بخارای من لار من /خاطرات سید حسن آیت اللهی از کودکی هایش در لار
یک درخت
انار در باغچهای کوچک
در اصلی این خانهی جد ما به کوچه باز میشد و دالانی سرپوشیده داشت به طول صد تا صد و پنجاه متر که وسط آن درِ دیگری داشت که در قدیم این دالان به وسیله چراغهای روغنی روشن میشد و بدینجهت همیشه سقف و دیوار آن سیاه بود و برای ما بچهها ترسناک، ولی بعدها لامپی کوچک کنار درِ وسطی آن را روشن میکرد ولی برای روشنایی این دالان طویل و دراز کافی نبود.
در ابتدای در اصلی و چند قدم که وارد دالان میشدی، دری به خانهای بزرگ با اتاقهای بسیار و ایوان و سرداب و حوض خانه و باغچههای بزرگ دارای نخل باز میشد، گویا این خانه متعلق به داماد بزرگ مرحوم جد مادری یعنی سیدعلیاصغر بوده و قبل از آن را نمیدانم، شاید متعلق به زن اصلی مرحوم سید، مرحوم سید علیاصغر در زمان خود در وقتی که بیماری خطرناک حصبه و مالاریا در لار همهگیر شده بود، این خانه را به بیمارستان زنان که دختر بزرگش سرپرستی آن را به عهده داشته، تبدیل کرده بود. گویا در همین خانه هم در وقتی که لار دچار قحطی شده بود و مردم فقیر و فقیرتر و تنگدستتر شده بودند، آذوقه به طور رایگان (نان و خرما) به مردم داده میشد و بعضاً گندم بین فقرا تقسیم میشده است یا گوشتهای قربانی و نذری.
طول دالان را که با ترس و لرز طی میکردی، بخصوص درِ سیاه رنگ وسطیاش، ما را بیشتر به وحشت میانداخت؛ گویا درِ دهلیزهای تنگ و تاریک زندانهای قدیمی عهد بنیعباس در ذهنت تداعی میکرد، چنان که در تاریخ مینویسند. به هر حال، نرسیده به انتهای دالان در طرف راست دری به خانه دیگری باز میشد که ما به آن طرف اناری میگفتیم؛ چرا که این خانه یک درخت انار در باغچهای کوچک در کنار حوض عمیقش قرار داشت، گاهی اوقات هنگام ظهر یا بعد از ظهر با بزرگترهایمان به این خانه میآمدیم و به حوض کوچک آن رفته خود را خنک میکردیم و ضمناً دور از چشم و گوش حضرت آقا یکی دو ساعتی بازی و شادی میکردیم.
این خانه دو ایوان داشت، یکی سرپوشیده و دیگری سرباز. ایوانی که سقف نداشت، خود بام سرداب عمیقی بود که ظهرهای تابستان معمولاً آقا دایی اگر در لار بود یا اگر او نبود مشهدی محمد و جابری در آن استراحت میکردند . عصرهای جمعه هم در آن روضه خوانی میکردند. ضلع دیگر این خانه دو اتاق بزرگ در دو طبقه داشت که درهای متعددی به حیاط داشت. در اتاق طبقه دوم صندوقچههایی گذاشته بود که در آنها پر از نامههایی بود که برای سید لاری یا فرزندانش از داخل و خارج فرستاده بودند، به خصوص از بمبئی هند که مرکز تجاری و بندری پیشرفته هند به برکت کمپانی هند شرقی بود و تا قبل از کشف نفت در خلیج فارس این بندر مرکز پررونق تجاری بود که لاریهای تجارت پیشه همیشه به این بندر رفت و آمد داشته و بعضاً ساکن بودند، ضمن این که برخیشان هنوز به این خانواده (خانواده سید و فرزندانش) معتقد بوده و برای آنان هدایایی از پول و اجناس دیگر میفرستادند.
بر روی ایوانی که زیرش سرداب بود، اتاقی هفت تا هشت دری بود که گویا محل دید و بازدید جدمان به حساب میآمد.
شیرینترین
مکان این خانه و یا بهتر بگویم ترسناکترین جای آن علاوه بر سرداب عمیقاش که همیشه
فکر میکردیم محل جمع شدن ارواح و اجنه در آن است، حمام و حوضخانه این خانه بود
که ابتدا حوضخانه قرار داشت و بعد حمام آن. این حمام به شکل عجیبی ساخته شده بود
چرا که ورودی پیچ در پیچ و طولانی داشت و همیشه تاریک و بدون روشنایی بود، حتی در
روز روشن هم نمیشد به آن وارد شد و به انتهای آن رسید.