|
|
|
|
|
۱- حسین عزیز! به گراش آمده بودم. چهاردهم و پانزدهم خرداد – روزهای تعطیل – یکی از برنامه هایم دیدن تو بود، آن قدر سرم بی خودی شلوغ شد که تو را فراموش کردم. به خنج و اوز و لار و ارد رفتم با دوستان. فرصت دیدار تو را نداشتم. یادت می آید یک روز به تهران آمده بودی. با هم قرار گذاشتیم سری به موزۀ معاصر بزنیم. صبحگاهی رفتیم. در آن فضای زیبا و ساختمان موزه و معماری خاص اش قدم زدیم. تو همچنان گله مند بودی، از روزگار. روحیۀ تو را می شناختم از تلفن هایی که به هم می زدیم، تو همیشه از این که کسی (منظورم همشهری هاست) به هنر تو اعتنایی ندارند، ناراحت بودی. حق هم داشتی. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:45 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
صادق رحماني: راديو رسانه ملي است؛ بايد براي همه قابل فهم باشد نويسندگي در راديو بايد عزتمندتر باشد سرويس: تلويزيون و راديو 1386/02/23 خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: تلويزيون و راديو مدير طرح و برنامه راديو فرهنگ گفت: راديو مخاطبان متفاوتي دارد، وقتي ما پشت فرستنده قرار ميگيريم بايد حرفهايمان براي شنونده قابل فهم باشد در غير اين صورت در پيام رساني دچار مشكل هستيم. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 13:11 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
داریوش فرضیایی ، از پدری آذری و مادری گیلانی، در تهران به دنیا آمده است. او پس از ده سال تلاش به آنچه آرزویش بوده رسید. او مصرّ بود توانایی اجرای برنامه های کودک تلویزیون را دارد. برنامه های کودک او هم اکنون از پربیننده ترین برنامه های سیما است. خلاصۀ گفت و گویی ، که از شبکه فرهنگ رادیو در هیجدهم خرداد، پخش شده است، تقدیم می شود. عفت رسولی و سام فرزانه این گفت و شنود را انجام داده اند: - چه طور شد که نام «عموپورنگ » را برای خودت انتخاب کردی؟ من تجربۀ یک برنامه کودک تلویزیون داشتم. در آن برنامه من پورنگ بودم و نقاشی می کردم. عروسکی هم بود با نام تورنگ که با من هم صحبت بود. وقتی این برنامه به پایان رسید. مدت ها بعد برنامۀ دیگری پیشنهاد شد و من نمی توانستم خودم رابا اسم واقعی در برنامه کودک معرفی کنم. بنابراین همان پورنگ را انتخاب کردم، چون اسم راحت تری است در نسبت با «داریوش فرضیایی» . یک روز دختری به نام فاطمه از مشهد به برنامه زنگ زد و در مسابقۀ زنده ما شرکت کرد، اما برنده نشد. من با او خداحافظی کردم، ولی او همچنان ساکت بود. گفتم چی شد فاطمه؟ با بغض گفت: عمو من چرا برنده نشدم.» این کلمه «عمو» واقعاً مرا منقلب کرد. ناگهان حس کردم او واقعاً برادرزادۀ من است. از آن به بعد، شدم عمو پورنگ. البته الان تلویزیون پر شده از عمو و خاله و ... س – چرا شما بدون حضور بچه ها، برنامه را اجرا می کنید؟ ج – البته بدون حضور کودکان برنامه را اجرا کردن، واقعاً برای من مشکل است. من سعی می کنم، از طریق تلفن، با کودکان ارتباط برقرا کنم. البته اگر شخصی مثل امیرمحمد قابلیت داشته باشد، خیلی راحت کار را پیش می بریم، ولی با حضور بچه ها موافق نیستم. چون نیم ساعت از برنامه به معرفی بچه ها می گذرد، با امیر محمد، نیم ساعت قبل از شروع برنامه تمرین می کنیم. چون اگر زودتر تمرین کنیم، امیرمحمد نقش خود را فراموش می کند. س – چرا شما لحن خودتان را تا حد یک کودک پایین می آوری؟ ج – من می خواهم که مثل برادر بزرگ تر یک خانواده عمل کنم. همۀ بچه ها مثل برادرزادۀ من هستند. من مثل یکی از اعضای خانوادۀ آنها هستم . من جوابم را از بچه ها می گیرم. این که بچه ها خودشان را در کنار من حس می کنند، مرا راضی نگه می دارد. س – شما از رادیو شروع کردید، اول گزارشگر بودید و سعی می کردید که گزارش های متفاوتی داشته باشید، مثلاً رگه هایی از طنز در گزارش شما مشهود بود، بعد در برنامه های طنز «عصر جمعه با شما» رادیو ایران، «کوچۀ دلگشا» در رادیو فرهنگ، حاضر شدید. از «کوچۀ دلگشا» بگویید: ج – بله! برنامه طنز کوچۀ دلگشا را آقای صادق رحمانی نویسندگی و سردبیری می کرد و واقعاً برنامۀ متنوعی بود. من در آن برنامه، چندین تیپ می گرفتم، مثلاً یکی از آنها ننه بلقیس بود. البته برنامه برای بزرگسالان بود. چون برنامه زنده بود، سردبیر پشت سر هم می گفت: داریوش! فقط از روی متن بخوان، ولی من کارم بداهه گویی بود. در عصر جمعه با رادیو تیپم کودک بود. من خواستم که در کار کودک باشم و با سختی فراوان به این جا رسیدم. س – گلی جان و مش رجب، شخصیت هایی هستند که خودت کشف کرده ای، چه گونه با آنها رابطه برقرار می کنی؟ ج – من گلی جان را از بچگی می شناختم. یک دختر کوچولوی بی ریا و ساده و مهربان بود و همۀ اتفاقاتی که برایش اتفاق می افتاد خنده دار بود. جالب است که گلی جان طرفداران بیشتری دارد. من با لهجۀ مختلف حرف می زنم: گیلانی، همدانی، شیرازی، کردی و آذری. دلیلش هم این است که می خواهم کودکان سرزمین من، با گویش های مختلف آشنا شوند. س- وقتی کودکان تو را در کوچه و خیابان می بینند، چه اتفاقی می افتد؟ ج – واقعاً برای من سخت است . من خودم برای خرید به مغازه نمی روم. وقتی بچه ها مرا در خیابان می بینند، فکر می کنند باید مثل برنامۀ تلویزیونی، بالا و پایین بپرم!ولی سعی می کنم به هیچ کس بی محلی نکنم. چون اگر بی اعتنایی کنم، می گویند: بیا این هم عموپورنگ ، خودش را می گیرد! س – در طور دورانی که در برنامه کودک بودید حتماً خاطرات فراوانی دارید، کدام یک برایت جالب بود. ج – من در طول این مدت چیزهای شگفتی دیده ام. باور کنید که در زندگی شخصی من بسیار عجیب بود. من در حال جمع و جور کردن خاطره هایم هستم و دوست دارم که دیگران از تجربیات من استفاده کند. اسم کتاب من هم این است: «عمو پورنگ؛ آن مرد که کودک بود». یکی از خاطرات نادر این بود: دختر بچه ای از توابع یزد، شمارۀ مرا پیدا کرده بود و به من زنگ زد. گفت عمو پورنگ، خانوادۀ ما به کمک شما احتیاج دارند. گفت: خواهر من دچار افسردگی شدید شده و از نظر روحی مشکل دارد، اکنون هم دستش از کار افتاده و از این حرف ها. من هم با دختر بچه که گلنوش دخیل آبادی نام داشت. صحبت کردم و الحمدالله تأثیر خودش را کرد. وقتی وضعیت نسبی بهبودش را به دکتر خارجی گفته بودند. دکتر یک CD از برنامۀ من خواسته بود و برای این دکتر خارجی فرستاده بودند، دکتر خارجی هم گفته بود، من که زبان فارسی را نمی فهمم و نمی دانم که مجری چه می گوید، ولی نوع اجرایش بسیار شاد و راحت است. س- آیا شما از برنامه های کودک خارجی هم الگو می گیرید؟ ج –صادقانه بگویم که بعضی از برنامه ها را می بینم و گاهی هم الگو می گیرم. البته بسیاری از ایده ها را خودم می دهم و کارگردان و تهیه کننده هم قبول می کنند، چون دیگر به روحیۀ من آشنایند. در مورد کلیپ ها ،آن ها بیرون از سازمان صدا و سیما ساخته می شود و چون الان بودجه نداریم، موسیقی جدیدی ساخته نشده است: الان نُه ماه است که شعر و موسیقی جدیدی نساخته ایم. ترانه ها را خانم شکوه قاسم نیا می سازد و ترانه ها را آقای حمید صدری. س – یکی از روزهای سال 1385 برادرت فوت کرده بود و روز بعد شما اجرای شاد داشتید؟ چه گونه بود. ج – من جلو دوربین پیش خودم معامله ای کردم، گفتم: برادرم از این دنیا رفته است، ولی زندگی بچه های ایران و مردم شریف ایران ادامه دارد. من برنامه را شاد اجرا کردم، ولی پشت صحنه گریه می کردم و خودم را تخلیه می کردم. زندگی است دیگر! غم وجود دارد . باید تحمل خود را بیشتر کنیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 16:28 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
