شما براي بخشايش ما دعا كنيد/ دكتر محمدابراهيم باستاني پاريزي / بخش اول/ خاطرات
بدتر از آن <كارگاه شعر> كنگره بود كه ساعت 10شب، تحت عنوان شعر در آئينه جنوب، تشكيل شد و مخلص پاريزي يكي از كساني بود كه دلش ميخواست شعرهاي محمدعلي بهمني را كه البته در خيلي از جرائد خوانده بود، از زبان خود شاعر هم بشنود؛ مثل شعر محمدجعفر روئينا و سيلوانا سلمانپور، محمدطاهر طاهري و مفتوحي و نوروزي و دهها تن ديگركه البته اين براي پيرمردهاي 84 سالهاي مثل من كه ساعت ده شب ديگر دارد فيلش خواب هفت هندوستان را ميبيند، ممكن نيست.
اضافه بر اين غرفههاي كاردستي و صنايع و نمايشگاه عكس و پوستر و دهها مورد ديگر نيز در سالنهايي كه باهم يك كيلومتر و بيشتر فاصله دارند، وجود داشت و موسيقي فولكلوريك هم بود كه راهي براي ديدن آنها نبود، البته يك راه بود و آن اينكه روزهاي كنگره، مثل روز عاشورا، به قول ملاآقاي دربندي هفتاد و دو ساعت باشد!گفت:
عيب مي جمله بگفتي، هنرش نيز بگوي
نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
اين تقسيمبندي و سكسيونسازي كنگرهها يك فايده هم دارد و آن اينكه آنهايي كه به يك مورد خاص علاقه دارند، به همان جايي ميروند كه مورد علاقه آنهاست و از جاهاي ديگر چشم ميپوشند؛ خصوصاً اگر همه بخواهند و بتوانند به فرض محال، در همه مجالس شركت كنند و مجبور باشند همه حرفها را گوش كنند، گاهي اوقات صداي خُرخُر هم از گوشه كنار سالن بلند خواهد شد.
نكته مهم اين است كه لار با وجود اينكه سرزمين معتبر پارس است، اسمش در شاهنامه نيامده؛ در حالي كه گرگين ميلاد، كل افسانه و اسطورهاش به لار مربوط ميشود. دكتر خطيبي، اهل قشم، يك بيت در شاهنامه يافته؛ آنجا كه تقسيم سرزمينها مطرح است و فردوسي بيتي دارد كه مصراع دوم آن اين است: به گرگين ميلاد هم لاد داد...؛ يعني به جاي لار قافيه طوري بود كه ميبايست لاد خوانده شود. مقاله دكتر خطيبي با صدر و ذيل محققانهاي كه برايش چيده شده بود، بخواهي نخواهي، به ما ميگفت كه اين لاد همان لار است و <راي> آن تبديل به <دال> شده؛ هرچند كه تبديل <را> به <دال> در لهجههاي ايراني از موارد شاذ در زبانشناسي قديم است.
دكتر جلالالدين كزازي با آن عبارات پارسي مطنطن خود، كه طرفداران زيادي هم دارد و شاهنامه را هم به همين لحن تفسير ميكند، گفت: <زبانشناسان نامي از تبديل را به دال تنها پنج مورد آوردهاند.> سپس گفت: <اين مورد اگر درست باشد، مورد ششم است.>
مهم اين است كه سخنران ما كه گويا اصلا هم اهل قشم است، اصرار داشت كه به هر حال اسم لار در شاهنامه باشد؛ ولو آنكه به صورت لاد باشد و اتفاقاً از صغري و كبراهايي كه چيد، تا حد زيادي در بيان مقصود موفق شد.
به خاطر دارم كه سالها پيش از انقلاب، در كنگرهاي كه در مشهد براي فردوسي و شاهنامه تشكيل شده بود، مرحوم دكتر صادقكيا كه خود از استادان برجسته بود، ميخواست ثابت كند اين مازندران كه در شاهنامه آمده است، آن مازندراني نيست كه ما ميشناسيم و درست هم ميگفت و من در همان روزها در جايي نوشتم كه اين <كياي فراخ شلوار> به تعبير بيهقي تنها مازندراني است كه ميگويد مازندران در شاهنامه نيست، و حال آنكه ديگران، از جمله همين لاريها، ميخواهند يك جوري نام ولايت خودشان را در شاهنامه به تقريبي بگنجانند يا پيدا كنند.
