خسرو حسن زاده ، از زندگی اش می گوید
محدثه بصیری: بخشی از سرمایههای شهر کسانی هستند که عمر خود را در راه تحصیل و تدریس گذاشتهاند. در این ستون با کسانی که اکنون در دانشگاههای مختلف به تدریس مشغول هستند به گفتگو مینشینیم. برای آغاز کار به سراغ یکی از معلمان باسابقه و مدرسین پرکار حوزه و دانشگاه رفتهایم.
خسرو حسن زاده در یک خانواده مذهبی در کنار چهار برادر و یک خواهر، بزرگ شده است. دو تن از برادرانش مدرس دانشگاههای شیراز و کرمان و دو تن دیگر بازنشسته مخابرات هستند. خواهرش هم چندین بار در رشته های مختلف قبول شده اما خانه داری را ترجیج داده است. خسرو حسنزاده تا سوم ابتدایی در گراش درس خوانده برای ادامه به خاطر کار پدرش در قطر تحصیل میکند. در سال66 ازدواج کرده است و حاصل ازدواج او دو دختر است. یکی از دخترانش طلبه حوزه است و دیگری در سال دوم دبیرستان درس میخواند. در سال 62 دیپلم ریاضی را گرفت. در سال 72 فارغالتحصیل از رشته ادبیات فارسی شیراز و پس از آن مشغول به کار میشود. در سال 74 در رشته قرآن و حدیث دانشگاه قم قبول میشود.
از او میپرسم: کارتان خسته کننده نیست؟ با مشغله کاری که دارید می توانید به خانوادهتان برسید؟ گفت: «کل زندگی من تدریس است. بله. گاهی اوقات از کارم خسته میشوم اما باز هم میگویم که بهترین کار من تدریس است. عشق و علاقه من به تدریس خستگی را از من دور میکند. تابستان را برای خانوادهام گذاشتهام. میخواهم تابستان را در کنار خانوادهام باشم. حتی کلاسهایی به من پیشنهاد شده که درخواست را رد کردهام.»
او به مسائل عقیدتی و سیاسی هم علاقه دارد. از او میخواهم در این باره توضیح بدهد:
«من در سخنرانیهای اماکن مذهبی در دبی و گراش و در مدارس فعالیت میکنم. در این سخنرانی بحث خداشناسی و امامت مطرح میشود. چون مردم این بحثها را نیاز دارند و باید بدانند. حتی در جمع خانوادگی هم این بحث را به طور مختصر و واضح بیان میکنم.» او گفت: «من عاشق مناظره هستم. ولی مناظرهای که منطقی باشد. بحث و گفتگو را دوست دارم. در تدریسم هم با شاگردانم به گفتگو مشغول میشوم.» از برنامههای آیندهاش میپرسم. گفت: «یک سری یادداشتهای مفیدی دارم که پر از رمز و راز های موفقیت زندگی است. تصمیم دارم آن هارا جمعآوری کنم و به چاپ برسانم.» کمی با اصرار یکی از رازها را گفت. این راز در واقع برمیگردد به دوران تحصیل خودش: «در اوایل برای تحصیل خیلی مشکل داشتم. مهمترین آن، مشکل مادی بود که مانع پیشرفت من میشد. از آنجایی که من علاقه شدیدی به تحصیل و کسب علم داشتم، توکل برخدا کردم و خود به خود درهای بسته برویم باز میشد و من توانستم تحصیل را ادامه بدهم. اگر اندکی به این داستان توجه کنیم، قطعا نکته های بسیار جالبی در مییابیم. مثلا علاقه به کسب علم. این علاقه چیز کمی نیست! همین علاقه باعث شده که خدا کمکش کند تا درهای بسته باز شوند. یا توکل برخدا.» طبق آیه قرآن «خدا متوکلین را دوست دارد»
از وضعیت دانش آموزان میپرسم. وی گفت: «متاسفانه تنها چیزی که مانع پیشرفت دانش آموز میشود، کم بودن انگیزه است. ما از نظر آمار و رتبه مشکلی نداریم، حتی بالاتر هم هستیم. آموزش پرورش همه تلاش خودش را میکند و ما هم از بچهها انتظار داریم هرچیزی که لازم است بگویند.» اوگفت: «دانش آموزانی داشتم مثل مهندس هرمزی، دکترثابت، مهندس مجید امانی، دکتر سعادت، دکتر فانی، دکتر جنگجو، خانم جعفرزاده که اکنون درگراش، جایگاهی دارند. هستندکسانی که اسمشان به یادم نیست اما حضورشان درقلبم است.»
وی مدتی هم در جبهه خدمت میکرده، یکی از بهترین خاطرات جبهه را تعریف کرد: «روز اولی که به جبهه رفته بودم، ایستگاه هفتم آبادان با سایر بچهها منتظر بودیم تا خط را تحویل بگیریم. با یک اصفهانی آشنا شدیم. اصفهانی ما را به سنگر برد. جلوی سنگر و محوطه ما دشمن بود. این اصفهانی طوری ایستاده بود که از قفسه سینه به بالا مخشص میشد. من به او گفتم اینجا خطرناک است و ممکن است بمیری. او جواب داد: هیچکس اینجا نمیمیره. من که متوجه نشدم، بیتوجهی کردم. فردا آن روز دیدم این اصفهانی ترکش به قلبش خورده. تکهای هم بیرون بود و میشد ترکش را دید. به ما گفتند به او نزدیک نشویم. بالای سرش ایستاده بودم و به حرفی که زده بود فکر میکردم. تازه متوجه شدم که مفهوم «هیچکس این جا نمیمیره» یعنی چی!»
در این باره مدتی باهم صحبت کردیم. اما چون تحصیل و کار او محور این موضوع است، از تحصیل و کارش میگوییم.
در حال حاضر در دانشگاههای آزاد، پیراپزشکی، و علمی – کاربردیدر شهرهای گراش و لار کتاب آیین زندگی و معارف را تدریس میکند. در حوزه نیز در دو سطح کارشناسی و کارشناسی ارشد دروس تخصصی مثل: اصول عقاید، ادبیات، تفسیر قرآن، مفردات، روش تحقیق، آیین نویسندگی بخش دیگری از تدریس هفتگی اوست. و در دبیرستانها فلسفه، زبان و ادبیات فارسی، دین و زندگی، قرآن و یک دوره ریاضی را تدریس کرده است.
در آخر گفتگو از احمد نوروزی، مهندس وقارفرد و آقای معصومی به عنوان کسانی یاد میکند که در زندگی او موثر بودهاند. به دختر و پسرهای جوان توصیه میکند که فرصتهای مهم زندگی را از دست ندهند و امیدارم از قافله علم جدا نشوند. میگوید: «برای مادرم که زحمت زیادی برایم کشیده، انشالله عمرش به بلندای آفتاب باشد. سپاسگذار همسرو فرزندانم هستم که هدف مهمی در زندگیام هستند. انشالله چشممان به آقا امام زمان(عج) روشن باشد.»