چهار رباعي تازه به زبان گراشي

 

رباعي، يکي از قالب هاي شعر اصيل ايراني است. کوتاهي رباعي، ساختار منسجم و نکته يابي هاي آن، اگر به درستي کنار هم چيده نشود، مشت شاعر را باز مي کند. يکي از زيباترين رباعيات محلي که تا بدين روز ديده ام، اثري است از شاعري اهل اوز به اين ترتيب:

 

دُش واپِش يار خُم چِدستم فُت فُت

سرّ دل ِخُم هر چه که اُم هُد اُم گُت

پهناش بُري دردِ دلي فاش اُم که

اُش گُت که توي راس بُگه، اُم گت: خُت

 

دوشینه کنار يار رفتم آرام

سرِّ دل خويشتن بگفتم با او

درد دل خويش پيش او کردم فاش

مي گفت به من که تو، که را داري دوست؟

گفتم که تو را !

 

اکنون اين چهار رباعي گراشي، براي نقد و بررسي ادب دوستان و منتقدان پيش روي شماست. من در اين چهار رباعي سعي کرده ام، با بهره گيري از درونمايه ي طنز و حفظ خط فکري و ساختار رباعي راه را براي ساختن رباعيات بيشتري باز کنم، اما نمي دانم تا چه اندازه در اين کار موفق شوم. چنانچه با خواندن اين رباعيات در ذهن شما رسوخ کرد و بر زبان جاري شد، بديهي است که به توفيق دست يافته ام و ما توفيقي اِلا بالله العلي العظيم.

1

اي ظَرفِ طِلا، تَل مَبَش و مَنگ مَزَه

بَر بختِ سَفيد دوتئي سَنگ مَزَه

اِز دَسّ بامو کُتَک وَلمي مْ خَه

اَي صَد دَفعه اُم گُت شوويا زَنگ مَزَه

 

اي ظرف طلا، خيس مشو، زنگ مزن

بر بخت سفيد من و تو سنگ مزن

از دست پدر، [باز] کتک ها خوردم

اين صد دفعه، گفتم شبها زنگ مزن

 

2

اَي مردِ گاتُمبَه اِن اِز اَشکم نابِ

يَک سال رِژيم اُشگِرِتِن کَم نابِ

حَوّا تِه وَ خونَه مُ موتو واگَرد

اي مردِ که ماش دِ دائَم آدَم نابِ

 

اين مرد چاق و چله همواره پرخور است

يک سال رژيم غذايي گرفته لاغر نمي شود

حوّا، تو به خانه ي مادرت برگرد

اين مر که من او را مي بينم آدم نمي شود

 

3

تَوْ خيلي خَشِن مارِکَه ي ساگ مَچه

حُرما نِبُدِن هي طَرفِ پاگ مَچه

اي مَحله پُر اِز دُتِن دبيرستاني

اِستَه طَرفِ مَحلَه ناساگ مَچه

 

آفتاب خيلي خوب است، وسط سايه مرو

خرما نرسيده است، به پنگ نخل دست مزن

اين محله از دختران دبيرستاني پر است

هيچگاه به طرف محله ي ناساگ مرو

4

چيرِشت مَزه که چِرچِرُت اُمْ ناوِّ

اِز ناخُنِ پات تا خِرُت اُم ناوِّ

اي يارِ بِلَئه لِزي بُره تُرّه نَنَه ت

پَنجاه سالن که خاطِرُت اُمْ ناوِّّ

 

جيغ مکش که جار و جنجال تو را دوست ندارم

از ناخن پات تا گلويت را دوست ندارم

اي يار برق روزي برو پشت سر مادرت

پنجاه سال است که تو را دوست ندارم

صادق رحماني

 

احمد خان تولدت مبارک

 