گراش با جمعیتی حدود سی هزار نفر، شهری مذهبی، محب اهل بیت و از حامیان مخلص ولایت هستند که مردم آن از اول انقلاب تاکنون در همه صحنه های حضوری فعال داشته اند. برخی از مردان این منطقه در شیخ نشین های خلیج فارس به کارمشغولند. برخورداری مردم از رفاه نسبی این شهر را به شهری مهاجر پذیر تبدیل کرده است. افزایش حضور کارگران مهاجر با فرهنگ های مختلف، بافت همگون و یکدست شهر را دگرگون ساخته است. وجود زرق و برق ظاهری از سوی دیگر، چشم طمع سارقان را بیشتر به خود جلب کرده است. از این رو وقوع حوادثی مثل سرقت و ناامنی موج اضطراب و نگرانی را به شکل وسیع تر و عمیق تری بین خانواده ها، گسترش می دهد. به دنبال کاهش نقش سپاه و بسیج در برخورد با جرائم اجتماعی ، برای پیشگیری یا کاهش وقوع حوادث احتمالی، چند سال پیش مردم با پیگیری و درخواست های مجدانه، تقاضای افزایش حضور نیروی انتظامی در شهر را داشتند که مسئولین وقت به شرط تأمین مکان و همۀ امکانات و هزینه های مورد نیاز تأسیس کلانتری در شهر از سوی مردم با افزایش ظرفیت و توانایی نیروی انتظامی در گراش موافقت کردند و پس از فراهم شدن این نیازمندی ها کلانتری در گراش ایجاد گردید. گسترش دامنه سرقت ها ودسترسی آن به منازل مسکونی همراه با تهدید و قتل موجب ترس و وحشت خانواده ها گشته به طوری که اقداماتی مثل تهیه اسلحه شخصی، تجمع چند خانواده در یک منزل و ... رو به افزایش است. وقوع چند فقره سرقت همراه با انجام قتل و جراحت ، در طول چند هفته ، عواطف مردم را به شدت جریحه دار ساخت. برای نمونه: - حدود بیست روز پیش سارقین با ورد به منزل عبدالحسین واحدی، دست و پای زن و شوهر را می بندند و با فرو کردن پارچه در دهان مرد و مسدود کردن راه دهان و بینی وی در مقابل چشمان همسرش، شوهر را خفه می کنند و طلای زن و دیگر وسایل منزل را به سرقت می برند. - همزمان با این حادثه، سارقین نیمه شب به منزلی وارد می شوند . در حالی که شوهر در رختخواب خوابیده بوده و همسر وی در حمام بوده ، دست و پای شوهر را می بندند و زن را از حمام بیرون کشیده و با تهدید خواستار تحویل اشیا قیمتی آنها می شوند، اما زن موفق می شود از دست آنها فرار کرده و با رفتن به پشت بام منزل و سر دادن جیغ و داد همسایه ها را خبر می کند پخش این خبر در بین مردم باعث اضطراب و نگرانی زاید الوصف خانوده ها خصوصاَ گراشی های شاغل در کشورهای خلیج فارس می شود. - مدتی قبل در یکی از شب ها سارقان با ورود به منزل حسین فولادی یکی از بسیجیان، قصد سرقت داشتند که با مقاومت صاحب خانه روبه رو می شوند و یکی از سارقان از ناحیه کتف مجروح می شود. - حدود یک ماه پیش بیشتر سارقین / مهدی خدادادی پدر یکی از شهدا را با وسیله اش به بهانه ای به خارج شهر می برند و پس از ربودن وسیله او، با کوبیدن سپر ماشین به پاهای او و زیر گرفتن نامبرده، هر دو پای صاحب ماشین را از ناحیه ران می شکنند و شبانه او را در بیابان رها می کنند که روز بعد بدن نیمه جان وی به طور اتفاقی پیدا می شود.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:11 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
* محمدرضا شالبافان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:11 توسط
|
|
||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:50 توسط
|
|
||||||||