دكتر كيا درست ميگفت؛ زيرا سرزميني كه كيكاوس در آن سرگردان شد، مازندران نبود، بلكه هاماوران بود. همه در باب اين روايت فردوسي حرف فراوان زدهاند؛ ولي يك نفر جرات نكرد بگويد كه:بابا، فردوسي هم ممكن است، زبانم لال زبانم لال، اشتباه كند! او هم ميتواند هاماوران را كه كلمهاي نامتناجس بوده، در متن قديمي و كهنه و پوسيده خود، مازندران خوانده باشد و آن وقت وصفي از اين سرزمين بكند؛ چون خودش مازندران را ميشناخته كه با مازندران امروزي ما مطابقت دارد:
كه مازندران شاه را ياد باد
هميشه بر و بومش آباد باد
كه در بوستانش هميشه گل است
زمينش پر از لاله و سنبل است
هوا خوش گوار و زمين پرنگار
نه گرم و نه سرد و هميشه بهار
ولي هاماوران كه در سرزمين يمن و عربستان است، چنين خصوصياتي ندارد. حالا آيا ممكن نيست فردوسي كلمهاي را كه فقط يك بار در شاهنامه آمده و تا طوس پانصد فرسنگ فاصله دارد، به جاي لار، لاد خوانده باشد؟
دكتر محمد دبيرمقدم تحت عنوان <چرا زبان لارستاني ويژه است ؟> و خانم سارا مادشاهيان ذيل <نگاهي به نمود فعلي در گويش لاري> سخن گفتند و دكتر محرم رضايتي مقايسهاي داشت در چند نكته دستوري در گويش لاري و تالشي. همچنين دكتر وارطان وسكائيان از دانشگاه ارمني ايروان به همراه دكتر محمود جنيدي جعفري ملاحظاتي داشتند در باب <جايگاه گروه گويش لاري در زبانهاي ايراني>. به شوخي، به دكتر وارطان گفتم: ما كرمانيها زبان شما ارمنيها را از زبان لاريها زودتر و بهتر ميفهميم! دلم ميخواست در بخش مردمشناسي، سخنان دكتر علي بلوكباشي را در باب <شرحي بر تاريخ دلگشاي اوز> بشنوم؛ به دليل اينكه خودم بر چاپ جديد اين كتاب مقدمه نوشتهام. اما بخش مردمشناسي در سالن دانشكده پرستاري لار تشكيل ميشد و ترسم از اين بود كه بعد از پيمودن فاصله سالن ما و سالن آنها كه بيش از توان ما براي در نورديدن راه طولاني بود، پرستارها ما را يكسر ببرند روي تخت بيماران بخوابانند! نميدانم ساير سخنرانان نيز كه قرار بود در باب اوز صحبت كنند، مثل بهمن رحيمي و حيدر قادري كه در باب زلزله 1339 ش/1960 م. لار مقاله داشتند، آيا فرصت يافتند حرف خود را بزنند يا خير. شايد بعضيها هم سخن خود را گفتهاند و من فراموش كردهام كه در اين يادداشت اسم ببرم.
در حوزه جامعهشناسي و انسانشناسي دكتر ناصر فكوهي، محقق صاحبنظر، در باب <ايرانشناسي از منظر علوم اجتماعي> سخن گفت و دكتر ابراهيم فيوضات كه اصلا كازروني است، سخن از <صنعت جنوب و تاثير آن بر فرهنگ منطقه> به ميان آورد. دكتر مرتضي كتبي، از استادان قديم دانشكده ادبيات و مقيم فرانسه، در مفاهيم متضاد <شرقشناسي و غربشناسي در ايران> سخن گفت. همسر دكتر كتبي كه يك بانوي فرانسوي صاحب كمال و بسيار ايراندوست است، نيز همراه شوهر خود، هميشه در تحقيقات تطبيقي همكاري دارد.