 احمد اقتداري، بي شک  پژوهشگري پرتلاش و پيگير است. او درسوم خرداد سال هزار و سيصد چهار خورشيدي در شهر لار به دنيا آمده است. پدرش مرتضي قلي خان و مادرش انيس خانم هر دو گراشي بودند. اقتداري ، همانگونه که خود، در کتاب کاروان عمر نگاشته است: «در امتحانان شش ساله ي ابتدايي در دوران رياست کل فرهنگ فارس آقاي احمد آرام، مترجم و مؤلف مشهور، جايزه ي شاگرد اولي امتحانات ششم ابتدايي در تمام استان فارس گرفته است...»  و آن هنگام ديوان صحبت لاري بيرمي به او هديه داده شده است. دوره ي جواني را در دانشکده افسري گذرانده است، اما اين روزگار را به سرعت سپري کرده است. با اين که چندين سال را با سوداي سياست گذراند و حتي کانديداي مجلس شوراي ملي شد، در سال هزار و سيصد و چهل و دو، به زودي دريافت که سياست بازي هاي روزگار، با روحيه ي او همسان و همساز نيست. در سال هزار و سيصد و هفتاد و شش که احمدخان براي چاپ کتاب «ديوان شيداي گراشي» به قم رفت و آمد داشت به من گفت: «آقاي رحماني، من همواره در زندگي خود را شبيه کاهي بر رودخانه اي خروشان، پنداشته ام ، سعي کرده ام دست روزگار خود، به هر آن کجا که مي خواهد، مرا ببرد. من خود را در اين رودخانه رها ساخته ام .» و درباره ي سياست سخني به نقل از دکتر محمد مصدق برايم باز گفت: «مصدق مي گفت؛ سياست يعني اين که تو را در شبي سياه و ظلماني، با چشم بندي سياه در برهوتي ناکجا آباد رها سازند و تو راهي به هيچ جا نخواهي برد.»

و بدين سان بود که، سياست و قدرت را با تمام شيريني ها و تلخ کامي هايش رها ساخت و به دانش و آموزگاري روي آورد، زماني را رئيس فرهنگ لارستان شد، در سال هزار و سيصد و بيست و هفت.

 اقامت در تهران و محشور شدن با اهالي فرهنگ آن روزگار؛ يعني استاد ايرج افشار، دکتر منوچهر ستوده، دکتر مصطفي مقربي، حبيب يغمايي، همايون صنعتي زاده و دکتر سيد جعفر شهيدي و شرکت در همايش هاي تحقيقاتي مسير زندگي او را تغيير داد.

اولين کتاب هايش

اولين کتاب خود را در سال هزار و سيصد و سي چهار شمسي.با نام فرهنگ لارستانی در لهجه هاي لارستان، گراش، خنج، اوز و بستک منتشر کرد. اين کتاب هنوز يکي از کتاب هاي مرجع زبان لارستاني است پس از آن و در همان سال لارستان کهن در تاريخ و رجال علمي لارستان منتشر ساخت. پژوهش هاي خليج فارس شناسي او از مرزهاي ايران گذشته است و دقت هاي علمي او در اين تحقيقات مورد توجه پژوهشگران است. مقالات علمي او در مجموعه اي به عنوان «کشته خويش» در سال هزار و سيصد و پنجاه و نه منتشر شد. بيش از سي عنوان کتاب در تاريخ و ادبيات در طول سالها پژوهش از او محققي خستگي ناپذير ساخته است. هنوز هم که گاهي کتاب ارجمندي به دست او مي رسد، با همان حرارت جواني آن را مي خواند و نقد مي کند. نقد او بر دانشنامه ي فارس را در همان شماره ي اول صحبت نو ويژه ي گراش چاپ کرديم.

کتاب زبان لارستاني هم که من براي اداي دين به او، از ميان ده ها مقاله اش انتخاب و چاپ کردم، هم اکنون يکي از مراجع مهم دانشگاهي شده است. از او خواستم که مقالات ديگرش را براي جلد دوم زبان لارستاني، در اختيارم بگذارد که گويي قرار است مجموعه آثارش را به مؤسسه اي براي چاپ بگذارد، اما بخشي از عناوين آن مقالات اينهاست: «ده، پرده، پذهر، پذير» /نرنگ  يک واژه ي لاري در يک متن صفوي / داسه و پايه ، دو واژه به جاي رعد و برق / مضمون يک مثل – اندرز گراشي در ادب و عرفان شرقي / و ....

