X
تبلیغات
آرشیو روزنامه ی صحبت نو گراش
جستار ها يي از لار ، گراش ، اوز ، بیرم ، جویم ، بنارویه ، و خنج
ایرنا : زمين لرزه‌اي به بزرگي ‪ ۳/۷‬درجه در مقياس امواج دروني زمين - ريشتر - ساعتي پيش حوالي   لار در استان فارس را لرزاند.

به گزارش ايرنا به نقل از شبكه‌هاي لرزه نگاري وابسته به مركز لرزه نگاري كشوري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران، اين زمين لرزه در ساعت هشت و ‪ ۳۸‬دقيقه و دو ثانيه به وقوع پيوست.
موقعيت جغرافيايي اين زمين لرزه ‪ ۲۷/ ۷۶‬درجه عرض شمالي و ‪ ۵۴/۷۲‬درجه طول شرقي ثبت شده است. هنوز از ميزان تلفات احتمالي اين زمين لرزه گزارشي مخابره نشده است.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:41  توسط  

راضیه یوسفی : نگاه‌ها به آسمان دوخته شده است. همه در پی دیدن هلال ماه رمضان هستند وچه فرخنده زمانی است حلول ماه خیر و برکت. ماه میهمانی خدا. ماهی که میهمانان ویژه‌ای بر سر سفره‌ی بی نیازِمطلق حاضر می‌شوند.

من رمضان را با صدای خاشعانه‌ی پدر در درگاه الهی می‌شناسم. هنگامی که سر سفره‌ی افطاردست‌هایش را بلند می‌کند و می‌گوید: «اللهم لک صمت وعلی رزقک افطرت وعلیک توکلت یا ذوالجلال و الاکرام و توبه الیه» و این نوای ملکوتی با صدای اذان موذن‌زاده ی اردبیلی، درهم پیچیده می‌شود و ربنای استاد شجریان را با هم می‌شنویم و زمزمه می‌کنیم.

در این ماه، صدای اذان، دلنوازتر و واضح‌تر از مناره‌های مسجد به گوش می‌رسد. شاید موذن‌های ملکوتی با موذن‌های مسجد هم نوا شده‌اند و سرود ایمان را به گوش جانمان می‌رسانند.

در این ماه، خود را مقید به خواندن نماز اول وقت می‌کنیم. حتی نمازهای صبحی که در ماه‌های دیگر قضا می‌شود. سعی می‌کنیم نمازمان را به جماعت بخوانیم. چشم‌ها پاک‌تر می‌بینند. زبانها، کلمات را گل‌چین می‌کنند و دست‌های توانا به دستگیری ناتوانان می‌شتابد و پاها در انجام کارهای خیر از هم پیشی می‌گیرند .همه عصای دست هم می‌شوند.

گویی حصاری از جنس نور دور تا دور هستی‌مان را فرا می‌گیرد. نیرویی که مانع گناه جسمی و روحی می‌شود و چه آرامش خیالی در درون‌مان حکمفرما می‌شود. رمضان زیباست و هر کس به نشانه‌ای آن را می‌شناسد. بوی رمضان، بوی انسانیت فراموش شده در ماه‌های دیگر است. بوی دستگیری از یتیمان، بینوایان و ناتوانان است. بوی استغفار و توبه به درگاه ایزد تواناست.

شاید هم بوی نان تازه، بوی لی تک و بالاتوه است که نزدیک‌های غروب در کوچه می‌پیچد و سفره‌ی افطار را تداعی می‌کند. بوی پخت عدس اول ماه، نیمه‌ی ماه و آخر ماه است.

شاید بوی میهمانی‌های دوستانه در قالب افطاری و سحری است. چه صفا و معنویتی دارد این میهمانی‌ها که درمساجدو حسینیه ها، مدارس، دانشگاه‌ها، جمع همکاران، اقوام و دوستان برگزار می‌شود. اما نکته ای که لابه‌لای این اجتماعات دیده می شود اسراف،چشم و هم چشمی و نادیده گرفتن نیازمندان است.

شهید محراب را به یاد بیاوریم. او که در شب‌های تاریک مدینه، کوله‌پشتی‌اش را پر از خرما، نان و نمک می‌کرد ومخفیانه، با حفظ کرامت انسانی به یاری نیازمندان می‌شتافت. همچون حضرت محمد(ص) از نشستن بر سفره‌ای که فقیری در کنارش نبود، پرهیز می‌کرد. غنی را برتر از فقیر نمی‌دانست که ملاک برتری نزد خدا ایمان و تقوا است و بس.

رمضان ماه دعا است. دعا برای معرفت و شناخت عمیق و آگاهانه‌ی خدا، انسان و دنیا است. در این ماه، مراسم ختم قرآن در مساجد و پایگاه‌ها و بعضی از خانه‌ها برقرار می شود. خاطره‌های زیادی از این مجالس و محافل در ذهن‌ها می‌ماند. هنگامی که مادر، چادر سفید گلدار را به سرم می‌انداخت و دست‌هایم را می‌گرفت و مرا با خودش به این مجالس می‌برد. هنوز بوی خوش گلاب محمدی که فضای مسجد را روحانی کرده بود به خاطر دارم. حتی آب‌نبات‌های مرغابی شکل با رنگ‌های زیبایی که کنارِ در ورودی مسجد می‌فروختند در ذهن دارم.

سحرها با صدای مناجات که از مسجد محله یا رادیو پخش می‌شود از خواب غفلت بیدار می‌شویم. سحر را به حرمت و شکوه خالق تا دمیدن صبح صادق بیدار می‌مانیم و اشک‌ها را به یاری دست‌های ناتوان می‌آوریم و دعای سحر می‌خوانیم و مناجات می‌کنیم. گاهی وقت‌ها هم صبح دیر به مدرسه، دانشگاه و سرکار می رسیم که به حرمت این ماه سخت‌گیری کمتری اعمال می‌شود.

وای روزه‌های کله گنجشکی! تمرین بزرگ شدن ما بود تا زمانی که آمادگی لازم برای  دعوت به این میهمانی را دارا شویم. زمانی که لیاقت این میهمانی بزرگ را داشته باشیم. کادوی اولین روز روزه داری چقدر زیبا و پر محتوا است. زمانی که خانواده تو را بزرگ بدانند و بخوانند. برای یک کودک هیچ چیز بهتر از این احساس نیست.

در این ماه، بازار شیرینی و حلوا (کرم کارامل ، ژله، حلوا مسقطی، یخ در بهشت، فرنی، زولبیا، بامیه)، آش و حلیم، فالوده و بستنی رونق خاصی دارد. بعضی از این خوراکی‌ها( کرم کارامل، زولبیا، بامیه) انگار مختص ماه رمضان است و اگر در ماه‌های دیگر هم استفاده شود ناخودآگاه به یاد ماه رمضان می‌افتیم.

سفره ی افطار چه دیدنی و بی ریا است.پر ازحکایت، پند و اندرز است. پر از نکات آموزنده‌ی اعتقادی، علمی، پزشکی و بهداشتی است.

وقتی سر سفره‌ی افطار دعا می کنیم، شکر نعمتش را به جا می‌آوریم وبا رفع تشنگی و گرسنگی به یاد نیازمندان می‌افتیم، به یاد تشنگی و گرسنگی آخرت که با هیچ غذایی جز اعمال نیک برطرف نمی‌شود.

وقتی روزه را با نمک، مهریه‌ی حضرت زهرا، خرما، شیرینی خوشمزه که باعث بالارفتن قند نمی‌شود،آب جوش و لیموی تازه، که باعث آمادگی بدن برای صرف غذا و جلوگیری از دل درد می شود، افطار می‌کنیم بهتر و عمیق تر دین اسلام را می شناسیم.

 سریال‌های شبکه های تلویزیون چه واضح وآشکار ناهنجاری های فردی،اجتماعی و اعتقادی را به نمایش می‌گذارند. غالبا شام بعد از دیدن این فیلم‌ها صرف می‌شود. کاش این پندها نه فقط در ماه رمضان بلکه در تمام طول سال،آویزه‌ی گوش خود کنیم که زمان رفتن ما نزدیک است. به همین نزدیکی پخش سریال های شبکه تلویزیون به هم .

چه خاطره‌ی تکرار نشدنی است سفره‌های افطاری که در خانه‌های قدیمی پهن می‌شد. سفره‌ای که پشت بام خانه‌های کاه‌گلی انداخته می شد. با کوزه‌هایی که دور تا دور آن را با پارچه‌ی سفیدی می پیچیدند و خنکی کوزه و آبش، انسان را وسوسه می‌کرد که قبل از اذان مغرب، جرعه‌ای از آن آب نوشیده شود.

کوزه، پله‌ها و پشت‌بام خاطرات زیبایی را در خود حفظ کرده است. زمانی که اولین سال روزه‌داری در گرمای تابستان قرار می گرفت و عطش،رمق را از انسان می‌گرفت،جرعه‌ای از آب کوزه، معجزه می‌کرد.

همه‌ی اقوام، دور تا دور سفره حلقه می‌زدند. نسیمی از روی خشت و گِل بر می‌خاست و فضا را معطر می‌کرد. خرما شیرینی سفره بود و تَرَک با تزئین مغز گردو، زینت بخش سفره بود.خرما را با ارده،کشک و بَلِه (نوعی پودر کشک که با آب خنک مخلوط می‌شد) تناول می‌کردند. کاسه‌ی بزرگ آش و فالوده که  در قدح شیرازی بود در وسط سفره قرار می گرفت. لی تک را با سبزی‌های پابجی،گل خوری و... می‌خوردند.