دو نويسنده استاد شيرازي، صادق همايوني و ابوالقاسم فقيري، درباره ترانههاي با قراي لارستاني و جايگاه لارستان در ترانههاي محلي مقاله داشتند و بايد منتظر باشيم كه در جايي چاپ شود. سهم شيرازيها و كازرونيها در كنگره لار كم نبود: دكتر جمشيد صداقت كيش، محقق مبتكر سختكوش دانشگاه شيراز، از بابت <سياحان و لارستان> سخنان نغز به ميان آورد. بايد عرض كنم كه يك فصل مهم از تاريخ لارستان دكتر وثوقي لاري نيز مربوط به سفرنامههاست. از جهت اينكه لار، خصوصاً در زمان صفويه، يكي از مراكز مهم تجارتي ايران بود، بسياري از سياحان خارجي كه تجار زمان خود هم بودهاند، در باب لار سخن بسيار دارند. متاسفانه در اين مجلس دكتر محمدباقر وثوقي حضور نداشت، به دليل اينكه اين همكار خوب لاري ما در گروه تاريخ دانشگاه تهران، عضو هياًت مميزه هم هست و دانشگاه در همين روزها جلسه خود را در جزيره كيش - كه شعبهاي هم در آن جزيره دارد - تشكيل داده بود و وثوقي حضور خود را تبديل به احسن كرد و نشستن در سايه انجير معبد كيش را بر بيتوته در حاشيه خشك رود شهر خويش ترجيح داد.
حالا كه اسم كيش و صداقت كيش به ميان آمد، بايد عرض كنم كه كيش يكي از مراكز مهم تجارت خليجفارس در روزگار قديم بود و در واقع پيش بندرلنگه و بستك است و تا لار بيش از يك جيغ راه فاصله ندارد و من مطمئنم سعدي از همين طريق لار خود را به كيش رسانده و از اين جزيره بازديدي كرده و مهمان يكي از ثروتمندان <راه فلفل> كه متن سخنراني من است، شده بود و در اين مورد گويد:< ... بازرگاني را شنيدم كه صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتكار. شبي در جزيره كيش، مرا به حجره خويش در آورد...> قبل از بيان بقيه سخن، اين را هم عرض كنم كه سعدي اندكي نمك ناشناس و پرتوقع هم بوده و در خانه اين ميزبان خود نان شكسته و نمكدان هم شكسته است، آن طور كه ادامه ميدهد:< همه شب (آن بازرگان) نيارميد از سخنهاي پريشان گفتن كه: فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعتم به هندوستان؛ و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان، ضمين. گاه گفتي خاطر اسكندريه دارم كه هوايي خوش است، باز گفتي: نه، كه درياي مغرب مشوش است.
سعديا! سفري ديگرم در پيش است، اگر آن كرده شود، بقيت عمر خويش به گوشهاي بنشينم. گفتم: آن كدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيدم قيمتي عظيم دارد [حرف بازرگان درست است، چينيها گوگرد را براي ساختن باروت و آتشبازي ميبردند و از قديم آن را ميشناختند و به كسي بروز نميدادند] و از آنجا كاسه چيني به روم آرم، و ديباي روسي به هند، و فولاد هندي به حلب، و آبگينه حلبي به يمن، و بُرد يماني به پارس. و زان پس ترك تجارت كنم و به دكاني بنشينم. انصاف از اين ماخوليا چندان فرو گفت كه بيشتر طاقت گفتنش نماند.
