تبليغاتX
روزنامه ی صحبت نو
جستار ها يي از لار ، گراش ، اوز ، بیرم ، جویم ، بنارویه ، و خنج

شهيد سيد ناصر سعادت

شهيد سيد ناصر سعادت در سال 1337 در شهر گراش متولد شد. وي دانشجوي رشته رياضي بود كه در پي وقوع  انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه‌ها به گراش بازگشت و در كسوت دبيري به تدريس درس‌هاي رياضي، ادبيات و ديني مشغول شد. اين معلم دوست داشتني پس از چندين بار اعزام به جبهه در آذر ماه 1360 در منطقه گيلان غرب جاويد الاثر شد. این یادداشت‌ها فرازهايي از كتاب «سردار بي نشان» نوشته امير حمزه مهرابي است.   

 

صادق رحماني:

اوايل انقلاب بود. سال 1359 هجري شمسي شايد. مدرسه‌ها چندان جدي گرفته نمي‌شد. مواد درسي با توجه به تحولات سياسي اجتماعي چندان مورد توجه معلمان نبود. ما هم به كلاس مي‌آمديم و مي‌رفتيم. در اين ميان شهيد سيد ناصر سعادت معلمي كه هميشه و هنوز برايم، مثل الگويي خودماني جلوه مي كند، در كلاس درس حاضر مي‌شد و به ما درس نهج‌البلاغه مي‌داد. اعتقاد عجيبي به سخنان مولا علي (ع) داشت و همواره كلمات قصار و خطبه‌هاي نهج البلاغه را برايمان تفسير مي‌كرد. با آن همه حركت، پويش و شتابي كه در كلام مولا نهفته بود و آن حس و حالي كه خود داشت، جوشش و شورشي در ما مي‌افكند.

معلم ما، سيد ناصر سعادت، مردي كه شولايي از سكوت بر تن داشت و جز به ضرورت سخن نمي‌گفت. هميشه ساكت، ‌هميشه تنها، هميشه آرام، با دروني پر التهاب، حتماً. مردي با دسته كليدي كه هميشه در دست داشت و آرام و بي‌درنگ! در خيابان شهر قدم مي‌زد، تنها، در پياده‌رو، بي آن كه اطراف را بپايد. مردي كه دوست داشت، مو به موي كلام مولا علي(ع) در نهج البلاغه را در زندگي خودش عملی كند. اين را در فيلمي مستند كه از فقيران سيستان و بلوچستان گرفته است،‌مي‌توان به درستي درك كرد. اي معلم بزرگ! تو هميشه براي من الگويي خودماني و صميمي هستي! امروز من دسته كليدي در دست دارم و در خيابان قدم مي‌زنم آرام و پرالتهاب ....

مرحوم حميد رايگان:

در جبهه چهره بشاش و با طراوت او دل و روح همنشينان را نوازش مي‌داد. اما هق هق آرام و مرواريد اشك شبانه‌اش ديدني‌تر بود. اغلب جلسات درس وي به هنگام تفسير دعاهاي صحيفه سجاديه در مدرسه ايثار شهر گيلانغرب كه بعد از نماز مغرب و عشا برگزار مي‌شد با چشمان اشك‌آلود توأم مي‌گشت. در شرايط سخت و بحراني جبهه‌ها سنگ صبور و مشكل‌گشاي بچه‌هاي رزمنده بود. طوفاني‌ترين بچه‌ها وقتي به نزدش مي‌رفتند و از سخت‌ترين مصائب لب به شكوه مي‌گشودند، با نسيم كلامش، عطر حديث يا آيه‌اي يا داستاني بر جان وي مي‌وزيد و او را به ساحل آرامش هدايت مي‌كرد.

ابراهيم مهرابي:

وقتي گذشته حيات طبيه شهيد سيد ناصر سعادت را بازخواني مي‌كنم، نقاط بسيار روشني را مي‌بينم، ولي در ميان همه حسنات اين سيد دوست‌داشتني، اخلاص و بي‌ريايي او، چكاد درخت وجود اوست.

در زمان استراحت بين دو زنگ پس از صرف چاي بلافاصله به ميان دانش‌آموزان مي‌آمد و با همان تبسم بسيار آرام‌بخش و هميشگي خود، بين بچه‌ها روي سكوها مي‌نشست و با شاگردانش سخن مي‌گفت.

در سال 1360 اوايل جنگ، با هم در جبهه آبادان بوديم، بعضي‌ها در ارائه خدمات تعريف نشده شرط و شروطي داشتند و اهل ترديد و بگو و مگو بودند، اما اين مجسمه اخلاص، هميشه دنبال كار مي‌گشت و گويا شاكله وجوديش اقتضايي جز اين را نداشت.

يعقوب صادقي:

زماني كه ايشان در دبيرستان تدريس مي‌كردند، يكي از محبوب‌ترين معلمان بود و از نظر رفتار و اخلاق، الگوي اغلب شاگردان و حتي عده‌اي از دبيران بود. يادم مي‌آيد كه بعد از اتمام كلاس، آستين‌ها را بالا مي‌زد و در سيمانكاري حياط مدرسه حاجي‌پور و درختكاري دور تا دور مدرسه، كمك مي‌كرد .ّ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:57  توسط   | 

حبیبه بخشی: خانه‌هاي قديمي با بوي خاك نمناك و باران‌خورده، انسان را به مرز حيات مي‌برد. آن‌جا كه با گل و خاك سرشته شديم و با گل و خاك، خانه‌هاي خود را بنا نموديم تا تلنگري شود براي ذهن فراموش‌‌‌كار ما كه از خاكيم و به خاك باز‌خواهيم گشت.

بناها، چه زيركانه، معماري را با اصول و عقايد مذهبي تلفيق مي‌دادند هنگامي كه دالان‌هاي بلند و تاريك مي‌ساختند. دالان‌هایي به بلنداي ايمان و تقوا، تاريك اما به روشنايي و پاكي چشمان مردان و زنان قديمي. دالان‌هاي بلند، فرصت مناسبي را به صاحب‌خانه مي‌داد تا آمدن ميهمان به فضاي اصلي خانه، مرواريد هستي‌شان را در صدف حجاب قرار دهند.

بناها چه ماهرانه، حركت خورشيد را زير نظر داشتند تا خانه‌اي گرم در سرماي سوزان و خانه‌اي خنك در چله تابستان داشته باشند و peshavah (در زمستان اتاق خود به خود گرم مي‌شد) وzamesokhonah (اتاقي كه اوشته در آن قرار داشت و با روشن كردن آتش، اتاق را گرم مي‌كردند)، kavoshkan و sofh بنا كنند. وچه در پنج دري و چه سه دري از ميهمانان پذيرايي مي‌شد.

وارد خانه که شدم دالانی بزرگ را طی کردم که آسمان آفتابی انتهای آن نمایان می‌شد و با احوال پرسی گرم او روبرو شدم. سکینه پورشمسی 62 ساله که نزدیک به پنجاه و چهار سال است  عمر خود را در این خانه گذرانده بود . وقتی از او در مورد قدمت خانه پرسیدم، می‌گوید این خانه بیشتر از صد سال سن دارد و در ادامه می‌گوید ما در یک خانه 6 خانوار بودیم. یعنی هر اتاقی مختص یک خانواده بود که بدون هیچ مشکلی با هم زندگی می‌کردیم. در واقع مانند امروزه نبود که هر اتاقی مختص یک نفر باشد و فقط یک خانواده در یک خانه زندگی کنند. ازاو در مورد اجزای  خانه‌ی قدیمی و ساخت آن پرسیدم. او از دالان‌شان شروع کرد که همان ابتدا جای سوال بود برای من، که چرا دالان سرپوشیده نبود. او می‌گوید: به خاطر خراب شدن سقف مجبور شدیم سقف آن را برداریم و گرنه در قدیم دالان‌ها به صورت سر پوشیده بودند. در آن زمان خانه ها را کنار پا قلعه و اطراف آن می ساختند تا از غارت و سرقت اموال جلوگیری کنند. و در امنیت کامل باشند. خانه های قدیم از خشت و آب و گل درست می‌کردند و بعد دیوارها گچ و خاک می‌شد. البته بعضی از خانه‌ها، دیوارهای‌شان را سفید می‌کردند.

سقف اتاق‌ها از چوب گز و یا کنده‌ی فسیل بوده است. دیوار خانه‌ها زیاد بلند نبودند به خاطر همین هم اطراف دیوار را پرواسه می‌گذاشتند. پرواسه، دیواری‌ست یک الی یک و نیم متر که با خشت و گل و کاه در ادامه دیوار درست می‌شد. دیواری که رو به حیاط بود کوچک‌تر و دیواری که به کوچه راه داشت را بزرگتر می‌گذاشتند تا هنگام خوابیدن در پشت بام، بچه از بالا به طرف کوچه پرت نشوند. در یک خانه پنج الی شش اتاق وجود داشت که هر اتاق مختص یک خانوار بود و صمیمیت خاصی هم بین‌شان وجود داشت.

یکی از اتاق‌ها، سه دری بوده که از اسمش هم پیداست دارای  سه در بود. اتاق پنج دری، دارای پنج در و اتاق هفت دری دارای هفت در. علت تعدد درها به این دلیل بودهتابستان‌ها هنگام ظهر درها را  باز می‌گذاشتند تا اتاق کمی خنک شود و گرما اثر نکند. در بعضی از خانه ها برای خنک شدن اتاق از بادگیر استفاده می‌کردند. بادگیر حالت اتاقی تو خالی مانند بود که چهار دیوار آن شبیه ستون‌های بوده که هوای آزاد را می گرفت و به داخل اتاق هدایت می شد البته بادگیر در خانه‌هایی وجود داشت که  وضعیت مالی‌شان خوب بود. با آمدن پنکه و کولر بادگیرها از کار افتاد و درهای پنج‌دری بسته ماند.

معمولاً در اتاق‌ها را تا جایی که می‌توانستند طاقچه درست می کردند و به جای کمد از آن استفاده می‌شد و وسایل لازم و تزیینی را روی آن قرار می‌دادند. اتاق دیگری وجود داشت که به آن تن‌بی Tanabi می‌گفتند که همان طور از اسمش پیداست در این اتاق استراحت می‌کردند و نقش اتاق خواب را داشت. در واقع تن‌بی در تالار قرار داشت. تالار از ستون‌هایی تشکیل می شد که قسمت  بالای آن طاق مانند بود و فضایی باز و بدون در بود.

یکی دیگر از قسمت های خانه کواشکن kaoshkan بوده که بیشتردر کنج قرار داشت و بدون در بود البته در بعضی از کواشکن‌ها، پله درست می‌کردند که به پشت بام راه داشت.

از دیگر قسمت‌های خانه ی قدیمی صفه بود که شبیه تالار عمل می‌کرد و دو یا سه اتاق در آن وجود داشت که به آن اتاق صفه می گفتند. داخل صفه نیز چند تا طاقچه داشت. در یکی از اتاق‌های صفه، وسایلی از قبیل منقل، چوب نخل برای درست کردن آتش و ... می گذاشتند. اتاق دیگر هم وجود داشت که روی پشت بام قرار می گرفت که اتاق بالاخانه می‌گفتند که رخت و خواب، پتو و وسایل دیگر ر ابرای تابستان در آن جاسازی می‌کردند. شب‌هایی که می خواستند در پشت بام بخوابند وسایل را از اتاق بیرون می آوردند و روی پشت بام پهن می‌کردند. علت گذاشتن وسایل در بالا خانه به این دلیل بود که وقتی باران رحمت می بارید وسایل ها را جمع کنند و سریع به داخل اتاق ببرند. برای این که آب‌ها روی پشت بام جمع نشود هر بام پنج الی شش رچنه Rachena داشت که رو به حیاط خانه بود و همچنین چند رچنه‌ی دیگر درست می‌کردند که به سمت کوچه راه داشت و باعث می شد هنگام بارش باران، آب ها به طرف حیاط و به داخل کوچه هدایت شود و صدای دلنشین آن شور و صفایی به اهل خانه می داد. رچنه معمولا از جنس تخته و یا چین‌کو (فلز) بوده است که اکنون در بعضی از خانه‌های قدیمی وجود دارد.

