|
|
|
|
|
صحبت نو: محمدعلی انصاری را بسیاری از گراشیهای سفررو میشناسند. از قدیمیهای دوبی است و بعد از این که کار رستورانداری را انتخاب کرده، کار و بارش رونقی دارد. یکی از رادیوهای خارج از کشور مصاحبه با او دارد که از روزهای پیش از اقتدار اقتصادی دوبی میگوید. گپ شیرین پسر کل طالب و داماد کل مراد در سطرهای این مصاحبه نمایان است. شاید فرصتی دست داد و سراغ دیگران هم رفتیم.
اکبر دلداده:دوبی که امروزه به شهر آسمانخراش ها، دارای مراکز خريد بزرگ، آپارتمان های فراوان، جزیره های مصنوعی و ماشين های رنگارنگ شهره شده است در ۷۰ سال پيش تنها يک روستا بود؛ روستایی با پنج هزار نفر جمعيت. اين را محمدعلی انصاری، صاحب ایرانی رستوران «استادی» می گويد. محمد علی انصاری در سال ۱۳۱۹ و زمانی که قحطی ايران را گرفته بود از جنوب ايران به دوبی مهاجرت کرد تا همراه پدرش که در این روستا بقالی خرید، کار کند. سرنوشت باعث شد تا او ۷۰ سال در اين نقطه ساحلی خلیج فارس ماندگار شود و روز به روز شاهد تغييراتی باشد که از دو دهه پیش تاکنون آن را به یکی از قطب های تجاری در دنیا تبدیل کرده است. او از ۳۰ سال پيش رستوران استادی را در اين شهر باز کرده است که «کباب ماستی با پلو» آن يکی از پر طرفدارترين غذاهای دوبی است. کباب استادی نه تنها دوستداران فراوانی بين مردم دوبی دارد، بلکه اصحاب رسانه و روزنامه نگاران اين شهر را نيز، بارها به اين پاتوق کشانده است. ديوارهای اين رستوران پر است از تکه روزنامه های انگليسی و عربی که شامل عکس و گزارش از آقای انصاری و خاطرات او از دوبی قديم می شود. نکته جالب ديگر اينکه کارگران اين رستوران به چهار زبان صحبت می کنند. انگليسی، فارسی، عربی و هندی «اردو» و تا حدودی هم روسی. تنوع مشتری ها باعث شده است که به مرور زمان اين کارگران همه اين زبان ها را ياد بگيرند. اما دليل ديگر شهرت اين رستوران ميزهای آن است. زير شيشه هر ميز تعداد زيادی اسکناس قديمی است که ناخودآگاه بيننده را به ياد گذشته می اندازد. محمد علی انصاری درباره آن روزهای دوبی که تصوير خيلی روشنی از آن در دست نيست و علت مهاجرت خود به این نقطه می گوید: محمد علی انصاری: جنگ جهانی دوم بود و قحطی مملکت را فراگرفته بود، نان گير نمی آمد. برای ما که در جنوب ايران زندگی میکرديم در واقع تنها جا برای فرار از گرسنگی همين دوبی بود. ولله از سر بدبختی آمديم اينجا و اينجا هم خيلی بدبختی کشيديم. چطور خودتان را به اينجا رسانديد ؟ از شهر خودمان «گراش» در جنوب ايران ۱۴روز پياده آمديم تا رسيديم به چارک. بعد از چند روز، يک کشتی بادبانی آمد و ما ۲۰ نفر را سوار کرد. اصلا باد نمی آمد و سرعت حرکت کشتی خيلی کم بود و همين شد که هفت روز طول کشيد تا رسيديم به جزيره ابوموسی و از آنجا چهار روز توی راه بوديم تا به دوبی رسيديم. فقط دو روز مقابل همين دوبی ايستاده بوديم چونکه باد مخالف می آمد و ما را به عقب می برد. يازده روز تمام روی آب بوديم و فقط از دريا ماهی می گرفتیم تا شکم مان را سير کنيم، حالا مردم با يک ساعت پرواز و با بهترين پذيرایی در هواپيما از ايران به دوبی می رسند. آقای انصاری در آن زمان به چه کاری مشغول شديد؟ بابای خدا بيامرزم يک بقالی کوچک را با ۹۰ روپيه خريد. اون موقع دوبی پول رسمی نداشت و از روپيه هندی در اينجا استفاده می شد. هر روپيه هم يک تومان خودمان ارزش داشت. يعنی ما با ۹۰ تومان در اينجا صاحب مغازه شديم. من بچه بودم و می رفتم توی محله های اينجا از خانواده هايی که مرغ داشتند، تخم مرغ هاشون رو می خریدم و می آوردم توی مغازه برای فروش. يا مثلا نون خرمايی درست می کردیم و چند تا می زاشتیم روی سرمون و می بردیم به مردم می فروختیم. اون روزها با شتر از عمان مواد غذايی به دوبی می رسید و توسط الاغ در بين مردم پخش می شد. حالا هواپيماهای سوپر جامبو از اون سر دنيا گوشت و مرغ می آورند برای رستوران مک دونالد. سخته باور کردنش. آن موقع هر چاهی را که می کندیم فقط يکی دو روز آب داشت و هميشه آب کدر رنگ می خورديم، امروز دستگاه های پيشرفته آب شور دريا را با سرعتی باور نکردنی تصفيه می کنند تا دو ميليون نفر جمعيت شهر مشکلی نداشته باشند. شما آن روزها را ديده ايد و اين روزها را هم می بینید. به نظرتان دليل پيشرفت دبی چيست؟ ایرانی ها از همون اول تاثير زيادی در آباد کردن دوبی داشتند. پس از کشف حجاب توسط رضا شاه يک سری ايرانی فرار کردند اومدند دوبی و کلی سرمايه با خودشون آوردند. بعد از اون، مسئله جنگ جهانی پيش اومد و يک سری ديگه اومدند اينجا. بعدش هم که مشکلاتی در بندر لنگه خودمان بوجود آمد که باعث رونق گرفتن بندر دوبی شد. قبل از اون، کشتی ها کمتر اینجا می آمدند و همه می رفتند بندر لنگه. خب همين شد که پايه دوبی گذاشته شد. سال ۱۹۴۰ که من اومدم اينجا، جمعيت اینجا پنج هزار نفر هم نبود که اون هم حداقل سی چهل درصدش ايرانی بودند. بابا ديگه بيشتر از اين می خواهيد که آثار تاریخی فعلی دوبی مال ايرانی هاست. محله بستکيه همين بغل خودمون رو ايرانیهايی ساختند که از شهر بستک در جنوب کشور خودمون اومده بودند و حالا شده دهکده ميراث فرهنگی دوبی. ۷۰ سال پيش که آمديد اینجا دوبی ، يک بندر کوچک بود و الان ابر شهری تجاری است با بلندترين و گرانترين برج های دنيا. با ديدن اين مناظر چه احساسی به شما دست می دهد؟ انگار دارم خواب می بینم، هنوز هم باورم نميشه. خيلی خوب يادم هست اولين هواپيمايی که اومد اينجا روی آب خور- رودخانه- فرود اومد، چونکه در اون زمان فرودگاهی وجود نداشت ولی حالا آسمون اين شهر حتی يک دقيقه هم خالی نيست و دوبی يکی از شلوغترين فرودگاه های دنيا رو داره. يا مثلا زمانی اينجا فقط يک دونه ماشين وجود داشت که مال شيخ راشد حاکم اون زمان دوبی بود ولی حالا ۸۰۰ هزار ماشين در اين شهر هست و اين قدر ماشين های لوکس و آخرين مدل ريخته اينجا که ديگه حتی مرسدس بنز هم کلاس نداره و مردم می رند کلی پول خرج می کنند تا شماره پلاک رند برای ماشينشون بخرند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:23 توسط
|
|
||