ديدگاه انتقادي و تند او در دفاع از ايران برخي از کنفرانس ها را به چالش جدي کشيده است. همايش سيراف در سال هزار و سيصد و هشتاد و پنج در بوشهر – که خود شاهد آن بودم – و گردهمايي خليج فارس در سال هزار و سيصد وهشتاد و چهار در بندرعباس از جمله اين چالش هاست.

او هيچ چيز را با نام و ياد ايران و دفاع جانانه از آن عوض نمي کند. احمد اقتداري را دوست داريم، چون سياست را وانهاد و به فرهنگ و بخش مهم و بزرگي از ايران يعني جنوب و جنوبيان خدمت کرد. او هر چند طبق سنت خان هاي گراشي، در لار به دنيا آمده است، همواره خود را گراشي مي داند.

شماره ی نخست «هيمه» در فرهنگ و زبان، ضميمه ي صحبت نو، ويژه ي گراش را با همت معنوي او آغاز مي کنيم تا بدرقه ي راهمان باشد.  احمد خان عزيز! تولدت مبارک                            


    

دوبيتي هاي مهجورفداغي

 یک دوبیتی سرای گمنام

 

در اوايل دهه هفتاد که اشتياق گردآوري فرهنگ مردم، هوش و حواس از من ربوده بود، به همراهي دوستم آقاي قاسمي سري به دبيرستاني در فداغ زدم، تا فرهنگ مردم فداغ را گردآوري کنم. از جمله آثاري که گردآوردم، دوبيتي هايي از مرحوم سام نريماني بود. پس از مدت ها آن را براي دکتر احمد اقتداري فرستادم تا مقدمه اي بر آن بنگارد. استاد اقتداري اطلاعاتي که در ذهن داشت بر کاغذ نگاشت. اکنون نوشته استاد و نمونه هايي چند از دوبيتي هاي مهجور را خواهيد خواند. انتشار کامل اين دوبيتي ها را به وقتي ديگر حوالت مي دهم و اين مختصر را با ياد آن يار سفر کرده – که امروزها در آمريکا به سر مي برد و اشتياق ديدارش در تهران دلم را مي خلد – در ضميمه هيمه منتشر مي کنم.

 

 

آقای رحمانی عزیز

ديروز از سفر بندرعباس برگشتم، بسته ارسالي و مرحمتي حضرتعالي را ديدم. تعدادي زيراکس صفحات «وقايع اتفاقيه» براي مطالعه مخلص فرستاده ايد؛ سپاسگزارم. مطلب مهمي ندارد در ديگر گزارشات هم درباره لارستان، نوع اين گونه اخبار آمده است.

 اما «دوبيتي هاي مهجور» آنها را هم خواندم. کيفيت شعر متوسط است و در اين دنياي وسيع شعر فارسي اين اشعار امتيازي ندارد.

اما نام شاعر که جنابعالي در صدر مقال «مهجور» نوشته ايد، نمي دانم تا چه اندازه درست باشد و شايد اين تخلص را «سام فداغي» که به سال  هزاروسيصد و يازده شمسي شناسنامه گرفته است و از «آقاي اقتداري» براي صدور شناسنامه اش مدد گرفته است، خود براي خود انتخاب کرده باشد. بنده حدس مي زنم، شاعر اين دوبيتي ها «سام خان» فداغي باشد. من به روزگار نوجواني که در معيت مرحوم ميرزا علي محمدخان اقتدارالسلطان گراشي به اتفاق فرزندان مرحوم اقتدارالسلطان (مرحومان ابراهيم خان اقتداري و سليمان خان اقتداري) و آقا ي هاشم خان اقتداري (معفوي) به فداغ سفر مي کردم. مردي جوان و خوش اندام و درشت استخوان را به ياد دارم که نامش «سام خان» و داماد مردي پرآوازه به نام «خانعلي» فداغي بود. آن مرد جوان فارسي را بهتر از ديگر مردمان روستا مي گفت و مي نوشت و به همين سبب امور دفترداري مرحوم اقتدارالسلطان را به عهده داشت يعني (ميرزا بنويس) نبود ولي (ميرزابگوي) بود. از ما اطفال همراه اقتدارالسلطان که مي دانست به مدرسه دولتي در شهرلار مي رويم ودرس مي خوانيم (در سال هاي چهارم و پنجم ابتدايي) مي خواست که حروف الفباي لاتين و تلفظ اعداد لاتين را به او ياد بدهيم. فداغ روستاي کوچکي بود از بلوکي که به نام (ارد، فداغ، ديده بان، گزدان، اغصه، بالنگستان و چند آبادي ديگر) خوانده مي شدند. در تواريخ محلي از بيت شعري ياد شده است که آن را منسوب به شاهنامه فردوسي مي دانند:

به جايي فرستادمش کش نيايد نشان

به ميمون دژ و قلعه ي ديده بان

ميمون دژ قلعه اي است در فداغ ، و ديده بان روستايي است در نزد يکي آن و اين بلوک بين بلوک خنج و بلوک صحراي باغ لارستان واقع است و تمام آبادي هاي آن در تصرف خاندان فتحعلي خان بيگلربيگي گراشي بود و ملک مرحوم ميرزا محمدعلي خان اقتدارالسلطان بود از جمله همين فداغ.

(از طبيب زاده) در اشعار نام برده شده است. من به ياد دارم که او رئيس اداره سجل احوال لار بود. تقريبا اين مهجور را همان سام خان فداغي داماد خانعلي فداغي مي دانم که در خدمت مرحوم ميرزا علي محمدخان اقتدارالسلطان (اقتداري) حاکم لارستان و مالک فداغ بود.

در تلفن عرض کردم که من نام مهجور را در نوشته هاي راماسکويچ روسي و اسکارمان آلماني ديده ام، اما آن مستشرقين سال ها پيش از سال هزار و سيصد ویازده و دوران علي محمدخان اقتدارالسلطان (اقتداري) به لارستان سفر کرده و اشعار «مهجور» را شنيده اند که به زبان و لهجه لاري بوده است. به هر حال توفيق شما را در انتشار آثار فکري مردمان لارستان از خداوند خواهانم.

ارادتمند اقتداري

 

 

21 /12/83

 

دوبيتي هاي مهجورفداغي

 

عزيزان اين گراني که به لار است

به سال شين و لام وها هزار است

به سن خويش نشنيده است مهجور

که گندم يک من اندر هشت هزار است

 

فرنگي با تمام ژاندارمش

شدند وارد به لار دادند قرارش

به سال غين و شين و لام وها بود

آيا مهجور! دان تاريخ سالش

 

غلام حيدرم اسمم بود سام

تخلص کرده ام مهجور از نام

پدر باشد گراشي، اي عزيزان

گراشي ام ، فداغم زاد و آرام

 

به بالنگستان رسيدم صبحگاهي

به پشت سر نمودم يک نگاهي

نظر کردم به قبله دامن کوه

بر آمد از دل مهجور آهي

 

به شهر لار و بازار و دکاکين

بديدم چيزهاي خوب و رنگين

بگفتم که خدا قسمت نکرده

مشو زين واقعه مهجور غمگين

 

شدم از ميم و را و گ برادر

مثال سين و يا و ميم لاغر

ايا مهجور تاريخ همان سال

به غين و شين و لام و زاء تو پي بر

 

 

فغان از قلب غمگينم بر آمد

سرشک از ديده خونينم بر آمد

به سن چهل و شش ساله رسيدم

نريماني به فاميلم بر آمد

 

سجلي که طيبي زاده اي بود

حقيقت که نجيبي زاده اي بود

فداغ آمد به اسفند، سال شمسي

هزار و سيصد و يک با ده اي بود

 

فداغي ها بفرمود جمع رفتند

ز اسم و سن شغل خود بگفتند

حضور حضرت آقاي اقتداري

سجل دادند و هويت گرفتند

 

حقيقت مرد با نام اقتدار است

خوش اخلاق و حليم و باوقار است

رعيت پرور و با رأي و تدبير

به اخلاق خلايق سازگار است