حوض، دستشویی و مطبخ از دیگر قسمت های یک خانه‌ی قدیمی است و البته در بیشتر خانه ها به دلیل وضعیت بد اقتصادی آنها حمام وجود نداشت و بیشتر افراد برای استفاده از آن، از حمام شهرداری استفاده می‌کردند که یا پول می‌دادند و یا گندم، جو. از معمار قدیم مرحوم کل عباس بنا و مرحوم محمد جعفری به یاد مانده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:41  توسط   | 

ماه رجب هفتمین ماه از ماههای قمری، ماهی بسیار شریف و از ماههای حرام است. رجب نام نهری است در بهشت که از عسل شیرین‌تر و از شیر سفیدتر است و هر کس در این ماه روزه دارد، از آن نهر آب می نوشد. به ماه رجب، رحب الأصب، یعنی ماه ریزش رحمت خداوند بر مردم نیز می‌گویند.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«ماه رجب برای امت من «ماه استغفار» است. رجب ماه خدا و ماه شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است. کسی که یک روز از ماه رجب را روزه گیرد، مستوجب خشنودی خداوند گردد، غضب الهی از او دور می‌گردد و دری از درهای جهنم به روی او بسته می‌شود.»  در حدیث دیگری آمده است که هر کس سه روز آن را روزه دارد بهشت بر او واجب گردد.

در ماه رجب دعاها و اعمال خاصی وارد است که مهمترین آنها « اعمال ایام البیض » (13 تا 15 ماه) و اعمال ام داوود و برنامه اعتکاف است. این اعمال در کتاب شریف مفاتیح الجنان محدث قمی گردآوری شده است.

 

حوادث تاریخی و مذهبی بسیاری در ماه رجب روی داده است که در زیر به آن اشاره می‌شود:

ولادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام در سال 57، امام محمد تقی علیه السلام در سال 195، میلاد امام علی علیه السلام در کعبه، مبعث پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام در سال 182 و شهادت امام علی النقی علیه السلام در سال 254، وفات ابراهیم فرزند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در سال دهم هجرت، وفات ابوطالب علیه السلام در سال دهم بعثت، رحلت حضرت زینب (بنا به نقلی) و درگذشت ابن سکیت، در سال 244 قمری.

در گراش و مناطق دیگر لارستان همه ساله جوانان و میانسال ها این آیین معنوی را زنده نگه می دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:47  توسط   | 

مادر، نامي مقدس و زيباست، برنشسته در كنار نام خداوند مهرباني‌ها

مادر، سرچشمه‌ي همه خوبي‌هاي زلال و گواراست. مادر، مثل بهار است با خنكاي نسيم نوازش دستاني كه چشم‌هايمان را به روي زندگي باز مي‌كند و سبزمان مي‌دارد با اميد و اشتياق كه در رگ‌هامان جاري مي‌سازد و تماشامان مي‌كند تا به برگ و بار نشستنمان را به جلوه بنشاند. مادر، مثل تابستان، با خوشه‌هاي سرشار از انگور و شهد ميوه‌هاي شيرين و پاك مي‌رسد از راه تا كام زندگيمان را سير و سيراب كند و آنگاه خود نور مي‌خورد و رايحه مي‌نوشد و عاطفه و مهر مي‌نوشاند. مادر مثل پاييز، شاعرانه است، با جشنواره‌اي از رنگ‌ها و درنگ‌ها او بي‌شكوه و شكايت برگ و بار لحظه‌هاي عمر خويش را به پاي ما مي‌ريزد تا كه از زندگيمان تابلويي بسازد زيبا و تماشايي. مادر مثل زمستان مي‌شود تا كه همه‌ي وجود خويش را ببارد و با جامه‌اي سفيد و پاك به سروقت خدا برود. مادر بوسه‌ زدن به تك تك جاي پايت كم است من مي‌خواهم ديوانه‌ات شوم تا كه در شوره‌زار اشك‌هايت لاف زنم و گريه‌ها و چين‌ها‌ي عمرت را به تار و پودي از شفافيت شانه زنم. عشق را نمي‌توانم به تو تقديم كنم زيرا گل، آنقدر زيباست كه خار برايش عار نيست مادر به جان تو سوگند كه جان مني، قرار دل بي‌قرار مني نفس صبح من از دعاي شب توست، به جان تو سوگند مادر بعد از خدا، خداي مني.

                                                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:37  توسط   | 

وصف تاریخی خلیج فارسپدید آورندگان : محمدباقر وثوقی، جواد صفی نژاد، محمدحسن گنجی، فاطمه فریدی مجید، امیرهوشنگ انوری، حسن حبیبی (زيرنظر)

 جام جم آنلاين: كتاب «وصف خليج‌فارس در نقشه‌هاي تاريخي» با معرفي 40 نقشه اسلامي و 120 نقشه اروپايي تاکيد بر اثبات حقانيت نام خليج فارس دارد. اين كتاب مجموعه‌اي از نقشه‌هاي مختلف با محوريت موضوع و نام خليج‌فارس از سراسر جهان در طي دوران‌هاي مختلف تاريخي و شيوه‌هاي گوناگون نقشه‌نگاري است.

به گزارش خبرگزاري فارس، كتاب «وصف خليج‌فارس در نقشه‌هاي تاريخي» نخستين كتاب از مجموعه اسناد و مدارك خليج‌فارس است كه معاونت پژوهشي بنياد ايران‌شناسي همزمان با روز ملي خليج‌فارس آن را منتشر كرده است. اين اثر با صراحت درباره نام و نشان خليج‌فارس، بر پايه اسناد جغرافيايي مشهور، مسلم و مستند سخن مي‌گويد.

كتاب «وصف خليج‌فارس در نقشه‌هاي تاريخي» غير از مقدمه سه بخش اصلي دارد.

در بخش نخست مكتب‌هاي مختلف نقشه‌نگاري حوزه اسلامي و اروپايي در يك دسته‌بندي منسجم ارائه شده است. در بخش دوم، نقشه‌هاي حوزه‌هاي اسلامي- اروپايي با توصيف دقيق حوزه جغرافيايي خليج‌فارس در هر نقشه آمده است. در اين بخش نام نقشه‌نگار، سال ترسيم نقشه و محل چاپ آن نيز آمده است.

نام خليج‌فارس و كرانه‌هاي شمالي و جنوبي آن به منظور بيان دقت نقشه‌نگار در تك‌تك مكان‌ها مشخص شده است. براي اولين بار در جهان تمامي نام‌هاي قيد شده در هر نقشه با نام‌هاي كنوني مطابقت داده شده و سير تغيير نام و ويژگي خاص منطقه درج شده است. در اين ميان مكان‌هايي كه اثري از آنها بر جاي نمانده نيز مشخص گرديده است. در بخش پاياني اين كتاب نـام نقشه‌ها، ضبط نام خليج فارس به زبان‌هاي گوناگون، نام مؤلفـان و نقشه‌نگاران حوزه‌هاي نقشه‌نگاري اروپايي، فهرست مآخذ نقشه‌ها، فهرست نقشه‌هايي كه بازسازي و يا براي اولين بار چاپ شده‌اند و فهرست شخصيت‌ها و مكان‌ها آمده است.

 چند ويژگي اين كتاب باعث شده اين اثر با ساير اطلس‌ها متمايز باشد:

از ميان صدها نقشه كه همگي واقعيت نام خليج‌فارس را در خود داشته‌اند، نقشه‌هايي انتخاب شده‌اند كه از كيفيت و وضوح بيشتري برخوردار بودند. نقشه‌هاي تاريخي اروپايي از 1477 ميلادي / 882 قمري هم‌زمان با افول فن نقشه‌كشي نزد جغرافي‌دانان مسلمان شروع مي‌شوند و تا 1910 كه شيوه نقشه‌كشي نو شروع مي‌شود، پايان مي‌يابند. بدين‌ترتيب از تمام مكتب‌هاي نقشه‌نگاري بطلميوسي، اسلامي و اروپايي، بهترين نمونه‌ نقشه‌ها انتخاب شده‌اند. 40 نقشه اسلامي و 120 نقشه اروپايي (بطلميوسي) در اين كتاب معرفي مي‌شوند. در كنار تحقيق كتابخانه‌اي براي بررسي و تعيين نام‌ها و تلفظ‌ اسامي براي اولين بار از محققان بومي كرانه‌هاي خليج‌فارس (هر منطقه يك نفر) استفاده شده، تا درست‌ترين و منطبق‌ترين اطلاعات گردآوري شود.

از نسخ خطي موجود در مراكز اسناد و كتابخانه‌هاي دولتي، خصوصي و منابع دست اول در حد امكان بهره گرفته شده است. در اين مجموعه تلاش شده است تا اشتباهات و كمبودها برطرف و شناسنامه‌اي صحيح از نام طراح، سال ترسيم نقشه، منبع و مآخذ هر يك ارائه شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:23  توسط   | 

هانیه باختر:  ما تنها انقلاب را از تلویزیون دیده‌ام. اما در همین شهرمان خودمان هم کسانی بوده‌اند که در آن روزها قطره‌ای از دریای خروشان مردم ایران بودند. از میان جمع گراشی به سراغ کسی رفتیم كه شجاعتش بي نظير بود و نقش مهمي را در اين حادثه ايفا مي‌كرد. امید داریم فرصتی باشد تا با دیگران نقش‌آفرینان روزهای انقلاب نیز هم کلام شود. در معرفی خودش تنها می‌گوید: «فاطمه خواجی» اما می‌دانم که مدرس حوزه علميه الزهرا(س)، مدير مهد قران شكوفه‌ها و مربي قرآن مدرسه بشارت مي باشد. مختصرتر از اين نمي‌شد او را معرفي كرد.

انقلاب از ديدگاه يك انقلابي چگونه است؟

به جرات مي‌گويم با انقلاب تمام چيزها بر عكس شد. آن زمان كساني كه در لباس و قالب دين صحبت مي‌كردند، امّل يا به قول معروف بي‌كلاس حساب‌شان مي‌كردند. نود درصد مردم بي‌حجاب بودند. تبليغات دشمن طوري بود كه پرده حيا دريده بود. بي‌عفتي رونق پيدا كرده بود. خوشبختانه انقلاب باعث انقلابي عظيم در تمامي اين زمينه ها شد.

نقش شما در پخش اعلاميه در مدرسه چگونه بود؟

تمامي اعلاميه ها را از منزل حاج ابراهيم فقيهي برمي‌داشتيم. پشت ساختمان مدرسه باغچه‌اي بود كه ما دور تا دور آن به بهانه خوردن صبحانه جمع مي‌شديم. زنگ مدرسه به گونه‌اي بود كه صدا تا خانه‌ي ما مي‌رفت. مادرم تا صداي زنگ را مي‌شنيد مي‌آمد پشت ديوار و اعلاميه را در مدرسه مي‌ريخت. و ما هم كه آنجا منتظر اين عمل بوديم سريع دست به كار مي‌شديم و اعلاميه‌ها را پخش مي‌كرديم. با شعار«اعلاميه به دنيا/ خميني رهبر ما». مدير زياد نمي‌فهميد. كه تمام اين كارها تقريبا زير سر ما بود. حواسش بيشتر به سومي‌ها بود و من آن زمان اول راهنمايي بودم. تا روزي از طريق يكي از دانش‌آموزان لو رفتم. البته لو رفتن نه اين كه از روي غرض بلكه از روي بچگي بود.

فكر كنم از آن زمان خاطرات زيادي داريد. کدامیک برای‌تان به یادماندنی‌تر است؟

خاطرات كه زياد است. اما خاطره جالبي كه حالا به خاطر دارم اين است كه: مرسوم بود كه در مدارس تغذيه مي‌دادند. تمامي بچه‌ها دور تا دور مدير را گرفته بودند براي گرفتن تغذيه‌هايشان. ناگهان نگاهم افتاد به بالاي كمد مدير. مثل اين كه مدير تمامي اعلاميه‌ها را درون تشت گذاشته بود. ديدم فرصت مناسب است و مدير حواسش به من نيست. سريع كارتن‌هاي تغذيه را روي هم گذاشتم تا بتوانم ان تشت را به پايين بياورم و اعلاميه‌ها و عكس‌ها را پخش كنم. دست كردم پشت تشت تا آن را بردارم از دستم ليز خورد و اعلاميه‌ها روي زمين پخش شد. وقتي مدير اين صحنه را ديد فهميد كه بايد بيش‌تر از اينها مراقب من باشد. پرونده‌ام را گذاشت زير بغلم و دستور داد كه از مدرسه اخراج شوم. به خاطر دارم كه مادرم جواب بسيار كوبنده‌اي به او داد. او گفت: لطفاً زير پرونده دخترم دليل اخراج شدنش از مدرسه را قيد كنيد. مديرمان دليلش را پرسيد. مادرم گفت:  چون به زودي پيروز خواهيم شد. همان لحظه مدير رنگش پريد و دست گذاشت روي سرش و فكر كرد بعد از چند ثانيه شايد وجدانش بيدار شد و از تصميمي كه گرفته بود واخراج من از مدرسه منصرف شد.