[حالا ميخواهيد بدانيد كه چرا گفتم سعدي نمك ناشناسي كرده در جزيره كيش؟ دنباله مطلب را بشنويد] گفت: اي سعدي، توهم سخني بگوي از آنچه ديده و شنيدهاي. گفتم:
آن شنيدستي كه در اقصاي غور
بارسالاري بيفتاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنيا دوست را
يا قناعت پركند يا خاك گور1
تا حرف كيش سعدي در ميان است، چند كلمه ديگر هم بگويم. توضيح آنكه دو سه روز بچهها مرا به ديدن جزيره كيش بردند. اول كاري كه كردم، خواستم ببينم مردم كيش درباب اين سفر سعدي چه ميگويند؟ امروزيهاي كيش كه اغلب جوانان هتلدار هستند؛ مثل دختر خانمي كه از احفاد ميرزا شفيع صدراعظم فتحعليشاه بود و كارش از مازندران به مهمانپذيري هتل كيش افتاده بود، يا جواني از عنبرآباد جيرفت كه راننده تاكسي آن جزيره بود و به ما گفت كه دوره خاكي اين جزيره حدود 90 كيلومتر است و تنها شهر عمدهاش <حريره> نام دارد. اين جوانها كه چيزي نميدانستند. پيرمرد تاجري به من گفت: <آقا، اجداد ما ميگفتند سعدي چند روزي را در كيش گذرانده و بيشتر زير همين درخت انجير كه در محوطه معروف به <درخت سبز> است، مينشسته و شعر ميگفته.>
اين خاطره راست يا دروغ، به هواي اينكه خود سعدي گفته است:
غريبي گرت ماست پيش آورد
دو پيمانه آب است و يك چمچه دوغ
اگر راست ميخواهي، از من شنوجهانديده بسيار گويد دروغ!
(و من ندانستم اين تعبير براي خود سعدي تعريف است يا تنقيد؛ زيرا سعدي يكي از جهانديدهترين توريستهاي عالم است.) من يكراست رفتم و آن درخت را ديدم. درختي است با شاخ و برگ بسيار، به اندازه يك عمارت سه چهارطبقه كه صدها متر از وسعت خاك را گرفته و معلوم است كه درختي هزار ساله است. اين را هم عرض كنم كه انجير معبد درختي است كه رشد سريع دارد و شاخههاي بلند آن آويزان ميشود و هر شاخه كه به زمين ميرسد، در همان خاك ريشه ميزند و خودش ميشود ريشه درختي تازه، و به اصطلاح قديميها هر درخت ممكن است صدريشه داشته باشد. انجير معبد هم براي آن ميگويندكه معمولا هنديها كنار معبدها ميكارند و همان يك درخت روزي تمام معبد را ميبلعد؛ يعني شاخ و برگش ، تمام آن را ميپوشاند. در بلوچستان اين درخت را (آهسته بگويم كه خانم هما زنجاني نشنود) - نميدانم به چه دليل - <درخت مكر زن!> ميگويند و اين شعر عاميانه را هم در حق آن ميخوانند:
فلك، از مكر زن انديشه دارد2
درخت مكر زن، صد ريشه دارد...
اول آنكه اگر آدم بخواهد صد تا دليل براي فارس بودن خليج فارس بياورد، يكي از آنها همين حكايت سعدي در جزيره كيش است. ثانياً وقتي مردم ميگويند سعدي زير اين درخت نشسته، اين حرف مردم سند است و اين درخت از جنبه تاريخي و فرهنگي براي ما حكم جواهر دارد. اتفاقاً خانم دكتر هما زنجانيزاده در باب <بناهاي تاريخي و بازسازي خاطره جمعي> صحبت كرده و از همين دو مورد الان مطلبي به خاطرم رسيد؛ خصوصاً از نطق آقاي صداقت كيش كه نام او مرا به ياد اين ضربالمثل انداخت كه بعضيها از <شيرحوض> به روضه شير فضه گريز ميزنند.
