معصومه بهمنی: معلم نبود فقط، «همه‌ي جوان‌ها او را مادر خود مي‌دانستند، مهربان و خوب، خيلي از دكتر‌ها و معلم‌هاي امروز، دانش‌آموزاني‌اند كه از نهضت سوادآموزي به واسطه مادرم شروع به درس خواندن كرده بودند ....» اين‌ها را دخترش مي‌گفت. منور اقتداري شايد نامي آشناست براي همه‌ي آن‌هايي كه سوختن و افروختن را تجربه كرده‌اند، كسي كه شعله‌هاي مهرش هنوز در دل‌ها زبانه مي‌كشد و همت بلندش مايه افتخار و مباهات شهرمان است. معلمي كوشا، مديري مدبر، مسوولي دلسوز، هنرمندي مهربان، سخنراني قهار، مادري فداكار، شهروندي آگاه، خصوصياتش بود، شايد جمع شدن همه‌ي اين صفات بارز از او زني ساخت كه شايستگي آن را داشت در سال 62 نماينده كل آموزش وپرورش تهران براي تشعيع پيكرش بيايد، آن‌قدر خود را وقف مردم گراش كرده و همت و تلاش چشمگيري براي علم‌آموزي به كار گرفت كه فوتش را از اخبار سراسري اعلام كردند.

فراتر از زمان مي‌انديشيد. فقط به دانش‌آموزان درس نمي‌داد كه به فكر فقر ونداري آن‌ها هم بود. فراهم كردن جهيزيه برايشان و صحبت كردن با والديني كه در جو آن زمان راضي به درس خواندن دختران‌شان نبودند، رسالت خود مي‌دانست. آن‌قدر فداكار و مهربان بود كه خيلي از وقت‌ها چيز‌هايي را كه خود لازم داشت به ديگران مي‌بخشيد و از اين كار خرسند بود، براي همين هم رفتنش سنگين وباور‌نكردني شد براي آن‌هايي كه منور با دل‌هايشان ارتباط داشت. او تربيت يافته‌ي خانواده‌اي فهميده وعالم بود كه ياد دادن وياد گرفتن هدف والايش بود و اين هدف را از كودكي دنبال كرد وقتي كه در دوران ابتدايي درس مي‌خواند به بچه‌اي همسايه آموخته‌هايش را ياد مي‌داد، تا بعد‌ها كه چند مدرك را باهم داشت با دانش‌آموزان تئاتر و خياطي و ديگر هنر‌ها را نيز كار مي‌كرد. نمي‌توانست نسبت به مسايل اجتماع بي‌تفاوت باشد. مانند شمعي بود كه مي‌سوخت تا شهرش را نگاه  دارد، در همين راه هم جانش فدا شد تا سوختنش به اثبات رسد. شايد هنوز هم جاده گراش- لار حادثه تلخ رفتن منور اقتداري و دوهمكارش كه براي انجام وظيفه در حركت بودند به ياد دارد. اما او نرفت، ماند وهمچون نام همواره مي‌درخشد. ارديبهشت بيشتر به يادش هستيم، جاودانه معلمي كه چهل بهار را در كنارش بوديم و بهار‌ها به يادش... دوست داريم صميمانه به او بگوييم:

(روزت مبارك) و مي‌داني كه مي‌فهمد.