حادثه‌ای در انقلاب که خود شما را هم شگفت‌زده کرده باشد؟

اصلاً خود انقلاب معجزه‌اي بزرگ بود اما به نظر من چيزي كه خيلي عجيب بود اين بود كه قبر امام رضا (ع) را كه گلوله باران كردند، ما سريع به خيابان‌ها ريختيم و شعار «قبر امام هشتم/به دست شاه جلاد/ گلوله باران شده» را سر داديم. جالب اينجا بود كه اطلاع‌رساني ضعيف بود. ما بعد از تظاهرات تلویزيون را مشاهده كرديم و متوجه شديم مردم كل ايران اين شعار را مي‌دادند در صورتي كه هيچ كس يا هيچ نهاد و ارگاني به ما نگفته بود كه بايد اين شعار را داد. يكي از معجزات اين بود كه شعارمان يكي بود. مثل اينكه نا خود اگاه الهام شده بود كه همگي اين شعار را سر دهيم.

در روزهای انقلاب چه کسانی چهره‌های شاخصی بودند و با آن‌ها همکاری داشتید؟

سيد محمود علوي گرداننده‌ي انقلاب در گراش بود كه حالا رئيس عقيدتي سياسي کل ارتش است. خانم صيفي كه در ناحيه خواهران فعاليت داشتند. مرحوم حاج ابراهيم فقيهي و خانواده‌شان، زن شعبان، حاج حيدر و نرگس فرزانه. حميد، اصغر، محمد حسن و خسرو حسن زاده، مرحوم محمد فقيهي، مرحوم ناديا دهقاني، مرحوم فريده شكوه زاده، مرحوم صغرا رضايي، زهرا و نرگس خواجه زاده، فوزيه نوبهار، فاطمه حسن زاده، فرخنده باختر(كه مادر خودم هستند) و كساني هم بودند كه متاسفانه نامشان را به خاطر ندارم. 

فعاليت‌هاي جالبتان در آن زمان چه بود؟

عكس حيواناتي كه در كتاب علوم‌مان بود را مي‌چيديم و به جاي سر آن‌ها را عكس سر شاه مي‌زديم. مثلا يكي از آنها گوساله‌اي بود كه زير شكم مادرش شير مي‌خورد. ما جاي سر گوساله سر وليعهد و به جاي سر گاو را عكس فرح زده بودیم. از اين كارها زياد مي‌كرديم.

براي جواناني كه آگاهی چندانی از انقلاب ندارند چه حرفي داريد؟

شايد جوانان ما از گذشته چيزي نمي‌دانند. اگر بزرگتران‌شان همت كنند و از انقلاب براي‌شان بگويند هيچ عاقلي مخالف اين نظام نيست. مسئولين كشور در زمان انقلاب مانند عروسك خيمه شب بازي بودند. حكومت به آن‌ها ديكته شده بود. مي‌دانيد اگر انقلاب نبود ما هم همان حال و روز را داشتيم. شايد جوانان ما حق دارند. اما از بزرگتران‌شان مي خواهم جوانان را بيدار كنند. البته نياز به مطالعه‌ي خود جوانان هم هست.

و این روزها توقع شما از مردم چیست؟

انقلاب هزينه شده هزينه ي ان هم خون بهترين جوانان و عزيزان ماست. ايت الله غفاري ها و ايت الله سعيدي ها را داديم. چادر هاي مشكي زنان كفن هايشان شده بود. هفده شهريوري ها را داديم. علي‌اصغر‌ها در آغوش مادران‌شان به شهادت رسيدند. فكر كنيم بابت اين هزينه‌ي سنگيني كه براي انقلاب داديم مسوليت ما چقدر خطير است. پس سعي كنيم با حفظ حجاب، بيدار كردن غيرت ديني و احترام گذاشتن به خون شهدا دينمان را به اين نظام و شهدا ادا كنيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:18  توسط   | 

 صحبت نو - حجت عابدی: سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در پیش است. ۲۲ بهمن یاد آور خاطره هایی است که هیچگاه از ذهن ها زدوده نخواهد شد. برخی از همشهریان به ما گفته اند که روز پیروز کجا بودند:

علي آزاد،كاسب: بهشت زهراي تهران

احمد خدابنده: مدرسه علميه گراش

علي رجال، كارمند : حسينيه اعظم لار

محمد محسني، كاسب: اصفهان

يعقوب صادقي،كارمند آموزش وپرورش: در مدرسه‌علميه‌ي چهارده معصوم

علي‌اكبر مظفر‌ي فرد، كارمند: فلكه فرمانداري لار

حسين فقيهي: گراش، جلو بانك صادرات

محمود كارگر: مدرسه‌ي علميه

محمد‌رضا وفايي‌فرد: مدرسه علميه و خيابان گراش

زينب پورشمسي، خانه‌دار: صحرا

ماندانا عابدي،خانه‌دار: دبي

زهرا جعفري، كارمند: خانه

حاجي وفايي‌‌فرد،كاسب: خيابان‌هاي گراش ومدرسه علميه

محمود وفايي‌فرد، كاسب: قطر

محمد‌علي برازش،آزاد : صحرا

سيد محمد زيارتي:  بين تظاهرات‌كنندگان

احمد حسن‌نژاد، مدير دبيرستان شبانه‌روزي ولي‌عصر(عج): در خيابان اصلي گراش در شادي مردم شريك بوديم آن موقع هفت سال بيشتر نداشتم.  

غلام رضا عباسي، كاسب: روبه روي كوچه بازار يا كنار مغازه سلطان زماني كه ريس پاسگاه در جلو مسجدجامع دستگير كرده بودند

احمد نام‌آور، كاسب: كويت

حاجي يوسفي، كاسب: دبي

قاسم ايزديان، خبرنگار: آن زمان مسئول كتابخانه امام حسن عسكري(ع) بودم وهمراه مردم در تظاهرات همگاني

كرامت حسني(از جويم لارستان)، مسئول منابع طبيعي بخش گراش: در خيابان بودم وبرعليه شاه شعار مي دادم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:14  توسط   | 

 امیر حمزه مهرابی : طبق نقل پيش کسوت ها اولين تلنگر هاي انقلابي در سال هاي( 49  - 48 ) توسط حاج آقا رضواني به ذهن و دل مردم گراش نواخته شد. ايشان اهل فيروزآباد فارس و ساکن شيراز بوده که با نام مستعار شيخ علي اکبر مکارم به افشاگري عليه رژيم شاه و معرفي امام مي پرداخته است . تا آنجا که به خاطر دارم منازل آقايان کربلايي علي افشار، حاج ابراهيم فقير، حاج حيدر (ديدار) فرزانه ، مرحوم حاج رضا سنمار پايگاه اصلي انقلابيون بود و برادران حاج اکبر فاني ، حاج محمد فقير ، رضا ايزدي ، عبد المطلب وخشوري ، حاج غلام رضا شاکري ، فتحعلي جعفري ، حاج محمد برازنده و حاج محمد نيساري فعاليت هاي محوري داشتند و ما جوانترها (سيد جواد معصومي ، قاسم وقارفرد ، رضا کارکن ، شهيد ناصر سعادت ، محمد علي پرچمي ،احمد و محمود نوروزي ،ابراهيم مهرابي ،طالب خليلي ، محمد علي چترآذر ، حاج محمد مهرابي ، محمود و محمد حسن رادمرد، مرحوم دکتر شيباني ، نواز شکوه ، احمد اسماعيلي ، قنبر مهرابي ، اصغر عالمي ،محمود غفاري ،محمد حسن و حميد حسن زاده ، علي پناهنده و ...) جزء فعالين و انقلابيون بوديم.

 آمدن شيخ علي فاضل (اهل همدان) و سخنراني هاي تند و آتشين ايشان ، تنور انقلاب را در گراش گرمتر کرد . وي با انتقاد شديد از برنامه هاي تلويزيوني آن روزها ، موجب شد تعداد زيادي از مردم تلويزيون هاي خود را شکسته يا کنار بگذارند . از اين رو ايشان به  « شيخ تلويزيوني » معروف شد.

 تبعيد آيت الله خلخالي به لار موجب آشنايي بيشتر جوانان با نهضت امام خميني شد و ماجراي کوبيدن کتاب نهج البلاغه بر سر يکي از آقايان که از همراهي با انقلابيون استنکاف مي کرده از موضوعات نگفتني اما شنيدني است . ٭

 

اوج گيري نهضت در گراش:

 با ورود سيد محمود علوي به گراش ، دامنه فعاليت هاي انقلابي مردم بويژه جوانان گسترش يافت . پايگاه علني اوليه ايشان مسجد امام رضا ( کنارمنزل حاج رضا سنمار) بود که اقدامات افشاگرانه عليه رژيم شاه در قالب جلسات قرآن و اصول عقايد ، تشکيل کتابخانه و نوارخانه ( حاوي کتاب ها و نوارهاي انقلابي ، مثل ؛ سخنراني هاي فخرالدين حجازي ، حجة الاسلام محمد تقي فلسفي ، دکتر شريعتي ) صورت مي گرفت . با علني تر شدن فعاليت ها ، پايگاه انقلابيون به مسجد علي ابن ابيطالب (در کنار خيابان اصلي شهر ) انتقال يافت و برنامه هاي سخنراني ، سرود ، مقاله خواني ، تئاتر و ... توسط جوانان بطور مستمر اجرا مي شد .  در کنار اين تلاش ها ، از سوي معلمان آموزش و پرورش نيز در مدارس راهنمايي ( بالاترين مقطع تحصيلي موجود در گراش ) فعاليت هاي افشاگرانه عليه رژيم سلطنتي صورت مي گرفت ، در طيف مذهبي افرادي مثل آقاي جمالي ، اقتداري (لاري) ، نيکوسير و رضا ايزدي و خانم سيفي و خانم اقتداري بودند و در طيف غير مذهبي آقاي يا علي مدد ، عوضي و رياضي قرار داشتند .پخش شبانه اعلاميه حضرت امام در منازل و نوشتن شعار بر ديوار با پوشيدن چادر زنانه از جمله فعاليت هاي معمول و خطرناک ما محسوب مي شد.تکثير اين اعلاميه ها در منزل رضا ايزدي و با دستگاه پلي کپي صورت مي گرفت . تيم مخفي پخش اعلاميه و شعار نويسي ما عبارت بودند از :

رضا کارکن ، ابراهيم مهرابي، اصغر عالمي ، قنبر مهرابي ، علي پناهنده و اين جانب. البته افراد ديگري نيز مبادرت به پخش اعلاميه و شعار نويسي مي کردند که به دلايل امنيتي از همديگر بي خبر بوديم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:55  توسط   | 

 امیر حمزه مهرابی : با ورود سيد محمود علوي به گراش ، دامنه فعاليت هاي انقلابي مردم بويژه جوانان گسترش يافت . پايگاه علني اوليه ايشان مسجد امام رضا ( کنارمنزل حاج رضا سنمار) بود که اقدامات افشاگرانه عليه رژيم شاه در قالب جلسات قرآن و اصول عقايد ، تشکيل کتابخانه و نوارخانه ( حاوي کتاب ها و نوارهاي انقلابي ، مثل ؛ سخنراني هاي فخرالدين حجازي ، حجة الاسلام محمد تقي فلسفي ، دکتر شريعتي ) صورت مي گرفت .

با علني تر شدن فعاليت ها ، پايگاه انقلابيون به مسجد علي ابن ابيطالب (در کنار خيابان اصلي شهر ) انتقال يافت و برنامه هاي سخنراني ، سرود ، مقاله خواني ، تئاتر و ... توسط جوانان بطور مستمر اجرا مي شد .  در کنار اين تلاش ها ، از سوي معلمان آموزش و پرورش نيز در مدارس راهنمايي ( بالاترين مقطع تحصيلي موجود در گراش ) فعاليت هاي افشاگرانه عليه رژيم سلطنتي صورت مي گرفت ، در طيف مذهبي افرادي مثل آقاي جمالي ، اقتداري ( لاري) ، نيکوسير و رضا ايزدي و خانم سيفي و خانم اقتداري بودند و در طيف غير مذهبي آقاي يا علي مدد ، عوضي و رياضي قرار داشتند .