شیطنت و ناخنک زدن به غذاها جز کارهای همیشگی کودکان بود و دست آخر هندوانه‌ی خنک در آن فضا چه خوب می‌چسبید.چیزی که در سفره‌های افطاری دیده می شد صفا،صمیمیت،سادگی در نهایت بزرگی و بزرگواری بود.

رمضان، فرصت عاشقی است که خدا به تک تک بندگانش داده است.رمضان را به راه و روش بزرگان دین پاس بداریم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:20  توسط  

سحر صلاحي، يازده ساله: وقتي پاي صحبت مادر بزرگم مي‌نشينم دلم به زمان كودكي‌اش پرواز مي‌كند. خود را در خانه‌اي بزرگ اما كاهگلي با درهاي چوبي مجسم مي‌كنم. خانه‌اي كه فرش حياطش را سنگ‌هايي احاطه كرده است كه مثل تپه‌هاي كوچكي از دل زمين بيرون زده است. آري آميخته‌اي از گل و سنگ. وقتي باران مي‌بارد دور تا دور اين سنگها را آب فرا مي‌گيرد و براي كودكي چون من وسيله‌اي است براي بازي. باران كه به ديوارهاي خانه مي‌خورد، بوي كاه و گل در هم مي‌آميزد و اين بو هزاران بار از عطرهاي امروزي خوشتر و دلنشين تر است.

نه برقي مي‌شناسيم و به دنبالش نه روشنايي و نه تلويزيوني. نه برنامه‌ي (كلاه قرمزي و سروناز) كه اگر برق قطع شود به خاطر نديدنش اشك حسرت بريزيم. شيشه‌اي روي طاقچه ذهنم را به خود مشغول مي‌كند. چيزي مثل شيشه آبليمو كه در فلزي‌اش شياري خورده و فتيله‌اي از درون آن به داخل شيشه راه پيدا كرده، درون شيشه نفت يا الكل است و وقتي قسمت بيروني فتيله به اصطلاح (نفت خور) شد، روشن کرده، و برای روشنایی خانه از آن استفاده می کنیم. این چراغ را اهل خانه می‌توانند درست کنند. نه پولی بابتش خرج می شود و نه پای رفتن به کاخ بلور.

عروسی‌های آن زمان هم جای خودش خوشی‌های دیگری داشت. بزرگترها لباس محلی بر تن می‌کردند. لباسی چین‌دار با یک دامن پرچین کوتاه که به آن کمبل می‌گفتند و اغلب رنگ لباس و کمبل را متضاد هم انتخاب می‌کردند. مثلاً برای لباس قرمز، دامن سبز می‌دوختند و لبه پایینی دامن را با پارچه‌ی چادری مشکی حاشیه‌دوزی می‌کردند. آن‌ها یک دست لباس مجلسی داشتند و هیچ وقت به خاطر عروسی دیگری آن را کنار نمی‌گذاشتند. اما در عروسی های امروزی اگر لباسی را که بابت آن چند ده هزار تومان خرج کرده‌ای در مراسم دیگری بپوشی، انگشت نمای خاص و عام می شوی و با گوش خود می‌شنوی که در گوش هم زمزمه می کنند. «همان لباسی است که در مراسم عروسی فلانی پوشیده بود.»

غذایی که در مراسم عروسی به مهمانان می‌دادند، عدس یا ماش بود که به خاطر آن قبل از رفتن آن قدر نصیحت می‌کردند که کم بخورید تا آبروریزی نشود. آن هم به خاطر یک کاسه عدس یا ماش که بچه‌های امروزی حتی آن را نمی شناسند.

اسباب‌بازی ما عروسک‌هایی بود که مادرمان با پارچه درست می‌کرد و بر تن آن لباس‌های محلی کوچکی می‌پوشاند. انتهای پهن برگ خرما را می‌بریدند و خورچینی بر آن می‌دوختند و بندی برای کشیدن آن می بستند و آن وسیله ای برای بازی ما بود که درون خورچین را پر از شن یا گل می کردیم و هنگام بازی به دنبال خود می کشاندیم و به آن اسپکه می‌گفتیم. یا موسم خرماچینی انتهای چوبی خوشه خرما را می‌بریدند دو شکاف تا نیمه می‌زدند که دو نیمه بیرونی حالت متحرک پیدا می کرد و قسمت وسطی ثابت. وقتی آن را تکان می دادیم دو نیمه بیرونی به قسمت وسطی برخورد می کردو صدای طرق طرق می داد. سرتان را درد نیاورم همه چیز ما خوشی و لذت بود. حمل بر تمجید نباشد اما خانه ما معروف به خانه (گپ)، خورد و خوراک ما و کلا زندگی ما با اقوام و همسایگان فرق داشت و همه ما را پولدار می شناختند.

خدا می داند چقدر زمین‌های صحرا داشتیم. حتی پدرم به خاطر وضع خوبی که داشت مهمانی می‌داد و به دیگران کمک می‌کرد. زندگی امروزی دردسری بزرگ است، سراسر تنوع و چشم وهم چشمی. هیچ کس به خاطر خودش زندگی نمی‌کند، اگر خانه بزرگتر می خواهد به خاطر مردم و اگر ماشین جدیدتر می خواهد به خاطر حرف و حدیث و ....

این‌ها زندگی کودکی مادربزرگم بود که در عالم تخیل مرا به جای خودش به اعماق قدیمی ها برد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:41  توسط  

محبی : مروزه با پیشرفت‌هایی که در زمینه علم و فن‌آوری به‌ویژه در چند دهه اخیر صورت گرفته ساختار ساختمان‌های اداری و تجاری با گذشته  تفاوت‌های زیادی پیدا کرده است در حال حاضر کمتر ساختمان تجاری را می‌توان پیدا کرد که تابلوهای گوناگون و بزرگ با روشنایی‌های چند رنگ آن را احاطه نکرده باشد و کمتر فروشگاهی را می‌توان یافت که در سر در آن تابلویی با چراغ‌های ‌متعدد وجود نداشته باشد در فروشگاه‌های بزرگ، رستوران‌ها، هتل‌ها و حتی فروشگاه‌های کوچک نیز کامپیوتر و وسایل جانبی آن را می‌توان مشاهده کرد.

در ساختمان‌های اداری نیز انواع و اقسام دستگاه‌های الکتریکی و الکترونیکی از صبح تا شام مشغول به کار است به‌طوری که امروزه در تمامی بخش‌های مختلف ساختمان‌های اداری حداقل از یک دستگاه کامپیوتر به همراه پرینتر و اسکنر و یک دستگاه کپی استفاده می‌شود از طرف دیگر هر روز به ویژه در ساختمان‌های اداری حجم زیادی از کاغذهای باطله در سطل های زباله انباشته می‌شود که با یک برنامه‌ریزی جامع و آموزش همگانی می‌توان این حجم عظیم کاغذ را بازیافت نموده و مجدداً با تغییر شکل به عنوان محصولی جدید به چرخه مصرف وارد کرد.

با توجه به موارد فوق و مصرف انرژی زیادی که در بخش ساختمان اداری، تجاری و وسایل اداری صورت می‌گیرد می‌توان با انجام راهکاره‌هایی ساده در کاهش مصرف انرژی این بخش تاثیر بسزایی داشت.

پرینت کمتر

1- مصرف انرژی دستگاه‌های کپی از هر وسیله اداری دیگر بیشتر است. هنگام کپی گرفتن تا حد امکان از هر دو روی کاغذ استفاده کنید این کار هزینه انرژی و هزینه کاغذ و ضایعات کاغذی را کاهش می‌دهد

 2- در صورت امکان به جای پست کردن نامه یا فاکس کردن آن از پست الکترونیکی استفاده کنید.

 3- واحدهای اداری و تجاری بزرگ می‌توانند به جای ارسال بخشنامه‌ها، اطلاعیه‌ها، نامه‌ها و سایر نشریات خبری خود به صورت کاغذی از سیستم اینترانت (شبکه داخلی کامپیوتر) استفاده نمایید.

 4- بجای استفاده از پرینترهای لیزری حتی‌الامکان از پرینتر های سوزنی یا جوهر افشان استفاده کنید.

و سرانجام این که از خاموش بودن وسایل کاری خود به ویژه دستگاه کپی، کامپیوتر و پرینتر پیش از ترک محل کار اطمینان یابید.

باز یافت

1-کاغذهای مصرفی و روزنامه و سایر مواد سلولزی از این قبیل را جمع‌آوری و باز یافت کنید. باز یافت این مواد درسطح کلان آثار بسیار قابل ملاحظه‌ای در صرفه‌جویی مصرف انرژی و حفظ محیط زیست دارد.

2- حتی الامکان از ظروف و کالاهایی استفاده کنید که یک بار مصرف نباشند.

3- به جای استفاده از باتری‌های یکبار مصرف در وسایل اداری خود از باتری‌های قابل شارژ استفاده کنید.

4- چنانکه مشترک رایگان نشریه‌ای هستید که مورد استفاده کاری شما قرار نمی‌گیرد درخواست نمایید که نام شما را از فهرست مشترکین حذف شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:9  توسط  

صحبت نو: علي اكبر رايگان، فرزند غلامحسين متولد 1308 ، در حدود سال 1960 ميلادي، حل كردن جدول را آغاز كرده است. او فقط جدول روزنامه كيهان را حل مي‌كند و اظهار مي‌دارد از طريق دوستي كه الان در انگلستان زندگي مي‌كند با اين سرگرمي مفيد آشنا شده است. هاشم آتشكار چون از من مطلع‌تر و باسوادتر بود، مرا در اين كار كمك مي‌كرد. رايگان مي‌گويد: علاوه بر جدول مطالب ديگر و حوادث را هم مي‌خواندم. الان هم علاقه به خواندن حوادث دارم.

