نویسنده:محفوظ  / هميشه در انتهاي دلم چيزي را احساس مي‌كردم كه مرا به مقام والا و برتري از جهان تن و جسم پيوند مي‌داد. هميشه در تاريك‌خانه‌ي درون‌ام چراغ اميدي سوسو مي‌زد كه مرا به صبح فردا و به حياتي پاك اميدوار مي‌كرد. هميشه دنبالش بودم، مي‌خواستم بفهمم اين روزنه اميد چيست. گشتم تا پيدايش كنم. فهميدم آن كه مرا در اين ظلمت دنيا راهنمايي مي‌كند، كسي جز خداي بي‌همتا نيست. يادش مرا تسكين مي‌داد، در همه حال دنبال اين بودم كه دست نيازم را به سوي بي‌نياز دراز كنم. همه‌ي ماه‌ها، ماه خداست اما روز به روز كه به ايام رجب‌المرجب نزديك مي‌شد، تپش قلب‌ام بيشتر مي‌شد و احساس مي‌كردم دست يافتن به معبودم، به آنكه دوستش دارم، جز با خلوت و تنهايي و گفتگوي نيمه شب با او حاصل نمي‌شود.

آري چه زيباست روي نياز به درگاه بي‌نياز، زبان را به قرآن و دعا و زيارت ترنم كردن، دخيل دامن مولا شدن و به لطف او اميد بستن. خداوندا! اين توفيق را از كسي جز تو نمي‌خواهم. نام‌ام را در طومار عاشقان نوشتي و دست كرمت بر سرم كشيدي تا در اين سه روز، عاشقي را بخوانم و با تو نجوا كنم. مرا در خيل مشتاقان قرار دادي تا در زمره‌‌ي اين‌الرجبيون قرار گيرم. ثبت‌نام آغاز شد. با عشق كارت دعوت‌ام را گرفتم. لحظه موعود فرا رسيد. آن لحظه با همه‌ي خستگي‌ها‌يش قوتي بود براي جان ناتوانم. ساعت از نيمه شب گذشت. با دوستان‌ام قدم در مسجد صاحب‌الزمان(عج) گذاشتيم. خود را از همه چيز دور كردم، از حب به دنيا، حب به پدر و مادر و .... گفتم خدايا! از همه چيز مي‌گذرم تا تو را در اين سه روز بيشتر بيابم. قلبم را از نور خودت جلا بده و اين دعا را در اين مدت شامل‌ام كن: «اللهم غير سو حالنا بحسن حالك» بهترين حال را به من عطا كن تا بتوانم قدر و اندازه‌ي اين روزهاي مبارك را بدانم و ماه شعبان و رمضان را بيشتر درك كنم. سجاده‌‌هاي نياز را به درگاه بي‌نياز پهن كردم. با دوستان قرار گذاشتم كه حرف بيهوده نزنيم و بيشتر به عبادت و تفكر بپردازيم. هر طرف كه نگاه مي‌كردي صحنه‌ي زيباي عبادت را مي‌ديدي، اما زيباتر از آن لحظه‌ي عبادت كردن و ترنم جوان گنه‌كاري بود كه با خداي خود نجوا مي‌كرد و اشك مي‌ريخت. گاهي آن‌ها را با خودم مقايسه مي‌كردم و مي‌فهميدم كه چقدر از قافله‌ي عاشقان عقب‌ام. نيمه‌شب‌هاي زيباي مسجد صاحب‌الزمان تماشايي بود. نماز شب‌هاي دسته‌جمعي، العفو گفتن‌هاي پير و جوان عرش را به لرزه در‌مي‌‌آورد. آري چه زيبا بود سحر‌گاه، آن هنگام كه زمزمه‌ي مناجات اميرالمومنين علي(ع) فضاي مسجد را به خود مي گرفت. «مولاي يا مولا انت الغفور و انا المذنب وهل يرحم والمذنب الا الغفور».

آن هنگام كه همه دسته‌جمعي به سوي سفره‌‌ي سحر حركت مي‌كردند و خود را براي ميهماني خداوند آماده مي‌كردند. يك مهمان وقتي دعوت يك ميزبان با‌عظمت را قبول مي‌كند، بايد از همه‌ي آلودگي‌ها و زشتي‌ها خود را دور كند و به سراغ گناه نرود. صداي گل‌بانگ اذان صبح انسان را به ياد قيامت مي‌انداخت، آن هنگام كه بانگ صور دميده مي‌شود تا همگان زنده شوند و به حساب‌شان رسيدگي شود. همه با صف‌هاي مرتب و با اقتدا به امام جماعت، خود را در پيشگاه خالق منان حاضر مي‌ديدند و با هم تكبير‌گويان از خداي مهربان به خاطر الطاف بي‌پايانش تشكر و قدرداني مي‌كردند. بلافاصله بعد از نماز جماعت زمزمه‌ي دعاي عهد اشك‌هاي ما را در فراق يار سفر كرده به گونه‌هايمان جاري مي‌كرد و با استمداد از آن بزرگوار چشم گنه‌كار خود را شست‌وشو مي‌دادیم. روزها با دوستان‌مان سعي‌مان بود که احكام اسلامي را مطالعه كنيم و پاسخ‌گوي احكام شرعي عزيزان باشيم وگاهي مواقع سعي مي‌كرديم قضا‌هاي نمازي كه داشتيم بخوانيم. سعي مي‌كرديم در تمام لحظات استفاده كافي را از اين روز‌ها‌ي پر‌بركت ببريم.

ثانيه‌ها چه زود مي‌گذشت و عمر سه روزه اعتكاف كم‌كم رو به پايان بود. خدا مي‌داند چقدر نگران بودم كه مبادا لحظه‌ها را بيهوده تلف كنم و پشيمان شوم. ساعت‌ها گذشت تا به روز سوم رسيد. عجب روزي بود. روزي به ياد‌ماندني. همه مشغول دعا و عبادت بودند. هيچ‌كس، كسي را نمي‌شناخت. فقط مشغول خود بودند. لحظات غروب كه دعاي ام‌‌داوود خوانده مي‌شد، آن‌گاه فهميدم كه ميهماني تمام شده. اما چه مهماني خوبي، براي دلتنگي‌هايم گريه مي‌كنم. آخر سه روز با مهرباني‌اش بيشتر خو گرفته بودم و يك مرتبه مي‌خواستم دل بكنم. خدايا! مي‌دانم كه هميشه با من هستي و مرا ياري مي‌كني. اما در اين سه روزه بيشتر به تو انس گرفته و تو را بيشتر درك مي‌كردم. اشك در چشمانم حلقه مي‌زد و نمي‌توانستم خودم را كنترل كنم. در اين حال از خداوند خواستم كه يك لحظه مرا به خود وانگذارد.

 انشاا... .