پخش شبانه اعلاميه حضرت امام در منازل و نوشتن شعار بر ديوار با پوشيدن چادر زنانه از جمله فعاليت هاي معمول و خطرناک ما محسوب مي شد. تکثير اين اعلاميه ها در منزل رضا ايزدي و با دستگاه پلي کپي صورت مي گرفت . تيم مخفي پخش اعلاميه و شعار نويسي ما عبارت بودند از :

رضا کارکن ، ابراهيم مهرابي، اصغر عالمي ، قنبر مهرابي ، علي پناهنده و اين جانب. البته افراد ديگري نيز مبادرت به پخش اعلاميه و شعار نويسي مي کردند که به دلايل امنيتي از همديگر بي خبر بوديم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط   | 

امیر حمزه مهرابی : با اخراج آقاي علوي از گراش تظاهرات پراکنده و محدود همچنان ادامه داشت تا اينکه روز تاسوعا مطابق 19 آذر ماه سال 57 با فراخوان وسيع حضرت امام خميني در سراسر ايران ، در گراش نيز اولين راهپيمايي بزرگ با شرکت تعداد کثيري از مردم بويژه زنان به همت و پيگيري حاج آقا مشکات و سيد جواد معصومي  برگزار شدجا دارد در اينجا از نقش مؤثر موحوم خانم منور اقتداري و خانم شعبان رجب پور در تشويق زنان به شرکت در راهپيمايي ياد کنيم .[1]

 استقبال مردم در اين تظاهرات به حدي بود که خبر آن در کل استان پيچيد و رژيم مجبور به مقابله به مثل کرد . عوامل رژيم در استان با بهره گيري از ايجاد رعب و وحشت و اينکه جواز کساني که در راهپيمايي حمايت از رژيم شابعضي گراشي هاي مقيم شيراز ( که شايعه ساواکي بودنشان بر سر زبان ها بود ) با ه شرکت نکنند ، باطل خواهد شد توانستند  راهپيمايي محدودي در حمايت از رژيم شاه ترتيب دهند . روز يازدهم محرم مطابق با 21 آذر ماه سال 57 حدود 200 نفر ، از جلوي پاسگاه قديم گراش به مدرســه علميــه که اين اواخر محل تجمع انقلابيون بود ، حمله ور شدند و پس از ايجاد درگيري محدود با انقلابيون پراکنده شدند .

در فعاليت هاي انقلابي، نوحه هاي گرم و آتشين نوحه خواناني مثل ، محمد حسن حسن زاده و برادر پور قائد و محمد علي خدمتي بويژه نوحه معــروف « کاخت کنم زير و زبر يابن مرجانه» ، مفاهيم انقلابي را با فرهنگ عامه شيعي عجين مي ساخت و نقش مهمي در عمق بخشيدن نهضت به توده مردم داشتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:43  توسط   | 

حامد زارع: در این سال درگیری‌های سیاسی به اوج خود رسید و مسبب پراکندگی ها و کدورت‌های بسیاری شد که شاید ذکر آن در این روزها خالی از فایده و موجبات رنجش خاطر باشد، اما به طور کلی در این ایام دیدی راست‌گرایانه بر کشور چیره شده بود و «حجت‌الاسلام ناطق نوری» وزارت کشور را به دست گرفته بود. روزهای پر التهاب و پر سر و صدایی آمد و رفت تا اینکه با فاکس مستقیم «ناطق نوری» به فرمانداری لارستان و عزل «داریوش حسینی»، این ماجراها پایان یافت. طی حکمی مشهور «داریوش حسینی» از سمت فرمانداری عزل و «مرتضی مروجی» به عنوان فرماندار جدید منصوب شد. پس از مدتی «محمد موغلی» بخشدار مرکزی و «هادی فیروزمندان» بخشدار اوز از کار برکنار شدند. «اسدالله زمانی» از سمت خود در شهرداری اوز استعفا داد. «مرتضی مروجی» در فضای پر تنش آن روزها چند ماهی بیش دوام نیاورد. پس از رفتن «مروجی»، «شجاعی فرد» به عنوان نماینده‌ی تام الاختیار استانداری فارس وارد لار شد. اما او نیز چندان ماندگار نشد.

چند روز بعد با هماهنگی کامل با «حضرت آیت‌الله آیت‌اللهی»، «سید حسین فقیهی» به فرمانداری لارستان فرستاده شد. وی تجربه‌ی تلخ و سخت سلف پیشین خود را در یاد داشت.گر چه وی در گروه راستگرایان طبقه‌بندی می‌شد ولی تعلق وی به خانواده‌ی شهدا و جایگاه مذهبی برادرش که امام جمعه‌ی نیریز بود باعث می‌شد تا حساسیت خاصی پیش نیاید.

 «فقیهی» سه سال و تا سال 1365 در لارستان ماند و پس از او «سید محمد احمدی» مدیریت ارشد شهرستان را به عهده گرفت. او را می توان نحله منطقی جریان محافظه‌کار دانست. در زمان فرمانداری «احمدی» بحث جدایی بخش لامرد از شهرستان لارستان مطرح و تا حدود زیادی پیگیری و دنبال شد.گفته می‌شود «احمدی» چون اصالتاً متعلق به لامرد بود، بیشترین تاثیر را در روند جدایی لامرد از لارستان داشت. مدت فرمانداری وی دو سال بود و سپس جای خود را به دومین فرماندار بومی داد.

 «مسعود امامی» دومین لارستانی بود که پس از «داریوش حسینی» به ساختمان فرمانداری می‌رفت. از «سید محمد احمدی» برای «مسعود امامی» میراثی کار آمد بر جای ماند. «افخمی» که اصلیتی فیروزآبادی داشت و معاونت «احمدی» را متقبل شده بود، هم اکنون در سمت معاونت «مسعود امامی» بود. «افخمی» فردی مدبر و پیگیر بود و سهم زیادی در پیشرفت شهرستان در ایام مسئولیت فرمانداری «احمدی» و «امامی» داشت. با آمدن «امامی» فصل تازه‌ای در مدیریت شهرستان آغاز شد. وی اگر چه در ابتدا با مقتضیات فرمانداری آشنایی کاملی نداشت و حتی در مورد برخی موارد پیش پا افتاده از کارمندان مادون خود راه‌حل می خواست اما دقت، پشتکار و جدیت وی باعث آن شد که اکنون دوران هفت ساله‌ی مسئولیت وی در فرمانداری به عنوان نمونه‌ای مثال زدنی در یادها و خاطره‌ها باشد. «امامی» به هیچ وجه خط سیاسی خاصی را پیگیری نمی‌کرد. حتی در جواب سوال دوستانی که در محافل صمیمی و خصوصی در مورد دسته‌بندی‌های سیاسی شهرستان سوالی می‌پرسیدند، اغلب با سکوت و یا لبخندی سوالات را می‌پیچاند. قاطعیت وی زبانزد شده بود. در دوران تصدی «امامی» بود که مسئولین ادارات، خود را موظف به پاسخ‌گویی به فرمانداری می‌دانستند. با هیچ موضوعی برخورد ساده نداشت و بر مناصب، مواضع و مسائل شهرستان احاطه کامل داشت. نقل است که در یک مورد بدون هماهنگی با وی از سوی کمیته امداد استان فارس، فردی جهت کمیته‌ی امداد لارستان معرفی می‌شود. «مسعود امامی» چندین بار وی را از جلسه‌ی شورای اداری محروم می‌سازد و ریاست او را به رسمیت نمی‌شناسد. تا این که مسئول جایگزین وی با هماهنگی کامل فرماندار منصوب می‌شود. پیکان زرد رنگ «مرحوم امامی» برای هم‌نشینان وی خاطره‌ها دارد. در آن سال‌ها هر وقت نیازی به حضور در مرکز استان بود، بدون اتلاف وقت و سریعاً با همین پیکان خود را به شیراز می‌رساند. تعدد مسافرت‌های کاری وی آنقدر شده بود که پیرمردی در کافه‌ی چشمه واقع در بین راه و نرسیده به شیراز انیس وی شده بود و به استراحت چند دقیقه‌ای وی در این کافه عادت داشت. در خاطرات آمده است که اولین ماموریتی که «مرحوم امامی» پس از یک ماه رمضان به شیراز می‌رود و در میانه‌ی راه برای استراحتی چند دقیقه‌ای در کنار کافه چشمه ایست می‌کند، با این سوال پیرمرد کافه‌دار مواجه می‌شود که: این یک ماهه که نیامدی چه شده؟ سرویس نداشتی؟ پیرمرد ساده فرماندار مملکت را با راننده تاکسی سرویس اشتباه گرفته بود.

در طول مدتی که مسعود امامی فرماندار بود بیشترین تغییر و تحول در تقسیمات سیاسی شهرستان رخ داد. در سال 1369 خنج دارای بخشداری شد. در سال 1370 بیرم به بخش ارتقا یافت و در سال 1374 گراش تبدیل به بخش شد. در کنار این‌ها در سال 1369 بخش لامرد نیز به طور کلی از شهرستان لارستان جدا و مستقل شد. مرحوم «مسعود امامی» از نظر مدت حضور در اتاق فرمانداری نیز از دیگر همتایان خود پیشی گرفته است. وی به مدت هفت سال فرماندار لارستان بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:15  توسط   | 

 حیدر قلی بذر افشان/ متولد ۱۳۰۹/ لار/ : دومین اقدام: حفر چاه شماره دو در خیابان گردان است که هم آب دهی خوب بود و هم مزه آب.

در سال 1336 که مرحوم محمد ارغوان به عنوان شهردار از سوی انجمن وقت انتخاب گردید، ایشان واقعاً منشأ خدماتی بودند، شهرداری به منظور استفاده از این دو دستگاه چاه ابتدا در گوشه شرقی قلعه اژدهاپیکر منبعی احداث کردند و آب هر دو چاه توسط لوله به این خزینه فرستادند و برای آب ریخت و پاش مورد بهره برداری گردید و بسیار مورد استقبال قرار گرفت که میزان آب دهی تکافو نمی‌کرد، متأسفانه بلا استفاده شد.

سومین مرحله:  در سال های 1337 و 38 که آقای لطیف جاوید به انتخاب انجمن شهر به سمت شهردار انتخاب ایشان کمر همت به میان بستند و مصمم شدند که مساله آب ولایت را حل کنند. برای دست یابی به این نیاز اولین و آخرین، شروع به مکاتبه گردید و چندین بار و به صورت متناوب راهی تهران شدند و هر بار که بر می‌گشتند خبرهای خوشی که دال بر پیشرفت کار بود، به وسیله‌ی نگارنده و با شاخ و برگ های لازم تهیه به عنوان خبر خوش در مقام رییس تبلیغات شهرداری از بلندگوی منصوب در سه راه میدان شهر قدیم، جهت اطلاع همشهریان عزیز قرائت می‌کردم، البته همه حرف و نوشتن نبود. پشتکار و دلسوزی و توقف‌های طولانی هم در پیشرفت امر فوق العاده دخیل بود. تا سرانجام موفق شد از شرکت لیچفیلد، مهندسین آبیاری به لار گسیل دارد.

آقایان مهندس که به لار وارد شدند دست به معاینات و مطالعات علمی و عملی گسترده و دامنه‌داری زدند تا پس از رفت و برگشت چند ماهه نتیجه‌ی عملیات عملی خود را ارائه نمودند و کتباً گزارش دادند که در روستای پر جمعیت خور آب مطلوب زیرزمینی وجود دارد که هم قابل شرب است و هم کافی خواهد بود. اهالی محترم خور هم مشروط بر این که از لوله کشی بهره‌مند شوند، با خوشحالی رضایت دادند. آقای شهردار بلافاصله به طرف تهران حرکت کرد و در آن جا قراردادی با شرکت آ بیاری (وزارت نیروی امروز) منعقد کردند که از کل هزینه برآورد شده، مبلغ سیصد هزار تومان آن شهردار به اقساط سالیانه پرداخت نماید. اجمالاً آن که مقاطعه کار برنده مناقصه با دستگاه حفاری و دیگر لوازم به لار وارد شد و چاه زنی را شروع نمود. همین که چاه به آب رسید، آب استخراجی را مورد معاینه قرار گرفت خوشبختانه قابل شرب تشخیص داده شد. شیشه‌ای چند جهت آزمایش لازم به تهران فرستاده شد، چون بنابه ایجاز گویی است، لذا منظور این که سه حلقه چاه حفر شده مهیای بهره‌برداری شد و شرکت لوله کشی به لار آمد و مشغول کار گردید.