گفتم مقالهام عنوانش <ثروتمندان راه فلفل> بود. مقصود از راه فلفل، راههايي است كه كالاي هندوستان را به مديترانه ميرساندند و اين اصطلاح را اروپاييها آوردهاند: La Route de poivre و بعضي هم راه ادويه((Les Epices گفتهاند؛ كالاهايي گران قيمت كه در بارخانه ارزان است و در بازار دور دست گران و در نتيجه تجار آن ثروتمند ميشوند؛ مثل ثروتمندان راه ابريشم، ثروتمندان راه عاج و حتي ثروتمندان راه نمك. در اين مورد بحث بيشتري نميكنم؛ زيرا در كتاب <اژدهاي هفت سر> به همه اين راهها به تفصيل پرداختهام. بهترين شاهد من براي اثبات آن مقاله همين بازرگان جزيره كيش بود كه سعدي را مهماني كرده و همه حرفهايي كه زده، دليل براطلاع كامل او از امر بازرگاني و تجارت شرق و غرب و كالاهاي ممالك آن روز است؛ از اسكندريه و روم تا ديوار چين و هند و حلب كه تنها نقاط عمده تجارت آن روزگار بودهاند. همين چند جمله، كلام سعدي را كاملا مستند و متكي به اسناد طبقهبندي شده ميكند و بازرگان او هم يك پيلهور ساده نيست، يك اوناسيس قرن هفتم هجري (13 ميلادي) است.
اينكه اولاً،و ثانياً آنكه <بازسازي خاطره جمعي بناهاي تاريخي> خانم زنجاني درست مصداقش را من در همين جزيره كيش يافتهام. ظاهراً مقصود مقاله خانم زنجاني آن است كه بايد هر اثر تاريخي را آن طور كه هست و تا ممكن است، نگاهداري كرد. اگر اين درخت سايه بر سر سعدي انداخته باشد، به چه مجوزي شاخههاي اضافي آن را قطع كردهاند؟ اين را بگويم كه ما شنيديم اگر شاخههاي درخت انجير معبد را قطع كنند، ديگر آن درخت قهر ميكند و شاخه جديد نميزند و اين قهر كردن را درحق خرماي گرمسيريها و درخت گردوي سردسيريها هم به زبان ميآورند كه اگر بچهها به آنها سنگاندازي كنند، سال ديگر بر نميدهند يا كم بر ميدهند. درخت معبد هم اگر شاخه جديد نزند، ميميرد و اصلا اين طور شاخه زدن و آن شاخه ريشه دواندن به اين درخت عمر جاودانه بخشيده است.
شنيدم چون مردم بر شاخههاي آن دخيل ميبستند، براي جلوگيري از اوهام پرستي آنان، شاخههاي تازه را بريدهاند؛ در حالي كه بايد شاخه درخت اوهام را در مدرسه و از سينه بچهها برديد و ديده باطن آنها را با حقايق روشن كرد و اگر بيماري با بستن دخيل از درختي شفا ميخواهد، اين بيمارستان است كه بايد او را اميدوار كند، و اگر دختر و پسري به اميد ازدواج و به خانه بخت رسيدن دخيل ميبندند، اين محيط و اجتماع و مادر و پدر و اداره كاريابي است كه بايد گره از مشكل آنها بگشايد. گياه و درخت انجير معبد چه گناهي دارد كه در گرمترين نقاط عالم، بايد شاخه سايه افكن آن را قطع كرد؟ و تازه اين دخيل بستن به چه كسي ضرر ميرساند؟ در كوهستانهاي ما، درختان بنه چهارصد ساله بود كه مردم بدان دخيل مي بستند. نتيجه آنكه اگر از مشكل آنان گرهي گشوده نميشد، يك درخت چهارصد ساله از رفتن زير كماجدان آش يا تبديل شدن به حبه زغال وافور بر كنار ميماند!
من ميدان حافظ و مجموعه المپيك ورزشي را در كيش ديدم، از ميدان هنگام هم ناهنگام گذر كردم و آب پارك دلفينها هم به لباسم پاشيده شد؛ اما ميداني به اسم سعدي نديدم و اگر هم باشد، حق اين است كه همين محوطه درخت سبز كه روزي سايه بر سر سعدي افكنده است، به عنوان ميدان سعدي خوانده شود.
