|
|
|
|
|
محمد امين نوبهار ـ مصطفي کارگر: به نظر آدم سادهای میآید. مردی قد کوتاه با پیراهنی سفید و شلوار پارچهای سیاه رنگ. تریپش به آن آدمهای خشک و مقدس اول انقلاب میخورد. با همان ته ریش و با همان نگاههای سنگین. اما بر خلاف تصورمان آنقدر انعطاف پذیر است که توانسته با وجود مشغلهي تحصیلیاش همزمان به چند کار بپردازد. امیر اسکندری طلبه جوانی است که سال 1359 در تبریز متولد شده است. مصاحبه با این چنین آدمی آنقدر که غافلگیرکننده و تعجبآور است به همان مقدار هم خواندنی است. مصاحبت رودرروی ما قبل از اذان مغرب و عشا شروع میشود و ساعتی پس از آن پایان مییابد. هنگام اذان که میشود برای اقامهي نماز مصاحبه را قطع میکند و توي اتاق مصاحبه روي سجادهي دفتر نشريه نماز ميخواند و دقایقی بعد به ادامه مصاحبه میپردازد. فکر میکنم اولین کسی است که زمان مصاحبهاش با اذان میخورد و نماز را ترجیح میدهد. بعضا شنیده میشود که نوشتن راجع به چنین آدمهایی آنقدر که برای آنان تخریب است، تشویق نیست، اما ما اینجا قصد تعریف و تمجید نداریم و چیزهایی که میخوانید همان واقعیات دیده شده است. به نظر میرسد مصاحبه با افرادی این چنین، تلنگری برای جوانانی است که اندکی از توانایی خود دور ماندهاند. این مصاحبت چند ساعته بیشتر در فضای خاطرات به سر میبرد که تنها به چندتای آنها اشاره شده است.صحبت را مصطفی کارگر شروع میکند: از چه سالی وارد حوزه علمیه شدید و علت این تصمیم چه بود؟ بنده بعد از دیپلم به حوزه علمیه تبریز رفتم. من از دوران دبیرستان با برخی برنامههای مدرسه مشکل داشتم و بههمین دلیل احساس کردم که فضای حوزه علمیه برایم بهتر است. {معلوم است از آن دانش آموزانی بوده که مسئولین از دستش ذله بودهاند. نه به خاطر اذیت. بلکه به خاطر تاکیدش بر نماز و ... .} میپرسیم: مثلا چه مسايلی؟ مثلا اینکه تبعیض میان دانشآموزان وجود داشت و یا به وقت نماز توجهی نمیشد. بیشتر اوقات مجبور میشدم از کلاس فرار کنم تا نمازم را بخوانم. یکبار برای نماز از صف مدرسه فرار کردم. معاونمان دنبالم گذاشت و همین که دستش را بلند کرد که سیلی بزند ا... اکبر را گفتم و نمازم را شروع کردم. دستش را کشید و به چند ناسزا بسنده کرد. در حوزه علمیه این مشکل حل شد؟
به چه چیزهایی گیر میدادید؟ بعضی وقتها که پولی از جایی به حوزه میرسید در خرج آن دقت نمیکردند و در راهی که مهمتر بود خرج نمیشد یا به آن آقایی که بالاشهر تبریز زندگی میکرد و وضع مالی خوبی داشت حقوق کامل میدادند اما آن کسی که وضع بدی داشت به دلایلی که خودشان چیده بودند از این مزیت محروم بود. پس حوزه علمیه تبریز بودهاید؟ بله، حدود شش سال آنجا بودم. الان چند سال است که در حوزه تحصیل میکنید؟ حدود 11 سال. که پنج سال آخر را در قم مشغول تحصیل هستم. {یاد حرف یکی از طلبههای گراشی میافتم که میگفت: «قم بهشت طلبههاست، هر چه یک طلبه بخواهد پیدا میکند.»} {قبلا از مصطفی شنیدهام که او فرانسوی کار میکند.} میپرسم:
بله، از دو یا سه سال قبل در دانشگاه علوم باقر حوزه علمیه قم به صورت حرفهای به تحصیل زبان فرانسه مشغول هستم الحمدلله الان تمومه. زبان فرانسه با تحصیل در حوزه علمیه مغایرتی نداشت؟ خیر، من خودم به تحصیل زبان انگلیسی علاقه زیادی داشتم اما بعد از آشنایی با زبان فرانسه به تحصیل آن پرداختم. البته زبان فرانسه را زمانی شروع کردم که درسهای حوزه سبکتر بود. زیر نظر استاد کار میکردید؟ بله، ولی علاوه بر آن خودم هم با کاست و به صورت مکالمه کار میکنم. حالا چرا فرانسه؟
علاوه بر تحصیل حوزوی و زبان فرانسه، مثل اینکه کارگردانی هم میکنید؟ قراره با چند نفر از دوستان شبکهای ماهوارهای راه اندازی کنیم تا مقابل شبکههای مفسد خارجی بایستیم. برای همین مشغول آموختن کارگردانی و مستندسازی هستیم. شبکهتان راهاندازی شده؟ هنوز نه، خیلیها هم میگویند نمیشود. اما از آنجایی که ما هم مثل رئیس جمهورمون میگوییم «میشود، میتوانیم» پس حتما «میشود و میتوانیم». ورزش هم میکنید؟ چه ورزشی؟ قبلا تکواندو کار میکردم. اما الان به بوکس علاقهمند شدم و بوکس کار میکنم. تا چه مدرکی؟
چطور شد از گراش سر در آوردید؟ ازدواج. چه جالب، پس همسرتان گراشیست؟ بله. چطور میشود یک طلبه تبریزی با یک خانم گراشی آشنا شود؟ آن زمان خانواده همسرم قم بودند. یکی از دوستان معرفیشان کرد. خانمتان تو قم چه کار میکرد؟ ایشان خادم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بودند.
آن وقت که رفتم خواستگاری، حوزه به هر طلبه مجرد 8 هزار تومن میداد. من هم همین را به ایشان گفتم و گفتم که اگر ازدواج کنم حقوقم میشود 13500 تومان. با آن چند هزار تومانی که از مادرم قرض کرده بودم توانستیم یک زندگی خوب را راه بندازیم. البته خدا خودش کریم است. و حاصل این ازدواج؟ یک دختر به نام فاطمه که امسال کلاس اولش را تموم کرده و یک پسر به نام علی که دو ساله است. {بحث به مهد کودک میکشد}او میگوید: با مهدکودک مخالفم. ما در روانشناسی داریم که کودک تا قبل از دبستان به مادر و خانواده نیاز دارد. به قول یکی از علما: «تا زمانی که مهدکودک هست، خانه سالمندان هم هست.» چون دیگر محبت و صمیمیت بین اعضای خانواده از بین میرود. چه آرزویی دارید؟
حتما باید دست راست باشد؟ بله. فقط وزیر دست راست.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:33 توسط
|
|
||