صحبت نو: مسعود غفوري :مقدمه: مطلب حاضر خلاصه‌ي بخش‌هايي از مقاله‌ي بلندي است كه فليكس گيلبرت (Felix Gilbert) براي لغت نامه تاريخ ايده‌ها (Dictionary the history ideas) تحت مدخل انقلاب (Revolution) نوشته است. او در اين مقاله به روشني سيرقطور مفهوم انقلاب را خاصه در جوامع غربي از دوران يونان باستان تا قرون وسطي و رنسانس و سپس دوران مدرن دنبال مي‌كند و نقاط عطف اين ايده را در غرب بر مي‌شمرد.

انديشمندان بزرگ سياسي دوران كلاسيك با معادل مفهوم كنوني "انقلاب" باشند بيگانه بودند. البته در آشنايي آنها با مفاهيمي چون طغيان عليه يك حاكم (نتروهرودوت و توسيديدس)، تغيير قوانين (نزد افلاطون و ارسطو) و مردمي كه خواستار چيزهاي جديد بودند (نزد سيسرو) شكي نيست، اما آنها جهان را در حركتي دائمي مي‌ديدند، و طول دوره حكمراني و كارآيي يا عدم كارآيي قوانين را وابسته به كيفيات انساني- و نه به ساختارهاي قانوني- فرض مي‌كردند. تعداد اين ساختارهاي قانوني محدود بود و همه‌ي آنها بدون نقص محسوب مي‌شدند، اين ضعف انسانها بود كه انحطاط را اجتناب ناپذير مي‌كرد. از مشهورترين مثالهاي اين گونه انحطاط، تنزل از پادشاهي به خودكامگي است.

استفاده از كلمه "انقلاب" در اواخر دوران قرون وسطي شروع شد. تاريخ دانان رنسانس- گوي چيارديني، ماكياوي و نادري- فرم ايتاليايي كلمه- rivoluzione – را براي توصيف رخدادهاي سياسي به كار مي‌بستند. دو نوشته‌هاي ايشان، انقلاب نشان دهنده‌ي وقوع يك بي‌نظمي سياسي يا تغييري در حاكميت بود؛ بدون اينكه نشانه‌‌اي مبني بر موفقيت يا ارزش، مطلوبيت، خصوصيت و يا هدف اين بي‌نظمي يا تغيير را دارا باشد.

انقلاب كلمه‌ي خنثي و صرفاً توصيفي بود و با كلماتي چون جنبش (tumulto) ، دگرگوني (mutazione) و حركت (moto) قرين معني بود.

استفاده از كلمه‌ي انقلاب در قرن شانزدهم عموميت يافت، نه فقط به خاطر به خاطر اينكه با قالب تفكر مسيحيت تناسب داشت، بلكه به اين دليل كه با ايده‌هاي اومانيست‌هايي كه تفكر سياسي كلاسيك را احيا كرده بودند مطابقت داشت. برداشت آنها از انقلاب چهارچوب بسيار فراگيري بود كه مي‌شد تفكر ادواري (cyelical thought) نويسندگان سياسي كلاسيك را در آن جا داد.

اهميت حياتي واژه‌ي انقلاب در فرهنگ لغات سياسي وقتي مشخص شد كه رويدادهاي قرن هفدهي انگلستان- آنچه اكنون انقلاب انگلستان مي‌ناميم- نياز به بحث و بررسي پيدا كرد. انقلاب هم براي توصيف و هم تفسير اين رويدادها به كار رفت. بدون شك، اتفاقاتي كه در انگلستان رخ داد- اعدام يك پادشاه، ظهور يك خودكامه، سرنگوني شاه توسط دامادش- شديداً انديشه‌ي سياسي را به تكاپو واداشت.

انقلاب آمريكا شروع دوره‌اي جديد، و نه نهايي، براي نسل‌هاي بعد بود، هر چند كه راهبران جنبش در ابتدا اين اعتقاد را داشتند.

آنها اعتقاد داشتند. كه با اين جنبش، از خودشان در مقابل توطئه حكام بريتانيايي مبني بر استوار يك رژيم خودكامه در مستعمرات دفاع مي‌كنند، و اينكه آنها براساس حق مقاومت (right resistence) – كه جان لاك (lucke) آن را صورت بندي كرده بود- عمل مي‌كنند. مستمرات آمريكايي خواهان بازگرداندن اساس قديمي و قانوني حكومت بودند. انقلابي به معناي يك تغيير گسترده به وقوع پيوست.

دلالت‌هاي كامل اين تغيير و همچنين نقش پيشگامانه‌ي اين رويدادها در قاره‌ي آمريكا تنها آن هنگامي مشخص شدند كه اين حركت در اروپا با انقلاب فرانسه امتداد پيدا كرد.

