یادم میآید روزی حسین با جاروی لاری به طرفم پرتاب کرد / خاطرات
سید محمد حسن آیت اللهی : از جهان که زنی چاق بود، به خانم چاق دیگری میرسیم به نام خواهر یا زن حاج زینل که او هم هر از گاهی به خانه میآمد و مثل جهان همیشه عرقریزان و نفسزنان میآمد. او را بیشتر از جهان اذیت میکردیم، شاید با جهان رودربایستی داشتیم ولی با او خیر. معمولاً آب میخواست و چون میخواست بخورد دست به زیر لیوان میزدیم و آب به سر و روی او میریخت و قهقهه ما به آسمان میرفت. او هم بیچاره ناراحت ولی چیزی نمیگفت، مباد که خوشحالی ما را منغص کند. گاهی او را هل میدادیم و باز موجب خنده میشد. حیاط دو قسمت بود قسمت جلو دالان کمی بلندتر از قسمت عقب آن بود، شاید به خاطر جدول آب سر پوشیده ای بود که از جلو ایوان آقا رد می شد و به طرف باغو میرفت و به گودالی بزرگ راه داشت. این خانم معمولا فراموش میکرد و ناغافل قدم بر میداشت و گاه همان جا به زمین می خورد و خدا نکند که میدیدیم برای مدتی موجب خنده و شادیمان میشد. البته این مسئله برای اکثر زنانی که ناوارد بودند و به خانه میآمدند رخ میداد و باز اگر میدیدیم خندهها سر میدادیم. شاید تعجب کنید که چرا این همه زنان را که از دوستان خانوادگی ما بودند برای خنده و شوخی اذیت میکردیم؟ ولی اگر بگویم که شما بودید و در چهار دیواری خانه حبس میشدید مگر پسران که اجازه رفتن به بیرون داشتند و از قوم و خویش و وسایل بازی و تفریح خبر نبود مگر بازیهای کودکانه با بچه های همسایه دیگر بر ما خورده نمی گرفتید و مهمتر از آن آقا بودند که جرأت نمیکردیم جلو او شلوغ کاری کنیم و سر و صدایی داشته باشیم، مگر تابستان و به حوض رفتن و شنا کردن در آن که آن هم اگر بود نباید زیاد سر و صدا میکردیم. البته این پس از فرستادن بچههای کوچکتر به در اتاق آقا و اجازه حوض رفتن را گرفتن که با ترس و لرز همراه بود و کسی جرأت نمی کرد بخصوص اگر آقا در حال مطالعه بود و رشته افکارش پاره میشد، صدایشان هم که ماشاالله آن قدر غرا و بم بود که ما بر و بچهها را با یک «قاره» مثل موشهایی که از جلو گربهای پراکنده شوند و گنجشکانی که به ترقه و صدایی از درخت پرواز کنند، پراکنده میشدیم.درخت بزرگی در طرف ایوان آقا بود و به آن ابریشم میگفتند که گلهای خوشبویی در بهار میکرد و مایه سایه خوبی زیر آن و اطراف و روی حوض شده بود، به خصوص که هنگام زلزله که در حیاط بودیم و میخوابیدیم مأمن خوبی برایمان بود. دو تخته در کهنه حیاط روی حوض و نشستن زیر سایه درخت بر روی آن تخته ها، صفایی داشت، گرچه ساده بود ولی سادگیاش برای ما جذاب و شادیآور بود.
گاهی از نبود آقا استفاده میکردیم و در حوض میپریدیم، چقدر مزه داشت، شوخی و خنده همدیگر را به آب انداختن و اذیتها و شیطنتهای بچهگانه، خدا رحم میکرد سر و گوش و دست و پایمان نمیشکست.
البته یادم میآید روزی حسین با جاروی لاری به طرفم پرتاب کرد و دسته آن که کلفت بود به سرم اصابت و خون جاری شد، هنوز جایش روی سرم هست. هرگاه آسیبی میدیدیم تا مدتها سعی میکردیم حضرت آقا متوجه نشوند وگرنه وای به حال آسیبدیده و آسیبرساننده، هر دو به چوب ادب آقا مؤدب میشدند.