عبدالرحمن صادقی  : دکتر نون از تاریخ دوازدهم بهمن سال 1387 و پس از کلاهبرداری میلیاردی متواری شده است. او در طی این مدت با هیچ کس مصاحبه ای انجام نداده است. این گفت و گو نیز به صورت احضار ارواح انجام شده است. بنابراین هر گونه تایید این مصاحبه تا زمان دستگیری دکتر نون و اقرار او  تکذیب می شود. توجه شما را به این مصاحبه ی تخیلی که از عالم ارواح ارسال شده است جلب می کنیم.

 

شما متهم هستید که کلاه برداری کرده اید؟

خوب کاری کردم.

چرا این کار را کردی؟

چون بعضی ها دوست داشتند کلاهشان برداشته شود.

به چه منظور در هتل رادیسون طرح بانک خصوصی را بین حاضران پخش کردی؟

این اواخر خرجمان زیاد شده بود. باید به همه پول نقد می دادم. باید کلی مجوز می گرفتم. حتی می خواستیم یک مرکز بزرگ در جنوب بزنیم.

چگونه مردم را فیلم کردی؟

با همان حرکت اول.

شما برای سرمایه گزاری چقدر حال و حوصله داشته ای؟

آخه عجله کار شیطان است.

قبلاً هم شش ماه  به دلیل بدهکاری در زندان بوده ای چرا باز هم کلاه برداری؟

می خواستم آن ده میلیارد را با طلبکارها تسویه کنم. اما بیشتر از بدهی ام خود به خود پول جمع شد. بعضی فرتافرت پول می دادند. واقعا خودم هم از این که این همه پول به حسابم می آید خسته شده بودم و مبالغی را به خودشان برمی گرداندم.

چگونه پای شما به گراش و این طرف ها باز شد؟

آقایانی برای یک مرکز احتیاج به مجوز داشتند. من خیلی فوری مجوز لازم را صادر کردم، آنها هم در مقابل مجوزهای لازم دیگری را صادر کردند. پس از آن پنجاه وسه نفر بدون آن که از هم خبر داشته باشند با من ارتباط برقرار کردند.

چه رابطه ای ؟

رابطه ی اقتصادی

رابطه ی دیگری در کار نبود؟

با مالباختگان و سرشاخه ها نه.

با سر شاخه ها چه باید کرد؟

شاخ اکثر آنها شکسته است.

در 25 اسفندماه سال 1386 برخی گفتند: نجفی دوستت داریم. انا یک سال بعد گفتند : نجفی که چو لب بو/ همه پیلیامو اش بو نظرتان چیست؟

درمورد علی دایی هم این اتفاق افتاد. کاری به مصدق هم ندارم.

الان پول ها کجاست؟

نمی دانم. من خودم هم بدهکارم.

الان داری چه کار می کنی؟

روی یکی از شعرهای منوچهر احترامی کار می کنم.

می تونی قسمت هایی را بخونی؟

با این که خیلی خجالتی هستم ولی می خونم:

توی یه شهر ایرون

نزدیکای لارستون

یه شهری بود دردونه

دیدم همش جوونه

هم شیر داره هم پستون

گاوشو بردم رادیسون

توی هتل رادیسون

کاری کردم کارستون

فلانی که با سواته

شکلات و آب نباته

حرفایی زد اساسی

دروغکی راس راسی

اما اونجا کسی بود

توی ده فرارود

تنها روی سه پایه

نشسته بود تو سایه .....

حرف  آخرتون چیه؟

اجازه می خواهم باز هم به کار اقتصادی بپردازم.