتره (با دستش اشاره میکرد طرف دیگه)
عکس الکی
دختر خالهام داشت عكسهای گوشیام را نگاه ميكرد، رسيد به عكس ابوالفضل كوچولو كه داشت دستاش را ميشست.
دختر خاله: اي چه كرداي؟
من: دسوش شوشتایي
اون: خاب دست شسه هم عكس گرته شه؟
من:خاب ليله تانكين نفتي بازش كردن.
I Can
در دوره راهنمايي كه بوديم يک بار امتحان ميان ترم زبان داشتيم و دبيرمان يكي يكي اسم بچهها ر ميخواند و از آنها چند كلمه ميپرسيد. تا رسيد به يكي از دوستهای كه زبانش واقعاً افتضاح بود. طبق معمول دبيرمان چند کلمه پرسید ولي ديد طرف كلا تعطيله. به خاطر همين رو كرد به دوستمان و گفت:
دبير: اميدي كه بهت نيست! چند تا كلمه آسون ازت ميپرسم لااقل اينا رو جواب بده تا بتونم يه نمرهاي بهت بدم.دقت كن جواباش تقريباً شبيه خودشه!
دبير: SANDWICH ؟
دوست ما: رستوران!