او به گذشته باز مي‌گردد و مي‌گويد: سواد را از طريق كلاس‌هاي مرحوم كربلایي سيف الله صالحي ياد گرفتم. او به ما فقط الفبا تعليم مي‌داد و چهار جزء اول قرآن كه من پس از آن توانستم تمام قرآن را بخوانم. كل سيف الله به ما مشق هم مي‌داد و با اين كه من كوچك‌تر از ديگر هم شاگردي‌ها بودم، به من عنايت خاصي داشت و مرا مبصر كلاس كرده بودند. باغ او در مقابل درمانگاه فعلي قرار داشت و خيلي براي آموزش بچه‌ها احترام قائل بود وقتي از او مي‌پرسيم در طول چه مدتي جدول را حل مي‌كند، مي‌گويد: بستگي به سختي و آساني جدول دارد. من معمولاً پس از شام و نهار و پس از اخبار ساعت 9 شب، به سراغ جدول مي‌روم و تا دو ساعت با آن مشغول هستم.

علي اكبر رايگان از سختي كار حل جدول نيز مي‌گويد: گاهي يك كلمه آدم را خسته مي‌كند، ولي وقتي آن را پيدا كردي، خيلي دلنشين و لذت بخش است. مثلا همين چند روز پيش كلمه «ملامت» آمده بود، اما هر چه فكر كردم، ذهنم ياري نمي‌داد، اما فكر كردم و به آيات قرآن كريم مراجعه كردم. حرف دوم «ث» بود. ناگهان اين آيه قرآن يادم آمد: «لا تثريب اليوم عليكم.» در سوره يوسف، وقتي يعقوب به پسراش مي گويد: امروز هيچ سرزنشي بر شما نيست.»

او از اطلاعات امروزين، به ويژه سينمايي و هنري كمتر سر رشته دارد و آن را از مجيد،‌ فرزندش كمك مي‌گيرد. به طور كلي جدول سرگرمي خوبي است به دليل اين كه هم اطلاعات عمومي را زياد مي‌كند و هم سرگرمي سالمي است. او مي‌گويد اگر در صحبت نو، جدول ساده و كوچكي طراحي شود، بد نيست. او باور دارد كه جدول به گويش گراشي جواب لازم را نمي‌دهد  بايد عموميت داشته باشد.

وقتي از او مي‌پرسيم كه آيا حاضر هستي با جوانان براي حل جدول مسابقه دهي مي‌گويد: اطلاعات جوانان از من بيشتر است، ولي حاضرم با حاجي شامحمدي كه ايشان استاد من هستند، مسابقه بدهم. حاجي كه در اواسط گفت و گو به ما ملحق شده است، مي گويد: من چشم خود را براي حل كردن جدول عمل كرده‌ام. حاجي شاه‌محمدي علاوه بر كيهان، تهران مصور، ترقي و خواندني‌ها را هم خوانده و جدول‌هايش را حل كرده است.

حاج علي اكبر رايگان، پيش از اين در كويت بهترين زندگي را داشته است و با اين كه به راحتي مي‌توانست جدول‌هاي مشكل را حل كند، اما به دليل جنگ تحميلي و تعطيل شدن فروشگاه‌هاي ساحلي در ايام جنگ ، دچار مشكل شد و طلب‌هاي او وصول نشد و نتوانست در حل جدول زندگي موفق باشد. او براي وصول طلب‌هايش از جاشوان به بنادر گناوه و آبادان و لنگه و ريگ نيز رفته است و از بس مراجعه كرده است اين شعر را هم براي او كوك كرده‌اند:

حاج علي اكبر اومده / با كيف و دفتر اومده / بندري ها فرار كنيد / كه حوزه از سر اومده / و منظور از حوزه ، حوزه سربازگيري بوده است.

 او در پايان به جوانان توصيه مي كند، براي سرگرمي و كسب اطلاعات عمومي جدول حل كنند و مي‌گويد همين الان هم پاي پياده به مغازه آقاي رضا ايزدي (نوردانش) براي دريافت كيهان مي‌روم و به خانه برمي‌گردم همچنين گفتني است كه در جدول روزنامه كيهان، گراش، لار و اوز نيز به صورت معما و سؤال طراحي مي‌شود. او آرزوي مي‌كند جوانان بتوانند در زندگي موفق باشند و در حل جدول سخت روزگار پيروز.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:41  توسط  

 حبیبه بخشی : لباس هر قوم و ملتي نشان‌دهنده‌ي فرهنگ و مليت آن‌هاست. لباس افراد هر سرزمين مانند پرچمي است كه فرهنگ آن مردم را نشان مي‌دهد افراد قبل از آن كه با زبان، خود را معرفي كنند با لباس و پوشش خود معرف مليت خود هستند. مسلمانان به خاطر دين و آييني كه دارند پوشش آن‌ها با ديگر گروه‌ها تفاوت دارد. كشور ايران، فارس و همچنين گراش با توجه به شيوه‌ي زندگي، فرهنگ و آداب و رسوم حاكم بر‌آن‌ها، نوع لباس‌شان خاص می‌پوشیدند. اين نوع پوشش با توجه به شرايط آب‌وهوايي اين منطقه و نوع كار و فعاليت افراد(زنان- مردان) طراحي و دوخته مي‌شده است.

نحوه پوشش افراد در هر قشر از جامعه بستگي به زمان و فرهنگ خاص خود دارد  حدوداً هشتاد سال پيش در گراش گراش پوشش مردان اعم از پير و جوان به‌صورت شال و قبا بود به اين صورت كه قبا پوشیده و شال هم به دور كمر مي‌بستند. زير‌شلواري دويت و كفش‌هاي ملكي مي‌پوشيدند و بعضي از آن‌ها كلاه نمدي و يا پهلوي استفاده مي‌كردند. زنان هم چه پير و چه جوان سه الي چهار شلیته (به گراشی کمبل) مي‌پوشيدند. البته این دامن‌ها مانند لباس عشايري بلند نبود و لباس مدل راسته‌ي كوچك كه از جنس مخمل يا چيناوي و يا زري بود روي کمبل مي‌پوشيدند و به جاي روسري از چارقد بزرگ استفاده مي‌كردند.

چادر‌هاي قدیمی نيز به ‌صورت كمري بود و جلو چادر از پايين تا كمر پارچه را مي‌دوختند و چادر‌هاي پيرزن‌ها نيز علاوه بر‌آن گوشه‌اي از چادر را به ‌صورت قلاب درست مي‌كردند و اطراف قلاب را با يراق و آشورمه تزيين مي‌كردند و انگشت شصت را در داخل قلاب مي‌بردند و به اين‌صورت چادر مي‌پوشيدند. جالب اينجاست كه لباس عروس و داماد هر‌چند با لباس‌هاي معمولي فرقي نداشت اما با زرق و برق خاصي همراه بود كه لباس‌هايشان  را از بقيه متمايز مي‌كرد. براي تهيه لباس‌هاي عروس، پارچه زري را مانند لباس افراد معمولي درست مي‌كردند و اطراف يقه و پايين آستين‌هايشان قسمت مچ دست را با آشورمه، يراق، پولك و مرواريد تزئين مي‌كردند كه به‌آن لباس يلي مي‌گفتند و روي چارقد‌هايشان نيز با آشورمه يراق و مرواريد و پولك كار مي‌كردند.

چادر‌هاي هفتاد سال پيش به شكل‌هاي مختلف بوده و شكل چادر جوانان و پيران با هم متفاوت بود.  به اين صورت كه چادر جوانان حالت كمري و جلو بسته بوده است ولي چادر زنان مسن علاوه بر آن يا حالت دستكي بوده يعني اين كه قسمت جلوي چادر (ناحيه پايين سينه) حالت قلاب يا بند درست مي‌كردند و با انگشت شصت قلاب را مي‌گرفتند و جلو چادر را كمي زير بغل مي‌گرفتند و يا چادر‌هايشان مانند چادر‌هاي گفته شده جلو بسته و كمري بوده ولي با اين تفاوت كه در دو طرف پهلو به صورت بند بلند حالت قلاب درست مي‌كردند و از جلو آن را به پشت گردن مي‌انداختند و سپس چادر را از پشت روي سر مي‌انداختند و به آخر قلاب هم با كاموا و يا گلابتون حالت (گُنپَك) درست مي‌كردند و به آن آويزان مي‌كردند كه جهت زيبايي چادر استفاده مي‌كردند و قسمت جلو چادر كه روي سر قرار مي‌گيرد نيز حالت يك نشانه‌اي روي چادر مي‌دوختند كه دقيقا وسط چادر روي سر قرار بگيرد وجنس اين پارچه‌ها يا دويت يا كرپ و يا ... بوده است كه البته اين چادر‌ها هنوز هم پير‌زنان قديم براي پوشش از آن استفاده مي‌كنند.

قبل از پوشيدن چارقد، كلاه‌كوچكي نيز روي سرشان مي‌گذاشتند و دور كلاه نيز با يراق و آشورمه پولك و مرواريد و همچنين جلو كلاه را با طلا تزيين مي‌كردند طوري كه از زير چارقد‌هايشان پيدا مي‌شد. البته ناگفته نماند در زمان قديم از جواهرات زياد استفاده مي‌كردند بدين صورت كه كنار‌ چارقد عروس سوزن طلا يا گيره‌ي طلا مي‌زدند و حتي روي گونه‌هايشان نيز با پولك طلا مي‌چسپاندند كه زيبايي عروس را دو‌چندان مي‌كرد. بعد از چندين سال مدل لباس‌ها از راسته به دوره ‌چيني بلند و بلوز و شلوار تغيير يافت لباس داماد هم مانند لباس معمولي مردان بود با اين تفاوت كه دستمال يا پارچه‌رنگي را ميان شالي كه به كمرشان مي‌بستند آويزان مي‌كردند و خنجر يا كارد هم ميان شال مي‌گذاشتند كه به نشانه‌ي محافظت از حريم خانواده و مردانگي او به شمار مي‌رفت و بعضي از آن‌ها از كلاه نمدي و يا پهلوي استفاده مي‌كردند و كفش‌هايشان هم ملكي سفيد بود.