متأسفانه مساله با زلزله معروف سال 1339 مصادف گردید و ادامه کار متوقف شد. سال 1341 که خانه سازی شهر جدید در شرف اتمام بود، در خرداد همان سال زلزله نسبتاً سنگینی حادث شد که اهالی شهر قدیم را به خصوص آنانی که خانه خود را از دست داده بودند، راهی شهر جدید شدند و طولی نکشید که خانه ها به اشغال متقاضیان در آمد. همین که مردم در شهر جدید سکنی گزیدند، لوله کشی کار را از سر گرفت و خانه‌ها از آب لوله‌کشی استفاده کردند. بدبختانه پس از گذشت سالی از بد حادثه طعم آب کم‌کم به شوری گرایید و از میزان آب دهی چاه‌ها نیز کاسته شد. غرض آن که این فعالیت و اقدام امیدوارکننده هم سامان نیافت و چاه‌ها تقریباً بلااستفاده ماند.  با این پیش آمد شهر قدیم و جدید به حال و روز اول برگشت و این مایه‌ی دلخوشی چون دیگر فعالیت‌ها به نومیدی و یأس گرایید.

از طرفی آبِ آب انبارهای شهر قدیم تکافوی مصرف اهالی را نمی‌کرد و یکی بعد از دیگری آبش به اتمام می‌رسید. مرحوم صدرزاده، شهردار وقت که لازم است از ایشان ذکر خیری به میان آید، ایشان تانکر کار کرده و کم ظرفیتی را راه‌اندازی کردند. تانکر از آب انبارهای خارج شهر آب‌گیری می‌کرد و مستقیماً به در منازل ماشین رو، جهت استفاده مصرف‌کنندگان می‌برد (همین کاری که هنوز انجام می شود).

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:26  توسط   | 

 حیدر قلی بذر افشان، فرزند آصف قلی و نوه‌ی آقا اسدالله نیکوکار گراشی در اواخر دوره ی قاجاریه است. خاطرات او بسیار جذاب و جالب است. صحبت نو، بسی خرسند است که می تواند باز هم میهمان خاطره‌های او باشد. او متولد 1309 در لار است و هم اکنون در شیراز زندگی می کند. بخش اول تاریخ شفاهی آب‌رسانی در لارستان را با قلم استاد بذر افشان بخوانید:

 سال‌ها است که سؤالی جدی و حیاتی، در مخیله‌ام جا خوش کرده و مرا به خود مشغول داشته که چون قضیه به یکی از رشته های  علوم رابطه‌ی  مستقیم دارد، لذا درباره‌ی چگونگی و پاسخ یافتن، کمیت ما لنگ است و سؤال این است که آیا آباء و اجداد  ما که در این مناطق رحل اقامت افکنده و قسمت وسیعی از خاک لم یزرع و بیابان خشک و سوزان را اشغال و در آن ساکن شده‌اند. این بنی آدم‌های اولیه که حال به هر طریق، اول قدم به این خاک بی‌آب و گیاه؛ یعنی لارستان،  گذاشته‌اند، آیا چه نعمت خداوند، چشمان جست و جوگرشان را به خود کشیده؟ یعنی تماشای دو رشته رودخانه سیحون و جیهون که کله به کله هم گذاشته، می‌غرند و می‌خروشند و همراه با یک هجوم نیک فرجام، به یک‌باره، دشت گسترده و زمین هموار و ناهموار را سیراب نموده و از جانب شرق با همان جلال و جبروت خارج می‌شده! و یا همراه با این آب فراوان زندگی بخش چشمان مشتاق و آرزومندشان تا هر کجا چشم انداز بوده، همه جا سبز و خرم و درختان انبوه سر به فلک کشیده جنگل با گونه‌گون درختان داده و صدای دلنواز جویبار و زمزمه چشمه سارها و بوی خوش عطر گل و گیاه به قول سعدی: بوی گلشن چنان مست کرد که دامنش از کف بداد ! خلاصه بندگانی به یک باره ناغافل به بهشت رسیده و از جان و دل شکر گویای، در این سامان  مسکن گزیده‌اند؟ که البته چنین نبوده و نیست و جای همه این رؤیاهای شیرین و آرزوی دیرین را که بر شمردم آب انبار پر کرده است .

 درمورد برکه؛ یعنی این منبع حیات بخش جداگانه صحبت خواهیم کرد. اما نام آب انبار در این مبحث، این سؤال  را پیش می‌آورد که آیا این بندگان خدای ، اول آب انبار ساخته‌اند، بعداً آشیانه و کاشانه؟ یا نه اول بنای خانه پی افکنده اند، پس از سکونت،  برکه‌ها را  بنا نهاده‌اند. امید است این سؤال ضمنی، در  طی پاسخ کلی بدان اشاره‌ای بشود.

 در این جا نه رود و چشمه ساری، نه دریا و دریاچه وجود داشته که با استفاده از این نعمت خدا داده به شغل  پر خیر و برکت کشاورزی، باغداری، دامداری بپردازند، متأسفانه چنین که نبوده هیچ و برای زنده ماندن و ادامه حیات دادن و نیازمندی‌ها و احتیاجات از برکه استفاده می‌شده که هنوز هم این شیوه مرضیه و سنت دیرینه به طور یکنواخت رواج دارد.

 علی ای حال در این باره گفتنی بسیار است که به موقع سراغ آن خواهیم رفت و حال ضمن تجدید در خواست سردبیر مطلع و اندیشمند، به اصل مطلب می پردازیم.

 اولا خدمات و اختراعاتی که برای تأمین آب مشروب ظرف این شصت سال و اندی صورت پذیرفته و آثار و علائم انجام گرفته باقی است که اینک فهرست‌وار متذکر می‌گردد، اما ماجرای دلخراش و تأسف برانگیز سد کمی بیشتر صحبت می طلبد و به بعد ماکول می‌نماییم:

 اولین اقدام در پی آب‌یابی این بود که در سال 1325 در خیابان باغ ملی؛ سر کوچه‌ی محله شهیدان، چاه عمیقی حفر کردند. طعم آب شیرین و میزان آب دهی زیاد بود. بنابراین با نصب تلمبه روی چاه شروع به بهره برداری نمودند. این چاه آزمایشی که بعداًًٌٍ چاه شماره یک نام گرفت، ابتدا آب‌اش شیرین و قابل شرب بود، حتی ما که در کلاس پنجم مدرسه‌ی صحبت لاری مشغول درس خواندن بودیم. چون مدرسه به چاه نزدیک بود، برای آشامیدن، بچه ها از این چاه استفاده می گردید. بدبختانه پس از استفاده به  مدت یک سال و شاید کمتر، یواش یواش طعم آب به شوری گرایید تا به جایی رسید که از تلخی و نامطلوبی، غیر قابل استفاده شد و درختان منازل نزدیک به چاه که از آب این منبع آب یاری می‌شد برگ‌هایش ریخت و شاخه ها خشک شد. ( بعد از این خدمت نوبت سدسازی پیش می‌آید که چون قرار بر تفصیل بیشتر گذاشتم شرح این خون جگر خوری ، به آخرین قسمت موکول می‌نماییم.)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:23  توسط   | 

خطابه غدير خم
پس برسانند حاضران غائبان را و پدران فرزندان را تا روز قيامت
www.GhadireKhom.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:57  توسط   | 

 احمد خضری : شهر اوز در لارستان و استان فارس شهر زیبایی است که وقتی گام بر آن می گذاري گویی به سال هاي بسیار دور وارد شده اي، ولی از قافله پیشرفت و تمدن عقب نیفتاده اي، خانه هاي گلی ولی زیبا و مستحکم با دیوارهاي بلند و سردرب ها و طاق ها با گچ بري هاي بسیار زیبا و میادین بسیار بزرگ و جذاب که زمانی محل داد و ستد و خرید و فروش مایحتاج مردم و اتراق کاروان هاي تجاري بوده و امروز نامی از این میادین باقی مانده است، لردخون، لرد میري، لرد برکه، لرد مسجد حاج نوشاد، لرد مصلی، لرد گاه، لرد دره و.... شهر اوز که امروز مرکز بخش 50 هزار نفر اوز نیز می باشد. شهر زیبایی است که سرك کشیدن به هر منطقه آن ورود به قلب تاریخ است. عبور از میادین یاد شده بالا عبور از میادین شلوغ 200 سال گذشته است. ارتفاع این شهر از سطح دریا به میزان 1050 متر آن را بام لارستان قرار داده بطوري که هواي این شهر در تابستان ها بویژه در شب ها قابل قیاس با سایر نقاط لارستان خنک تر می باشد. سکوت و آرامش محلات و کوچه ها و وجود حداقل یک درخت خرما می گویند. و از moh« مُه » یا fasil « فسیل » که به زبان محلی به آن خانه هاي گلی دیروز و سنگ مرمري امروز بیرون زده و به رهگذران دورد می فرستند.

ادامه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:33  توسط   | 

 عبدالرحمن فرامرزيعبدالرحمن فرامرزی – روزنامه ی کیهان سال 1350: خدا رحمت کند مایل تویسرکانی را. شبی از انجمن ادبی که در خانه افسر تشکیل می شد بیرون آمدیم. از بس در آن جا شعرهای چرند خواندند و دری وری گفتند. ما نتوانستیم از خنده خودداری کنیم و بیرون آمدیم و همین طور می خندیدیم و می دویدیم . مایل گفت دنیا خر خانه ای است که اگر آدم نانی داشته باشد بخورد و مجبور نباشد که با دیگران مخلوط شود برای تماشا بهتر از آن جایی نیست و مقصود مایل از خر خانه همین انجمن بود و این همان انجمن است که نجاتی درباره آن گفته بود:

 

به مجمع ادبی دوش رفتم و دیدم

هجوم مردم دیوانه در سرای خلا

خلاصه دنیا اگر آدم خودش گرفتاری نداشته باشد و بتواند به همه چیز با نظر طنز و تمسخر نگاه کند جای خوشمزه ای است و یکی از خوشمزه ترین قسمت های آن همین سازمان ملل متحد است.

این سازمان برای جلوگیری از جنگ به وجود آمده و توی خود سازمان جنگ است. یا بهتر بگویم ریشه تمام این جنگ هایی که سازمان برای جلوگیری از آن تلاش می کند توی این سازمان است. هند و پاکستان عضو سازمان ملل اند که برای جلوگیری از جنگ آن تو رفته اند و الان خاک یکدیگر را به آتش و خون کشیده اند .آمریکا که به حق یا ناحق در دنیا به هسته مرکزی و مؤسس این سازمان شناخته شده خونین ترین و طولانی ترین جنگ بشری را در ویتنام راه انداخته و برای این که دامنه این جنگ را محدود کند آن را تا کامبوج هم کشیده است!!

همین آمریکا خود جزو رأی دهندگان بلکه مبتکرین این فکر بوده که برای خاتمه دادن به جنگ عرب و اسرائیل باید اسرائیل خاک های اشغالی عرب را تخلیه کند و به مرزهای قبل از جنگ بر گردد. آمریکا این را گفته، شوروی گفته، انگلیس گفته، فرانسه گفته، ترک گفته، تاجیک گفته، اوتانت گفته، یارینگ گفته، خلاصه غیر از خود اسرائیل کسی که نگفته در سازمان ملل نمانده است.

اما اسرائیل به ریش همه خندیده و یک وجب عقب نشسته است و آمریکا برای تنبیه او که سر از فرمان سازمان ملل پیچیده و به افکار عمومی دنیا محل نگذاشته به تازگی تصویب کرد که پانصد میلیون دلار به او کمک کند و اسلحه زمینی و هوایی در اختیار او بگذارد تا نیروی جنگی او برای تجاوز که آمریکا اسمش را تعادل می گذارد، مستحکم تر شود.