سخنان من درباره ثروتمندان راه فلفل بودكه از قديميترين آنها شروع ميشد؛ مثل پيثيوس كه درخت تاكي از طلا تقديم خشايارشا كرد تا فرزندش از سربازي معاف شود و نشد و به هفتواد اشكاني ميرسيد كه گويي به رمز و راز كرم ابريشم و بافندگي ابريشمين او و دخترانش دست يافته بودند و ميان ما و لاريها، خصوصاً دكتر اقتداري و دكتر وثوقي، بر سر تصاحب هفتواد اختلاف است كه آنها او را مقيم قلعه اژدها پيكر لار ميدانند و ما دهنه دار بلوچستان و ميناب و قلعهبان ارگ بم ميدانيم. تاريخها هم اغلب چنين ميشناسند، مگر فردوسي نامدار برهان قاطع را به زمين بزند، آنجا كه درباره هفتواد ميگويد:
چو يك چند بگذشت بر هفت واد
مر آن حصن را، نام كرمان نهاد
در آن صورت من در برابر مدعيان لاري خواهم گفت كه: بابا ، اجتهاد در مقابل نص مكنيد!
ثروتمند ديگري مثل آذرماهان كه به انوشيروان قرض ميداد تا سد الان را بسازد و از مازاد پولهاي برگشتي آبادي ماهان را در كرمان ساخت، تا ثروتمندان صدر اسلام راه فلفل كه اغلب صاحبان كاروانهاي بزرگ شتر بودند؛ از جمله عبدالمطلب، عم پيامبر(ص) كه ابرهه قافلههاي بسياري از شتران او را ضبط كرده بود. در همين سرزمين فارس، ما شمسالدين تازيكو را داريم كه ايرج افشار ضبط شمسالدين نازكوي آن را هم ديده است؛ ثروتمندي كه به روايتي صد و بيست هزار شتر او را راهزنان نكودري زدند و به سيستان بردند. او همزمان با سعدي بود و با سعدي مكاتبه داشت. كار شمسالدين به آنجا رسيد كه با يكي از زيباترين دختران پادشاهان قراختائي كرمان ازدواج كرد.
من درباره عصر صفوي و روزگار كيابيايي هلنديان كمتر خواهم گفت؛ زيرا پروفسور رالف كاز(z(Ralph kau از كشور اتريش، تحت عنوان <لار به عنوان مركز تجاري در قرن 15 ميلادي>، يعني عصر تيموري و اوايل صفوي مقاله خواهد داشت. البته بيست دقيقه صحبت معمولا براي بيان مقصود كافي نيست؛ ولي هنر ميخواهد كه آدم بتواند لبّ مطلب را در بيست دقيقه طوري بيان كند كه مفهومي از آن در ذهن شنونده باقي بماند، و ما سخنرانان ايراني معمولا در تنظيم وقت و رعايت جوانب خلاصه كردن موضوعها گاهي درميمانيم.
در باب ثروتمندان راه فلفل، من در كتاب< اژدهاي هفت سر> بحث مفصلي دارم و اينجا تنها به دو مورد عصر صفوي اشاره ميكنم: يكي محمدامين مشهدي است كه يك بار يك كاروان او كه ده هزار شتر داشت، يك ماه يك ماه، مهمان ملكالملوك (=شاهنشاه) حاكم سيستان شد. تصور كنيد كه اگر هر شتر سه يا چهار متر راه را بگيرد، اگر اول اين كاروان تهران باشد، شتر آخر آن در كرج دهن ميجنباند و اين ده هزار شتر كه به طوس ميرفتهاند، در اوايل سلطنت شاهعباس، چغندر و نمك بار نداشتهاند، بلكه بار آنها در مرحله اول فلفل است و بعد دارچين و زنجبيل و هل و قهوه و صدجور كالاي ديگر هندي، و همه اين بارها منزل به منزل ميرفت تا به راه ابريشم متصل ميشد و به حلب و اسكندرون طرابوزان يا قسطنطنيه ميرسيد تا مثقال مثقال آن در حرمسراي نرون -- امپراتور روم -- وقتي ران گرازي را كباب ديگ ميكردند، چاشني و مزه آن غذا باشد.
در همين عصر صفويه، خواجه كريمالدين پاريزي را داشتهايم كه با شاه عباس هم ملاقات كرده و شرححال او در جامع مفيدي، چاپ ايرج افشار هست و در تذكره صفويه كرمان، يكجا صحبت از اين است كه كاروان كرمانيها را يك بار در راه خراسان زدند و تنها هزار تومان قهوه بردند غير از ساير چيزها.