 پوشش چادر نشان‌دهنده‌ي شخصيت و نجابت زنان گراشي است. چادر‌هاي مشكي امروزی يا پارچه‌ای‌ ساده است و يا گل‌دار كه به دو شكل دوخته مي‌شود. یک از خیاط‌های چادر زنانه می‌گوید: «اگر قواره‌ي پارچه، پهن باشد آن را روي سر انداخته و اندازه‌‌ي قد، آن را برش مي‌دهیم و آن را روي فرش مي‌اندازيم و از طرف صورت، چهار انگشت باز دولا مي‌كنيم و بعد به صورت عروسكي روي هم مي‌اندازيم و پايين چادر را به صورت نيم دايره برش مي‌دهيم و اضافه‌ي آن را به‌ هم مي‌دوزيم. سپس با چرخ خياطي پايين چادر را لبه‌دوزي مي‌كنيم.»

او درباره نمونه دوم می‌گوید: «نمونه‌ي ديگر دوخت چادر، به اين صورت است كه پارچه‌ي چادري را روي فرش يا زمين پهن مي‌كنيم و چادري به عنوان الگو روي آن مي‌اندازيم و به اندازه‌ي آن مي‌دوزيم و اضافه‌ها را به هم دوخته و پايين چادر را لبه‌دوزي مي‌كنيم.» چادر سفيد و رنگين نيز به همين صورت دوخته مي‌شود كه برای نماز خواندن و مراسم‌هاي خانوادگی استفاده مي‌شود. امروزه بعضی جوانان كم‌تر از اين چادر‌ها مشكي در مجالس عروسي و مسافرت‌ها برایپوشش استفاده مي‌كنند. اغلب آن‌ها از چادر‌هاي امروزي از جمله چادر ملي، عبای عربی (معروف به جامعه) و... استفاده مي‌كنند. «جامعه» نوع چادري است كه همانند لباس داراي آستين به مدل‌هاي مختلف مي‌باشد كه اندامي است و تا حدوي شبيه چادر‌هاي هفتاد سال پيش(كمري) مي‌باشد. «جامعه» را مانند لباس مي‌پوشند و شال همرنگ آن نيز روي سر مي‌اندازند كه البته اين نوع پوشش به زيبايي و متانت چادر نمي‌رسد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:18  توسط  

محدثه بصیری: بخشی از سرمایه‌های شهر کسانی هستند که عمر خود را در راه تحصیل و تدریس گذاشته‌اند. در این ستون با کسانی که اکنون در دانشگاه‌های مختلف به تدریس مشغول هستند به گفتگو می‌نشینیم. برای آغاز کار به سراغ یکی از معلمان باسابقه و مدرسین پرکار حوزه و دانشگاه رفته‌ایم.

خسرو حسن زاده در یک خانواده مذهبی در کنار چهار برادر و یک خواهر، بزرگ شده است. دو تن از برادرانش مدرس دانشگاه‌های شیراز و کرمان و دو تن دیگر بازنشسته مخابرات هستند. خواهرش هم چندین بار در رشته های مختلف قبول شده اما خانه داری را ترجیج داده است. خسرو حسن‌زاده تا سوم ابتدایی در گراش درس خوانده برای ادامه به خاطر کار پدرش در قطر تحصیل می‌کند. در سال66 ازدواج کرده است و حاصل ازدواج او دو دختر است. یکی از دخترانش طلبه حوزه است و دیگری در سال دوم دبیرستان درس می‌خواند. در سال 62 دیپلم ریاضی را گرفت. در سال 72 فارغ‌التحصیل از رشته ادبیات فارسی شیراز و پس از آن مشغول به کار می‌شود. در سال 74 در رشته قرآن و حدیث دانشگاه قم قبول می‌شود.

 از او می‌پرسم: کارتان خسته کننده نیست؟ با مشغله کاری که دارید می توانید به خانواده‌تان برسید؟  گفت: «کل زندگی من تدریس است. بله. گاهی اوقات از کارم خسته می‌شوم اما باز هم میگویم که بهترین کار من تدریس است. عشق و علاقه من به تدریس خستگی را از من دور می‌کند. تابستان را برای خانواده‌ام گذاشته‌ام. می‌خواهم تابستان را در کنار خانواده‌ام باشم. حتی کلاس‌هایی به من پیشنهاد شده که درخواست را رد کرده‌ام.»

او به مسائل عقیدتی و سیاسی هم علاقه دارد. از او می‌خواهم در این باره توضیح بدهد:

«من در سخنرانی‌های اماکن مذهبی در دبی و گراش و در مدارس فعالیت می‌کنم. در این سخنرانی بحث خداشناسی و امامت مطرح می‌شود. چون مردم این بحث‌ها را نیاز دارند و باید بدانند. حتی در جمع خانوادگی هم این بحث را به طور مختصر و واضح بیان می‌کنم.» او گفت: «من عاشق مناظره هستم. ولی مناظره‌ای که منطقی باشد. بحث و گفتگو را دوست دارم. در تدریسم هم با شاگردانم به گفتگو مشغول می‌شوم.» از برنامه‌های آینده‌اش می‌پرسم. گفت: «یک سری یادداشت‌های مفیدی دارم که پر از رمز و راز های موفقیت زندگی است. تصمیم دارم آن هارا جمع‌آوری کنم و به چاپ برسانم.» کمی با اصرار یکی از رازها را گفت. این راز در واقع برمی‌گردد به دوران تحصیل خودش: «در اوایل برای تحصیل خیلی مشکل داشتم. مهم‌ترین آن، مشکل مادی بود که مانع پیشرفت من می‌شد. از آنجایی که من علاقه شدیدی به تحصیل و کسب علم داشتم، توکل برخدا کردم و خود به خود درهای بسته برویم باز می‌شد و من توانستم تحصیل را ادامه بدهم. اگر اندکی به این داستان توجه کنیم، قطعا نکته های بسیار جالبی در می‌یابیم. مثلا علاقه به کسب علم. این علاقه چیز کمی نیست! همین علاقه باعث شده که خدا کمکش کند تا درهای بسته باز شوند. یا توکل برخدا.» طبق آیه قرآن «خدا متوکلین را دوست دارد»

از وضعیت دانش آموزان می‌پرسم. وی گفت: «متاسفانه تنها چیزی که مانع پیشرفت دانش آموز می‌شود، کم بودن انگیزه است. ما از نظر آمار و رتبه مشکلی نداریم، حتی بالاتر هم هستیم. آموزش پرورش همه تلاش خودش را می‌کند و ما هم از بچه‌ها انتظار داریم هرچیزی که لازم است بگویند.» اوگفت: «دانش آموزانی داشتم مثل مهندس هرمزی، دکترثابت، مهندس مجید امانی، دکتر سعادت، دکتر فانی، دکتر جنگجو، خانم جعفرزاده که اکنون درگراش، جایگاهی دارند. هستندکسانی که اسمشان به یادم نیست اما حضورشان درقلبم است.»

وی مدتی هم در جبهه خدمت می‌کرده، یکی از بهترین خاطرات جبهه را تعریف کرد: «روز اولی که به جبهه رفته بودم، ایستگاه هفتم آبادان با سایر بچه‌ها منتظر بودیم تا خط را تحویل بگیریم. با یک اصفهانی آشنا شدیم. اصفهانی ما را به سنگر برد. جلوی سنگر و محوطه ما دشمن بود. این اصفهانی طوری ایستاده بود که از قفسه سینه به بالا مخشص می‌شد. من به او گفتم اینجا خطرناک است و ممکن است بمیری. او جواب داد: هیچ‌کس اینجا نمی‌میره. من که متوجه نشدم، بی‌توجهی کردم. فردا آن روز دیدم این اصفهانی ترکش به قلبش خورده. تکه‌ای هم بیرون بود و می‌شد ترکش را دید. به ما گفتند به او نزدیک نشویم. بالای سرش ایستاده بودم و به حرفی که زده بود فکر می‌کردم. تازه متوجه شدم که مفهوم «هیچکس این جا نمی‌میره» یعنی چی!»

در این باره مدتی باهم صحبت کردیم. اما چون تحصیل و کار او محور این موضوع است، از تحصیل و کارش می‌گوییم.

 در حال حاضر در دانشگاه‌های آزاد، پیراپزشکی، و علمی – کاربردیدر شهرهای گراش و لار کتاب‌ آیین زندگی و معارف را تدریس می‌کند. در حوزه نیز در دو سطح کارشناسی و کارشناسی ارشد دروس تخصصی مثل: اصول عقاید، ادبیات، تفسیر قرآن، مفردات، روش تحقیق، آیین نویسندگی بخش دیگری از تدریس هفتگی اوست. و در دبیرستان‌ها فلسفه، زبان و ادبیات فارسی، دین و زندگی، قرآن و یک دوره ریاضی را تدریس کرده است.