دنیا که بی خود جای خوشمزه ای نیست، خوشمزگی اش برای همین کارها و تعبیرات و تفسیرات آن کارهاست. خوشمزگی اش در زلفعلی خان کچل و عین الملک کور و جمال الدین کوسه آبله روست. خوشمزگی اش در این است که آمریکا برای جلوگیری از جنگ به اسرائیل که یک وجب در فلسطین خاک ندارد نیرو می دهد که او به زور بتواند در خانه عرب فلسطینی بنشیند و خانه های مجاور را نیز تصرف کند، خوشمزگی اش در این است که شوروی برای جلوگیری از جنگ!! آتش بس بین هند و پاکستان را وتو می کند تا جنگ ادامه یابد. برای این که تا دیروز طرفدار پاکستان بود و حالا یک صلح طلب دیگر یعنی چین به میدان آمده و شوروی صلح طلب به طرف هند گراییده است و آتش بس را وتو می کند که جنگ بین هند و پاکستان قطع نشود. اینها همه صلح طلبند، این صلح طلبی خوشمزه نیست؟!

شورای عالی نظامی عرب تشکیل می شود که چگونه از خانه خود، اسرائیل را بیرون کنند و به چه ترتیبی قوای خود را منظم سازند که همه هم گروه حمله کنند و مثل آن دفعه بعضی وسط جنگ به خانه های خود بر نگردد و برخی چند روز بعد از خاتمه جنگ نرسند و جمعی دیگر فقط از رادیو نشنوند که عرب ها شکست خوردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:15  توسط   | 

ورود نيروي دريايي  ايران به ابوموسي در سال 1350 عبدالرحمن فرامرزی – روزنامه ی کیهان سال 1350: در حین این مباحثه یک دفعه عراق طرح می دهد که برویم به جنگ ایران ! بدین مناسبت یادم آمد که در ایام اشغال ایران چند نفر دور هم نشسته بودند که این متفقین هیچ رحم نمی کنند ، تمام ارزاق ملت ایران را از گوشه و کنار جمع می کنند و به ارتش خود می دهند و ملت ما هر روزه صدها تن از گرسنگی می میرند فکری باید کرد ؟ اینها ادعای تمدن می کنند، برویم سفرشان را ببینیم و وضع ملتمان را شرح دهیم و به آنها بگوییم که از ارزاق این ملت چیزی هم برای خودش بگذارید والا تا جنگ تمام شود تمام این ملت از گرسنگی خواهد مرد. بلند می شوند و کفش و کلاه می کنند و راه می افتند، به در خانه هر سفیری می روند راهشان نمی دهند. مات و متحیر می ایستند و به هم نگاه می کنند و می گویند پس چه کنیم؟ یکی می گوید برویم خودمان فکری کنیم.

 همه چیز این عراق خوشمزه است. هر شب رادیوی آن با یک لهجه عرب عجمی و زبانی که نه عربی است و نه عجمی ملت ایران را علیه دولت ایران تحریک می کند که بر خیزید، قیام کنید، بشورید، برای این که ایران در جزایر تنب و ابوموسی مستقر شده است!! نمی دانم کدام ایرانی بدش آمده است که دولت ایران جزایر خود را از انگلیس پس گرفته است!

در کوچه های سوریه نیز راه می افتند و دولت ها شان نیز برای فریفتن ملت خود دست به اعتراض و اخطار می زنند. نمی دانم در چه تاریخی این جزایر ارث پدر کدام عرب بوده است که حالا از آسیا تا آفریقا مطالبه آن را می کنند!

از این مدعیان بپرسید که شما می دانید تمب چیست و می دانید انگلیس آن را از که گرفته و می دانید عرب در آن جا چه دارد؟

اسم این تمب ها تمب مار است برای این که  آنجا پر از مارهای سیاه و سرخ و سفید است و شاید از آن جهت عربی است که مارهای سیاهش به شکل عقال عرب های امروزی است. والا این جزیره مال ایران بوده و هست، انگلیس ها برای حفظ هند مثل مصر و تمام نقاطی که سر راه هند است، تصرف کردند و پادگان گذاشتن و حالا که انگلیس ها رفته اند، همانطوری که بصره مال عراق و کویت مال کویت و قطر مال قطر و رأس الخیمه و شارجه و دوبی مال رأس الخیمه و شارجه و دوبی است جزایر ایران نیز مال ایران است و اگر هم چند عرب در این مدت به دنبال مرتع یا ماهیگیری در زیر حمایت دولت اشغالگر به این جزایر آمده باشند. عرب ها از این کار زیاد کرده اند، مثل طوایفی که به خوزستان و بنادر ثلاث و لنگه تا شیبکوه نیز آمده اند و همین طور هزارها ایرانی از این طرف به آن طرف خلیج مهاجرت کرده اند و همان طوری که مهاجرت ایرانیان به آن سمت خلیج دلیل مالکیت ایران در آن قسمت خلیج نمی شود، مهاجرت چند عرب به جزایر و بنادر ایران حق چنین ادعایی را به ایشان نمی دهد، ولی این از خوشمزگی دنیاست که در کوچه های دمشق و سودان برای تمب ما که نمی دانند چیست برقصند.

باید از اینها پرسید که انگلیس این جزایر را از شما گرفته است یا از ایران و اگر از ایران گرفته، چگونه بعد از رفتن انگلیس خاک خود شما مال شما می شود و خاک ایران مال ایران نمی شود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:14  توسط   | 

 حامد زارعحامد زارع :درست در ایامی که فضای عمومی ایران رو به انقلاب بود، لارستان نیز میل به انقلاب داشت. اواسط سال 57 درگیری‌ها در لارستان شدت یافت و فرمانداری که مسئول حفظ امنیت و منافع حکومت بود وارد ماجرا شد و در چند مورد به برخورد با مردم پرداخت. «فراغت» فردی شیرازی بود که در مقابل جریانات مردمی ایستادگی می‌کرد. بعد از این برخورد‌ها بود که ساختمان ایرانیتی فرمانداری لارستان به آتش کشیده می‌شود و به خانه فرماندار فحاش شهرستان نیز با کوکتل مولوتف حمله می‌شود. مشهور است که در آتش سوزی ساختمان فرمانداری، قرآنی که در اتاق حراست نگهداری می‌شده از گزند آتش مصون مانده است اما بقیه‌ی ساختمان در آتش می‌سوزد و فرماندار و کارمندانش در حیاط و زیر آفتاب زمستانی به کار خود ادامه دادند. سرسختی فراغت مسبب تشنج‌های متعددی می‌شد. به همین خاطر طولی نکشید که وی از کار بر کنار و «محمد باقر شمس» به عنوان فرماندار لارستان جایگزین وی شد. «شمس» فردی محافظه‌کار بود و حداقل در ظاهر برخوردی با قضایای انقلاب نداشت. به دیگر سخن وی خود را با شرایط وفق داده بود. در چند ماه مانده به پیروزی انقلاب‌اسلامی«کاووس شمس» نیز مدتی به عنوان فرماندار لارستان مشغول به کار شد اما فضای انقلابی عملاً فرمانداری را هیچ‌کاره ساخته بود. حکومت پهلوی پایه‌های خود را سست می‌دید. در اکثر شهرها جریانات مردمی اداره شهر را به عهده گرفته بود تا این که سرانجام انقلاب بهمن 57 پیروز شد. بلافاصله دولت موقت استقرار پیدا کرد. فردی به نام «دیده‌خورشید»  که بخشدار مرکزی لارستان بود در غیاب کاووس شمس و در آن فضای انقلابی سرپرستی فرمانداری را به عهده گرفت. در چند ماه ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی وی رتق و فتق امور را بر عهده داشت. برگزاری رفراندوم 12 فروردین 58 را می توان یکی از کارهای انجام شده توسط وی در لارستان دانست. هنوز اصلاحات انقلابی به لارستان نرسیده بود و «دیده خورشید» تا تابستان 58 سرپرست فرمانداری ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:6  توسط   | 

حامد زارع : اداره‌ی هر شهرستان به عهده‌ی یک مامور بلند پایه‌ی کشوری به نام فرماندار گذاشته شده است. به موجب قانون فرماندار از بین مستخدمین رسمی، از طرف وزیر کشور و با جلب نظر استاندار منصوب می‌شود. فرماندار را می‌توان یک مامور سیاسی نامید که مجری سیاست عمومی کشور (دولت) در محل ماموریت خود است. فرماندار در شهرستان همانند استاندار در استان نماینده‌ی اوّل و مسئول حفظ سیاست دولت وقت است و به این عنوان بر تمام ادارات کشوری محل خدمت خود نظام عالیه دارد. جایگاه فرمانداری که به عنوان نمایندگی عالی دولت نیز از آن یاد می‌شود، مهمترین پست دولتی شهرستان به شمار می آید.

با این اوصاف پر واضح است که نقش فرماندار در پیشرفت امور قلمرو خود و سامان یافتن مسائل حول محور وی بسیار جدی و تاثیرگذار است. از این سخن می‌توان نتیجه گرفت پیشبرد اهداف دولت در منطقه و در موازات آن پیشرفت فیزیکی، عمرانی و آبادی، امنیت و آرامش و تعالی جایگاه شهرستان نسبت مستقیم با پتانسیل و استعداد فردی دارد که به عنوان فرماندار در راس امور جاری و کلان شهرستان قرار می‌گیرد.

همچنین بدیهی است بررسی جایگاه کنونی شهرستان بدون نگاهی عمیق به مدیریت‌های ارشد آن ناقص و بی‌نتیجه است. در تهیه‌ی این گزارش تاریخی، فقدان یک آرشیو قدرتمند و یا مطبوعه‌ای پر سابقه که بتوان از آن به عنوان ماخذ استفاده نمود یک نقیصه مهم به شمار می‌آمد. از سوی دیگر طرح برخی وقایع به صورت تاریخی و با تحلیلی جامع مستلزم گذشت زمان بیشتری بود و به همین دلیل پرداختن به آنها را به مجالی و زمانی دیگر موکول کردم. به هر رو نگارنده با حفظ شان روزنامه نگاری خود که همانا رسالت ارسال حقیقت به متن جامعه و حافظه تاریخی مردم است در جهت اطلاع رسانی به هم نسلان خویش در حد توان خود و شرایط موجود، بررسی کوتاهی به مدیریت ارشد شهرستان لارستان در طول 30 سال نظام جمهوری اسلامی خواهد داشت.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:30  توسط   | 

سیما علویه*: در تحقیقات باستان‌شناسی در میناب اجساد دفن شده در خمره‌های معروف به گراشی کشف شد.
فصل اول کاوش باستان شناسی در مغ بریمی میناب بهمن ماه 86 انجام شد. درسایت این یک دژ متعلق به دوره اشکانی کشف شد. از ویژگی معماری این بنا خشتهای منظم وپلان دقیق آن است که نشانگر حاکمیت سیاسی و تسلط ایران دوره اشکانی بر خلیج فارس می باشد. در کنار دژ تاسیسات آن قبرستان وسیعی که مورد تخریب و تاراج قاچاقچیان قرار گرفته بود واقع شده است. از این قبرستان وسیع چند گور خمره بیرون آوره شد. درون گور خمره ها به شیوه تدفین دوره اشکانی، انسانها بصورت جنینی دفن شده اند این گور خمره های سفالی در بین بومیان آنجا به گراشی معروف است زیرا از قدیم الایام این گونه خمره ها را از شهر گراش به نواحی بندر وخلیج فارس فرستاده می شده است. بطوری که یک ضرب المثل از قدیم در میناب رایج باقی مانده است(باشی باشی ابیتت گراشی) یعنی جلو باد نرو که میمیری و تو را در گراشی دفن می کنند واین ضرب المثل در فرهنگ منطقه باقیمانده است زیرا گراشی نام خمره های بزرگ سفالین نخودی رنگ مایل به قرمز می‌باشد که از ناحیه گراش به هرمزگان جهت تدفین دوره اشکانی متعلق به 2500 سال قبل برده می شده است. اکنون نیز کارگاه سفالگری در گراش دایر می باشد.
*کارشناس ارشد باستان شناسی
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 16:55  توسط محمد خواجه‌پور  | 

محمد رفيع ضياييمحمدرفیع ضیایی:در مورد اوز شايد بتوانم از گذشته سه واقعه عمده تاريخي را نام ببرم كه نام اوز را در كنار وقايع سياسي – تاريخي ايران مطرح مي‌كند. اين راي باعث نمي‌شود كه فكر كنيم در ساير موارد اوز جايي در تاريخ سياسي و اجتماعي ايران نداشته،‌ بلكه اين سه واقعه نسبت به وقايع ديگر بسيار عمده‌تر و پراهميت‌تر است، ضمن این که مختص اوز به تنهایی هم نیست بلکه در کنار رویدادهای لارستان مطرح می‌شود .