ما حاجيآقا علي رفسنجاني را در عصر قاجار داشتيم، روزي كه مرد، در تمام كاروانسراهاي بين راه بندرعباس و يزد، يك قطار از شتران او زانو زده بودند. وقتي عروس لطفعليخان زرندي، پسر شاهرخخان، در كرمان صورت گرفت، به قول وزيري: <دو ماه در شهر، طوي (جشن) بزرگ و عروسي عظيم داشتند. گويند در زمان عروسي سه خروار ادويه مصرف شد، ساير مأكولات و تنقلات را بر اين قياس بايد كرد.>
حتي در عصر ماشين، دكتر غني در خاطرات خود مينويسد كه حاج مرادعلي دولتآبادي كه دهي است در هشت كيلومتري جنوب سبزوار [و اين ده مسقط الراس نويسنده بزرگ معاصر محمود دولتآبادي، رماننويس نامدار است] آري به قول دكتر غني، اين حاجمرادعلي چند هزار [به روايتي چهار هزار] شتر داشت كه در آن وقت به تجارت بين ايران و روسيه كار ميكردند، كالا از كرمان و سيستان ميآوردند و به بندر <جز> ميرساندند و هر شتر گاهي تا صدمن (= سيصد كيلو) بار برميدارد، خار ميخورد و راه ميرود.
در همين لار، اين چهار بازار سنگي امام قليخان براي فروش چهارمن خرما بيزو ساخته نشده. لاز پسابندر بستك و عباسي و سيراف است كه بارانداز كشتيهاي حامل كالاي هند بود و كيش پيش بندر آن است.
برگرديم به دنباله جريان سمينار كه صحبت از كارگاه شعر كردم.مهمتر از آن عنوان جلسه ادبي است كه به صورت <كارگاه شعر مدرن> نامگذاري شده بود. واقعيت آن است كه من هم يك روزي چيزهايي به اسم شعر ميگفتم و دو سه بار هم كتاب شعرم به نامهاي <يادبود من> و <ياد و يادبود>چاپ شده است؛ اما هرگز فكر نميكردم كه شعر گفتن براي خودش كار به حساب آيد!
براي اولين بار كه متوجه شدم علوم انساني خودش يك كار حساب ميشود، چهل سال پيش و در زماني بود كه در يك سمينار باستانشناسي در كنستانتزا شركت كرده بودم. در آنجا متوجه شدم كه پايان هر جلسه به گفتگوي <كار> منتهي ميشود. منتهي چون آن روزها دوران چائوشسكو بود و فضيلت كار و كارگري، فكر كردم براي اينكه فوقالعاده جلسات در جايي ثبت شود، عنوان كار به حرفهاي مفت ما دادهاند؛اما سالها بعد متوجه شدم كه نه، اين ابتكار مال سالها پيش از تولد من و چائوشسكو و طرفداران اصالت كار است و تعلق دارد به مرحوم مخبرالسلطنه هدايت كه نخستوزيري چهار پنج پادشاه را كرده بود، و او هم شعر ميگفت و ما بعضي شعرهاي او را در كتابهاي ابتدايي خودمان خوانده بوديم. مخبرالسلطنه يك مجموعه از شعرهاي خود را هم چاپ كرده بود، منتهي ميدانيد اسم آن مجموعه شعر چه بود؟ تعجب خواهيد كرد اگر بگويم اسم كتابش بود<كار بيكاري>! آري، او احتمالا زودتر از همه ما، از جمله سمينار لاريها، متوجه شده بود كه شعر چيزي نيست جز <كار بيكاري>! حالا ميخواهد شعر مدرن و نو باشد و ميخواهد شعر كهنه. حقيقت اين است كه بعض شعرها از كار قالي هم كار بيشتر ميبرند.در حالي كه شنوندگان فكر ميكنند لاطائل گويي است!
دكتر كارينا جهاني، زن فرنگي كه از ما فارسي زبانها بهتر فارسي حرف ميزند، در باب زبانها و گويشهاي جنوبشرقي ايران، آنقدر لطيف صحبت كرد كه هر شنوندهاي را به شوق آورد.