در آخر گفتگو از احمد نوروزی، مهندس وقارفرد و آقای معصومی به عنوان کسانی یاد می‌کند که در زندگی او موثر بوده‌اند. به دختر و پسرهای جوان توصیه می‌کند که فرصت‌های مهم زندگی را از دست ندهند و امیدارم از قافله علم جدا نشوند. می‌گوید: «برای مادرم که زحمت زیادی برایم کشیده، انشالله عمرش به بلندای آفتاب باشد. سپاسگذار همسرو فرزندانم هستم که هدف مهمی در زندگی‌ام هستند. انشالله چشممان به آقا امام زمان(عج) روشن باشد.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:9  توسط  

یک دانشجو :هنوز امتحانات ترم تمام نشده , شما کلی  نقشه در ذهن تان  برای تابستانتان ریخته اید. کلاس کامپیوتر،کلاس شنا ، ،چگونه با دیگران ارتباط برقرار کنیم, درباره الی و....ولی همین که امتحانات تمام شد و شب زنده داری و اینترنت گردی و خوابیدن تا لنگ ظهر برایتان حسابی مزه داد بیخیال هرچه برنامه می شوید...البته این هم یک نوع شیوه گذراندن تعطیلات است و شاید شما راهم حسابی کیفور کند ولی نه شما همیشه از  این دست فرصت ها  خواهید داشت و نه حال و حوصله اش را.

متاسفانه در شهر ما پدر و مادرها کمتر به فرصت تابستان و کلاس های تابستانه توجه دارند. به اندازه هزینه همان کلاس ها برای فرزندشان چیپس و پفک می خرند ولی پرداخت هزینه کلاس ها برایشان سخت است در حالی که در شهرهای بزرگ تر سر همین کلاس ها چشم و هم چشمی است!

  بیاید تابستانمان را مفید و دوست داشتنی تر سپری کنیم.مهارت های جدید یاد بگیریم و از کلاس های تابستانه استفاده کنیم.هرچند که کلاس ها معدود اند و ممکن است همه ی حوزه های مد نظر شما را پوشش ندهد(که این علاوه بر عدم امکانات ازعدم استقبال هم ناشی می شود) ولی می توان از میان گزینه های موجود انتخاب هایی دوست داشتنی داشت.

البته بدون نیاز به کلاس هم می توان مهارت های جدید آموخت تنها با تایپ کردن نام حرفه مورد نظردر گوگل و سپس اینتر و بعد مشاهده حجم زیادی از اطلاعات و آموزش ها همراه با عکس...به همین سادگی(مثل همان روشی که عکس محمدرضا گلزار را سرچ می کنید!) استفاده از سی دی های آموزشی هم باعث صرفه جویی در وقت و هزینه می شود.

کتاب هم مطمئنا جزء غیر قابل انکار اوقات فراغت شماست! فقط در انتخاب کتاب هایتان کمی بیشتر دقت کنید.اگر کتاب خواندن کمی بنظرتان دشوار می آید می توانید از کتاب های جیبی و کم حجم شروع کنید کم کم مشتاق خواهید شد کتاب های معتبر تر با نویسندگان شهیر انتخاب کنید.دیدن فیلم را در برنامه خود بگنجانید و سعی کنید فیلم های با ارزش ببینید وقت فیلم دیدن خود را طوری تنظیم کنید که با برنامه های دیگرشما تداخل نداشته باشد.

 اگر پشت کنکوری یا کلاس سوم دبیرستان هستید تابستان را مطلقا بر خود حرام کنید و از روی اجبار با آغوش خیلی باز به پیشواز کنکور بروید،تنها راه و بهترین فرصت برای شماست.

اگر قصد مسافرت رفتن دارید که خوش به حالتان و اگر هم نه، تفریحات شما محدود به همین فیلم دیدن ها و کتاب و مهمانی خانه فک و فامیل می شود پس کمتر به فکر تفریحات دلچسب باشید چون دایره تفریحات  شهرمان محدود است بدلدیل نبود امکانات و جو فرهنگی ,خصوصا برای خانم ها...

به هر حال اگر معجونی از چیزهایی که گفته شد را بکار برید فوق العاده می شود.البته اینها فقط در حد نظر و راهنمایی کوچکی بود که مسلما بنا بر طبع خودم بود. فقط شما  بیکار ننشینید ....

حالا دوست دارید عمل کنید یا نه، با خودتان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:53  توسط  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:55  توسط  

خبرگزاري فارس: افتتاح خطوط برق‌رساني 66كيلوولت گراش ـ اوز، گراميداشت روز جوان در لامرد و ... از جمله اخبار كوتاه استان فارس است.

 به گزارش خبرگزاري فارس از شيراز، به‌مناسبت هفته دولت، با اعتباري بالغ‌بر 2ميليارد و 500 ميليون تومان پروژه خطوط برق‌رساني دو مداره 66كيلو ولت گراش ـ اوز مورد بهره‌‌برداري قرار مي‌گيرد.

اين پروژه به‌همت متخصصان و تلاشگران برق منطقه‌اي فارس و با احداث 20كيلومتر برق‌رساني دو مداره به‌پايان رسيد كه با بهره‌برداري از آن برق شهرستان اوز و خنج به‌ميزان قابل توجهي تقويت مي‌شود.

 * خشك شدن 14حلقه چاه آبرساني شهرستان لامرد

رئيس اداره آبفا روستايي شهرستان لامرد گفت: با توجه به ادامه روند خشكسالي، امسال از مجموع 34حلقه چاه آبرساني در سطح بخش‌هاي مركزي، علامرودشت و اشكنان لامرد 14حلقه چاه آبرساني به‌دليل كمبود افت سفره‌هاي آب زيرزميني هر كدام بين هفت تا هشت متر كف‌شكني شده كه هزينه‌اي بالغ‌بر 800ميليون ريال در برداشته است.

ابراهيم عابدي افزود: سه حلقه چاه آهكي و آبرفتي ديگر نيز نياز به كف شكني دارد كه مستلزم اعتبار 900ميليون ريال است. وي ادامه داد: براي آبرساني به روستاهايي كه با مشكل آب مواجه هستند، به‌وسيله چهار تانكر سيار آبرساني آب مصرفي و شرب اهالي اين روستاها توسط اين اداره تأمين مي‌شود كه براي اين امر نيز اعتباري بالغ بر 800ميليون ريال نياز است. عابدي تصريح كرد: با توجه به افت سطح آب‌هاي زيرزميني در شهرستان لامرد با افزايش شديد E.C آب مصرفي مواجهه هستيم كه در بعضي از مناطق اين شهرستان E.C آب به بالاي 10هزار ميكرو رسيده است. وي خواستار تأمين اعتبار مورد نياز براي رفع مشكلات آبرساني روستاهاي شهرستان لامرد توسط مسئولان استان فارس شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:32  توسط  

   استان ها: مدیر کل اوقاف و امور خیریه فارس از برگزاری طرح ختم 200 میلیون صلوات در نیمه شعبان امسال به نیت تعجیل در فرج امام زمان (عج) خبر داد.

  به گزارش خبرگزاری شبستان از شیراز، حجت الاسلام غلامرضا محمدزاده "13مرداد" در جمع خبرنگاران تاکید کرد: 313 پایگاه صلواتی مقابل مساجد و مصلی های فاری به دو منظور اهداء تبرکی به مردم و اجرای طرح هر نفر 100 صلوات در نیمه شعبان امسال راه اندازی خواهد شد. امام جمعه خفر جهرم در ادامه گفت: سال گذشته با اجرای کرسی قرآن در مساجد و امامزادگان هر 45 دقیقه یکبار قرآن کریم ختم می شد و امسال نیز با کمک خادمان این طرح نیز برگزار می شود. وی از برگزاری مراسم احیای نیمه شعبان در مساجد و حرم امامزادگان شیراز و استان خبر داد و افزود: این مراسم برای نخستین بار به همت اوقاف و امورخیریه فارس برگزار می شود که ز مهم ترین برنامه های دینی در ماه شعبان المعظم است.محمدزاده گفت: جشن های میلاد امام زمان (عج) را از دو جهت مورد حمایت قرار می دهیم که در جهت محتوایی سعی شده است که محتوای جشن ها و برنامه ها براساس ایات و روایات باشد و خرافات به حداقل برسد و در بحث پشتیبانی از نظر برگزاری جشن و برنامه های آن تحت پوشش خواهند بود. مدیر کل اوقاف و امور خیریه استان فارس در پایان ضمن اشاره به افتتاح بیمارستان قلب با حضور دکتر لنکرانی، وزیر بهداشت و درمان در ایام نیمه شعبان، اضافه کرد: همه برنامه های اوقاف در راستای زمینه سازی ظهور امام زمان (عج) خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:25  توسط  

اينجانب حبيب‌اله مهرابي، فرزند تقي، در شهر مذهبي گراش در سال 1341 متولد شدم. داراي مدرك كارشناسي مديريت آموزشي با 26 سال سابقه خدمت در بهترين و باارزش‌ترين اداره يعني آموزش و پرورش، كه اداره‌اي بسيار مورد علاقه من بوده است. از خداوندم شاكرم كه مسير زندگي من و حيات من را در آموزش و پرورش سوق داد و احساس مي‌كنم به هيچ ‌عنوان 26 سال عمر از دست نداده‌ام، بلكه هر چه به عمر گذشته مي‌نگرم، آرام مي‌گيرم و اكنون اصلاً احساس نمي‌كنم كه 26 سال از عمرم در آموزش و پرورش گذشته است. بزرگان هم گفته‌اند كه افرادي كه در آموزش و پرورش مشغول خدمت صادقانه هستند با گذشت عمرشان احساس افسردگي و نااميدي نمي‌كنند، زيرا شاخه‌هاي زيبايي از گل‌هاي خوش‌رنگي از نوجوانان و جوانان در سطح شهر، در دانشگاه‌ها و مراكز تحقيقاتي مي‌بينند كه حاصل عمرشان است، و لذا عمر كساني كه در آموزش و پرورش حضور دارند از دست‌رفته تلقي نمي‌شود. هم‌زمان با پذيرش 23 سال مديريت مدارس در سه مقطع ابتدايي، راهنمايي و متوسطه، كه فكر كنم بالاترين ركورد پذيرش مديريت مدارس در سطح شهر گراش باشد، فعاليت‌هاي اجتماعي ديگري نيز به عهده داشتم از قبیل فرماندهي پايگاه مقاومت امام حسين (ع)، معاونت گردان عاشورا به مدت 8 سال، فرماندهي گردان عاشورا، عضويت در ستاد يادواره سرداران 120 شهيد بخش گراش، نايب رييس شوراي شهر دوره‌ي اول و رييس شوراي شعبه‌ی 2 شوراي حل اختلاف شهر گراش که تاكنون پس از دو دوره ادامه داشته است و عضو هيات نظارت بر انتخابات بخش گراش، و فعاليت‌هاي اجتماعي ديگر.