واقعه اي  كه به دليل خاصي مي‌خواهم از آن ياد كنم مربوط مي شود به سال هاي 1310 هجري قمري برابر با 1892 ميلادي و 3 سال قبل از ترور ناصرالدين شاه قاجار . ناصرالدين شاه قاجار در 1313 هجري قمري توسط ميرزا رضاي كرماني در حرم حضرت عبدالعظيم به قتل رسيد. در سال 1310 تاجري به نام ملاعبدالرحمن پسر حاجي محمد پسرحاجي شعيب كه در يزد به تجارت مشغول بوده به نمايندگي از طرف تجار يزد به تهران مي‌رود . وي از اوزي‌هاي مقيم يزد است و در تهران با وزير ناصرالدين شاه قاجار، ميرزا علي اصغرخان امين السلطان، ‌وزير اعظم، ملاقات مي‌كند،‌ او علاوه بر گفتگو در مورد مسايلي مربوط به تجارت در يزد ، تقاضا مي‌كند كه اوز مستقيماً به صورت «تيول» اتابك اعظم،‌ امين السلطان، در آيد و از تسلط حكام محلي خارج شود. اتابك اعظم نيز در ديدار با ناصرالدين شاه، از شاه مي خواهد فرمان «تيول» اوز را براي وي صادر كند . همه اين كارها صورت مي‌گيرد و ملاعبدالرحمن ماليات يك ساله اوز را كه 1000 تومان برآورد مي‌شده، به اتابك اعظم مي‌دهد. صدراعظم نیز خود ملاعبدالرحمن را مامور اجراي دستور كرده و فرمان اداره امور اوز را به اسم او صادر مي‌كند. طبعاً‌ حكام محلي از كلانتران گرفته تا بيگلربيگي لارستان كه در آن موقع فتحعلي‌خان است و نيز حاكم فارس كه خود يك شاهزاده است به نام ميرزا ركن الدين – هیچ‌کدام زير بار تصميم ملاعبدالرحمن نمي‌روند و او را به اوز راه نمي‌دهند. تجار اوز مایلند آزادی بیشتری داشته باشند به این جهت با تلگراف های متعدد برای ناصر الدین شاه و صدراعظم خواهان اجرای حکمي هستند كه  حکام محلی نیز زیر بار نمی‌روند. مابقي وقايع تاريخي اين جريان را كاري ندارم، آنچه منظور خاص من است  اين است كه به دنبال بروز اختلاف تلگراف‌هاي مختلفي از تجار اوز كه در بسياري از مناطق تجاري حضور دارند فرستاده مي‌شود. اغلب اين تلگراف‌ها براي ناصرالدين شاه قاجار و صدراعظم ميرزا علي اصغرخان اتابك اعظم فرستاده شده و از ميان آنها سهم تجار اوزي مقيم بمبئي در هندوستان چشمگير است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:37  توسط   | 

 محمد رفيع ضياييمحمد رفيع ضيايي : فرمان ناصرالدين شاه قاجار در جمادي الاول سال 1310 براي واگذاري اوز به اتابك اعظم صادر شده،‌ گرچه به علت مخالفت حكام محلي اين دستور جنبه اجرايي پيدا نمي‌كند و نهايتاً طي فرماني در 28 محرم سال 1311 هجري قمري از فتحعلي‌خان خواسته مي‌شود كه به سرپرستي خود بر اوز ادامه داده ولي با مردم به مهرباني رفتار كند. گر چه  دستور شاه  قاجار اجرا نمی‌گردد ، اما گستره فعالیت  تجار اوزي را که بخشی از تجار کل لارستان هستند، نشان می‌دهد. در این سالها تجار لارستانی  در اغلب مناطق تجاری حضور دارند از جمله در شبه جزیره  هندوستان، سواحل آفریقا،‌ بندرعباس،‌ جاسك،‌ يزد و شيخ‌نشين‌هاي خليج فارس آنها علاوه بر تجارت از طریق مطبوعات خارج از کشور در جریان وقایع هم هستند که اشاره می‌کنیم‌. سال‌هاي مورد اشاره 1310 و 1311 هجري قمري و 13 ، 14 سال قبل از پيروزي انقلاب مشروطه است. اشاره كنيم كه اين ملاعبدالرحمن پسر حاجي محمد پسر حاجي شعيب ملقب به مصباح ديوان در جريان انقلاب مشروطه در لارستان به خدمت سيد والامقام عبدالحسين لاري در مي‌آيد و از جمله يكي از سرداران اوست‌.

بخش عمده‌ای از فعاليت‌هاي سياسي اجتماعي لارستان و اوزي‌ها توسط اين تجار برون مرزي همراه با تجار داخلی انجام مي‌گرفت. در لارستان،‌ لار به عنوان قطب تجارت جنوب به حساب مي‌آمده و لارستان كه مي‌گوييم همه شهرهاي تابع آن مورد نظر است‌، شامل گراش ،‌ خنج ،‌ اوز و ...

 قبل از اين كه به واقعه سوم بپردازم ،‌ شايد لازم باشد كه به  چند موضوع دیگر اشاره كنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:31  توسط   | 

محمد رفيع ضياييمحمد رفيع ضيايي : در جريان پيروزي انقلاب مشروطه لارستان مركز ثقل جنبش مشروطه در فارس است. وحتی مقدمات آن از چندین سال پیش با ورود سید عبدالحسین لاری آماده شده است. چون در لارستان به علت وضعيت خاص جغرافيايي كمبود آب و گرمي هوا كشاورزي نمي‌توانست اشتغال اصلي مردم باشد،‌ ناچار تجارت به صورت وسيله‌ايي موثر براي رونق اقتصادي منطقه تبدیل شد و تجار لارستاني شبكه‌ايي از تبادلات تجاري و مالي آن دوره را از هندوستان تا شمال آفريقا و هر دو حاشيه شمالي و جنوبي خليج فارس و بنادر را به خود اختصاص داده بودند. اين نيروي قدرتمند اقتصادي احتياج به جريان هدايت كننده‌ايي داشت كه رهبري آن را به عهده بگيرد كه اين كار توسط سيدعبدالحسين لاري انجام شد.

مولف تاريخ دلگشاي اوز مي نويسد: «تجار لار به واسطه مساعدت مالي و همراهي از هر بابت ترقيات فوق العاده نمودند و آبادي و معموري شهر با كمال رونق و بهاء روز افزون شد.»

در اصل تجار هستند كه از مراجع در عتبات مي‌خواهند كه كسي را براي زعامت آنها به لار بفرستند و به دستور ميرزاي شيرازي، سيدعبدالحسين لاري كه از شاگردان برجسته اوست مامور به اين كار مي‌شود و وي در تابستان سال 1309 هجري قمري يعني 15 سال قبل از پيروزي انقلاب مشروطه به لار مي‌آيد. حوادث اين 15 سال را مي‌توان در تاريخ خواند.

سيدعبدالحسين به مجرد ورود به لار دست به اصلاحات متعددي مي‌زند. وي دقيقاً در جريان مقدمات انقلاب مشروطه است و بعد از پيروزي انقلاب مشروطه نيز محور اصلي مشروطه در فارس و لارستان‌، شخص سيدعبدالحسين لاري است،‌ به گونه‌اي كه بخشي از مذاكرات مجلس تا سال هاي 1329 هجري قمري به جريانات مشروطه در فارس و سيدعبدالحسين لاري اختصاص دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:28  توسط   | 

آبت الله سيد عبدالعلي آيت اللهي : بعدالحمد و الصلوه ، خلاصه اي از شرح حالات حضرت مستطاب آيت الله فقيد مجاهد کبير بنيان گذار مشروطه مشروعه مرحوم حاج سيد عبدالحسين رضوان الله عليه .

 آن حضرت در سال هزار و سيصد و نه به خواهش اهالي لارستان و مرحوم حاج علي شهيد که نابغه عصر بود با احتجاج و سرسختي با علماء نجف اشرف و به دستور آيت الله مرحوم حاج ميرزا محمد حسن شيرازي قدس سره به لار تشريف فرما شدند و در سال 1313 قمري، فتحعلي خان فوت نمود و پسرش حاج رستم خان حاکم شد . ولي يک سال بيشتر دوام نکرد . برادر کوچک تر او حاج عليرضا خان حاکم مقتدر لار شد . در سال 1314 در لار يک نفر يهودي مسلمان شد و او را در مسجد جامع لار به تحليف اسلامي سرفراز. ولي طولي نکشيد از عيالش شکايت کرد که کافور به وي داده اند . حضرت مولايي به واسطه ي اذيت و آزار يهودان لار و شکايت مردم آنها را تنبيه که زلف هايشان نصفه ببريد . طولي نکشيد حضرت مولايي به حج رفتند و در مراجعت به تحريک يهودان و شکايت به سلطان وقت مظفرالدين شاه ، از طرف حکومت، مولايي برگردانيدند به سمت بندرعباس و از آن جا به بندر لنگه تشريف فرما شد و آقا سيد محمد عالم بن شرف بحريني و عده اي لارستاني ، تلگراف هايي به تهران نمودند ، سلطان مجددا فرمان داد مولايي به احترام به لار تشريف بياورند . پس از ورود به لار دستور اخراج جميع يهودان لار که تقريبا سيصد خانوار بودند، صادر نمود ، ولي بدون اذيت باغ ها و خانه هايشان فروخته از لار کوچ کردند و  فقط معبدشان که مولايي به صورت مسجد درآورده بود ، اقامه جماعت مي شد که هنوز باقي است و در آن سال مظفرالدين شاه فرمان مشروطه صادر نمود و طولي نکشيد وفات نمود . پسرش محمدعلي شاه به جاي او نشست . اول کسي که در لارستان لواي مشروطه برافراشت در سال 1325 قمري حضرت مولايي بودند که با عده اي تفنگچي لاري و کوهستاني به شيراز عزيمت فرمودند و غلامحسين سردزکي شيرازي و عده اي شيرازي کمک نموده در حضرت شاهچراغ سنگر بندي نموده ، ولي به محاصره افتادند . طولي نکشيد قوام و چند تن از درباريان او کشته شدند ، ولي دو نفر از مجاهدين به نام آميرزا محمدباقر اصطهباناتي و پيرمرد ديگري به نام سيداحمددشتکي آماج گلوله شدند و جسد آن دو نفر را آتش زدند . بالاخره حضرت مولايي ناچار به مراجعت به لار شد و ديري نگذشت در سال 1326 يا اوائل 1327 بود که مجددا حکومت استبدادي به نام حاج علي قلي خان بناي نافرماني نمود، نزاع درگير شد،  از لار به سمت شيراز شکايت بردند . قوام الملک ميرزا حبيب الله خان و پسرش به نام حسنعلي ميرزا و دو برادرش محمدخان و حسينعلي خان تجهيز قوا نموده ، فيشوري ، اوزي ، گراشي ، صحراي باغي مکمل شده در برابر مشروطه خواهان قد علم کرده خوشبختانه قشون حاجي آباد و بنارويه که به کمک او آمده بودند ، دفعتاٌ برگشتند به ياري مشروطه خواهان شتافتند به رهبري ابوالقاسم بيگ و حسين يوسف حاجي آبادي که پس از فتح و فيروزي ، منصب سپهسالاري از حضرت مولايي گرفت و بالاخره پس از چند روز جنگ استبداديان مغلوب و قريب هفتاد نفر از خوانين گراش و خواجه محمدصالح اوزي و اطرافيان کشته شدند . ولي با وجودي که مولايي نهي فرموده بود که معترض اموال آنها شوند ، عده اي ماجراجو به غارت اموال و خرابي خانه هاي آنها دست زدند که حضرت مولايي سخت متاثر گرديد ، لذا در اثر داد  و بيداد ملت از رفتار آنها ، آنها را مرخص فرمود ، جز تفنگچي محلي در لار نماندند از روي خاطرجمعي ، لذا قوام با قواي سنگين از توپ و غيره با عشاير عرب و بهارلو و بيدشهري و اوزي و گراشي آمدند اطراف لار محاصره.  قشوني به تعداد نه هزار _ ده هزار رسيد ، نهايت شهامت از خود نشان دادند . چند نفر از اهالي به نام آقا سيد محمد شهيديان ، محمد سياه ، کريم علاف و حاج علي اکبر محمدنجف و عباس محمد غلام . بالاخره شهر به توپ بسته و مردم فرار نمودند و قواميان بناي قتل و غارت گذاشته 13 شبانه روز ادامه داشت تا بالاخره آقا سيد جعفرلاري که از اعيان مبارز و نامدار بود، دستگير و با حسن تدبير و دادن ده هزار تومان پول به قوام و نصايح زياد که از اين کار چه نتيجه اي بردي. قوام، حاج علي قلي خان و فضل الله خان را به غل و زنجير کشيده با خود برد ، برگشت . يک سال تحت شکنجه و عذاب گرفتارشان کرد و مجدداٌ پس از دو ماه حضرت مولايي، تجهيز قوا نموده، مجاهدين مشروطه خواهان به سرکردگي حسين سالار و عده اي حاجي آبادي و نوايگاني و غيرها، آمدند لار فتح کردند. حاج رستم خان تاب مقاومت نداشت. فرار کرد و عده اي رفتند خور غارت کردند، زيرا آنها اموال زياد غارت نموده بودند . طولي نکشيد حاج سيد بابا فرزند آقا سيد اسماعيل بيرمي و حاج غلامحسين خان وراوري به دستور رهبر ديني آقا ميرفالي که عالم مبرز و مجاهد بود و به تلافي با قشون بيخه بستک را گرفتند و جنگ شديد در گرفت . در زمان حکومت محمدتقي خان بستکي بود و گوشمال بسزايي به اهالي بستک دادند به تلافي نيروهايي که به کمک نصرالدوله قوام شيرازي به لار اورده بودند. بالاخره لارستان به دست مجاهدين مشروطه خواه افتاد، ولي در اثر نفاق و اعتراض به حضرت مولايي و مرخص کردن تفنگچيان و کشته شدن دو رجل نامي مرحوم سيد حاجي بابا و غلامحسين خان، در اثر اتفاق و نامه نوشتن به قوام که به لار بيايد . لذا قشوني از عرب خمسه و بهارلو و کواري و سرباز با توپ و توپ خانه به طرف لار جنگ شديدي در صحراي کورده در گرفت که منجر به غارت کورده و شکست مشروطه خواهان شو و حضرت مولايي در اوائل سال 1331 بود که هجرت به سمت کوهستان ، سپس فيروزآباد نمود و اخيرا در جهرم اقامت فرمود .

