راضیه یوسفی: کاروان عشق در دل شب رو سوي سپيدي مي‌گذارد. مسافران برگزيده با در دست داشتن گذرنامه‌ي عبور از خط ناباوري و مهر تائيد رواديد از درگاه الهي به پيشگاهش حاضر مي‌شوند.چهره‌‌‌هايي که نور ايمان در آن پرتو افشاني مي‌کند. قلب‌هايي که با نواي لبيک لبيک تپش دارد. نفس‌‌هايي که بوي خوش وصل و ديدار مي‌دهد. دست‌هايي که به بدرقه‌ي انتخاب‌شدگان آمده‌اند.

پيرزني عصا زنان با قامت خميده به بدرقه آمده است. نمي‌دانم ديدار محبوب نصيبش شده است يا نه؟ نوزاد يک ماهه‌اي که  به پاکي حريم خدا مي‌ماند در آغوش مادر به جاماندگان قافله‌، اميد مي‌دهد.صداها در هم آميخته شده است يکي مادر را صدا مي‌زند، ديگري پدر، خواهر، برادر، عمه، دايي و...  و من فرياد مي‌زنم: من! من خود را لا‌به‌‌لاي مسافران جستجو مي‌کنم.

يادم باشد آخرين حرف ، آخرين التماس دعا در اولين نيايش به خاطر آورده مي‌شود. من آخرين بدرقه‌کننده‌ي اين کاروان هستم.پدري دست بر گردن پسر انداخته و آخرين سفارش را مي‌دهد.

فرزندي در آغوش مادر زار زار مي‌گريد.مگر رسيدن به معشوق و وصال محبوب گريه دارد؟

پدري در گوش نوزادش لالايي شبانه را زمزمه مي‌کند. آخر تا چهارده شب ديگر پدر با لالايي فرشتگان تا صبح بيدار خواهد ماند.مادري، فرزندش را به همسرش مي‌سپارد. آخر مادر من، نگهبان همه‌ي کائنات خدا است، با خيال آسوده سفر کن که خدا همه جا هست، حتي زماني که همه او را همزمان بخوانند. پدري، نوجوانش را در آغوش مي‌فشارد و او را مرد خانه صدا مي‌زند و مي‌گويد: پسرم، مواظب مادر باش.

و صداي حزن انگيز بلال،  با چاووشي که انسان را به ياد امام حسين (ع) ،امام رضا (ع) و خدا مي‌اندازد .شايد هم صداي صور اسرافيل زمانه است که ما را لحظه‌اي،  به مزرعه‌ي آخرت دعوت مي‌کند .

موبايل‌ها چه خوب همراهي مي‌کنند. همه در جستجوي هم هستند. انگار در اين ساعت، همديگر را گم کرده‌اند. صداي زنگ موبايل‌ها با صداي همهمه‌ي حاضرين در هم آميخته شده است و صحنه‌ي محشر را تداعي مي‌کند. سنگيني ساک بر دست‌هاي پير سالخورده، فشار مي‌آورد و جواني به سرعت، ساک را از پدر مي‌گيرد و بر دست‌هاي پينه ‌بسته‌اش بوسه مي‌زند و پدر ، پيشاني پسر را عاشقانه مي‌بوسد.

توشه‌ي سفر را مهيا ساخته‌ايم ؟ کوله بار آخرت را آماده کرده‌ايم ؟

به سفارش پيامبر اسلام (ص) عمل نموده‌ايم؟ به قران و خاندان پاکش توسل جسته‌ايم که در گذرگاه سخت پل صراط دستگيرمان باشند ؟ اتوبوسها بوق اخطار مي‌زنند. مسافران با شوق پله‌هاي اتوبوس را دوتا،يکي مي‌کنند. پرده‌ي آبي رنگ اتوبوس بين مسافران و جاماندگان اين ديدار ، فاصله انداخته است. دستي ازمهر پرده را کنار مي‌زند تا واپسين دقايق همديگر را ببينند. واي بر حال ما در آن زمان که پرده‌ي جسم کنار کشيده شود و حقيقت محض آشکار گردد و آنگاه چه رسوايي بزرگي است . اين‌بار اشک‌ها، زبان گويايي است. در دو سوي پرده‌ي آبي رنگ ، اشک‌ها روان است. مسافران گريه شوق و بدرقه کنندگان اشک حسرت از ديدگان جاري ساخته‌اند.  کاش مي‌شد حلقه‌هاي اشک را به هم پيوند داد، شايد به خدا رسيد.

خدايا! به پاکي قطرات اشک خالصان درگاهت، اشک حسرت و ندامت را در آخرت از ديدگان ما جاري مساز.

بعضي از مسافران ، سپيد پوشيده‌اند به سفيدي لباس احرام و به سفيدي لباس آخرت . لباس روح‌مان هم سپيد است ؟ بدون هيچ لکه‌ي سياهي از گناه و آلودگي است؟ 

با صداي بسته شدن در اتوبوس چيزي در درون شکسته مي‌شود. در اين زمان به يقين رسيده‌ام که جزء مسافران نيستم. مسافراني که به بهشتِ  زمين دعوت شده‌اند. مسافراني که به حج عمره مشرف مي‌شوند .

پروردگارا ! در زمان موعود مرا با در بسته‌ي بهشت روبرو مساز و من را بهشتي گردان.

آخرين بوق اتوبوس نواخته مي‌شود و دست‌ها به يک‌باره بالا مي‌روند و به نشان خداحافظي تکان داده مي‌شوند .  مسافران رفتند و من در بهت و حسرت مانده‌ام. با پاي پياده از ترمينال به سوي خانه مي‌روم تا شايد روزي قدم  به سرزمين وحي بگذارم و صفا و مروه‌‌ي جانانه‌اي را به جا آورم.