محله‌اي كه ما در آن متولد شديم، محله‌ي پاقلعه بود. منزل پدري ما، يک خانه بود که با خانواده‌ی عموي ما در آن زندگي مي‌كردند. بسيار خانه‌ي باصفايي بود. البته آب، برق، وسايل اوليه زندگي نبود آن زمان. تا حدود سال 46 ـ 47 كه خبر دادند كه مي‌خواهند در سطح شهر لوله‌كشي بكنند. اولين چاه آب گراش حفر شد و لوله‌كشي شد و شهر از سطح بهداشت خوبي هم برخوردار شد كه باعث ذوق و شوق همه مي‌شد. البته آن زمان دوران بسيار پرمشقتي بود، به دليل اينكه مادران مجبور بودند لباس‌ها را جمع كنند و بروندکنار آب چاهي كه در نزديكي‌هاي شهر در يك استخر ريخته مي‌شد، لباس‌ها را بشویند. مردم از يك حمام استفاده مي‌كردند، كه تقسيم مي‌شد و خواهران روز مشخصي و برادران روز مشخصي می‌رفتند. بسيار زندگي مشكل بود. آرام آرام ما وارد مدرسه شديم. نخست رفتيم مدرسه سليمي قديم. بعد رفتيم مدرسه هرمزي و از آنجا دوره‌ي راهنمايي وارد مدرسه ابدي شديم. دوره‌ي راهنمايي هم به عنوان دومين كلاسي كه در گراش دبيرستان راه‌اندازي شده بود، وارد دبيرستان در شهر گراش شديم و در خرداد ماه بعد از چهار سال حضور در دبيرستان در رشته علوم تجربي يا طبيعي آن زمان فارغ‌التحصيل شدم و ديپلم گرفتم. دو ماه پس از اخذ ديپلم در تربيت معلم، رشته‌ی آموزش ابتدايي قبول شدم. فوق ديپلم آموزش ابتدايي را گرفتم و پس از آن با آقاي خليل مهيايي رفتيم روستا. البته اين دوراني كه ما تحصيل مي‌كرديم یعنی سالهاي 57 ـ 58 ـ 59 ـ 60 كه دوران اوايل انقلاب و بعداً هم كه دوران جنگ بود، دورانی طلايي بود، به دليل اينكه افراد واقعاً برجسته و برگزيده‌اي حضور داشتند. ما هم مجبور بوديم ادامه تحصيل بديم و هم اگر توفيقي حاصل مي‌شد مي‌رفتيم جبهه. در سال سوم دبيرستان من رفتم جبهه. دوستان ما افرادي بودند مثل آقاي دكتر عبداللهي شمسي در دوره‌ي راهنمايي، آقاي مهروري و خيلي از دوستان ديگر كه الان مسئوليتي دارند. دوره دبيرستان دوست بسيار عزيزي داشتم كه با هم درس مي‌خوانديم: شهيد حسين‌علي غلامي، كه جزو دانش‌آموزان رتبه اول كلاس بودند و بعداً هم در رشته رياضي پذيرفته شد؛ و دوستان ديگري كه الآن در پست‌های مديريت، مديريت شهري و مديريت مدارس مشغول خدمت هستند. اين‌ها بر و بچه‌هاي خيلي باصفايي بودند. ما كلاس خيلي خوبي داشتيم و علاوه بر اين كه درس مي‌خوانديم، جبهه هم مي‌رفتيم و بسيار در مسائل شهري فعال بوديم. فعاليت خوبي داشتيم و هيچ وقت حالت سكون و بي‌تفاوتي نداشتيم. واقعاً زبان‌زد بود که در شبانه‌روز شايد هفده هجده ساعت، هم در مدرسه و هم در اجتماع فعاليت مي‌كرديم. البته من در زمان دانش‌آموزي هر زماني كه مدرسه تعطيل مي‌شد مي‌رفتم كار بنايي. روزي با دكتر عبداللهي شمسي مي‌رفتيم كار بنايي. شايد هنوز دوره‌ي راهنمايي بود. پدرم هم استاد بنا بود. من به آقاي دكتر عبداللهي شمسي گفتم كه شما به پدرم بگو كه من مي‌خواهم درس بخوانم و ادامه تحصيل بدهم. چون پدرم هم علاقمند بود، اين جرقه‌اي شد كه من ادامه تحصيل بدهم و بالاخره تحصيلات من هم منتهي شد به كسب مدرك كارشناسي مديريت آموزشي. واقعاً هم علاقمند بودم به آن رشته و خداوند هم توفيق داد كه با تعداد زيادي از دوستان در آزمون پذيرش كارشناسي مديريت شركت كرديم و من به اتفاق يكي از دوستان به عنوان اولين كساني بوديم كه در اين رشته از گراش پذيرفته شديم و بعد از سه سال هم فارغ‌التحصيل شديم. در مدارس متعددي مشغول به كار بودم. سال اول روستايي بود به نام دولت‌آباد به اتفاق آقاي حاج خليل مهيايي. ابلاغ از اداره لار برداشتيم. در همان سال روستاهاي منطقه را ديده بوديم، اما روستايي به نام دولت‌آباد نديده بوديم و آدرسش را هم بلد نبوديم. بعد كه رفتيم نزديكي‌هاي آن روستا، سوار ماشين آقاي مهيايي كه بوديم من به آقاي مهيايي گفتم كه كسي كه بخواهد وارد اين روستا بشود و در طول سال اينجا مشغول به كار شود، خدا به حال دل‌اش برسد. برويم اين روستا را ببينيم تا بدانیم معلم‌اش كيست. بعد كه وارد روستا شدیم و گفتند 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:28  توسط   | 

 اسم این روستا دولت‌آباد است. هفت هشت ده تا خانه طرف غرب مدرسه بود و هفت هشت ده تا خونه طرف شرق مدرسه. و مدرسه از هر طرف يك كيلومتر با آبادي فاصله داشت. دو تا اتاق ساخته بودند تحت عنوان مدرسه كه معلم باید هم در آنها بيتوته مي‌كرد و هم تدريس مي‌كرد. ما ديديم كه بايد علاوه بر كار تدريس، فعاليت اجتماعي هم واقعاً داشته باشيم. رفتيم سراغ حمام‌شان، ديديم كه مردم حمام ندارند. از حمام اصلاً هيچ خبري نداشتند. ديديم آب‌انبارشان آب ندارد و از نظر خدماتي هم داراي مشكلات عديده‌اي هستند. با پيگيري و با تلاش مجدانه‌اي كه با آقاي مهيايي انجام داديم، تونستيم برخي از اين مشكلات‌شان را واقعاً حل كنيم. شب‌ها هم كلاس نهضت مي‌گذاشتيم و روزها به اتفاق مردهاي روستا مي‌رفتيم كوه. سه ماه سه ماه برنمي‌گشتيم به شهر گراش، چون فاصله زياد بود و جاده خاكي هم بود. ولي مردم آن روستا بسيار دوست‌داشتني‌ بودند و ما حاضر بوديم از جان و دل براي اين مردم خوب و باصفا كار كنيم و مردم هم متقابلاً به ما اينگونه لطف داشتند. بعد رفتيم خليلي، و از خليلي به لب‌اشكن. مدت دو سال به اتفاق آقاي عالمي، من لب‌اشكن بودم. از آنجا آمدم دانش‌سرا يك سال تدريس مي‌كردم. پس از دانش‌سرا آقايان گفتند مدرسه‌اي مي‌خواهد افتتاح شود به نام مدرسه راهنمايي حسني و مدیریت‌اش را پیشنهاد دادند. البته من از چهار سالي كه در روستا بودم، سه سال‌اش را مدير بودم. مدرسه حسني چهار تا كلاس بیشتر نداشت و هيچ امكانات و وسايلي هم نداشت. ولي به همراهي و همكاري دانش‌آموزان و دبيران، آن سال ما بيشترين درصد قبولي را در منطقه داشتيم و دانش‌آموزان مدرسه حسني جزو شاخص‌ها بودند كه آن سال مدرسه را زبان‌زد کردند. کسانی مثل آقاي عبدالمهدي شيرشمسي، آقاي دكتر ثابت، آقاي برهان ثابت، آقاي كارگر و خيلي از بر و بچه‌هاي ديگري كه الان در سطح عالي مشغول به تحصيل هستند و يا استاد هستند از آن مدرسه در آن سال فارغ‌التحصيل شدند.