با انقلاب فرانسه، ايده‌ي انقلاب صورت تعريف شده‌تري به خود مي‌گيرد و به ايده‌ي مركزي انديشه سياسي تبديل مي‌شود. گرايش به مرتبط دانستن ايده‌ي انقلاب با حركت چرخه‌اي تاريخ رو به كاهش نهاد- هر چند كه، آنچنان كه خواهيم ديد، به كلي از ميان نرفت. پيشرفت فكري جديد و مهمي كه انقلاب فرانسه به ارمغان آورد تركيب دو مفهومي بود كه در گذشته شانه به شانه‌ي همديگر حضور داشتند: انقلاب به معناي تغييراتي در دولت، و انقلاب به عنوان پديدآورنده‌ي نظم اجتماعي جديد و دوره‌اي جديد در تاريخ جهاني.

توافقي عمومي درباره‌ي چيستي انقلاب پديد آمد. هر چند تعريف‌هاي مدرن متعددي از انقلاب وجود دارد ولي همگي آنها داراي عناصر مشابهي هستند. آنها انقلاب را تغييري سريع و خشن در موقعيت اجتماعي قدرت مي‌دانند كه خود را به شكل دگرگوني راديكال و شديد در فرآيندهاي حكومت و در شالوده‌هاي رسمي حاكميت و مشروعيت، و همچنين در درك عمومي از نظم اجتماعي نشان مي‌دهد. انقلابات دوره‌ي جديدي را در تاريخ مي‌گشايند. آشكارا تمام عناصر تشكيل دهنده‌ي اين تعريف- سرنگوني سياسي خشن، دگرگوني زندگي اجتماعي، تغييراتي كه تمام انسانها را تحت الشعاع قرار مي‌دهد- ويژه انقلاب فرانسه بودند. مفهوم مدرن انقلاب اينگونه شكل گرفت.

(سالهاي مياني قرن نوزدهم) زماني بود كه ماركس برروي تئوري انقلابي‌اش كار مي‌كرد. ايده‌ي او آشكارا از فضاي فكري دهه‌ي پنجاه قرن نوزده تغذيه مي‌كرد. ولي اين ايده فصل جديدي را در تاريخ ايده‌ي انقلاب گشود؛ چون با محول كردن وظيفه‌ي انقلاب به طبقه كارگر (پرولتاريا)، رويكرد طبقه‌ي متوسط را دوباره تغيير داد و طبقه‌ي مرفه (بوژروازي) را كاملاً در نقطه‌ي مقابل انقلاب قرار داد. برداشت ماركس از ايده‌ي انقلاب با اصطلاحات و مفاهيم متعددي ارتباط دارد و بايد در سايه‌ي آنها درك شود. اين مفاهيم عبارتند از: انقلاب جهاني، تمايز بين انقلاب سياسي و اجتماعي، درگيري طبقاتي، انقلاب بوژروازي و انقلاب سوسياليستي، انقلاب نهايي.

هم‌نشين واژه‌ي انقلاب با بسياري مفاهيم ديگر نشانه‌ي اهميت حياتي آن در نظام كلي ماركس است. همانند هگل، ماركس تاريخ جهاني را به صورت پروسه‌اي به هم پيوسته مي‌ديد كه انقلاب موتور محرك اين پروسه در حركت از يك مرحله به مرحله‌ي ديگر بود. البته، عناصر ديگري هم در تفكر ماركس وجود داشتندكه برداشت او از انقلاب را شكل دادند. براي مثال اين ايده كه هر مرحله‌اي از تاريخ- فرم‌هاي سياسي آن، نهادها و بينش فكري آن- توسط فرم‌هاي توليد آن تعيين مي‌شود، و درگيريها و كشمكش‌هاي تاريخي را مي‌توان در سايه‌ي تفاوت‌هاي بين طبقات اجتماعي توضيح داد: بدين ترتيب تاريخ اجتماعي اساساً تاريخ درگيري طبقاتي است. و دلالت ديگر اينكه اين درگيري همواره بين دو طبقه وجود داشته است: بين گروه كوچك‌تر حاكم كه از نظام غالب توليد سود مي‌برند، و گروه بزرگ استعمار شده.

( از اواخر قرن نوزدهم) واژه‌ي «انقلاب، به وقايعي كه خارج از حوزه‌ي سياست اتفاق مي‌افتادند نيز اطلاق مي‌شد؛ و به نظر مي‌رسد تئوري انقلابي ماركس- با تاكيدش بر رابطه‌ي تنگاتنگ وقايع سياسي، اقتصادي و فكري – نقش زيادي در اين زمينه داشت. اولين قدم بزرگ در گسترش كاربرد اين واژه با اطلاق آن به تغييرات مهم و گسترده در زمينه‌ي پيشرفت‌هاي اقتصادي برداشته شد. مفهوم «انقلاب صنعتي» احتمالاً شناخته شده‌ترين كاربرد اين واژه در حوزه اقتصاد است.