تا يادم نرفته يك پيشنهاد به استاد حبيبي، قافلهدار ايرانشناسي بكنم، و آن اين است كه از ايرانشناسان غرب و شرق غافل نباشيد و آنها را تشويق كنيد كه اغلب بيمزد و منت، و روي ميل باطني به تحقيقات ايراني پرداختهاند. به خاطر دارم سال پيش در تورنتو، به همت آقايان بنكداريان و توكليطرقي و چند تن ديگر از دانشگاه تورنتو، سمينار ايرانشناسي برگزار شد. در آن سمينار مرشد ترابي آمده بود تا شاهنامهخواني كند. بيژن رنجبر ايراني آهنگي ساخته بود در باب سيمرغ و پرورش زال و زادن رستم، اين آهنگ و دكلامه تلفيقي دو ساعت، با وسايل موسيقي كهنه و مدرن و با حضور هشتاد تن نوازنده اجرا شد و بيش از شش هزار تن آن را تماشا كردند. وقتي پرواز سيمرغ را با آهنگ موسيقي اجرا ميكردند، گويي صداي بالهاي سيمرغ را ميشنيدم كه سالن را به لرزه آورده بود.به گمان من، فعلا هيچ بنيادي غير از بنياد ايرانشناسي نيست كه حالي از آن همه موسيقيدان بپرسد و دست مريزادي از ايران به آن جمع بگويد. پيشنهادي هم به دانشگاه دادم. دانشگاه تورنتو يك هتل هايت در محوطه دانشگاه دارد كه مخصوص مدعوين دانشگاهي در سمينارهاست. در طرح توسعه دانشگاه تهران، دو هتل هم هست كه ميتوان به همين منظور از آنها استفاده كرد و خارجياني كه در اين سمينارها شركت ميكنند، ميتوانند با امكانات بهتري روبرو شوند.
خانم دكتر ايران كلباسي در باب <ويژگي شاخص گويشهاي منطقه لارستان> صحبت كرد. زني فاضله متفضله از خاندان كلباسي اصفهان كه دورزده و دري به تخته خورده و نصيب يك كرماني شده است. او همسر آقاي دكتر يدالله ثمره، زبانشناس معروف ايراني است. دكتر يدالله ثمره كه از افتخارات گروه زبانشناسي دانشگاه تهران است، خود نيز در باب <لزوم حمايت از زبان فارسي با حفظ جايگاه گويشهاي ايراني> صحبت كرد.
مرحوم ثمره، پدر دكتر يدالله ثمره، در سيرجان، چند صباحي معلم كلاس ششم ابتدايي من بود (1316ش/1937 م.). روزها در ايوان كلاس جلوي آفتاب مينشست و با عينكهاي گرد خود، پير سالخورده فرهنگ- گردش روزگاران را تماشا ميكرد.
دكتر بدرالزمان قريب كه او هم مايه افتخار دانشگاه تهران است، پاي لنگان خود را به سمينار رسانده بود. دكتر قريب در باب كلمه بيستون و صورتهاي مختلف آن در روايات خيلي قديم، مثل كتزياس (=كوهبيستون)، مفاتيح خوارزمي (بهستان و بغستان)، شاهنامه (فغستان)، متون سُغدي، ياقوت (= بهستان)، و ابن حوقل و ديگر متون اسلامي صحبت كرد كه هر فرنگي بشنود، بلافاصله آن را ترجمه ميكند و در نشريه ايرانشناسي خود ميآورد.
بيستون، ناله زارم چو شنيد از جا شد
كرد فرياد كه: فرهاد دگر پيدا شد
پي نوشتها:
1- گلستان، باب سوم در قناعت، چاپ دكتر برات زنجاني، از روي نسخه كهن خطي كه متعلق به قرن هفتم هجري، يعني زمان خود سعدي شناخته شده و ترجمه چيني به خط چيني نيز زير هر سطر آن هست. ص90
2- در بعضي روايات: خدا از مكر زن انديشه دارد!