مدرسه‌‌ي بعدی، مدرسه سيدالشهداء بود که خيلي دانش‌آموز داشت و اوضاع مناسبي هم نداشت. من هم‌زمان هم مدرسه را اداره مي‌كردم، هم ادامه تحصيل مي‌دادم و هم منزل مسكوني را درست مي‌كردم. آن سال ساختماني به نام مدرسه عاليان در محله برق‌روز يا شهيد بهزادي قديم ساخته شد که چون دو طبقه بود و براي مدرسه ابتدايي مناسب نبود، ما پيشنهاد داديم كه منتقل شويم به آن مدرسه. 1370 تا 1380 به مدت ده سال در مدرسه عاليان به عنوان مدير بودم. این مدرسه يكي از بهترين مدرسه‌هاي گراش بود. اين ادعاي من نيست، اين قضاوت خيلي از شهروندان است. دانش‌آموزاني كه در آنجا حضور داشتند هم به نظر من بسيار دانش‌آموزان باصفايي بودند. ده سالي كه آنجا بودم بسيار راضي بودم؛ و روزي كه بنا شد از آنجا منتقل شوم، خواستم كه در يك صبحگاهي اول سال 80 ـ 81 با بچه‌ها خداحافظي كنم. 5 دقيقه صحبت كردم ولی بعد از آن نتوانستم صحبت كنم، به دليل اينكه بغض گلويم را گرفت و اشك‌ام جاري شد.

پس از آن هم مدتي است که در مقطع متوسطه، مدیریت هنرستان كاردانش شهيد منفرد را به عهده دارم. الآن هشت سال است که آنجا هستم. اين هشت سال به نظر من هر سال بهتر از سال قبل است و علت‌اش هم شايد عشق من به بچه‌هاست. علاقه‌ي شديد و عشق شديد به دانش‌آموزان باعث شده است كه براي من انگيزه خوبي بشود و هيچ‌وقت هم از كارم و از راهي كه انتخاب كرده‌ام پشيمان نشوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:26  توسط  

 در 48ساعت گذشته؛ حوادث رانندگي در فارس 44 كشته و زخمي برجاي گذاشت

خبرگزاري فارس: فرمانده پليس راه استان فارس گفت: حوادث رانندگي در استان فارس در 48ساعت گذشته سه كشته و 41 مجروح بر جاي گذاشت.

 به گزارش خبرگزاري فارس از شيراز، احمد احمدي صبح امروز در جمع خبرنگاران اظهار داشت: ماموران در شهرستان لارستان از وقوع يك واژگوني خودرو منجر به آتش‌سوزي مطلع شده و بلافاصله به محل مراجعه كردند. وي افزود: در بررسي‌هاي اوليه ماموران مشخص شد كه يك خودروي پژو واژگون و سپس آتش گرفته كه حريق توسط ماموران آتش ‌نشاني مهار و پس‌از جستجو در خودرو جسد يك نفر نيم سوخته در آن مشاهده شد. احمدي در ادامه از واژگوني يك اتوبوس مسافربري در منطقه كوار خبر داد و تصريح كرد: ماموران از واژگوني يك اتوبوس مسافربري در گردنه موك مطلع شده و به‌محل مراجعه كردند.

فرمانده پليس راه استان فارس اضافه كرد: ماموران در پي مراجعه به‌محل مشاهده كردند كه يك اتوبوس ولوو با 42 سرنشين كه از بندر عسلويه به مقصد اصفهان در حركت بوده از جاده منحرف و واژگون شده است كه در اين حادثه دو نفر جان باختند. وي عنوان كرد: همچنين در اين حادثه 37نفر نيز مصدوم شدند كه به‌صورت سر پايي مداوا و چهار نفر نيز به بيمارستان‌هاي شهيد رجايي و شهيد بهشتي شيراز اعزام شدند. احمدي ادامه داد: عوامل پليس راه نيز از صحنه بازديد و علت واژگوني را بي‌مبالاتي از جانب راننده اتوبوس و عدم كنترل وسيله نقليه ناشي‌از تخطي از سرعت مطمئن اعلام كردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:37  توسط  

محمد مهدی قربانی : در ميانه مرداد بسياري از مردم منتظر خبري مهم هستند. خبري كه بسياري از شما خانواده‌ها را  خوشحال و بسياري ديگر را نااميد مي‌كند. در اين تاريخ دسترنج يك سال تلاش يا به تعبير برخي 12 سال تلاش فرزندان‌مان را مي‌بينيم . هنگامي كه نگراني آن دسته از دانش آموزاني كه نتوانسته‌اند دركنكور موفق شوند را مي‌بينيم سريع به فكر راه حل ريشه‌اي  براي رفع اين نوع نگراني‌ها مي افتيم. اما متاسفانه در گذر زمان تب و التهاب اين نگراني فروكش مي‌كند و روز از نو روزي از نو.

من به عنوان يك جوان محصل دانشگاهي که خود این تب را گذرانیده، علت اين نااميدي هاي مفرط را در چند مبحث خلاصه می‌کنم:

مبحث اول توقع بالا از زندگي مي‌دانم. زندگي‌اي كه خود ناشی در آمد هنگفتی ست که خلیج برای پدران و  آشنایان ما داشته است. اين درآمد از راه تحصيل به راحتي بدست نمي‌آيد. اما دانشجوياني كه توانسته‌اند از سد كنكور بگذرند نيز دچار مشكلات ديگري هستند. يكي از آن مسائل، نبود صنعت در منطقه است. فردی که در رشته مهندسی تحصیل کرده مي‌بايست در شهرهای بزرگ صنعتی مشغول به کار شود. پس جوانان راه راحت‌تر را انتخاب مي كنند و در شهر، حرفه ای را برای خود انتخاب کرده و حداقل 4 سال زودتر وارد بازار کار می شوند. یا اگر قرار است  غربت بکشند به خلیج رفته تا حداقل بتوانند در گراش زندگی  کنند.

اما مبحث دوم اين كه برای فارغ التحصیلان دانشگاهی چه کرده‌ایم چه تسهیلاتی را برای آن‌ها فراهم کرده‌ایم. حداقل برای امریه گرفتن با آن‌ها چه نوع همکاری‌اي کرده‌ایم تا یکی از نوابغ شهر با فوق لیسانس مهندسی برق برای انجام خدمت مقدس سربازی سر چهار راه نایستد. یک نوجوان کنکوری از دیدن این وضعیت چه فكر مي‌كند؟ ایا نمی‌اندیشد که این فرد پس از 18 سال تحصیل چه تفاوتی با یک سیکلی دارد؟ واقعاً ما برای فارغ‌التحصیلان چه کرده‌ایم تا محصل کنکوری با عزمی راسخ و همتی بلند استارت خواندن برای کنکور را زده و همه مسائل آن از قبیل کاهش تفریحات و دید و باز دید اقوام و... را به جان ودل بپذيرد.

و بالاخره مبحث سوم اينكه در شهری که این همه کتاب خانه و کتاب داریم چند کتاب دانشگاهی‌ درمیان‌شان موجوداست؟

و سخن آخر ما كه پیگیر وضعیت دانش آموزان در ورود به  دانشگاه هستیم آیا پیگیر ادامه تحصیل آن‌ها نیز هستیم؟ حداقل از کاداگ انتظار می‌رفت به این مبحث اهمیت دهد.  مثلاً از ممتازین دانشگاهها تقدیر شود یا رتبه‌های برتر  کنکور ارشد معرفی شوند.

                                                                                                به امید آینده‌اي عالی برای شهر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:54  توسط  

مخبر کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی از ممنوعیت انجام سفر حج عمره برای همه رده‌های سنی به دلیل جلوگیری از شیوع بیماری آنفولانزای خوکی خبر داد....
 
 
 
 
 
به پيروى از ملت بزرگوار ايران، رأى آنان را تنفيذ و اين مرد شجاع و سختکوش و هوشمند را به رياست جمهورى اسلامى ايران منصوب مي کنم. و براى ايشان و همکارانشان توفيق خدمتگزارى به مردم؛ و تلاش در راه اِعتلاء کلمه‏ ى اسلام؛ و اقدامات بزرگ و ماندگار و شايسته‏ى ملت و کشور عزيز؛ و حرکت کوشنده به سوى پيشرفت و عدالت، از خداوند متعال مسئلت ميکنم. و بديهى است که رأى مردم و تنفيذ اينجانب تا هنگامى است که ايشان بر اين صراط قويم پايدار باشند.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:34  توسط  

  1. نمایشگاه فرهنگی کشورهای اسلامی برگزار می‌شود
  2. "خاک آشنا"؛ خروج از جشنواره فیلم فجر و درخشش در جشن خانه سینما
  3. اجرای پروژه های زیرساختی در اولویت برنامه های امسال قرار دارد
  4. نتایج آزمون دکتری دانشگاه تربیت مدرس اعلام شد
  5. 500 ورزشکار در مسابقات ورزشی بسیج خواهران در مشهد به رقابت پرداختند
  6. بی عدالتی‌ نسبت به دانشگاه آزاد ادامه دارد/ 20 بیمارستان جدید می‌سازیم
  7. مدیریت روستاییان در روستاها مغفول مانده است
  8. بنیادهای نخبه‌پرور ایران و جهان
  9. صفارهرندی از همکارانش در وزارت ارشاد خداحافظی کرد
  10. هر هکتار جنگل 68 تن غبار جذب می کند/ مراقب تنها چاره فعلی غبار باشیم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط  

فاطمه يوسفي : آدرس خانه‌اش را از برادر‌زاده‌اش پرسيديم وارد خانه شديم، خانه‌اي ساده و كوچكي داشت، حاج آهن فرجي پيرمردي هفتاد ساله و نابينا كه سي سال از عمرش را موذني كرده است. خطوط روي پيشاني‌اش حكايت از سال‌ها زحمت و تلاشش دارد با حرف‌ها و خاطره‌هايش ما را به سال‌ها قبل مي‌برد. زماني كه او دوازده سال بيشتر نداشت و نماز‌جماعت‌ها را در مسجد جامع با امامت سيد عبدا... ابطحي و مسجد آخوند به امامت سيد محمود معصومي ادا مي‌كرد. مي‌گفت در آن مساجد بودم و اذان گفتم کارم شده بود. پدرش را در سن يازده سالگي از دست مي‌دهد و مشوق اصلي‌اش كه اذان گفتن و نماز و قرآن را هم به او مي‌آموزد مادرش هست، مادري كه او را دلسوز و مهربان توصيف كرد كه فقط دو سال بعد از پدرش زنده مي‌ماند.