واژه انقلاب در اين گونه تركيبات بر ناگهاني بودن و خصوصيت راديكال پيشرفت‌هاي جديد تاكيد دارد و در آن هيچ دلالت ديگري جز بر تغييري كه بر اثر كنشي سريع و كوتاه رخ مي‌دهد وجود ندارد.

در تاريخ ايده‌ي انقلاب، حداقل تا زمان تنظيم اين نوشته (2003)، انقلاب روسيه به عنوان آخرين و برجسته‌ترين نقطه‌ي عطف شناخته مي‌شود. اين انقلاب، انقلاب سياسي بود كه در همه‌ي زمينه‌هاي زندگي تغيير ايجاد كرد، و بدين ترتيب،‌ انقلابي اجتماعي نيز بود.

اين انقلاب به تمامي دنيا سرايت كرد و دوره‌ي جديدي را در تاريخ جهاني گشود: اين يك انقلاب جهاني بود. انقلاب سياسي، انقلاب اجتماعي و انقلاب جهاني همگي در آنچه پيروان‌اش آن را «انقلاب كبير اكتبر» سال 1917 مي‌نامند با هم تركيب شدند.

دگرگوني آسمان از رژيم پادشاهي به جمهوري در سال 1918 انقلاب محسوب نمي‌شود، چون علي‌رغم آزادسازي و مردمي‌سازي (democratization) موجود در آن، تغيير نظام سياسي به تغيير ساختار اجتماعي آسمان نينجاميد.

در قرن نوزدهم، انقلاب همچون كنشي سريع و خشن مجسم مي‌شد كه سيستم حكومتي موجود را ساقط مي‌كند و متعاقب آن ساختار اجتماعي را تغيير مي‌داد و دوره‌ي جديدي در تاريخ مي‌گشود. از انقلاب روسيه به اين سو، مفهوم انقلاب سمت فروپاشي رفته است. كنش ناگهاني- اگر اتفاق بيفتد- نه به عنوان نقطه‌ي اوج،‌ بلكه نقطه‌ي شروع محسوب مي‌شود، و كامل شدن يك انقلاب پروسه‌اي طولاني به حساب مي‌آيد. براي مثال، تغييرات آرام و تدريجي ساختار اقتصادي در كشورهاي در حال توسعه را انقلاب محسوب مي‌كنند؛ و اين موضوع هم براي شرق- جايي كه اين پروسه را «ساختن جامعه‌اي سوسياليستي» مي‌نامند- و هم براي غرب- جايي مه آن را «مدرنيزاسيون» ناميده اند- مصداق دراد. واژه‌ي انقلاب آن قاطعيت و برندگي قرن نوزدهمي‌اش را از دست داده و به هر تغيير گسترده‌اي اطلاق مي‌شود.

اين موضوع در بحث‌هاي محققان درباره‌ي تئوري انقلاب هم منعكس شده است. آنها بيشتر علاقه‌مند به بررسي دلايل گسترده‌ي زيربنايي انقلاب هستند، تا خود عمل انقلابي؛ و بر عدم هماهنگي بين نظام اجتماعي از يك سو، و نظام سياسي از سوي ديگر تاكيد دارند.

آنها سعي مي‌كنند مراحل مختلفي كه اين ناهماهنگي و سوء كاركرد در آنها شدت مي‌يابد را كشف كنند. و جوابي بر اين پرسش بيابند كه در چه نقطه‌اي انقلاب اجتناب ناپذير مي‌شود. برخي دانشمندان اجتماعي خواهان حذف كامل واژه‌ي انقلاب از فرهنگ لغات تحقيقي و جايگزيني آن با واژه‌ي «جنگ دروني» (internal war) هستند. اين اصطلاح با انقلابات پيشين تناسبي ندارد، ولي بايد پذيرفت كه در شرايط كنوني- كه انقلاب به سلاحي در ميانه‌ي كشمكش‌هاي قدرت تبديل شده است- مصداق بارزي دارد. چه در شرق و چه در غرب، اين ايده فراگير شده است كه مي‌توان دنيا را با يكسري اقدامات به دقت برنامه‌ريزي شده اداره كرد و تغيير داد. ايده‌ي انقلاب آن خودانگيختگي (spontaneity) كه گذشته را از دست داده است؛ گذشته‌اي كه در آن مردم اعتقاد داشتند كه اختيار عنان تاريخ را بدست دارند. آنها، به عنوان عاملان اين نيروي برتر، به ساختن دنيايي كاملاً جديد اطمينان داشتند؛ و همين اعتقاد به مدينه‌ي فاضله (utopia) بود كه ايده‌ي انقلاب در قرن نوزدهم قدرت مي‌بخشيد، و آن را به نيرويي قدرتمند در انديشه‌ي سياسي بين سالهاي 1789 تا 1917 تبديل مي‌كرد.