منبع: زندگي و مبارزات آيت الله سيد عبدالعلي آيت اللهي، تدوين دکتر محمد باقر و ثوقي، نشر مدارک انقلاب اسلامي. صفحه 205 و 206   . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:44  توسط   | 

صحبت نو: کتاب زندگی و مبارزات آیت الله حاج سید عبدالعلی آیت اللهی، تدوین دکتر محمدباقر وثوقی، هر چند پیرامون شخصیت و تلاش های اجتماعی و فرهنگی آیت الله آیت اللهی شکل گرفته است، اما نکات مهم و زوایای پنهان تاریخ معاصر لار را نیز در خود جای داده است. یکی از این وقایع که در منابع تاریخی بدان پرداخته نشده است، قیام عشایر غیور لر و نفر یک سال پس از قیام تاریخی پانزده خرداد سال 1342 است. این کتاب را مرکز اسناد انقلاب اسلامی در 242 صفحه، در سال 1386 چاپ کرده است. آن چه در پی می آید از صفحات 45 تا 48 کتاب انتخاب شده است:«لارستان» از معدود مناطقی است که در جریان نهضت 15 خرداد، حمایت قطعی و علنی خود را با حرکت اعتراضی علیه دستگاه سیاسی وقت نشان داده است. متأسفانه در نوشته ها و تحقیقات داخلی به انعکاس رویدادهای این دوره ی مهم  از تاریخ منطقه توجه کمتری شده است و اساساً مبارزان و شهدای این واقعه هنوز در مظلومیت قرار دارند و آن طور که باید و شاید درباره ی این واقعه ی مهم که پایان غم انگیزی داشت، توجهی صورت نگرفته است.

آقای آیت اللهی با آغاز نهضت امام خمینی (ره) در قم درصدد حمایت جدی و همه جانبه از قیام بر آمد.

حضرت آیت اللهی درصدد راه اندازی قیام عمومی در منطقه ی لارستان علیه رژیم پهلوی بر آمد و از این رو، ابتدا مخفیانه جلساتی با بزرگان و تجار لار تشکیل داده و قصد خود را اعلام کرد. معاریف شهر، از این طرح استقبال چندانی نمی کردند.

حضرت آیت اللهی در این مورد می نویسد:

« آ«چه در تمکن بود، انجام گرفت که در لار مردم قیام کنند، اما چون مردم لار از دوره ی مشروطه، زمان مرحوم جدم و نیز در زمان پدرم با رضاخان و نیز در زمان مرحوم عم فقید، مبارزه های سرسختی نموده بودند و به حسب ظاهر به شکست منتهی شده بود و در نتیجه، مبارزات روحانی خود را از دست داده بودند و ضررهای مالی و جانی و غیره زیاد متحمل شده بودند و مخصوصاً در زمان مرحوم جدم در قضیه ی مشروطه و استبداد صغیر، 14 شبانه روز ، لار که مرکز تجارت بوده به دست عمال استبداد قوام شیرازی و قشون وی به غارت رفته بود، خاطره ی خوبی از قیام نداشتند و نمی شد از آنان توقع بیش از آن داشت. از طرفی، زلزله ی سال 1339 ش هم موجب خرابی و ویرانی شهر و در به دری مردم شده بود و شرایط آنان به قدری سخت و طاقت فرسا بود که انتظار نمی رفت در این قیام بتوانند همراهی های لازم را بکنند.

علیرغم عدم همراهی تجار لارستان ، حضرت آیت اللهی که خود را موظف به همراهی با قیام امام (ره) می دانست، ابتدا با سران عشایر منطقه ی لارستان تماس گرفت، ارتباط با سران عشایر به وسیله ی «مرحوم حاج شاه میرزا» رئیس طایفه ی «دولخانی» که در آن ایام ساکن «لار» بودند، انجام پذیرفت. آقای محمد کریمی فرزند «مرحوم حاج شاه میرزا» در این باره می گوید:

«حضرت آیت اللهی از مرحوم پدرم خواسته بود تا بعضی نامه ها و اعلامیه ها را به عشایر منطقه برساند و از آنان برای قیام عمومی دعوت به عمل آورد. پدرم نیز با «راهدار دولخانی» و «اکبر فرج پور» دو نفر از سران طایفه ارتباط برقرار کرد و همچنین با یکی از سران طوایف «ایزدخواست» به نام «باباخان قلات» نیز تماس گرفته و پیام حضرت آیت اللهی را به ایشان رسانید، طوایف دولخانی و «ایزدخواستی» و «لر و نفر» حاضر به همراهی با حضرت آیت اللهی شدند.»

حضرت آیت اللهی در این مورد می فرماید:

«در آن ایام، همه ی عشایر لارستان موافقت خود را اعلام کردند و حتی آقای «محمد قائدی» نیز حاضر شدند با یک صد نفر چریک در این قیام شرکت کنند و بارها پیام فرستاد که من و طایفه ام حاضرم علیه دولت قیام کنیم. در این بین، عشایر لارستان مراوده هایی با حقیر می نمودند و اظهار آمادگی می کردند، اما چون قیام عشایر مستلزم بودجه ی سنگین و تبعات طاقت فرسا بود و بعد از قیام کنترل آنان برای حقیر نه تنها مشکل بلکه برای حقیر در آن وضع اختناق آور ناممکن بود، لذا یک نفر روحانی امین به نام جناب ثقه الاسلام آقا سید عبدالرحیم طاهری پسر عموی پدرم که حدود 70 سال یا بیشتر از عمر شریفش گذشته بود به حضور امام (ره) و بعضی دیگر از مراجع فرستادم و شرح حال را معروض داشتم.»

حضرت آیت اللهی با شناخت کامل از موقعیت سیاسی و اجتماعی لارستان و با توجه به سابقه ی قیام های سه گانه پیش از سال 1342 ش مصمم شدند که با متحد کردن عشایر لارستان این بار قیام را نه در شهر «لار» بلکه در مناطق عشایری شکل دهند. مهم ترین نیروهای عشایری منطقه ی لارستان در آن دوره، عبارت از طوایف زیر بودند.

طایفه ی لر و نفر، طایفه ی قائدی، طوایف ساکن منطقه ی یزدخواست

حضرت آیت اللهی در اولین گام به بعضی از نزدیکان خود دستور دادند تا اعلامیه های منتشر شده از طرف آیات عظام علناً در منابر و مجامع عمومی قرائت شود و همه ی مردم از آن مطلع شوند. حضرت آیت اللهی در این مورد می فرماید:

«اعلامیه هایی که از قم و تهران به طور مخفیانه می رسید، بعضی افراد و از جمله مرحوم سید عبدالرحیم طاهری و سید عبدالله شجعان و یوسف اعتمادی مأمور شدند تا اعلامیه ها را در مجامع عمومی بخوانند.»

طرح اولیه ی حضرت آیت اللهی آنچنان که پیش از این ذکر شد، این بود که وحدتی همگانی بین تیره ها و طوایف مختلف عشایر منطقه ایجاد کند و پس از سنجیدن و ارزیابی تمامی جوانب قیام را علنی سازد. این امر به تدریج در حال شکل گیری بود که حادثه ای ناخواسته نقشه ها و طرح های ایشان را با مشکل مواجه ساخت و قیام پیش از موعد آغاز شد و عواقب ناگواری را شکل داد. حضرت آیت اللهی در این مورد می فرماید:

«پس از این که مرحوم سید عبدالرحیم طاهری از قم برگشت و پیغام حضرات آیات در تأیید قیام را رسانید شبی دو نفر از طایفه ی لر و نفر به نام های منوچهر و الله یار آمدند و نتیجه را جویا شدند و گفتند که از طرف زادان خان و رستم خان رؤسای طایفه ی لر و نفر برای ابلاغ نتیجه آمده ایم، بلافاصله خواستم تا سید عبدالرحیم طاهری حضور پیدا کند. مرحوم سید عبدالرحیم هم آمد و جریان ملاقات با امام و دیگر علمای قم را به طور مفصل توضیح داد و در پایان گفت که امام فرمودند قیام علیه ظلم واجب است «ولو بلغ ما بلغ» یکی از آقایان عشایر پرسید که «ولو بلغ ما بلغ» یعنی چه که سید عبدالرحیم طاهری جواب داد یعنی « هر چه بادا باد» همان فرد رو به من پرسید که ایشان درست می گوید و بنده هم تأیید کردم. پس از آن آقایان عشایر بلند شده و رفتند و من حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد که اینها بلافاصله قیام کنند.»

یکی از وقایع نگاران معاصر در این مورد می نویسد:

«در سال 1342ش، همزمان با قیام های ایل قشقایی، ایل سرخی، لرهای  ممسنی که در منطقه ی وسیعی در فارس به وقوع پیوست، ایل «لر و نفر» نیز با مأمورین دولتی بنای مخالفت نهادند، زیاد خان بیگلری و رستم خان از سران این قیام بودند. درگیری با مأمورین پاسگاه «عمادده» از توابع لارستان روی داد که به کشته شدن چهار نفر از نیروهای دولتی منجر شد.»

آغاز قیام در حالی که آمادگی لازم و کافی برای آن وجود نداشت و پیش بینی های اثرات و تبعات آن انجام نگرفته بود از همان ابتدا مشکلاتی را به وجود آورد که تا پایان تداوم یافت.

از آنجایی که شروع حرکت طایفه ی «لر و نفر» بدون هماهنگی با دیگر عشایر انجام گرفته بود و از طرفی برای مقابله با عواقب آن پیش بینی های لازم انجام نشده بود، شرایط حادی به وجود آمد که کنترل آن غیر ممکن می نمود.

با علنی شدن اخبار کشته شدن نیروهای دولتی در منطقه و انتشار سریع اخبار به مرکز دولتمردان، درصدد تدارک گسترده ی نیروهای نظامی بر آمدند. از همان ابتدا، اخبار و شایعاتی دال بر دخالت حضرت آیت اللهی در جریان قیام در سطح منطقه و استان پراکنده شد. وی در شرایط بسیار سختی قرار داشتند. حفظ و حراست مردم در مقابل تهاجم گسترده ی نیروهای امنیتی و نظامی، حمایت غیر علنی و مخفیانه از طایفه ی «لر و نفر» تأمین امنیت خانواده های عشایر در منطقه از مهم ترین دغدغه های ایشان بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط   |