مي‌پرسيم قبل از اذان چه نيتي مي‌‌‌‌كند با سادگي خاص مي‌گويد سلامتي مي‌گفت چون بزرگان گفته‌اند هر كس موذن باشد در روز قيامت حساب و كتاب سبكي دارد و از مقام بالايي نزد خدا برخوردار است موذني را دوست دارد و اين كار را فقط و فقط به خاطر رضاي خدا انجام مي‌دهد. از خدا شاكر بود چون در زندگي‌اش خيلي از مواقع به طور معجزه‌آسايي از او نگهداري كرده است روزي جهت بردن غذا براي يكي از فقيران وارد خانه‌اي مي‌شود از پله‌ها مي‌گذرد، پايين پله‌ها سردابي عميق بوده كه او با توجه به نابينايي‌اش متوجه آن نمي‌شود و درست زمان افتادنش به درون سرداب با دستانش لبه‌هاي سرداب را گرفته و مانع از سقوطش مي‌شود به خاطر اين موضوع از خدا شاكر بود چون آن‌جا فقط خدا كمكش كرد. این سال‌ها فقط در مسجد امام جعفر صادق(ع) يعني مسجدي كه خودش باني خير آن بوده اذان گفته، موذن‌هاي قديمي را هم يادش هست مثل مرحوم مش غلامعباس فيروزي در مسجد جامع يا مرحوم محمد باقر دادي در مسجد حاج ابوالحسن. از نابينايي‌اش پرسيديم، گفت: به خاطر بيماري گله كه يك نوع آبله است برادرش علي‌اكبر فوت مي‌كند و خودش در سن سه سالگي نابينا مي‌شود. مي‌پرسيم تا حالا از خدا خواسته كه نابينا نباشد صادقانه جواب مي‌دهد البته كسي از خوبي صرف‌نظر نمي‌كند ولي هر چه مصلحت خدا باشد جاي سپاس دارد.

درآمد‌هاي زندگيش را از طرق مختلف به دست آورده بود مي‌گفت با شرايطي كه دارم باز از آدم‌هاي تنبل نبودم كه منتظر كمك ديگران باشم بلكه تا جايي كه در توانم بود خدمت مي‌كردم مثلا در گذشته از آب‌انبار حاج ابوالحسن با كنگر آب مي‌كشيدم كه به ازاي( هر قوطي حلبي روغنی) دو يا پنج قِران پول مي‌دادند و يا زماني كه آب‌ها تمام مي‌شد با چهار‌پايان پنج بار(پنج راه)  به چاه گلابي مي‌رفتيم و از آن‌جا آب مي‌آورديم و به خانه‌ها مي‌رسانديم كه در ازاي هر( چهارقوطي حلبي) يك تومان مي‌گرفتيم و بعد از آن در سال‌هاي جاري به كار خريد و فروش و معامله مي‌پرداختيم. و در آخر مي‌گويد به قدر خودم زحمت كشيدم و از كسي انتظار كمك نداشتم در حال حاضر او بازنشسته است.

ماه رجب، شعبان و رمضان از ماه‌هاي باارزش و خاطره‌انگيز براي اوست و صبح‌ها ساعت چهار و نيم براي خواندن اذان صبح با شور و شوق بيدار مي‌شود. نزديك اذان شب بود به مسجد مي‌رود و خانمش كه زن مهمان‌نوازي بود و حدودا چهل سال است كه با حاج آهن زندگي ‌مي‌كند وكاملا هم از او راضي هست ما را بدرقه مي‌كند. صداي اذان مي‌آيد مي‌پرسيم اين صداي حاج آهن است؟ مي‌خندد و مي‌گويد بله.

                                                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:18  توسط  

راضیه یوسفی: کاروان عشق در دل شب رو سوي سپيدي مي‌گذارد. مسافران برگزيده با در دست داشتن گذرنامه‌ي عبور از خط ناباوري و مهر تائيد رواديد از درگاه الهي به پيشگاهش حاضر مي‌شوند.چهره‌‌‌هايي که نور ايمان در آن پرتو افشاني مي‌کند. قلب‌هايي که با نواي لبيک لبيک تپش دارد. نفس‌‌هايي که بوي خوش وصل و ديدار مي‌دهد. دست‌هايي که به بدرقه‌ي انتخاب‌شدگان آمده‌اند.

پيرزني عصا زنان با قامت خميده به بدرقه آمده است. نمي‌دانم ديدار محبوب نصيبش شده است يا نه؟ نوزاد يک ماهه‌اي که  به پاکي حريم خدا مي‌ماند در آغوش مادر به جاماندگان قافله‌، اميد مي‌دهد.صداها در هم آميخته شده است يکي مادر را صدا مي‌زند، ديگري پدر، خواهر، برادر، عمه، دايي و...  و من فرياد مي‌زنم: من! من خود را لا‌به‌‌لاي مسافران جستجو مي‌کنم.

يادم باشد آخرين حرف ، آخرين التماس دعا در اولين نيايش به خاطر آورده مي‌شود. من آخرين بدرقه‌کننده‌ي اين کاروان هستم.پدري دست بر گردن پسر انداخته و آخرين سفارش را مي‌دهد.

فرزندي در آغوش مادر زار زار مي‌گريد.مگر رسيدن به معشوق و وصال محبوب گريه دارد؟

پدري در گوش نوزادش لالايي شبانه را زمزمه مي‌کند. آخر تا چهارده شب ديگر پدر با لالايي فرشتگان تا صبح بيدار خواهد ماند.مادري، فرزندش را به همسرش مي‌سپارد. آخر مادر من، نگهبان همه‌ي کائنات خدا است، با خيال آسوده سفر کن که خدا همه جا هست، حتي زماني که همه او را همزمان بخوانند. پدري، نوجوانش را در آغوش مي‌فشارد و او را مرد خانه صدا مي‌زند و مي‌گويد: پسرم، مواظب مادر باش.

و صداي حزن انگيز بلال،  با چاووشي که انسان را به ياد امام حسين (ع) ،امام رضا (ع) و خدا مي‌اندازد .شايد هم صداي صور اسرافيل زمانه است که ما را لحظه‌اي،  به مزرعه‌ي آخرت دعوت مي‌کند .

موبايل‌ها چه خوب همراهي مي‌کنند. همه در جستجوي هم هستند. انگار در اين ساعت، همديگر را گم کرده‌اند. صداي زنگ موبايل‌ها با صداي همهمه‌ي حاضرين در هم آميخته شده است و صحنه‌ي محشر را تداعي مي‌کند. سنگيني ساک بر دست‌هاي پير سالخورده، فشار مي‌آورد و جواني به سرعت، ساک را از پدر مي‌گيرد و بر دست‌هاي پينه ‌بسته‌اش بوسه مي‌زند و پدر ، پيشاني پسر را عاشقانه مي‌بوسد.

توشه‌ي سفر را مهيا ساخته‌ايم ؟ کوله بار آخرت را آماده کرده‌ايم ؟

به سفارش پيامبر اسلام (ص) عمل نموده‌ايم؟ به قران و خاندان پاکش توسل جسته‌ايم که در گذرگاه سخت پل صراط دستگيرمان باشند ؟ اتوبوسها بوق اخطار مي‌زنند. مسافران با شوق پله‌هاي اتوبوس را دوتا،يکي مي‌کنند. پرده‌ي آبي رنگ اتوبوس بين مسافران و جاماندگان اين ديدار ، فاصله انداخته است. دستي ازمهر پرده را کنار مي‌زند تا واپسين دقايق همديگر را ببينند. واي بر حال ما در آن زمان که پرده‌ي جسم کنار کشيده شود و حقيقت محض آشکار گردد و آنگاه چه رسوايي بزرگي است . اين‌بار اشک‌ها، زبان گويايي است. در دو سوي پرده‌ي آبي رنگ ، اشک‌ها روان است. مسافران گريه شوق و بدرقه کنندگان اشک حسرت از ديدگان جاري ساخته‌اند.  کاش مي‌شد حلقه‌هاي اشک را به هم پيوند داد، شايد به خدا رسيد.

خدايا! به پاکي قطرات اشک خالصان درگاهت، اشک حسرت و ندامت را در آخرت از ديدگان ما جاري مساز.

بعضي از مسافران ، سپيد پوشيده‌اند به سفيدي لباس احرام و به سفيدي لباس آخرت . لباس روح‌مان هم سپيد است ؟ بدون هيچ لکه‌ي سياهي از گناه و آلودگي است؟ 

با صداي بسته شدن در اتوبوس چيزي در درون شکسته مي‌شود. در اين زمان به يقين رسيده‌ام که جزء مسافران نيستم. مسافراني که به بهشتِ  زمين دعوت شده‌اند. مسافراني که به حج عمره مشرف مي‌شوند .

پروردگارا ! در زمان موعود مرا با در بسته‌ي بهشت روبرو مساز و من را بهشتي گردان.

آخرين بوق اتوبوس نواخته مي‌شود و دست‌ها به يک‌باره بالا مي‌روند و به نشان خداحافظي تکان داده مي‌شوند .  مسافران رفتند و من در بهت و حسرت مانده‌ام. با پاي پياده از ترمينال به سوي خانه مي‌روم تا شايد روزي قدم  به سرزمين وحي بگذارم و صفا و مروه‌‌ي جانانه‌اي را به جا آورم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:8  توسط